هوا که آفتابی است آدم دلش می خواهد همین طور الکی از سر صبح خوشحال باشد. چشم هایش را که باز می کند و می بیند که هوا برعکس هر روز طلایی است نه خاکستری، شروع کند به حرف زدن و خندیدن بی دلیل. همه پرده های خانه را تا ته کنار بزند و لای پنجره ها را باز کند که در و دیوار و میز و صندلی تشنه آفتاب خانه هم گلویی تازه کنند؛ گلدان ها و آدم ها که دیگر که جای خود دارند. حتی یک دقیقه هم به این فکر نکند که تا یک ساعت دیگر قرار است استادش با چهار چرخ برود روی اعصابش و تا کامل با خاک یکسانش نکرده دست برندارد. بلند شود لباس بپوشد و برود توی خیابان و نفس بکشد و نفس بکشد و بوی عید را با ولع جا بدهد توی شش هایش. به هر کس که از رو به رویش می آید یک گلوله لبخند گرد نرم پرتاب کند و اگر او هم لبخندی چیزی پرتاب کرد جاخالی ندهد. کتاب "یک عاشقانه آرام" را بگیرد دستش و همین طور که توی خیابان راه می رود و سوار مترو می شود و پیاده می شود و سوار اتوبوس می شود و پیاده می شود بخواندش و گوشه همه صفحه هایش را تا بزند، از بس که توی همه صفحه هایش جمله هایی می خواند که دلش می خواهد بعدا هم بارها و بارها بخواندشان. کارش که با استادش تمام شد همه ناراحتیها را جا بگذارد توی آن زیرزمین تاریک بی پنجره و بزند بیرون و با دوست عزیزی برود ورزش کند و حرف بزند.
درست است که الان زمستان است و روزهای آفتابی خیلی خیلی کوتاهند؛ اما در عوض شیرین و زلالند و من تا آخرین قطره می نوشمشان.