Saturday, February 19, 2011

 باز دلشوره دارم. باز باید حواسم باشد که دستم را روی قلبم نگه دارم مبادا از جایش در برود. نه تنها صدایم، نه تنها دست هایم که تمام بدنم می لرزد. می حواهم حواسم را پرت کنم باز و نمی شود. آن روز هم این طور بودم. بیست و پنجم. از یکی دو روز قبل خراب بودم. همان روز بود که حس می کردم - و نوشتم هم- که راستی راستی دارم تمام می شوم و یک دوست نوشته بود که خوشش نیامده که من نوشته ام دارم تمام می شوم. چون لابد جای من بوده و می دانسته من چه حالی دارم و چه می کشم و باز فکر می کرده که من نباید تمام می شده ام. از این آدم ها که جای آدم نیستند و اصلا آدم را نمی شناسند و بعد از آدم اسطوره نمی دانم صبر و امید و از این چیزهای خوب خوب می سازند  و انتظار دارند که آدم توی نوشته هایش مدام از گل و بلبل و پنجره و دریا و بهشت حرف بزند که آن ها خوششان بیاید خوشم نمی آید. یعنی نمی فهممشان درست همان طور که آن ها من را نمی فهمند. عصبانی ام می کنند این آدم هایی که جای آدم نیستند که بفهمند آدم چه جوری ممکن است تمام شود و اصرار دارند که هیچ چیز تمام نمی شود. چه می گویم. داشتم می گفتم که آن روز که قرار بود تهران شلوغ شود حال عجیبی بودم. می دانستم که خواهرک می رود دانشگاه و حتی اگر خودش هم نخواهد برود توی شلوغی ها - که بعید می دانستم این طور باشد - خود به خود وسط میدان جنگ است. از فکر این که تا خواهرک برسد خانه و من خیالم راحت شود که سالم است چند بار ثانیه شمار لعنتی باید دور خودش بچرخد احساس می کردم می خواهم تمام وجودم را بالا بیاورم. حالم آن قدر خراب بود که زده بودم به صحرای بی خیالی و به هیچ چیز فکر نمی کردم حتی. فقط نمی دانم چرا از درون می لرزیدم، درست مثل همین حالا که انگار با هر ضربه قلبم تمام بدنم یک جور محسوسی تکان می خورد. می خواستیم تا خود صبح بیدار بمانیم آن شب - که این جا شب بود و نیمه شب بود و آن جا، توی شهر من ظهر بود و بعد از ظهر بود و قرار بود آدم ها بیایند توی خیابان و دست هایشان را مشت کنند و از ته گلویشان فریاد بزنند بغض خودشان را و بغض منی را که این جا این همه دورم و مثل مرده ها دستم از دنیا کوتاه؛ که دنیای من آن روز و هر روز آن جاست که مادرم و پدرم و خواهرکم و همه آن ها که جای مادرم و پدرم و خواهرکم هستند به سختی تویش نفس می کشند و دلشان می خواهد فریاد بزنند. لپتاپ روی تحت کنارمان روشن بود که خوابمان برد. هر چند که قرارمان به خواب نبود. هیچ خبری از خواهرک نداشتم. بیدار که شدم این جا صبح بود و آن جا شب شده بود و هر اتفاقی که می خواست بیفتد افتاده بود لابد. مثل دیوانه ها شده بودم. نمی دانستم اول توی اینترنت دنبال خبر بگردم یا اول زنگ بزنم خانه. دست هایم آشکارا می لرزید. بعد از یک نگاه سرسری به خبرهایی که هیچ چیز را نشان نمی داد زنگ زدم به خانه. بابا گوشی را برداشت. نای حرف زدن نداشتم. صدایم انگار که ته چاه باشم آهسته و بی حالت بود. نمی دانم بابا فهمید یا گذاشت به حساب کیفیت بد خط ها. فقط پرسیدم خواهرک خانه است و بابا گفت که آمده و خسته بوده و الان خوابیده. و بعد خیلی خلاضه تعریف کرد که ساعت سه گفته اند که باید دانشگاه را تخلیه کنند و خواهرک آمده است که بیاید خانه که درست جلوی در دانشگاه گلوله رنگی می خورد بهش و سر و صورتش نارنجی می شود و بعد  هم مجبور می شود تا ستارخان را با دوستش از وسط آدم ها و سگ های هار و سطل آشغال های آتش زده و شیشه های شکسته و بوی تند اشک آور پیاده بیاید و از آن جا تا خانه را ماشین بگیرد. بعد هم من دیگر تقریبا از حال رفتم و قرار شد خواهرک بیدار که شد زنگ بزند. پس خواهرک من خوب بود و سالم بود و حالا تازه چشمم می دید خبرهایی را که می گفتند که  برادرهایی هم بوده اند اما انگار که دیگر خوب و سالم نبودند. که برادرهایی هم بوده اند اما که دیگر نبودند. و باز هم دیدم که انگار حق داشتم که تمام شده باشم دیروز. و انگار آن دوست حق نداشت بگوید که من حق نداشته ام که تمام شده باشم. حالا امشب هم که آن جا صبح است و قرار است خواهرها و برادرهایم دوباره بروند توی خیابان همان طورم. ساعت هفت صبح آن جا زنگ می زنم به خواهرک که بگویم مبادا برود دانشگاه امروز. و قبلش عذاب وجدان می گیرم و فکر می کنم که همه آن ها که می روند توی خیابان هم عزیز کسانی هستند و باز هم می روند. اما هر چه فکرش را می کنم می بینم نمی توانم. یعنی فکر می کنم با این حال خرابم هیچ تضمینی نیست که خواهرک امروز برود توی خیابان و تا برگشتنش من یک جور واقعی تمام نشده باشم. شاید اگر خودم آن جا بودم اوضاع فرق می کرد. یعنی اگر همه با هم بودیم حتما با هم می رفتیم لابد. اما حالا که این همه دورم گمان نمی کنم قلبم بتواند تاب بیاورد که یازده هزار کیلومتر کش بیاید و پاره نشود. یک جورهایی خودخواهی ام به همه چیزهای دیگر غلبه می کند. خواهرک جواب نمی دهد. دوباره می گیرم و باز جواب نمی دهد. نیم ساعت بعد بابا زنگ می زند. صدایم می لرزد. می پرسم خواهرک رفت دانشگاه؟ بابا که می گوید "نه نگذاشتیم امروز برود" بغضم می ترکد. اول بی صدا یک جوری که بابا فکر می کند تلفن قطع شده است گریه می کنم. و بعد که می بینم بابا  دارد قطع می کند هق هقم بلند می شود. خودم هم نمی دانم چرا. بابا را نگران می کنم. مامان گوشی را می گیرد و با صدای آرامش آرامم می کند. آرام می شوم. کمی که سبک می شوم مامان می گوید که او هم می خواسته امروز برود. یک جوری انگار التماس می کنم که "نه! شما دیگر نه!". مامان هم انگار می ترسد که من واقعا تمام شوم می گوید که خیالم راحت باشد. می گوید که نمی رود. خیالم راحت می شود و وجدانم معذب. و نمی دانم هنوز که آیا من و امثال من این جا تمام شویم می ارزد به این که آنجا تعداد آدم ها از گرگ ها بیشتر شود یا نه.

پ.ن. خواهرک می گوید آن روز نگفته اند دانشگاه را تخلیه کنند، گفته اند که درها را می بندند و هر کس می خواهد برود بیرون برود. یک جوری هم می گوید که انگار من دارم زیادی شلوغش می کنم.  به هر حال خواستم اصلاح کرده باشم.

Monday, February 14, 2011

دارم تمام می شوم انگار. دارم ته می کشم. کوچک شده ام. هر لحظه که می گذرد کوچک تر می شوم. با این همه نمی توانم از جایم تکان بخورم. سنگینم. سنگ شده ام انگار. انگار نه، واقعا سنگ شده ام. یک سنگ کوچک خاکستری نه چندان صیقلی نوک تیز شاید هم خطرناک. نه از آن سنگ ها که جان می دهند برای این که چهار تا دختر نوجوان پرتابشان کنند روی جزیره های گلی توی آب برکه و دلشان خنک شود از صدای تاپ بمش. نه از آن ها که پسربچه های ده-دوازده ساله پرتابشان کنند توی دریاچه و هر که دورتر انداخت برنده شود و باد بیندازد به غبغش. نه از آن سنگ ها که دختربچه هفت-هشت ساله ای دولا شود و از روی زمین برش دارد از بس که صاف است و تمیز است و رویش طرح های عجیب قشنگ دارد. نه! شاید از آن سنگ ها که زن بی دفاعی بردارد بگیرد توی دستش که اگر لازم شد پرتش کند سمت یک وحشی متجاوز. نمی دانم. نمی دانم. سنگ سخت است. سنگ بودن سخت تر. دور خودم می چرخم. نمی دانم از کجا آمده ام. یکی باید از بالای کوه پرتم کرده باشد پایین. حتما همین طور بوده است. دلم می خواست می دیدمش و می پرسیدم که چرا. من که جایم آن بالا آن همه خوب بود. مگر چه کرده بودم که بین آن همه سنگ ریز و درشت زورش به من رسیده بود و برم داشته بود و توی دستش چرخانده بود و دستش را برده بود بالای سرش و برده بود عقب و عقب و عقب تر و تمام زورش را جمع کرده بود توی همان دستش و توی دلش گفته بود یک ... دو ... سه و آن وقت پرتم کرده بود پایین. بعد هم لابد ایستاده بود تا شاهکارش را تماشا کند و ببیند من چه طور آن همه راه را روی خاک و سنگلاخ غلط می زنم و کوچک می شوم و تمام می شوم. دنیا دور سرم می چرخد. همه چیز را می بینم و هیچ چیز نمی بینم. دارم روی سراشیبی کوه، روی سنگ های دیگر قل  می خورم و پایین می آیم. آدم ها و صخره ها و سنگ ها با سرعت نور از کنارم می گذرند. یا من از کنارشان می گذرم. نمی دانم. گیجم. یکی انگار به شکمم لگد می زند. یکی پایش را می گذارد روی پایم. یکی گوشم را می گیرد و می پیچاند. یکی دستم را تا جا دارد می کشد. درد می پیچد توی تمام تنم. کوچک تر می شوم. چشمم سیاهی می رود. می افتم روی یک سنگ بزرگ. بدنم کوفته است. خسته ام. زخمی ام. آخ! درد دارم. سنگ بزرگ موذیانه می خندد و دستش را مشت می کند. می خواهد بزند. چشم هایم را می بندم. سرم گیج می رود. کوه وارونه می شود. آسمان به زمین می آید. روی هوا تاب می خورم انگار. بی تابم. بالا می روم. دلم آشوب است. جیغ می زنم. صدایم در نمی آید. کوه دوباره می چرخد. توی دلم خالی می شود. دوباره می افتم روی سنگ ها. آخ! تیزی یک صخره کوچک چشمم را زخمی میکند. اشکم سرخ می شود و راهش را می کشد تا روی تنم. یک خط منحنی فرمز روی تنم حک می شود. قشنگ می شوم. کوچک هم. چشمم می سوزد. نه دلم می سوزد. برای خودم؟ نه گمان نکنم. برای زن بی دفاع که دیگر به دردش نمی خورم؟ شاید. نمی دانم. دلم شور می زند. دهانم خشک خشک است. زبانم را می کشم روی لب هایم. شور است. تشنه ام. نفسم به شماره می افتد. کوچکتر شده ام. سنگریزه شده ام. اما سنگین ترم.  لَخت تر. سرعتم بیشتر می شود. نا ندارم. درد دارم. چیزی ازم نمانده است. دارم تمام می شوم. می خواهم بخوابم. یکی قاه قاه می خندد. همان است که پرتم کرده است. صدای خنده اش کش می آید و دور می شود و نزدیک می شود و دوباره دور می شود.  می رود بالای کوه و من آن پایین باز هم کوچک تر می شوم. یک دانه شن می شوم. نه از آن هم کوچک تر حتی. چشم که به هم می زنم خودم را نمی بینم دیگر. دارم تمام می شوم. تمام شدن سخت است. از سنگ شدن هم سخت تر حتی. ولی دیگر تمام شد. تمام شده ام. تمام تمام  

Sunday, February 13, 2011

چرا این طورم؟ این طور آشفته و کلافه و بی طافت؟ این همه گریه از کجاست؟ این همه اشک؟ این همه بغض؟ خوب نیستم. باز خوب نیستم. نه که هیچ وقت خوب نباشم؛ هیچ وقت توی آسمان ها نباشم؛ هیچ وقت حس پرواز نداشته باشم؛ هیچ وقت از شدت عشق و خوشحالی جیغ نزده باشم؛ هیچ وقت از بس که خندیده ام و خوشحال بوده ام دل درد نگرفته باشم؛ و نه که هیچ وقت همه این ها واقعی نبوده باشند، اما گمانم خیلی وقت ها هم هست که سعی می کنم به خودم دروغ بگویم. سعی می کنم به خودم بقبولانم که خوبم؛ که همه چیز خوب است؛ که همه چیز همان طور است که باید باشد؛ که بهتر از این نمی شود؛ تا فقط تظاهر کرده باشم که خوبم  و دور و بری ها خیالشان راحت باشد و فکر نکنند من یک دختر غمگین افسرده ام که جز آه و ناله کار دیگری بلد نیستم. راستش خیلی از این خیلی وقت ها هم دروغ هایم را یک جور خوبی باور می کنم. بعضی وقت هایش بیشتر، بعضی وقت هایش کمتر. اما به هر حال آن قدر باور می کنم که دیگر نمی توانم بگویم دروغ هستند یا راست. و آن وقت است که می توانم برای لحظه ای هم که شده سرم را به پشتی صندلی اتوبوس یا مبل خانه تکیه بدهم و چشم هایم را ببندم و یک نفس عمیق بکشم و لبخند بزنم و چشم هایم را که باز می کنم همه جا صورتی باشد و زرد باشد و آبی باشد و سبز باشد و خوب باشد.  اما خوب به هر حال پیش می آید وقت هایی که گول خودم را نمی خورم. که می فهمم که همه چیز آن قدرها هم خوب نیست. که خیلی چیزها باید  یک جور دیگری باشند و نیستند. که من خیلی جاها باید باشم و نیستم. که خیلی آدم ها باید باشند و نیستند.  آن وقت هایی که گول خودم را نمی خورم همان وقت هایی است که به کوچکترین اشاره ای می شکنم. هزار تکه می شوم و هر تکه ام می شود یک قطره اشک و اگر او نباشد که با انگشت های مهربانش جمعشان کند تکه تکه می ریزم روی زمین و تمام می شوم. مثل دیروز، مثل امروز، مثل فردا. 

Monday, February 7, 2011

دیروز از آن روزهای به یاد ماندنی بود. از آن روزهایی که شاید توی زندگی آدم کم باشند اما باز هم یک جورهایی معنی می دهند به بقیه خالی زندگی. از آن روزهای سه هزار لبخند بر ساعتی که تنها دلیل این که به 3600 لبخند بر ساعت نمی رسند احساس ضعف و درد شدید در عضلات صورت و گونه هاست، از بس که خندیده ای و دیگر نه که نخواهی، نمی توانی. البته هر طور که فکرش را می کنم دیروز کمتر از این هم نمی شد خندید. کمتر از این هم نمی شد از ته دل شاد بود. انصاف نبود، دیروز باید کش می آمد. دیروز باید طولانی تر می شد. وقت کم آوردیم برای خندیدن و دوست داشتن و بیشتر خندیدن و بیشتر دوست داشتن.
 دیروز من بودم و او بود و خانه گرم دوست داشتنی مان بود و سه تا دوست عزیز - به معنای واقعی کلمه عزیز- بودند. و معلوم نبود که چه کسی مهمان است و چه کسی میزبان چون قرار بود آن ها ناهارشان را بیاورند پیش ما که دور هم بخوریم. و ما از صبح هیچ کاری نکرده بودیم جز این که خانه را جارو زده بودیم و گردگیری کرده بودیم و رفته بودیم سیب و موز و پرتقال و خیار خریده بودیم. و بعد  عود روشن کرده بودیم و منتظر شده بودیم که میم و الف بیایند و برویم یکی ازخانه های همسایه را ببینیم که اگر بپسندند همسایه شویم.  و آمدند و رفتیم و دیدیم و امیدواریم، یعنی خداخدا می کنیم که بشود. که اگر بشود یعنی من با یکی از خواهرهایم همسایه می شوم و این یعنی برآورده شدن یک آرزو به همین سادگی. و این یعنی بهتر از این نمی شود. و بعد برگشتیم خانه و منتظر شدیم تا آن یکی میم هم بیاید. و آمد و برایمان یک خرس پشمالوی مهربان هدیه آورد. و نشستیم دور میز ته چین و کتلت و کشک بادمجان خوشمزه دستپخت میم اول -یعنی خواهرم - را خوردیم. و سر میز پسرها از بچگی هایشان خاطره تعریف کردند. و خندیدیم.  و خوردیم. و باز آن قدر خندیدیم تا دل درد گرفتیم. و نفهمیدیم که دل درد از غذا خوردن زیاد است یا  خندیدن زیاد یا هر دو. و بعد کیک تولد خواهرم را خوردیم که روز تولدش -که دو روز پیش بود- نخورده بودند و گذاشته بودند بیاورند با هم بخوریم، از بس که مهربانند. و میم دوم هی چلپ چلپ ازمان عکس گرفت که توی همه شان من نیشم تا بناگوشم باز بود و چشم هایم بسته.  و باز گفتیم و خندیدیم تا این که دیدیم دیگر دارد دیرمان می شود چون باید به تولد دوست عزیز دیگری هم می رسیدیم. شال و کلاه کردیم و با مهمان هایمان از خانه زدیم بیرون. وسط راه از مهمان هایمان جدا شدیم و خودمان رفتیم جایی وسط شهر و تولد آن یکی دوستمان را جشن گرفتیم و آن جا هم تا توانستیم خندیدیم. و نیمه شب برگشتیم خانه. 
حالا واقعا انصاف بود که دیروز این همه زود تمام شود؟

Thursday, February 3, 2011

 از پیمان می پرسم: چه قدر خوبی؟ می گوید واحد اندازه گیری ات چیست؟ من هم در جا یک واحد اندازه گیری برای خوب بودن اختراع می کنم: "لبخند بر ساعت". این واحد اندازه گیری برای من که جواب می دهد. آخر روزهایی که خوبم همین جور الکی لبخند می زنم به رمین و زمان و در و دیوار. پیشتر ها این طور بود که حتی وقتی خوب نبودم هم لبخندم سر جایش بود، اما حالا دیگر خیلی وقت است که این طور نیست. و این به معنی این نیست که من آدم غمگین تری شده ام، بلکه معنی اش این است که نقابم را روزی جایی گم کرده ام و از آن روز به بعد خوب که نباشم دو تا وزنه سنگین به دو سر لب هایم آویزان می شود و می کشدشان به سمت پایین و کاری هم از دست من بر نمی آید. خلاصه این واحد اندازه گیری این طوری است که مثلا اگر صفر لبخند بر ساعت خوب باشی یعنی خوب نیستی اصلا و اوضاعت حسابی خراب است . اگر هم 3600 لبخند بر ساعت خوب باشی، یعنی هر لحظه داری لبخند می زنی. و این یعنی انگار داری توی آسمان ها لای ابرها پیاده روی می کنی و سوت می زنی و همین طور که راه می روی دستت را می کشی روی ابرها و توی دلت -و بلند بلند حتی- می خندی به دنیا و آدم های توی دنیا که پایین پایت دارند برای چندرغاز بیشتر از این طرف و به آن طرف می دوند و نفس نفس می زنند.
بعضی روزها با این که خیلی دلم می خواهد خوب باشم اما متاسفانه اندازه خوب بودنم خیلی خیلی نزدیک می شود به صفر لبخند بر ساعت. یعنی ساعت ها همین جوری می آیند و می روند و دریغ از یک لبخند خشک و خالی که زده باشم. آخر چه کار کنم که لبخندم نمی آید وقتی می بینیم که او این طور گرفته است و غریبه است. هنوز هم لبخندم به لبخندش بسته است و -طبق تعریف- خوب بودنم به خوب بودنش. هنوز هم خوب نبودن هایش را، نخندیدن هایش را به خودم می گیرم، هر چند می دانم که بیشتر وقت ها به من مربوط نمی شود. هنوز هم دلم می خواهد به هر بهانه ای که شده بخندانمش و نمی شود و بدتر می شود و بدتر می شوم. چه کار کنم که لبخندم نمی آید، خوب نیستم آن وقت ها که می بینم داریم با سرعت نور دور می شویم از هم. آن وقت ها که عاشقی کردن یادمان می رود و به جایش تا دلت بخواهد بهانه می گیریم و توی سر و کله هم می زنیم. تا کی بشود که دوباره باز همدیگر را پیدا کنیم و یادمان بیاید چه مزه ای داشت عاشقی کردن، لبخند زدن، خوب بودن. این روزهای دوری در عین نزدیکی را اصلا دوست ندارم اما خوب دیگر مثل جوانی ها(!) توی این روزها زانوی غم بغل نمی گیرم. دیگر خیلی وقت است که آن دخترک عاشق پیشه آرمانگرا را بوسیده ام و گذاشته ام کنار. واقع گرا شده ام، واقع بین شده ام. دیگر یاد گرفته ام که این روزها - که من بهشان می گویم روزهای پوچ- هم توی تار و پود زندگی بافته شده اند و هستند و چاره ای نیست جز این که بگذرانیشان، فقط به این امید که می گذرند. می گذرانمشان اما خوب نه که غمگین باشم اما لبخندم هم نمی آید دیگر، چه کار کنم؟

امروز هفتاد-هشتاد لبخند بر ساعت خوبم، به طور میانگین البته. چنگی به دل نمی زند. هوم؟ 

پ.ن. 1
تلخنامه نمی نویسم. رنجنامه نمی نویسم. غمنامه نمی نویسم. زندگی نامه می نویسم.  الکی خوشحال نامه" هم بلد نیستم بنویسم".
پ.ن. 2
در این که "او"ی من برای من بهترین "او" ی دنیاست هیچ شکی نیست
پ.ن. 3
خواهرک پس تو کجایی؟؟  می خواهمت، زیاد.

Tuesday, February 1, 2011

تلخم. مثل زهرمار. 

همه چیز باید از دیشب شروع شده باشد. وگرنه دیروز صبح که خیلی هم خوب بودم. یعنی از روز پیشش که رفتیم پیاده روی برای آلزایمر، توی آن هوای آفتابی و سرد، خیلی احساس خوبی داشتم. آن قدر خوب بودم که به او گفتم انگار دارم بالاخره با این جا آشتی می کنم. گفتم که دارم کم کم احساس می کنم که این جا را دوست دارم و می خواهم همین جا بمانم. از بس که آرام است این جا و از بس که من این جا می توانم کارهایی را انجام بدهم که انجام دادنشان روزی آرزویم بود. 
بعد دیروز صبح هم هم چنان خوب بودم. آن قدر خوب بودم که همان حرف هایی را که روز پیش به او زده بودم به یکی از دوستان - که بین ماندن و رفتن مردد بود- هم زدم و تشویقش کردم که بیاید و آرامش و آزادی این جا را تجربه کند.  بعد هم رفتم دانشگاه و آن جا هم همه چیز خوب بود و کار کردم و ورزش کردم و کار کردم و برگشتم خانه. تازه آن وقت بود که یادم آمد باید خودم را برای خداحافظی، برای سخت ترین شکنجه دنیا آماده کنم.  گمانم همه چیز از همان جا شروع شد. آخر یکی از دوستان دارد امروز - شاید برای همیشه- از این شهر می رود و این یعنی من دیشب باید - برای آخرین بار شاید- در آغوشش می کشیدم و برایش آرزوی موفقیت می کردم و روانه اش می کردم که برود. و این یعنی باید با او خداحافظی می کردم. و من از "برای آخرین بار شاید"، از خداحافظی متنفرم. گمانم همین فکر لعنتی خداحافظی بود که خنده را از لب هایم پراند. تلخ شدم. گریه ام نمی آمد اما بغض داشتم مدام. ساعت یازده شب دوستم آمد در خانه مان و من گفتم که خداحافظی نمی کنم و برای مسخره بازی ادای گریه در آوردم اما گریه نکردم. دوستم که رفت خواستم خودم را سرگرم کنم , رفتم سراغ اینترنت که دیدم یک پنجره چت باز شد و یکی از همکارهای قدیم در جواب "سلام، خوبی؟ " من، نه گذاشت و نه برداشت و گفت:" نه! خوب نیستم. دارم طلاق می گیرم." این را که خواندم گلویم تیر کشید از بس که بغضم سفت و بزرگ شد. انگار اشتباه نمی کنم که می گویم همه چیز از دیشب شروع شد. تلخ تر شدم. بعد هم گفت که کمکش کنم که بیاید این جا چون دیگر نمی تواند آن جا بماند. گفتم هر کاری بتوانم برایش می کنم. او رفت و من ماندم و گریه ای که نمی دانم چرا نمی آمد. 
خوابیدم. ساعت شش صبح با صدای زنگ تلفن بیدار شدم.  تلفن از مونترال بود و "شرخر" خارجی می خواست بگوید که باید چک ها را برای آن ها بفرستم، نه برای دانشگاه. طوری حرف می زد که فکر می کردم غرورم را گرفته توی مشتش و دارد با همه توانش فشارش می دهد و لهش می کند. باز هم تلخ تر شدم. احساس خیلی خیلی بدی داشتم.  آن قدر بد که بالاخره بغض شب مانده ام ترکید. سر صبح گریه کردم و او نفهمید که چرا گریه می کنم و همین شد که بداخلاق شد و من بیشتر گریه کردم. او که رفت دوباره خوابیدم. توی این یکی دو ساعتی که خوابیده بودم خواب دیدم که رفته ام به یک کشور دیگر تا دوستی را که آن جا درس می خواند ببینم. رفتم دم در اتاقش که توی یک خوابگاه بود و دیدم چند نفر مست با نگاه های هرزه شان به من خیره شده اند. احساس غریبی شدیدی کردم. سراغ دوستم را گرفتم. گفتند همین دور و برهاست. رفتم در یکی دو تا اتاق دیگر تا بالاخره پیدایش کردم. او هم مست بود. خیلی مست. آن قدر که من را نشناخت و تنهایم گذاشت و رفت. و من باز هم احساس غریبی کردم. نمی دانم چه شد که وسط آن همه غربت و تنهایی توی یکی از اتاق ها، بابا و مامان را پیدا کردم. خوشحال از این که می توانم آن شب را کنارشان بخوابم، رفتم که دندان هایم را مسواک کنم. آن جا بود که متوجه شدم که دو تا از دندان هایم شکسته است. جزئیات بیشترش را نمی گویم اما معلوم است که حس خوشایندی نبود اصلا. از خواب پریدم در حالی که دندان هایم را به هم می ساییدم. انگار می خواستم مطمئن شوم که همه شان سر جایشان هستند. بیدار که شدم تلخ تلخ بودم. آن قدر که حتی خواهرک را رنجاندم و سرش داد کشیدم که چرا میکروفون کامپیوترش را درست نمی کند که من بتوانم صدایش را بشنوم. از بس که آن وقت دلم صدایش را می خواست.  عذاب وجدان گرفتم. باز هم تلخ تر شدم


همه چیز از دیشب شروع شد و تا همین امروز هم ادامه داشت. اصلا امروز همه اش تلخ بودم. مثل زهرمار.  

Thursday, January 27, 2011

هوا آفتابی است.  البته نه که فکر کنید از آن آفتاب های پررنگ و درخشان و سوزان. هوا آن قدر آفتابی است که فقط می توانی بگویی ابری نیست و بارانی نیست و خاکستری نیست. آفتابش کمرنگ و بازیگوش است و دوست دارد بیشتر وقتش را از پشت ابرها - که اتفاقا تیره نیستند - با آدم دالی موشه بازی کند اما خوب همین که می دانی هست جای شکرش باقی است. آخر روزهای بارانی هوا آن قدر تاریک است که حتی نمی توانی تصور کنی که آفتابی هم می تواند وجود داشته باشد حتی. این جا هر وقت که هوا آفتابی باشد بوی عید می آید. از بس که آفتاب این جا کیمیاست. برعکس باران که آن جا. فرقی هم نمی کند که این روز آفتابی روزی چله تابستان باشد یا وسط زمستان. از بس که دمای هوا این جا در تمام طول سال فقط در یک بازه بیست درجه ای تغییر می کند و تابستان و زمستانش چندان فرقی با هم ندارند. 
هوا که آفتابی است آدم دلش می خواهد همین طور الکی از سر صبح خوشحال باشد. چشم هایش را که باز می کند و می بیند که هوا برعکس هر روز طلایی است نه خاکستری، شروع کند به حرف زدن و خندیدن بی دلیل.  همه پرده های خانه را تا ته کنار بزند و لای پنجره ها را باز کند که در و دیوار و میز و صندلی  تشنه آفتاب خانه هم گلویی تازه کنند؛ گلدان ها و آدم ها که دیگر که جای خود دارند. حتی یک دقیقه هم به این فکر نکند که تا یک ساعت دیگر قرار است استادش با چهار چرخ برود روی اعصابش و تا کامل با خاک یکسانش نکرده دست برندارد. بلند شود لباس بپوشد و برود توی خیابان و نفس بکشد و نفس بکشد و بوی عید را با ولع جا بدهد توی شش هایش. به هر کس که از رو به رویش می آید یک گلوله لبخند گرد نرم پرتاب کند و اگر او هم لبخندی چیزی پرتاب کرد جاخالی ندهد. کتاب "یک عاشقانه آرام" را بگیرد دستش و همین طور که توی خیابان راه می رود و سوار مترو می شود و پیاده می شود و سوار اتوبوس می شود و پیاده می شود بخواندش و گوشه همه صفحه هایش را تا بزند، از بس که توی همه صفحه هایش جمله هایی می خواند که دلش می خواهد بعدا هم بارها و بارها بخواندشان. کارش که با استادش تمام شد همه ناراحتیها را جا بگذارد توی آن زیرزمین تاریک بی پنجره و بزند بیرون و با دوست عزیزی برود ورزش کند و حرف بزند. 
 درست است که الان زمستان است و روزهای آفتابی خیلی خیلی کوتاهند؛ اما در عوض شیرین و زلالند و من تا آخرین قطره می نوشمشان.

Sunday, January 23, 2011

بی حوصله و  کلافه نشسته ام توی اتاق جلوی کامپیوتر و باز نمی دانم دنبال چه می گردم که صفحه ها را بی دلیل می بندم و باز می کنم. او رفته است توی هال و دستش را به کاری بند کرده است. شنبه عصر است و روز تعطیل بی برنامه و بی دوست بی قرارم می کند. البته امروز خیلی هم بی دوست نبود. یعنی صبح تا ظهر را پیش همسایه های خوبمان بودیم. با هم فوتبال نصفه و نیمه ای دیدیم و صبحانه درسته ای خوردیم و کمی گفتیم و خندیدیم و بعد آمدیم خانه مان. اما از وقتی برگشته ایم باز جای چیزی توی شنبه مان خالی است. یعنی از آن شنبه ها هم نیست که دو تایی بنشینیم و پشت سر هم فیلم ببینیم یا غذایی چیزی درست کنیم یا گاری مان (!) را برداریم برویم خرید یا نمی دانم بالاخره یک جور خوبی سر و ته  شنبه مان را به هم بدوزیم که آخرش که نگاهش می کنیم بتوانیم سری تکان بدهیم و لبخندی بزنیم و از کنارش بگذریم. 

در فکر پیدا کردن نخ مناسب برای دوختن سر و ته شنبه خالی به هم هستم که تلفن او زنگ می زند. دو تا از دوستان هستند و می گویند که اگر مهمان می خواهیم در را باز کنیم چون آن ها الان پشت در خانه مان هستند. باورم نمی شود. این یعنی همان نخ جادویی که می تواند یک شنبه شب بی قواره را به یک شنبه شب عالی تبدیل کند. دوستان می آیند و پیشنهاد می دهند با هم برویم توی کافه ای بنشینیم و شعر بخوانیم.  یعنی بهتر از این نمی شود. چیزی که همیشه دلم می خواست و هیچ وقت نمی شد. از بس که همه  همیشه "کار" هایی دارند که از ساعتی نشستن کنار دوستان و شعر خواندن قطعا مهم تر است. از بس که همه بی خودی زندگی روزمره شان یا به قول خودشان "کار"هایشان را زیادی جدی می گیرند. از بس که همه فکر می کنند همیشه برای شعر خواندن و با هم بودن وقت هست ولی برای "کار"هایشان نه. از بس که همه همیشه انگار باید "کار" کنند. از بس که همه شعر خواندن را، با هم بودن را "کار" حساب نمی کنند. و از بس که همه زیاد اشتباه می کنند. 
( لازم نیست بگویم که اولین نفر این "همه" خودم هستم، هست؟)

 می رویم گوشه یک کافه و به زور چهار تا صندلی را جا می دهیم پشت یک میز گرد کوچک و می نشینیم.  خیام و حافظ و مولوی را می گذاریم روی میز، کنار فنجان های بزرگ چای لاته که عطر میخک و زنجبیل و دارچینش با صدای دوستی که شعر می خواند برای خودش معجونی است که می گویی شاید این "می" که می گویند همین باشد اصلا. از بس که گرمت می کند و سبکت می کند و مستت می کند.


 شنبه شب خوبی بود. خیلی خوب.

پ.ن. خیام امشب می گفت:
تا زهره و مه در آسمان گشت پدید ... بهتر ز می ناب کسی هیچ ندید
من در عجبم ز می فروشان کایشان ... به زان چه فروشند چه خواهند خرید
و چه خوب می گفت.

Wednesday, January 19, 2011

باید برای یک کار کوچک بروم دانشگاه. پیش از رفتن دل را یک دل می کنم و اولین قدم جدی را برای واقعی کردن رویایم بر می دارم. رویایم را نقاشی کرده ام اما هنوز سیاه و سفید است و باید رنگش کنم. به یکی از استادهای دانشکده مورد نظر که اتفاقا درسی هم در همان زمینه مورد نظر ارائه می دهد ایمیل می زنم و به صورت فشرده شرایطم را می گویم و اجازه می خواهم که اگر بشود بروم سر کلاسش بنشینم. با هزار امید و آرزو ایمیل را می فرستم و می روم به سمت دانشگاه. در تمام طول مسیر اتوبوس اول توی دلم با خانم برگر، همان که قرار است جوابم را بدهد، حرف می زنم. برایش درددل می کنم. برایش می گویم که تا این جا که توی این مسیر آمده ام به این دلیل بوده است که چاره دیگری نداشته ام.  برایش می گویم که جایی که من بودم انتخاب مسیر زندگی خیلی به نظر و علاقه من بستگی نداشت. برایش می گویم که خیلی های دیگر بودند که باید قبل از من نظرشان تامین می شد و من آخرین نفری بودم که صلاحیت تصمیم گیری برای زندگی ام را داشتم. برایش می گویم که حالا که از آن جامعه جدا شده ام و دیده ام که آدم ها خیلی راحت تر از آن چه من می توانم تصور کنم می روند دنبال علاقه شان و زیاد کاری ندارند که اگر این کار را بکنم فلانی مسخره ام می کند یا توی دلش به م می خندد یا چه و چه، حالا که این ها را دیده ام من هم می خواهم همین کار را بکنم.حتی برایش می گویم که چه رویایی برای خودم نقاشی کرده ام و گوشه ای از نقاشی ام را هم یواشکی نشانش می دهم حتی. خانم برگرِ توی فکرم هم همه حرف هایم را می شنود و مدام سرش را با لبخند محوی تکان می دهد یعنی که حرف هایم را می فهمد و آماده است که توی رنگ کردن نقاشی ام کمکم کند. از اتوبوس اول که پیاده می شوم، آقای دربان بانک رو به روی ایستگاه اتوبوس دانشگاه را از دور می بینم. آقای دربان یک مرد ظاهرا هندی میانسال عینکی است که با هم دوست شده ایم و هر بار که من از آن جا رد می شوم و باید صبر کنم تا چراغ عابر سبز شود با هم سلام و احوالپرسی می کنیم و او مثلا می گوید که اتوبوس دانشگاه تازه رفته یا  مثلا می گوید که نگاه کن دارد می آید و دگمه چراغ عابر را چند بار پشت سر هم فشار می دهد که شاید چراغ زودتر سبز شود و من به اتوبوس دانشگاه برسم. آقای دربان برایم دست تکان می دهد و می گوید: "خیلی وقت بود نیامده بودی. فکر می کردم گرفتار مریض هایت هستی." می خندم و می گویم: "مریض هایم؟؟" می گوید: "مگر پزشکی نمی خوانی؟" می گویم" نه کامپیوتر می خوانم." می گوید: "به به چه عالی! پس قرار است حسابی پول در بیاوری." بیچاره خبر ندارد که همین چند دقیقه پیش داشتم به خانم برگرِ توی فکرم چه می گفتم. جلوتر می آید و دگمه چراغ عابر را فشار می دهد. با صدای خش دارم می گویم "نه قرار نیست من از این راه پولی در بیاورم. من دوستش ندارم. اصلا دوستش ندارم." شاید چون صدایم گرفته است حرفم را درست نمی شنود. دوباره می گوید: "اگر ...(نمی فهمم چه می گوید) بلد باشی خوب پول در می آوری." دوباره می گویم: "ولی من دوستش ندارم." چراغ سبز می شود.  خداحافظی می کنیم و می روم آن سمت خیابان منتظر اتوبوس دانشگاه می مانم.  توی دانشگاه فرصت نمی شود به ایمیلم سر بزنم.  به خانه که می رسم اولین کاری که می کنم باز کردن ایمیلم است. جواب داده است. دل توی دلم نیست. بازش می کنم. دو خط نوشته است. اولین کلمه اش این است: "متاسفم". انگار خانم برگرِ واقعی با خانم برگرِ توی فکرم کمی فرق دارد. سطل آب سرد خالی می شود روی سرم. اما خودم را نمی بازم. دیگر نمی گذارم این "متاسفم" ها دلسردم کنند. باید بروم ببینمش. باید بروم و رودررو حرف هایم را بزنم. شاید فردا بروم.  باید فردا بروم.

Monday, January 17, 2011

می گوید زندگی ات به دستورالعمل ها وابسته است. شیر آب را باز می کند و دستهایش را می شوید، لابد. سرم را می اندازم پایین و به دست هایم نگاه می کنم .می گوید انگار برای هر قدم زندگی ات باید به دستورالعملش نگاه کنی که مبادا جایی به اشتباه قدم از قدم برداری.  دست هایش را خشک می کند و بیرون می آید. لب هایم می لرزند. می گوید به تجربه های من به اندازه ... هم اعتماد نداری. چراغ آشپزخانه را خاموش می کند و می آید می نشیند روی مبل تا ادامه فیلم را ببینیم. رویم را بر می گردانم به سمت تلویزیون که صورتم را نبیند. می گوید که دیگر خسته شده است. چشم هایم تار می شود اما نمی گذارم اشکی بچکد. زنگ های خطر را دوباره برایم به صدا در می آورد. هیچ نمی گویم. مطلقا هیچ. و بعد یک جورهایی قهر می کند. خودش قبول ندارد که قیافه اش که این طور می شود، یعنی گوشه های لبش که به پایین متمایل می شوند و ابروهایش که گره می خورند و چشم هایش که دیگر برق نمی زنند، یعنی که قهر کرده است. قبول ندارد که وقتی تا قبل از این صحبت ها عقیده داشت که فیلم جالبی است و حالا مدام زیر لب می گوید "چه قدر مسخره!" یعنی که قهر کرده است. وقتی که تا قبل از این مهربان بود و حالا نیست یعنی که قهر کرده است. نمی دانم اسمش را چه می گذارد. اصلا اسمش چه اهمیت دارد. من اسمش را می گذارم: قهر. این طور راحت ترم. تا حدود زیادی به او حق می دهم. البته نه در مورد خود زندگی. اتفاقا برعکس، دستورالعمل زندگی را گذاشته ام جلوی رویم و برعکسش عمل می کنم. اما در مورد جزئیات خیلی خیلی ریز راست می گوید. خودم هم خسته شده ام. اما به هر حال قهر بی وقتی است قهر وقت مریضی. آخر دوباره خروسک لعنتی آمده است سراغم. طبق یک قانون نانوشته هر سال باید بیاید انگار. شاید چون من در بقیه سال قدر نفس هایم را بدانم.  نمی توانم حرف بزنم. دو کلمه که می گویم صدایم یا زیر زیر می شود یا بم بم.  بدم می آید. فیلم که تمام می شود و می رویم که بخوابیم، سرم را به خواندن کتاب شعری که تازه از ایران برایم رسیده گرم می کنم تا خوابش ببرد و من غصه ام نشود که چرا تنها خوابیده ام. خیلی زود خوابش می برد. آن قدر عمیق که سرفه های خشک بدصدای دو دقیقه یک بار من هم تکانش نمی دهد. خوش به حالش.  می ترسم امشب از آن شب ها باشد که تا صبح باید بنشینم و یک بند سرفه کنم. اما انگار این طور نیست. صدای قل قل دستگاه بخور کنار تخت برایم لالایی می شود و بخارش برایم نفس. یک سره می خوابم تا صبح. حتی آرام تر و بهتر از شب های قبل. یادم نمی آید توی خواب سرفه کرده باشم حتی.  صبح قبل رفتنش بوسه ای روی پیشانی ام می زند. گیج خوابم. فکر می کنم این یعنی آشتی. تا ظهر می خوابم. به تلافی دو شب قبل که نخوابیده ام. سرفه های خشک هنوز هستند اما کمتر شده اند. هنوز حالم را نپرسیده  است. نمی دانم چرا این همه منتظرم. نمی دانم چرا فکر می کنم که اگر آشتی باشد باید سراغی از من بگیرد. باید کار کنم اما باز بهانه پیدا کرده ام که از زیرش در بروم. بعد از ظهر می شود. هنوز حالم را نپرسیده است. و این یعنی حالا دیگر شاید من قهر کرده باشم.

پ.ن. آشتی می کنیم. زودتر از آن که شروع قهر را رسما اعلام کرده باشیم. با یک شاخه گل سرخ.

Wednesday, January 12, 2011

امروز بعد از ظهر قرار است برف بیاید. برف درست و حسابی، نه از آن ها که نمی فهمی این دانه هایی که از آسمان می افتند روی سرت دانه های برف هستند یا  قطره های بارانی هستند که فقط کمی سردشان است. از دیروز که این پیش بینی را دیده ام هیجان زده ام. با این که سرماخورده ام اما صبح زودتر از هر روز بیدار می شوم. قبل از هر چیز نگاهی به سایت هواشناسی می اندازم که مطمئن شوم هنوز سر حرفشان هستند. به نظر می رسد برف امروزمان سر جایش است و فقط باید منتظر بود تا هوا تاریک شود. از پنجره بیرون را نگاه می کنم. هوا نیمه ابری است و حتی گاهی افتاب بازیگوش  زمستانی یواشکی از گوشه و کنار ابرها  دستی تکان می دهد.خلاصه که فعلا هوا هیچ بوی برف نمی دهد و این نگرانم می کند. دلم عجیب برف می خواهد. "او" که می رود کمی با خواهرک صحبت می کنم. یک بسته خنده سفارش داده بودم برایم بفرستد و می خواهم بگیرمش. میکروفونش خراب است. من حرف می زنم و او تایپ می کند.  احساس کری می کنم. خواهرک می خندد. دو تا از نمره هایش را گرفته و خوشحال است. من بیشتر از او. خواهرک باز می خندد. خنده اش را می بینم اما صدایش را نمی شنوم. هرچند که صدای خنده اش توی گوشم هست. همیشه.خنده های سفارشی ام را، هرچند بی صدا، تمام و کمال تحویل می گیرم. خداحافظی می کنیم. خواهرک می رود که بخوابد و من بلند می شوم و آخرین وعده خورش قیمه را با کمی پلو گرم می کنم. قیمه تنها غذایی است که انگیزه دوباره و دوباره خوردنش را دارم و حالا غصه ام شده است که چرا تمام شد. قرص سرماخورذگی را با یک لیوان آب می خورم. قرار است این قرص مال روز باشد و آدم خوابش نگیرد. اما این جور قرص ها روی من اثر عکس دارند. قرص را که می خورم خوابم می گیرد. دراز می کشم و یکی دو ساعتی می خوابم. بیدار که می شوم باز اول از همه از پنجره بیرون را نگاه می کنم. دیگر بعد از ظهر شده است و باید دست کم بوی برف بیاید. اما انگار هنوز هم خبری نیست. دیگر دارم نا امید می شوم.  اینترنت گردی می کنم. یک ایمیل از "جامعه آلزایمر" گرفته ام. یادم می افتد که چه قدر همیشه دلم می خواست برایشان کار داوطلبانه بکنم.  به خاطر "مادرجون" و زجرهایی که کشید.  توی وبسایتشان می گردم و کاری پیدا می کنم. برعکس همیشه که توی دلم می گویم " مگر می شود من هم به دردشان بخورم" و صفحه را می بندم، این بار فرم پر می کنم و می فرستم. تصمیمم برای تغییر این وضعیت رکود و رخوت جدی است. فیلم پاپیون را که همه مردم هزار بار دیده اند و من ندیده ام دانلود می کنم. بالش و پتویم را بر می دارم و می روم روی مبل ولو می شوم که مثلا فیلم ببینم. نیم ساعت از فیلم نگذشته که چشم هایم حسابی گرم می شود. انگار باید بخوابم. پشت به تلویزیون، پتو را تا زیر چانه ام بالا می کشم و می خوابم. هنوز چیزی از خوابیدنم نگذشته که صدای در می آید. باورم نمی شود "او" این همه زود آمده باشد. خوشحال می شوم. اول از همه می پرسم برف می آمد؟ می گوید هنوز نه اما بوی برف می آید. سوپ بدمزه می خوریم. "او" معتقد است که اتفاقا خیلی هم خوشمزه است. سوپ برای من همیشه مزه مریضی می دهد، حالا هر چه قدر که خوشمزه باشد. ولو می شویم روی مبل و این بار یک فیلم خوب می بینیم. فیلم خوب برای من فیلمی است که وسطش خوابم نگیرد. نام فیلم "اینویکتوس" است و درباره سال های ریاست جمهوری نلسون ماندلاست. دوباره عاشق ماندلا می شوم. وسط فیلم یاد برف می افتم و می روم کنار پنجره و جیغ کوتاهی می کشم.همه جا سفید است. کمی بالا و پایین می پرم و بعد بقیه فیلم را می بینیم. می گویم او می تواتست پیامبر باشد. مگر می شود این همه خوب بود؟ هر چه می گذرد بیشتر عاشق ماندلا می شوم. فیلم که تمام می شودحسرت می خورم که چرا ما ماندلا نداریم. برف نشسته روی زمین و درخت ها و لبه دیوارها ضخیم تر شده است .با دوست عزیزی چت می کنم. از معدود آدم هایی است که حرف هم را می فهمیم. پر از انگیزه و انرژی می شوم. خواهرک  بیدار شده است و دوباره با هم حرف می زنیم. میکروفونش درست شده و صدای خنده هایش توی اتاقمان می پیچد. خوشحال است. من بیشتر. از روی عکس همکلاسی های دانشگاهش را نشانم می دهد و یکی یکی معرفی می کند. یاد آن روزها می افتم که من تازه رفته بودم دانشگاه و هر روز می آمدم برای خواهرک، که آن موقع نه ساله بود، از بچه های دانشگاه می گفتم. چه زود گذشت. خواهرکم بزرگ شده. خوشحالم. چای با عسل می خورم. دیر وقت است و باید بخوابیم. دلم نمی آید از خواهرک خداحافظی کنم. هنوز سیر خنده هایش نشده ام. هیچ وقت نمی شوم. به زور می روم که بخوابم.قرص سرماخوردگی شب را می خورم. می دانم که مثل دیشب خواب را از سرم می پراند. پرده را باز می گذارم تا بتوانم از روی تخت منظره برفی بیرون را ببینم. دلم نمی آید بخوابم. این جا از این مناظر کم پیدا می شود. "او" خوابش می برد. من می آیم می نشینم روبه روی پنجره برفی و این ها را می نویسم. 


گ.ل.ن.و.ش
بیست و یکم دی ماه هشتاد و نه
ونکوور

Sunday, January 9, 2011

دیشب تولد پنج سالگی دانیال بود.  چه خوب که آن شب که من از مونترال رسیدم ونکوور و "او" و بابای دانیال آمدند فرودگاه دنبالم، مامان دانیال سر کار بود و دانیال هم همراهشان آمده بود. چه قدر حضورش آن شب توی فرودگاه برایم شیرین بود. به ش گفتم سلام دوست کوچولوی من. مثل همه بچه های خجالتی هم سن و سالش سرش را انداخت پایین و زیر لب گفت سلام. و این شد شروع دوستی من و دانیال. آن روز فکرش را هم نمی کردم که من بیست و چند ساله بشوم نزدیک ترین دوست یک پسر کوچولوی چهار ساله دوست داشتنی. این را مامان و بابایش هر بار که می خواهند من را به کسی معرفی کنند می گویند. برایش شدم خاله گلنوش. و نمی دانی چه شیرین نامم را صدا می زند، خاله گننوش! آن قدر که وقتی صدایم می زند نمی دانم از شدت ذوق باید جیغ بزنم یا بالا و پایین بپرم یا بغلش کنم و سفت فشارش بدهم، یا چه. خدا خدا می کنم هیچ وقت آن فدر بزرگ نشود که دیگر خاله گننوشش نباشم. ماه اول که محل زندگی مان نزدیک خانه شان بود بیشتر می دیدمش. چند  باری رفتم خانه شان و ساعت ها با هم پازل درست کردیم، ماشین بازی کردیم، کتاب خواندیم. و خسته هم نشدیم. مامان و بابایش مدام می گفتند عجب حوصله ای داری تو. و نمی دانستند که من دارم لذت بخش ترین کار دنیا را انجام می دهم. که خستگی مفهومی ندارد وقتی می شنوی که کودک چهارساله ای توی خانه شان مدام سراغت را می گیرد و خاله گننوشش را می خواهد تا با هم بازی کنند و خسته هم نشوند. بعد که خانه مان را عوض کردیم یکی دو ماه یک بار ما می رویم خانه شان یا آن ها می آیند خانه مان اما هم چنان من سمت "بهترین دوست دانیال بودن"م را با افتخارحفظ کرده ام. 
دیشب تولد پنج سالگی اش بود و من میان هفت-هشت تا بچه قد و نیم قد احساس می کردم یک باره چندین سال جوان شده ام. دلم نمی خواست دیشب تمام شود. آن قدر انرژی گرفته بودم که وقتی با "او" و چند تا از بچه ها دست های هم را گرفتیم و حلقه درست کردیم، این من بودم که با کفش های پاشنه بلند شروع کردم به بالا و پایین پریدن و بچه ها هم دنبال من. بعضی دقیقه های دیشب برای من زندگی خالص بود. دیشب روی تصمیمی که مدتی است گرفته ام مصمم تر شدم. جای من میان بچه هاست، اگر بخواهم زندگی کنم.  پس اگر مهندسی لعنتی من را به زندگی نمی  رساند، که نمی رساند و برعکس دارد از درون می پوساندم، رهایش می کنم. به زودی زود این ده سال شکنجه را به نقطه پایان می رسانم. 
قدم اول را هم برداشته ام:
 http://earlychildhood.educ.ubc.ca/
دیگر چیزی نمانده است...



اتوبوس توی ایستگاه می ایستد و آقای سالخورده ای که یک بارانی بلند به تن دارد وارد می شود و می آید می نشیند روی صندلی رو به روی ما. اتوبوس راه می افتد و ما که حواسمان رفته است دنبال بارانی آقا، شروع می کنیم به صحبت درباره بارانی. "او" دارد می گوید که چه قدر همیشه بارانی بلند دوست داشته، که هیچ وقت نداشته، که فکر می کند به ش نمی آید، که ... من اما مثل همیشه با شنیدن کلمه "بارانی" پرتاب شده ام به بیش از بیست سال پیش و یادم افتاده به بارانی بلند آبی ام که سر جیب هایش و دور کلاهش و روی آستین هایش نوارهای رنگی داشت. این بارانی برای منِ پنج-شش ساله ی آن روزها یک بارانی معمولی نبود. دوستم بود. یعنی وقتی که تنم نبود، زیپش را تا آخر می بستم و کلاهش را بالا می آوردم، آن وقت درست می شد دوستی که از عروسک ها -که هیچ وقت خدا دوستشان نداشتم، از بس که با چشم های بی حالتشان زل می زدند توی چشم آدم و خنده های مصنوعیشان بیشتر به دهن کجی می مانست- واقعی تر به نظر می رسید و فقط کمی از من کوچکتر بود. درست است که چشم نداشت و گوش نداشت و لب نداشت اما در عوض قد و قواره اش به من می خورد و صورت خالی اش همیشه می خندید و مهربان بود و آبی بود و گرم بود. تازه با این که بزرگ بود ولی سبک بود و می توانستم به راحتی بغلش کنم و با خودم هر جا که دلم می خواست ببرمش. می دانم که برایش اسم هم گذاشته بودم، اما حالا هر چه فکر می کنم یادم نمی آید اسمش چه بود. حتی یادم نمی آید بارانی ام دختر بود یا پسر. تنها چیزی که خوب یادم است این است که مدت زیادی این بارانی تنها مونسم بود. یک سال عید برایم خریده بودندش و روزهای اول آشناییمان توی ماشین رنوی زرد رنگ و در راه خانه این فامیل و آن آشنا گذشت. سوار ماشین که می شدیم بارانی را در می آوردم و زیپش را می بستم و کلاهش را بالا می آوردم، بعد می نشاندمش روی صندلی عقب ماشین، کنار خودم ، و تا رسیدن به مقصد بعدی با هم حرف می زدیم و بازی می کردیم و می خندیدیم. وقتی که باید از ماشین پیاده می شدم اصرار داشتم که بگویم گرمم است، شاید بگذارند بارانی ام را همان طور بغل کنم  و با خودم ببرم. اگر هم نمی گذاشتند، به بارانی ام مثلا چشمک می زدم - از همان وقت هم چشمک زدن بلد نبودم- و با هم نخودی می خندیدیم و بعد زیپش را باز می کردم و آرام می پوشیدمش، طوری که دردش نیاید. بعد با هم می رفتیم توی مهمانی و آن جا هم از این که هیچ کس جز من و بارانی ام از رازمان خبر ندارد دوتایی ذوق می کردیم. من شکلات و پسته و شیرینی می خوردم و شاید گاهی هم یواشکی پسته خندان یا شکلات زرورق طلایی هم توی جیب هایش ریخته باشم حتی. هر چه بود دوستم بود و حتما او هم به اندازه من  پسته و شکلات دوست داشت. یادش بخیر.  دوست خوبی بود. از آن دوست هایی بودکه همیشه برای آدم هستند. از آن هایی که "کار دارم" توی فرهنگ واژگانشان جایی ندارد. از آن هایی که حرف هایت را می شنوند ولی توی دلشان قضاوتت نمی کنند، .نصیحتت نمی کنند. از همان هایی که این روزها در به در دنبالشان می گردم و دیگر نیستند. بعد از آن بارانی - که نمی دانم سرنوشتش چه شد و امیدوارم بعد از من دست بچه دیگری افتاده باشد و تنها نمانده باشد-، باز هم بودند اسباب و وسایلی که رویشان اسم بگذارم و گاهی باهاشان درددل کنم و حرف بزنم، هر چند که هیچ کدامشان نتوانستند جای آن بارانی آبی مهربان را برایم بگیرند. اما حالا دیگر خیلی وقت است که از این دوست های سراپا گوش بی زبان هم ندارم دیگر. مدام با خودم می گویم چه می شد اگر هنوز هم می توانستم مثلا با ساعتم یا کوله پشتی ام یا دوربینم دوست شوم و هر روز بنشینیم کنار هم و  ساعت ها حرف بزنیم. آن وقت دیگر تنهایی عجیب و غریب این روزها بی معنا می شد و زندگی کمی شیرین تر از چیزی که هست. کاش می شد دوباره یک بارانی بلند آبی مهربان داشته باشم، یک دوست ...

پ.ن. توی این شهر همیشه خدا بارانی، یک بارانی آبی مهربان بیشتر از هر چیز می ارزد.



گ.ل.ن.و.ش
هجدهم دی ماه هشتاد و نه
ونکوور

Wednesday, January 5, 2011

 حدود نیمه شب می رسیم خانه که بابا زنگ می زند. تازگی ها صدایشان را که از پشت خط می شنوم بغض می کنم اما خودم را می زنم به آن راه و بلند بلند می خندم. بابا می گوید که خواهرک امروز امتحان داشته  و من تازه یادم می افتد که می دانستم امروز امتحان فیزیک دارد و نگران است. با بابا که خداحافظی می کنم تلفن خواهرک را می گیرم. بار اول جواب نمی دهد. دوباره می گیرم. صدای خندانش می پیچد توی گوشی و بعد از گوشم راهش را می کشد و یک راست می رود سمت قلبم و یک جور خوبی فشارش می دهد. صدایش، وقتی که می خندد، آن قدر زلال است که انگار مسیرش از گوش به قلب را به وضوح می بینم، درست مثل لیوان آب یخی که یک ظهر گرم تابستان وقتی از زیر تیغ آفتاب به خانه رسیده ای یک نفس سر می کشی و می توانی از روی خنکی دلچسبی که از خودش جا می گذارد مسیر عبورش را توی بدنت دنبال کنی. با هیجان به قول خودش کاذب برایم از امتحانش و اتفاقاتی که افتاده تعریف می کند. وسط تعریف هایش شوخی بی جایی هم می کنم که خواهرک ناراحت می شود و من عذاب وجدان می گیرم و بفهمی نفهمی از خودم بدم می آید. ( می نویسم که یادم نرود و تکرار نکنم). بعد سراغ مامان را می گیرم. می پرسم آیا آمده است خانه یا نه. آخر چهار-پنج روز است که مامان رفته خانه یکی از خاله ها و برنگشته خانه. هفته پیش هم به بهانه این که می خواهند خانه شان را رنگ کنند و باید برود کمک رفته بود خانه همین خاله و چند روزی مانده بود. خوب هر کس دیگری هم بود، اگر نگران نمی شد دست کم مشکوک می شد که این رفت و آمد ها نمی تواند بی دلیل بی دلیل باشد، چه برسد به من که آماده ام تا با کوچک ترین بهانه ای از خودم داستان های عجیب و غریب غصه دار تولید کنم. چه فکر و خیال هایی پیش خودم کردم بماند. خواهرک می گوید که تازه رسیده است خانه و مامان را نمی بیند اما فکر می کند که مامان برگشته است ولی الان احتمالا رفته است خرید.  دلم شور می زند. با این که ساعت ما یک بعد از نیمه شب است و باید بخوابم، از خواهرک خواهش می کنم که اگر مامان آمد خانه بهش بگوید که حتما به من زنگ بزند و اگر نیامد زنگ بزند خانه خاله و سراغش را بگیرد و خبرش را به من هم بدهد.  وسط همین "یادت نره ها" و "زنگ بزنیا" و این ها مامان می رسد خانه. پنج روز است صدایش را نشنیده ام. گوشی را که می گیرد همان بغض پنهان گلویم را قلقلک می دهد . صدایش شفاف است و می خندد. با توپ پر می پرسم کجا بودی این همه روز؟ که تازه برایم تعریف می کند جریان از چه قرار است. یک ماه پیش "مامان جون" زمین خورده و دستش شکسته و تمام این مدت را خانه خاله بوده و مامان و بقیه خاله ها نوبتی می رفتند برای پرستاری و بعد برای این که من ناراحت نشوم به من نگفته اند. پوف!! همان چیزی که همیشه ازش می ترسیدم. یادم است همان روزهای قبل از آمدنم که مامان مسموم شده بود و یک شب توی درمانگاه بود مدام به همبن فکر می کردم که اگر بروم و کسی چیزیش شود و به من نگویند من چه کار کنم. همان هم شد که از خواهرک قول گرفتم که همیشه همه چیز را به من بگوید که من مجبور نشوم خودم فکر و خیال کنم و گفتم که اگر به خاطر راحتی خیال من است، خیالشان راحت باشد که خیال من آن طور راحت تر است. خلاصه که این بار را گول خوردم.  اعتمادم هم تا اطلاع ثانوی سلب شد و سلول های قصه ساز مغزم مجوز فعالیت گرفتند، بدون این که من بخواهم. بعد از این که با مامان خداحافظی می کنم، خواهرک توی چت به خاطر دروغ های این مدت عذرخواهی می کند.  و من چون نمی توانم بغلش کنم مثل همیشه دست هایم را مشت می کنم و فشار می دهم. بعد دوباره ازش قول می گیرم ...  

Tuesday, January 4, 2011

کفش هایم را درآورده ام و چهار زانو نشسته ام روی یکی از همان مبل های به شدت راحت نارنجی،  روبه روی همان پنجره قدی، توی همان کتابخانه رویایی که دیروز درباره اش نوشتم. کیف و کلاه و کتاب و دفتر و لپ تاپم را پهن کرده ام روی یک میز نیم دایره ای بزرگ که همه همه اش تا اطلاع ثانوی مال خود خودم است. یک پسر چینی روی مبل کناری دست راستش را گذاشته روی دسته مبل و سرش را روی آن تکیه داده و خیلی جدی خوابیده. کتابش که اول دستش بود و سعی داشت به همه و از جمله خودش بفهماند که دارد می خواندش، هر چند گاهی پشتش قایم می شد و چرت می زد، حالا دیگر روی میز کنار دستش آرام گرفته. به جز این پسر چینی خواب آلود کس دیگری در دیدرسم نیست. هرچند که یک پسر دیگر روی میز پشتی هست که دارد روی موضوع خیلی مهمی فکر می کند، چون به صورت پیوسته دکمه ته خودکارش را فشار می دهد و صدای یکنواختی تولید می کند که دیگر به آن عادت کرده ام. چند دقیقه پیش که سرم را برگرداندم دیدم یک پلیس محترم از پشت سرم رد شد و من عذاب وجدان گرفتم که با وجود ممنوعیت خوردن غذا در کتابخانه، ناهارم را که عبارت بود از دو عدد تخم مرغ آب پز با مقادیری گوجه فرنگی و قارچ، پشت میزم و با اعمال شاقه طوری خورده ام که همسایه خواب آلودم حتی روی مبلش جا به جا هم نشد. بیست و پنج دقیقه پیش برج ساعت رو به رویم سه ضربه نواخت. با این که هنوز خیلی به شب مانده اما هوا عجیب خاکستری و تاریک است. توی دلم به خودم فحش می دهم که چرا دیروز که آفتاب بود تنبلی کردم و نیامدم و بعد سرم را بلند می کنم که به هوای تیره چپ چپ نگاه کنم که نفسم بند می آید. همیشه وقتی می بینم دارد برف می آید نفسم می گیرد از بس که می خواهم جیغ بزنم ار خوش خالی و فکر می کنم این شادی بی اندازه ریشه در کودکی هایم دارد. آن وقت ها که برف که می آمد از شب تا صبح پشت پنجره بودم، انگار که اگر چشم از پنجره بر می داشتم و برف بند می آمد، گناه تعطیل نشدن مدرسه ها فردا گردن چشم های من بود. آخ که چه قدر این دانه های سفید را دوست دارم.  یعنی از این منظره ای که  الان می بینم هزار بار بیشتر از آفتاب دیروز لذت می برم . دیگر با این برف بعید می دانم امروز کاری انجام دهم. باید بنشینم و تا تمام نشده سیر تماشایش کنم که اینجایی که منم برف هم مثل آفتاب کیمیاست.

Monday, January 3, 2011

تعطیلات زمستانه کم و بیش تمام شد. روزهای خوبی بود. اصلا چند وقت است روزها بفهمی نفهمی خوب شده اند. دست کم هنوز که کار و زندگی تکراری روزمره شروع نشده خوب هستند. خیلی خوب. ده-دوازده روزی که گذشت را زندگی کردم. بعد ار مدت ها، شاید ماه ها. چرایش هم معلوم است. چون تقریبا هر روزش تنهایی را دور می زدیم و آدم هایی را می دیدیم که دوستشان داشتیم. انرژی ذخیره کرده ام. نمی دانم تا کی برایم بماند. اما هر چه بود به خودم ثابت کردم که افسرده نیستم. دردم تنهایی است و بی همزبانی.
اما باز هم جای شکرش باقی است که توانسته ام اینجا هم آدم هایی را پیدا کنم که بتوانم مثل خواهر و برادرم دوستشان داشته باشم. نه به خاطر این که این جا نیاز دارم به خواهر و برادر. نه. به خاطر این که این آدم ها آن قدر خوب هستند که خواهرشان بودن آرزوی من است.
امروز را قرار بود بروم دانشگاه "او" که توی کتابخانه شان بنشینم و کار کنم. آخر کتابخانه دانشگاهشان یک جایی دارد که برای درس خواندن خیلی رویایی است. می نشینی روی یک مبل به شدت راحت رو به روی یک پنجره تمام قد که اگر شانس داشته باشی و آفتاب باشد که منظره دیدنی است و وصف نشدنی، اگر نه هم که لذت حس کردن بارانی که می خورد به شیشه رو به رویت آن قدر هست که هوای خاکستری را فراموش کنی. این طور است که اگر مجبور باشی سخت ترین و مزخرف ترین درس دنیا را هم بخوانی حداقل خیالت راحت است که شکنجه که نشده ای هیچ، بلکه حال درس را هم به شدت گرفته ای و حالی برده ای. تازه یک برج ساعت هم درست رو به رویت است که سر ساعت با ضربه هایش زمان را نشانت می دهد و تو می توانی برای این که درس خواندنت کمی هیجان انگیزتر شود با آن مسابقه بگذاری. داشتم می گفتم که از دیروز برنامه ریزی کرده بودم که امروزم را آن جا بگذرانم که مثل همیشه برنامه ریزی ام را گذاشته ام در کوزه و الان دارم آبش را می خورم. سرما خوردگی را بهانه کردم اما خودم می دانم که تنبلی کردم. خیلی ساده. حالا هم از صبح نشسته ام روی تخت و زل زده ام به مانیتور که شاید شاید شاید خبری که نمی دانم چیست از کسی که نمی دانم کیست برسد. یعنی همان انتظار روزهای تکراری.

Friday, August 27, 2010

می گفت این چیزها را اینجا ننویس. وبلاگ را می گفت. می گفت مثل این است که دفتر خاطراتت را برداری بگذاری سر کوچه تا هر کسی از راه رسید سرکی تویش بکشد و از حال و روزگارت سر دربیاورد. عصبانی می شد شدید ولی کاری از دستش ساخته نبود. سر آخر می گفت پس از من چیزی ننویس. نمی دانم چرا اما این حق را برایش قایل بودم و هرچند در آن روزگار از او ننوشتن سخت بود تمام تلاشم را می کردم که او در نوشته هایم همان "او"ی مرموز عاشقانه ها -که همه را قلقلک می دهد که بفهمند کیست و نامش چیشت و چه شکلی است و چه کاره است و ... اما هیچ سرنخی ندارند- بماند. انگارهزار سال از آن روزها گذشته است. هزار سال است که من و او راه هایمان را جدا کرده ایم. انگار هزار سال بزرگتر شده ام. اما هنوز هم نفهمیده ام بالاخره حق با کداممان بود. که چرا او اصرار داشت ننویسم یا اگر می نویسم کسی نخواند و چرا من با همه وجودم می خواستم بنویسم. که چرا دلم می خواست چهار نفر دیگر را در روزمرگی هایم، شادی ها و غصه هایم، شریک کنم. چرا هنوز هم بعضی از برگ های دفتر خاطراتم را - حالا سر کوچه که نه- اما می آورم می گذارم جلوی چشم یک لشکر دوست و دشمن(!) و فامیل و آشنا که خیلی هم دلیلی ندارد همه شان بدانند توی این دل همیشه خدا غمگین و گاهی وقت ها سرخوش من چه می گذرد. نمی دانم شاید فکر می کنم این همه غم یا شادی حتی برای من تنها زیاد است. شاید فکر می کنم اگر بنویسم و بخوانند من سبک و سبکتر می شوم. انگار که دیگر مجبور نیستم همه بار را تنهایی به دوش بکشم. نمی دانم ولی می دانم که هر چه هست نوشتنش از ننوشتن بهتر ست و خوانده شدنش از خوانده نشدن

Sunday, March 4, 2007

Et si tu n'existais pas ...

و اگر تو وجود نمی داشتی، به من بگو، من برای چه وجود می داشتم؟
برای سرگردانی در دنیایی بدون تو، بدون امید و بدون حسرت
و اگر تو وجود نمی داشتی، می کوشیدم برای آفرینش عشق
مثل نقاشی که تولد رنگ های روز را، در زیر سرانگشتانش می نگرد
و چه کسی از آن روی می گرداند؟
و اگر تو وجود نمی داشتی، به من بگو، من برای که وجود می داشتم؟
رهگذرانی آرمیده در میان بازوانم، که هیچ گاه دوستشان نمی داشتم
و اگر تو وجود نمی داشتی، من ذره ای بیش نمی بودم
در این دنیایی که می آید و می رود
من خود را گمشده احساس می کردم
من به تو نیاز داشتم
و اگر تو وجود نمی داشتی، به من بگو، من چگونه وجود می داشتم؟
من تنها می توانستم تظاهر کنم که من هستم
اما من، حقیقی نمی بودم
و اگر تو وجود نمی داشتی، گمان می کنم می یافتمش
راز زندگی را، چراییش را، که به سادگی برای آفریدن تو و نگاه کردن به توست...

Joe Dassin - Et Si Tu N'existais Pas
Et si tu n'existais pas
Dis-moi pourquoi j'existerais
Pour traîner dans un monde sans toi
Sans espoir et sans regret
Et si tu n'existais pas
J'essaierais d'inventer l'amour
Comme un peintre qui voit sous ses doigts
Naître les couleurs du jour
Et qui n'en revient pas
Et si tu n'existais pas
Dis-moi pour qui j'existerais
Des passantes endormies dans mes bras
Que je n'aimerai jamais
Et si tu n'existais pas
Je ne serais qu'un point de plus
Dans ce Monde qui vient et qui va
Je me sentirais perdu
J'aurais besoin de toi
Et si tu n'existais pas
Dis-moi comment j'existerais
Je pourrais faire semblant d'être moi
Mais je ne serais pas vrai
Et si tu n'existais pas
Je crois que je l'aurais trouvé
Le secret de la vie, le pourquoi
Simplement pour te créer
Et pour te regarder

Wednesday, February 28, 2007

le jeu de la vie ...

می بینی ؟ انگار قرار است در این دنیا همه چیز با همه چیز سر ناسازگاری داشته باشد. انگار پایه های این جهان کج و معوج بر روی دهن کجی و لجبازی بنا شده باشد. نه که اعتقادم این باشدها ولی این گردش فلک کاری می کند که چاره دیگری برای آدم باقی نمی گذارد.

آدم هایی هستند که دوستش ندارند، نمی خواهندش. زندگی را می گویم. هر روز و هر شب آرزوی خلاصی از دست این زندگی به قول خودشان نکبت زده ورد زبانشان است. ولی انگار قانون عشق و عاشقی در مورد بازی زندگی و انسان بیشتر از هر جای دیگر صادق است و لازم الاجرا. همان قانون ناز و نیاز را می گویم. هر چه انسان ها برای زندگی بیشتر ناز می کنند و مدام به او بی محلی می کنند و فحش می دهند و دعوا می کنند، انگار زندگی بیشتر خوشش می آید دنبالشان بدود و رهایشان نکند. مثل کنه به گلویشان می چسبد و راه نفسشان را بند می آورد. خوب چه کار کنند؟ دوستش ندارند دیگر. زور که نیست. ولی زندگی دست از سرشان بر نمی دارد. این قدر لجاجت می کند، این قدر سماجت می کند که سر آخر بیچاره ها مجبور می شوند یا خودشان را بکشند یا زندگی را. که البته هر دوی این ها یک معنی بیشتر نمی تواند داشته باشد. تازه فکرش را بکن خیلی وقت ها این هم جواب نمی دهد.

حالا می رسیم به روی دیگر سکه که به همان اندازه روی اول تابع قانون مزخرف (!) عشق و عاشقی است. قانونی که بنابر آن عاشق به محض این که از عشق معشوق مطمئن شود دیگر بازی برایش خسته کننده می شود. ترجیح می دهد با نوک پایش معشوق قدیم را به کناری پرتاب کند و برود به دنبال کسی که بازی با او برایش جالب و هیجان انگیز باشد. کسی که او را دوست نداشته باشد و او خودش را مثل مرغ سر کنده به در و دیوار بکوبد تا توجهش را جلب کند. بعد همین که طرف از او خوشش آمد و عاشقش شد ... .باری حکایت آدم هایی که زندگی را با تمام وجودشان دوست دارند هم شاید همین باشد. زندگی چنان زمینشان می زند و چنان بی خبر رهایشان می کند به امان خدا که خودشان هم انگشت به دهان می مانند که مگر چه کرده اند، چه گناهی مرتکب شده اند که باید چنین عقوبتی بکشند و دم نزنند. می بینی؟ همان داستان تکراری.

حالا این وسط آدم هایی هستند که نسبت به زندگی بی تفاوتند یا حداقل خودشان این طور فکر می کنند. ولی عکس العمل زندگی در مقابل این ها غیر قابل پیش بینی است. اگر زندگی از این ها خوشش بیاید یک جور دردسر است و اگر بدش بیاید جور دیگر. به نظر من که زیاد نباید پاپی اش شد. خیلی فایده ندارد. در نهایت در این بازی، زندگی برنده است.