Saturday, February 19, 2011
Monday, February 14, 2011
Sunday, February 13, 2011
Monday, February 7, 2011
دیروز من بودم و او بود و خانه گرم دوست داشتنی مان بود و سه تا دوست عزیز - به معنای واقعی کلمه عزیز- بودند. و معلوم نبود که چه کسی مهمان است و چه کسی میزبان چون قرار بود آن ها ناهارشان را بیاورند پیش ما که دور هم بخوریم. و ما از صبح هیچ کاری نکرده بودیم جز این که خانه را جارو زده بودیم و گردگیری کرده بودیم و رفته بودیم سیب و موز و پرتقال و خیار خریده بودیم. و بعد عود روشن کرده بودیم و منتظر شده بودیم که میم و الف بیایند و برویم یکی ازخانه های همسایه را ببینیم که اگر بپسندند همسایه شویم. و آمدند و رفتیم و دیدیم و امیدواریم، یعنی خداخدا می کنیم که بشود. که اگر بشود یعنی من با یکی از خواهرهایم همسایه می شوم و این یعنی برآورده شدن یک آرزو به همین سادگی. و این یعنی بهتر از این نمی شود. و بعد برگشتیم خانه و منتظر شدیم تا آن یکی میم هم بیاید. و آمد و برایمان یک خرس پشمالوی مهربان هدیه آورد. و نشستیم دور میز ته چین و کتلت و کشک بادمجان خوشمزه دستپخت میم اول -یعنی خواهرم - را خوردیم. و سر میز پسرها از بچگی هایشان خاطره تعریف کردند. و خندیدیم. و خوردیم. و باز آن قدر خندیدیم تا دل درد گرفتیم. و نفهمیدیم که دل درد از غذا خوردن زیاد است یا خندیدن زیاد یا هر دو. و بعد کیک تولد خواهرم را خوردیم که روز تولدش -که دو روز پیش بود- نخورده بودند و گذاشته بودند بیاورند با هم بخوریم، از بس که مهربانند. و میم دوم هی چلپ چلپ ازمان عکس گرفت که توی همه شان من نیشم تا بناگوشم باز بود و چشم هایم بسته. و باز گفتیم و خندیدیم تا این که دیدیم دیگر دارد دیرمان می شود چون باید به تولد دوست عزیز دیگری هم می رسیدیم. شال و کلاه کردیم و با مهمان هایمان از خانه زدیم بیرون. وسط راه از مهمان هایمان جدا شدیم و خودمان رفتیم جایی وسط شهر و تولد آن یکی دوستمان را جشن گرفتیم و آن جا هم تا توانستیم خندیدیم. و نیمه شب برگشتیم خانه.
حالا واقعا انصاف بود که دیروز این همه زود تمام شود؟
Thursday, February 3, 2011
تلخنامه نمی نویسم. رنجنامه نمی نویسم. غمنامه نمی نویسم. زندگی نامه می نویسم. الکی خوشحال نامه" هم بلد نیستم بنویسم".
پ.ن. 2
در این که "او"ی من برای من بهترین "او" ی دنیاست هیچ شکی نیست
پ.ن. 3
خواهرک پس تو کجایی؟؟ می خواهمت، زیاد.
Tuesday, February 1, 2011
همه چیز از دیشب شروع شد و تا همین امروز هم ادامه داشت. اصلا امروز همه اش تلخ بودم. مثل زهرمار.
Thursday, January 27, 2011
هوا که آفتابی است آدم دلش می خواهد همین طور الکی از سر صبح خوشحال باشد. چشم هایش را که باز می کند و می بیند که هوا برعکس هر روز طلایی است نه خاکستری، شروع کند به حرف زدن و خندیدن بی دلیل. همه پرده های خانه را تا ته کنار بزند و لای پنجره ها را باز کند که در و دیوار و میز و صندلی تشنه آفتاب خانه هم گلویی تازه کنند؛ گلدان ها و آدم ها که دیگر که جای خود دارند. حتی یک دقیقه هم به این فکر نکند که تا یک ساعت دیگر قرار است استادش با چهار چرخ برود روی اعصابش و تا کامل با خاک یکسانش نکرده دست برندارد. بلند شود لباس بپوشد و برود توی خیابان و نفس بکشد و نفس بکشد و بوی عید را با ولع جا بدهد توی شش هایش. به هر کس که از رو به رویش می آید یک گلوله لبخند گرد نرم پرتاب کند و اگر او هم لبخندی چیزی پرتاب کرد جاخالی ندهد. کتاب "یک عاشقانه آرام" را بگیرد دستش و همین طور که توی خیابان راه می رود و سوار مترو می شود و پیاده می شود و سوار اتوبوس می شود و پیاده می شود بخواندش و گوشه همه صفحه هایش را تا بزند، از بس که توی همه صفحه هایش جمله هایی می خواند که دلش می خواهد بعدا هم بارها و بارها بخواندشان. کارش که با استادش تمام شد همه ناراحتیها را جا بگذارد توی آن زیرزمین تاریک بی پنجره و بزند بیرون و با دوست عزیزی برود ورزش کند و حرف بزند.
درست است که الان زمستان است و روزهای آفتابی خیلی خیلی کوتاهند؛ اما در عوض شیرین و زلالند و من تا آخرین قطره می نوشمشان.
Sunday, January 23, 2011
( لازم نیست بگویم که اولین نفر این "همه" خودم هستم، هست؟)
شنبه شب خوبی بود. خیلی خوب.
و چه خوب می گفت.
Wednesday, January 19, 2011
Monday, January 17, 2011
Wednesday, January 12, 2011
گ.ل.ن.و.ش
بیست و یکم دی ماه هشتاد و نه
ونکوور
Sunday, January 9, 2011
دیشب تولد پنج سالگی اش بود و من میان هفت-هشت تا بچه قد و نیم قد احساس می کردم یک باره چندین سال جوان شده ام. دلم نمی خواست دیشب تمام شود. آن قدر انرژی گرفته بودم که وقتی با "او" و چند تا از بچه ها دست های هم را گرفتیم و حلقه درست کردیم، این من بودم که با کفش های پاشنه بلند شروع کردم به بالا و پایین پریدن و بچه ها هم دنبال من. بعضی دقیقه های دیشب برای من زندگی خالص بود. دیشب روی تصمیمی که مدتی است گرفته ام مصمم تر شدم. جای من میان بچه هاست، اگر بخواهم زندگی کنم. پس اگر مهندسی لعنتی من را به زندگی نمی رساند، که نمی رساند و برعکس دارد از درون می پوساندم، رهایش می کنم. به زودی زود این ده سال شکنجه را به نقطه پایان می رسانم.
قدم اول را هم برداشته ام:
http://earlychildhood.educ.ubc.ca/
دیگر چیزی نمانده است...
Wednesday, January 5, 2011
Tuesday, January 4, 2011
Monday, January 3, 2011
Friday, August 27, 2010
Sunday, March 4, 2007
Et si tu n'existais pas ...
Dis-moi pourquoi j'existerais
Pour traîner dans un monde sans toi
Sans espoir et sans regret
Et si tu n'existais pas
J'essaierais d'inventer l'amour
Comme un peintre qui voit sous ses doigts
Naître les couleurs du jour
Et qui n'en revient pas
Et si tu n'existais pas
Dis-moi pour qui j'existerais
Des passantes endormies dans mes bras
Que je n'aimerai jamais
Et si tu n'existais pas
Je ne serais qu'un point de plus
Dans ce Monde qui vient et qui va
Je me sentirais perdu
J'aurais besoin de toi
Et si tu n'existais pas
Dis-moi comment j'existerais
Je pourrais faire semblant d'être moi
Mais je ne serais pas vrai
Et si tu n'existais pas
Je crois que je l'aurais trouvé
Le secret de la vie, le pourquoi
Simplement pour te créer
Et pour te regarder
Wednesday, February 28, 2007
le jeu de la vie ...
می بینی ؟ انگار قرار است در این دنیا همه چیز با همه چیز سر ناسازگاری داشته باشد. انگار پایه های این جهان کج و معوج بر روی دهن کجی و لجبازی بنا شده باشد. نه که اعتقادم این باشدها ولی این گردش فلک کاری می کند که چاره دیگری برای آدم باقی نمی گذارد.
آدم هایی هستند که دوستش ندارند، نمی خواهندش. زندگی را می گویم. هر روز و هر شب آرزوی خلاصی از دست این زندگی به قول خودشان نکبت زده ورد زبانشان است. ولی انگار قانون عشق و عاشقی در مورد بازی زندگی و انسان بیشتر از هر جای دیگر صادق است و لازم الاجرا. همان قانون ناز و نیاز را می گویم. هر چه انسان ها برای زندگی بیشتر ناز می کنند و مدام به او بی محلی می کنند و فحش می دهند و دعوا می کنند، انگار زندگی بیشتر خوشش می آید دنبالشان بدود و رهایشان نکند. مثل کنه به گلویشان می چسبد و راه نفسشان را بند می آورد. خوب چه کار کنند؟ دوستش ندارند دیگر. زور که نیست. ولی زندگی دست از سرشان بر نمی دارد. این قدر لجاجت می کند، این قدر سماجت می کند که سر آخر بیچاره ها مجبور می شوند یا خودشان را بکشند یا زندگی را. که البته هر دوی این ها یک معنی بیشتر نمی تواند داشته باشد. تازه فکرش را بکن خیلی وقت ها این هم جواب نمی دهد.
حالا می رسیم به روی دیگر سکه که به همان اندازه روی اول تابع قانون مزخرف (!) عشق و عاشقی است. قانونی که بنابر آن عاشق به محض این که از عشق معشوق مطمئن شود دیگر بازی برایش خسته کننده می شود. ترجیح می دهد با نوک پایش معشوق قدیم را به کناری پرتاب کند و برود به دنبال کسی که بازی با او برایش جالب و هیجان انگیز باشد. کسی که او را دوست نداشته باشد و او خودش را مثل مرغ سر کنده به در و دیوار بکوبد تا توجهش را جلب کند. بعد همین که طرف از او خوشش آمد و عاشقش شد ... .باری حکایت آدم هایی که زندگی را با تمام وجودشان دوست دارند هم شاید همین باشد. زندگی چنان زمینشان می زند و چنان بی خبر رهایشان می کند به امان خدا که خودشان هم انگشت به دهان می مانند که مگر چه کرده اند، چه گناهی مرتکب شده اند که باید چنین عقوبتی بکشند و دم نزنند. می بینی؟ همان داستان تکراری.
حالا این وسط آدم هایی هستند که نسبت به زندگی بی تفاوتند یا حداقل خودشان این طور فکر می کنند. ولی عکس العمل زندگی در مقابل این ها غیر قابل پیش بینی است. اگر زندگی از این ها خوشش بیاید یک جور دردسر است و اگر بدش بیاید جور دیگر. به نظر من که زیاد نباید پاپی اش شد. خیلی فایده ندارد. در نهایت در این بازی، زندگی برنده است.