پیش تر هم گفته بودم که رویایم را با مداد روی کاغذ طراحی کرده ام - طراحی من با کلمه هاست البته، چون هیچ وقت نقاشی ام خوب نبوده- و زده ام به دیوار. سیاه و سفید. بدون رنگ. برای واقعی شدنش اما باید رنگش کنم. رنگ کردنش هم به این سادگی ها نیست که. باید رنگ های مختلف را به کمک آدم های مختلف پیدا کنم و ببینم کدامش به طرحم می خورد و چه قدر و کجاها باید از آن رنگ استفاده کنم. تا حالا یک رنگ خوب پیدا کرده ام، به کمک یک دوست خوب. مداد صورتی اش را با سخاوت به من قرض داده است تا تمام گلهای نقاشی شده روی دیوار اتاق بازی و از بالا تا پایین دیوار پنجره دار اتاق دخترها و سقف اتاق نقاشی و در اتاق استراحت و ازهمه مهمتر سردر مهدکودکم را با مداد صورتی اش رنگ کنم. او اولین کسی است که حاضر شد مداد رنگی اش را با من قسمت کند. و من هنوز نمی دانم که چه طور باید از او تشکر کنم. آخر توی این دوره و زمانه کسی مدادش را به این راحتی و با این همه مهربانی به آدم قرض نمی دهد. آن هم مداد به این خوشرنگی را. به خودش هم گفتم که او نمونه کامل یک دوست واقعی است. دوست واقعی هم کسی است که کمکت می کند تا رویاهایت را واقعی کنی. چیزی که تعدادش برای من از انگشتان یک دست هم کمتر است حتی.
همین الان به فکرم رسید که اسم مهد کودکم را اسم آن دوستم بگذارم، به احترام این همه دوست واقعی بودنش. گمانم فکر خوبی باشد