Tuesday, May 10, 2011

مادربزرگ می گوید: هر کار یک رسم و رسوماتی دارد که بزرگترها بهتر از بچه ها می دانند. 

انگار نه انگار که دارد سی سالم می شود. خنده ای که از ذوق دیدن مادربزرگ توی مانیتور چسبیده بود به صورتم همان جا می ماسد. 

مادربزرگ ادامه می دهد:  فلان دخترخاله ات را ببین. آمده اند با عزت و احترام هزار و پانصد تا سکه مهرش کرده اند. این قدر که می خواهندش. آن یکی دخترخاله ات هم با نامزدش روی هزار تا توافق کرده اند.

جهت ابروهایم عوض می شود. قیافه ام در هم می رود. لجم می گیرد که آخر چه چیز من شبیه آن ها بوده که این یکی باشد. یک حسی که دوست دارم اسمش را بگذارم انرجار، انزجار از این طرز فکر پوسیده ی کرم زده که نمی دانم چرا با همه پوسیدگی اش نابود نمی شود، می رود که همه وجودم را  بگیرد توی چنگال هایش. توی دلم می گویم خوش به حالشان که این قدر خوب سر قیمتشان به توافق می رسند. خوش به حالشان که اندازه هزار و پانصد سکه عزیزند.  موقع گفتن "هزار و پانصد" توی دلم هم ه را محکم ادا می کنم و روی ز تشدید می گذارم، درست مثل بابابزرگ وقتی که می خواهد روی این اعداد و ارقامی که برایش خیلی مهم اند تاکید کند و یک جوری که طرف مقابل نفهمد عدد را بکوبد توی سرش.

مامان هم دنبال حرف مادربزرگ را می گیرد. البته یک جور ملایم تری، یک جوری که سی چهل سال اختلاف سنش با مادربزرگ معلوم می شود اما هنوز یک تکه فکر نخ نما شده از تویش به آدم دهن کجی می کند. می گوید که: بله! شما به این کارهایش کار نداشته باشید. فقط یک چیزی با هم توافق کنید، و به ما بگویید. ما یک چیزی می دانیم که می گوییم.

 انگار کسی معده ام را می گیرد توی مشتش و فشار می دهد. نزدیک است که حالم به هم بخورد. مامان بزرگ و مامان شروع می کنند به دلیل آوردن برای حرفشان و از خاله ای که شوهرش مرده است و مهریه به دادش رسیده است برایم مثال می آورند. انگار که عهد بوق باشد و من زنی باشم که چشمم به دست "شوهر" است. و من چه قدر از کلمه "شوهر" بدم می آید. و من چه قدر دلم می خواست که من و او هیچ وقت مجبور نمی شدیم ازدواج کنیم که بشویم "زن و شوهر". که نمی شویم هم. قول داده ایم به هم که دوست بمانیم و همراه. و همین است فرق جایی که من ایستاده ام و به "ما" نگاه می کنم و جایی که آن ها ایستاده اند و فقط خیال می کنند که دارند "ما" را می بینند.


مامان و مادربزرگ حرف های دیگری هم می زنند. من اما گوشم به حرف هایشان نیست. اشک جوشیده توی چشم هایم و مثل همه وقت هایی که باید نظرم را درباره موضوع مهمی به کسی که به هیچ وجه از زاویه دید من به آن موضوع  نگاه نمی کند بگویم زبانم بند آمده است.  دلم می خواهد هر چه زودتر این مکالمه مسخره یک طرفه تمام شود. تمام مدت توی دلم می گویم بگذار هر چه می خواهند بگویند. ما که کار خودمان را خواهیم کرد. مگر تا همین الان کار خودمان را نکرده ایم؟ مگر یک  سال و نیم با هم زندگی نکردیم؟ فکر می کردند نمی شود اما دیدند که شد. این را هم فکر می کنند نمی شود اما ما باید ثابت کنیم که خوب هم می شود. گیرم که یک مقدار جنگیدن بخواهد...

***
ی می گوید: یک نقطه هایی هست توی زندگی آدم که آدم را تعریف می کند. حرفش یک جور خوبی بیدارم می کند و یادم می آورد که چه می خواستم از این جای زندگی ام.  به او می گویم که برای این که آن جای دفترشان ،که ظاهرا باید سکه ها را سوار کنند روی سر هم، خالی نماند و خیال کنند که سنت هایشان حفظ شده بگو بنویسند: "روزی یک شاخه گل و روزی یک ساعت که وسط همه شلوغی های زندگی بنشینیم رو به روی هم و دست هم را بگیریم و گل بگوییم و گل بشنویم." می گویم اگر قرار است "من" تعریف شوم دوست دارم این جور تعریف شوم.

پ. ن. از همین چیزها فرار کردم آمدم این جا و از فراری که کردم به شدت خوشحالم! ه

Monday, May 2, 2011

خیلی الکی قهر کردیم. یعنی مثلا این طور بود که کاری به کار هم نداریم. او نشسته بود توی هال و برگه هایش را تصحیح می کرد و تلویزیون هم روشن بود و گمانم داشت هاکی نشان می داد. من هم نشسته بودم توی اتاق روی تخت و صدیق تعریف و مختاباد و مرضیه گوش می کردم و انگار که صدایم  خیلی خوب باشد باهاشان بلند بلند می خواندم. یکی دو ساعتی که گذشت حوصله ام سر رفت. گوسفند عروسکی مهربان را که برای خواهرک خریده بودم برداشتم و کمی باهاش ادا در آوردم و به جایش حرف زدم و به نگاه خنده دارش خندیدم. بعد همین طور که توی چشمهایش که زل زده بود بهم نگاه می کردم چیزی توی سرم جرقه زد. او را صدا زدم که بیاید و چیزی را روی لپتاپم درست کند. آمد. همین جور که اخمهایش توی هم بود و سرش توی لپتاپ گوسفند را با کله کج بردم جلوی صورتش و یکی دو بار سرش را به دو طرف کج کردم و بعد سرش را از روی شکم گنده پشمالوی سفیدش خم کردم روی پاهای مخمل کبریتی اش و به جایش نخودی خندیدم. بعد هم همین طور با کله کج نگه داشتم جلوی صورت او، یک طوری که با آن چشمهای خنده دار مهربانش زل بزند توی چشمهایش. چند ثانیه بیشتر لازم نبود که خنده اش بگیرد و وسط آن همه قهر و اخم بلند بلند بخندد. اصلا قیافه این گوسفند یک طوری است که نمی شود بهش نخندید. یک جوری نگاهت می کند که چاره ای نداری جز این که بخندی. حرف می زند با آدم اصلا. من هم از خنده او خنده ام گرفته بود ولی سعی می کردم تا جایی که ممکن است بی صدا بخندم که نمایش عروسکی خراب نشود. او هم وسط این قهقه خنده ها سعی می کرد خودش را جمع و جور کند، یعنی که درست است که خندیده، آن هم این همه بلند بلند، اما این دلیل نمی شود که هنوز قهر نباشد. بعد یک دفعه شروع کرد به حرف زدن با گوسفند که هنوز داشت نگاهش می کرد. مثلا بهش می گفت که ازش بپرس چرا تو را فرستاده پیش من. گوسفند هم همین طور که گردنش را کج می کرد که مظلوم جلوه کند جواب می داد که کسی مرا نفرستاده که! من خودم آمدم. بعد او هم می گفت که گولت زده و نفهمیده ای. گوسفند هم هی سرش را کج می کرد و می گفت که نخیر این طور نیست. بعد زل می زد توی چشمش و یک دفعه سرش را می آورد پایین و ریز ریز می خندید. بعد او هم بیشترخنده اش می گرفت و من هم بیشتر خنده ام می گرفت. آخر سر هم گوسفند بهش گفت که آمده بوده که او را بخنداند و حالا که خندیده دیگر کاری ندارد و می رود. بعد این طور شد که گوسفند واسطه شد و ما سه-چهار ساعت نشده آشتی کردیم. اسم گوسفند عروسکی مهربانمان را هم گذاشتیم "آشتی". گمان نکنم دیگر بدهمش به خواهرک. این جا بیشتر لازم می شود!


پ.ن. شب می گوید: حالا این که می گویی باهات خرف می زند را که جدی نمی گویی که؟ نه؟ شوخی می کنی دیگر. یک جوری که حس می کنم ترسیده دیوانه ای چیزی شده باشم که با عروسک ها حرف می زنم و از این چیزها. بعد فردا توی فروشگاه خرس و خرگوش و گوسفند و خوک و بقیه عروسک ها را بر می دارد و بالا پایین می کند و آخر می گذارد سر جایش و می گوید: نه! این خوب نیست. نگاه نمی کند به آدم! حرف نمی زند با آدم! به درد نمی خورد

Thursday, April 28, 2011

 بعد از مدت ها رفتم که کار کنم. گفتم حالا که نگرانی هایمان تمام شد و -اگر سنگ نبارد از آسمان به جای این باران لعنتی- شانزده-هفده روز دیگر می رویم و نفسی می کشیم، بروم کمی هم به کارهایم برسم که هوا بفهمی نفهمی پس است. ولی باز یک ساعت بیشتر توی دخمه دوام نیاوردم. همه می گویند "لب" یا "آفیس" یا یک چیز خارجی دیگر. من ولی می گویم دخمه. خوش به حال همه. من ولی توی دخمه که هستم نفسم می گیرد. زبانم بند می آید. حوصله هیچ کس را ندارم. یک سلام زورکی می کنم و می نشینم سر جایم. بغض می کنم. گریه می کنم؛ ریز ریز؛ رو به مانیتور. مژه هایم شوره می زند و به هم می چسبد. "هم دخمه ای" هایم لابد تا حالا هزار دفعه توی دلشان گفته اند:"دختره دیوانه است." یا "دختره بیچاره افسرده است." یا  نمی دانم یک چیزی توی این مایه ها. از همین ها که می گوییم درباره هر کسی که از جلویمان رد می شود و ... رد می شویم. آخر سر هم دوام نمی آورم. مثل امروز. یک ساعت نشده زدم بیرون. توی باران. خیس. این جا همیشه یا خیس است یا خاکستری. از اول امسال تصمیم گرفتم روزهای آفتابی را سرشماری کنم. روی تقویم دیواری اتاق خواب روی روزهایی که هوا آفتابی است، یعنی هوا واقعا آفتابی است، یعنی هوا از اول تا آخرش آفتابی است، یک خورشید می کشم. از همان ها که یک دایره است و از دورش شعاع های نور بیرون زده، یکی در میان یکی کوتاه و یکی بلند. دو تا چشم و یک لبخند پهن هم دارند خورشید هایم. حالا از اول بهار تا همین امروز که چهل روز از بهار گذشته چند تا از این خورشید ها کشیده باشم خوب است؟ سی تا؟ بیست تا؟ ده تا؟ کمتر؟ هوم! خیلی کمتر. امروز هم همه جا خیس بود. من هم خیس بودم. خیس خیس.  یادم می آید کوچکتر که بودم و توی فیلم الیور تویست لندن را دیده بودم همیشه می گفتم من هیچ وقت دلم نمی خواهد توی لندن زندگی کنم. یعنی چه که هوایش همیشه خدا خاکستریست. آن وقت هیچ نمی دانستم قرار است بیایم توی بهترین جای روی زمین، به قول خودشان البته، که اتفاقا هوایش از هوای لندن خاکستری تر نباشد روشن تر نیست. این را وقتی یادم آمد که داشتم می دویدم تا توی یک فروشگاه چند دقیقه ای پناه بگیرم.  چتر هم گاهی این جا تسلیم می شود و کار به پناه گرفتن می کشد. هرچند که پناه اگر قرار بود بگیرم باید تا همین الان هم که فردا شده همان جا توی فروشگاه می ماندم. و لابد به جای یک گوسفند عروسکی که برای خواهرک خریدم یک گله گوسفند می خریدم. تا دیدمش مهرش به دلم نشست. شبیه ببعی کلاه قرمزی بود و این یعنی خواهرک حتما دوستش داشت. گوسفند مهربانی است. این را شب که نشسته بودم کنار علی و او داشت می گفت که بهتر است چه بلایی سر کدهای مزخرفم بیاورم که شاید یک جوابی از تویشان در بیاید و من دوباره یواشکی بغض کرده بودم فهمیدم. گوسفند نشسته بود روی میز جلوی من و با چشمهای بی نهایت مهربانش زل زده بود بهم و می گفت که غصه نخورم و درست می شود و از این حرف ها که خیلی از آدم ها سعی می کنند به آدم بزنند ولی نمی دانم چرا آدم به دلش نمی نشیند. پناهم را که گرفتم (!) و گوسفند مهربانم را هم، دوباره راه افتادم به سمت خانه. پیاده. زیر باران. خیس. توی راه یک سره فکر می کردم که کاش می شد همیشه خودم را به خواب بزنم. بیداری را دوست ندارم. اما دیگر خوابم هم نمی برد. بیداری درد دارد. وقت هایی که خوابم می برد یا خودم را به خواب می زنم همه چیز خوب است. گل هست و بلبل هست و هر دو سر جایشان هستند و همین ها کافی است. توی خواب حتی می شود به خاطر یک گوسفند عروسکی مهربان ذوق کرد حتی اگر هوا به اندازه هوای لندن خاکستری باشد. بیدار که هستم اما هر لحظه یادم هست که خیلی چیزها سر جای خودش نیست. و از همه مهمتر این که من سر جای خودم نیستم. یعنی اگر قرار باشد من واقعا من باشم و کس دیگری نباشم خیلی چیزها باید خیلی جاهای دیگر باشند، از همه مهمتر خودم. بیدار که هستم باید به هزار و یک سوال بی جواب جواب بدهم و از همه شان مهمتر این که "پس گل نوش کجاست؟" و جوابی ندارم جز این که گل نوش زیر باران گم شده است و این درد دارد. اصلا بیداری خیلی درد دارد.

پ.ن.1 صبح که از خواب بیدار می شوم اولین خبری که می شنوم خبر دردناکی است. خیلی دردناک. 
گفتم که بیداری درد دارد. می خواهم بخوابم.


پ.ن. 2. دوست بی نهایت عزیزی امروز می گوید:" با توجه به این که عمر آدمیزاد دست خودش نیست می خواهم تا زنده هستیم بهت بگویم که ... " و موضوع مهمی را با من در میان می گذارد و نمی دانم می داند یا نه که من اگر یک دلیل برای زندگی کردن داشته باشم آن هم همین موضوعات مهمی است که همه اش یادمان می رود به هم بگوییم. خواستم دوباره بهش بگویم: "من هم همین طور. خیلی بیشتر شاید حتی. تو چه می دانی"ه

Thursday, April 14, 2011

آدم ها، بیهوده، تنهایی شان را از همدیگر پنهان می کنند.

 آدم ها، توی خیابان، تنهایی شان را قایم می کنند ته یکی از کیسه های رنگ به رنگ خریدشان، که  پرشان کرده اند لبالب از هر چه گمانشان حالشان را خوب می کند
آدم ها، توی اتوبوس، تنهایی شان را با آن دو گلوله نرم سیم دار، که صدای آهنگش تن بغلدستی شان را هم می لرزاند چه برسد به خودشان، فرو می کنند توی گوششان، که نه معلوم باشد و نه صدایش شنیده شود.
 آدم ها، توی خانه، تنهایی شان را می ریزند پای گلدان های بنفشه افریقایی و کاکتوس و دیفن باخیاشان، و رویش خاک می ریزند. شاید که گلدان هایشان زیباتر شوند و آدم های تنهاتر از خودشان ، انگار که گلدان نشان خوشبختی باشد، توی دلشان بگویند" چه گلدان های زیبایی! چه آدم های خوشبختی!"
آدم ها، توی مدرسه، تنهایی شان را می گذارند لای کتاب تاریخشان و بعد از امتحان پاره پاره اش   می کنند و آتشش می زنند، خیالشان که همراه همه پادشاهان بی کفایت نابودش کرده اند
آدم ها، صبح ها، تنهایی شان را با شکر حل می کنند توی فنجان چای شان و خوب هم می زنند و  چای شیرین شان را سر می کشند و فکر می کنند که حلش کرده اند، تمامش کرده اند.
 آدم ها، شب ها، تنهایی شان را - مثل دندان افتاده- می گذارند زیر بالششان و به خواب می روند. به این امید که فردا کسی به جایش برایشان چیز بهتری هدیه آورده باشد.
آدم ها بعضی وقت ها تنهایی شان را سر راه می گذارند حتی، اما همیشه از دور هم که شده هوایش را دارند، چه بخواهند و چه نخواهند.

آدم ها، بی فایده، تنهایی شان را از خودشان هم پنهان می کنند.

پ.ن. آدم ها نمی دانند که اگر تنهایی شان را بکارند پشت پنجره، بهار که بیاید گل می دهد


Wednesday, April 13, 2011

منتظرم. منتظرم که کسی بیاید تا با هم برویم توی پیاده روهای یک شعر نوی عاشقانه بهاری قدم بزنیم. دست هم را بگیریم و از این سر شعر تا آن سرش را، که خیلی دور است، نه که پیاده برویم، که پرواز کنیم. دست ها که به هم گره بخورند بال می شوند و آدم را از آسمان شعر هم بالاتر می برند حتی. بعد همین طور که خیابان اصلی شعر را گرفته ایم و جلو می رویم سر هر کوچه بایستیم و دزدکی جشن عروسی درخت ها را تماشا کنیم. آخر درخت ها، آن هم درخت های توی شعر، هم رسم و رسوماتی دارند برای عروسی شان. کم از آدم ها نیستند که. بایستیم سر هر کوچه و ببینیم که چه طور دخترکان سپیدپوش صف کشیده اند دو طرف کوچه. و دست هایشان را داده اند به هم، انگار که زیر دستهای به هم گره کرده شان فرش قرمز پهن کرده باشند برای معشوق. و چشم هایشان را گذاشته اند روی هم. و پلک هایشان می لرزد از بس که عشق پشتشان بال بال می زند. و بشنویم صدای آواز زیر لب دسته جمعی شان را، انگار که ورد بخواند هر کدامشان که معشوق که آمد جز او را نبیند. و حس کنیم انتظارشان را که توی هوا پیچیده است و بوی بادام و سیب و نارنج می دهد. بعد ببینیم معشوق سبزپوش را که نفس نفس زنان از راه می رسد و راه می افتد روی فرش قرمز زیر دستان به هم گره کرده دخترکان. و نگاهش تاب می خورد به چپ و راست و می افتد روی چهره به  گل نشسته تک تکشان، که حالا نه تنها زمزمه نمی کنند که دیگر نفس هم نمی کشند حتی. بعد ببینیم معشوق را که یک باره می ایستد رو به روی یکی شان و دستش می رود روی قلبش که در و دیوارش آتش گرفته است از داغی نگاه اسیر پشت پلک دخترکی که به چشم به هم زدنی می سوزاند و خاکستر می کند همه هستی اش را. و ببینیم که دوباره جان می گیرد وقتی که دست دخترک را، عروسش را، از دست دخترک رو به رویش جدا می کند و می گیرد توی دستش. و ببینیم که دوباره زاده می شود آن وقت که با لب هایش آزاد می کند نگاه اسیر پشت پلک ها را. و ببینیم دخترکان سپیدپوش را که گرداگرد عاشق و معشوق حلقه می زنند و روی سرشان پر شکوفه می ریزند. و ببینیم عاشق  و معشوق را که دست در کمر هم می اندازند و تا آخر بهار می رقصند و می رقصند و می رقصند. و ما هم، من و همانی که منتظرش هستم که بیاید تا با هم برویم توی یک شعر نوی عاشقانه قدم بزنیم، از آن جا تا آخر شعرمان برقصیم و برقصیم و برقصیم.  




بیا دیگر.


پ.ن.1. نمی دانم چرا کسی که منتظرش هستم این قدر شبیه "تو"ست.
پ.ن.2. هر چه قدر مراسم عروسی درخت ها را دوست دارم از مراسم عروسی آدم ها بدم می آید. باید درخت می شدم!

Monday, April 11, 2011

باید نوشت. باید قبل از رفتن خیلی چیزها را نوشت. خیلی چیزها را که نمی شود گفت، قبل از رفتن باید نوشت حتما. رفتن هم که دست خود آدم نیست. یعنی من خیلی سعی کردم ثابت کنم که آدم می تواند خودش یک کاری بکند که رفتنش عقب بیفتد یا جلو بیفتد حتی، اما نشد. نتوانستم. کم آوردم. آن قدر رفتن های عجیب دیدم که ایمان آوردم رفتن دست خود آدم نیست. گمانم از همان لحظه که آدم ایمان می آورد به رفتن باید شروع کند به نوشتن. چشمت را که به هم بزنی می بینی دیر شده است. خیلی دیر. نگفتنی ها را باید نوشت. خیلی زود. آن وقت بعد که وقت رفتن شد  آدم خیالش راحت است که نگفتنی هایش می ماند برای همیشه و خود آدم لا به لای سطرهای نوشته اش نفس می کشد تا ابد. زنده می شود هر بار که چشم آدمی می افتد به حرف های نگفته اما نوشته اش. آن وقت است که آدم وسط همان حرف ها و کلمه ها و نقطه ها و علامت های سوال و تعجب لم می دهد روی صندلی راحتی اش، از همان ها که به هر حرکتی تاب می خورد به جلو و عقب، سرش را تکیه می دهد به پشتی صندلی، دست هایش را می گذارد روی دسته های صندلی و با حرکت پاهایش صندلی را تاب می دهد به جلو و عقب و همین طور که حرکت را، زنده بودن را، زندگی را می کشد توی ریه هایش نگاهش را می دوزد به آن آدمی که خیلی اتفاقی دستش رسیده به آن نوشته ها و دارد لیوان چایش را سر می کشد و صندلی چرخدارش را آهسته می چرخاند و موزیک گوش می دهد و فکرش هزار جا دور می زند و می خواهد که خستگی در کند و می خواهد که چیزکی خوانده باشد، لابد. بعد طوری نگاهش می کند که انگار می خواهد بگوید "آهای! حواست هست که. لحظه لحظه این کلمه ها و جمله ها را که داری می خوانی یک آدم با گوشت و خونش زندگی کرده. این دردها را، این ناله ها را، این اشک ها را یک آدم با همه وجودش به دوش کشیده یک عمر. این خنده ها را، این عشق ها را، این شادمانی ها را یک آدم نفس کشیده یک عمر. این آرزوها را، این رویاها را یک آدم  ... یک آدم ... با همه وجودش یک روز کاشته توی خاک، بعد مراقبت کرده، پرورانده، آبیاری کرده، هر روز مثل پروانه دورشان چرخیده و برایشان آواز خوانده، خواسته که برویند، خواسته که برویاندشان ... یک عمر. نکند پوزخند بزنی به دردهایش، به خنده هایش، به آرزوهایش. نکند سرسری بگذری از  ناله هایش، از عشق هایش، از رویاهایش." بعد همان طور که دارد با نگاهش این ها را به آدم آن طرف کاغذ می گوید نگاهش خیس می شود و لرزش خفیفی هم می افتد توی جانش، از سرمای بی رحم این طرف کاغذ لابد. بعد دستهایش را دراز می کند و می خواهد که دست های آن آدم آن طرف کاغذ را بگیرد توی دستهایش بلکه گرم شود. بعد یک دفعه آن آدم انگار که سنگینی نگاه او را، خیسی نگاه او را حس کرده باشد تکانی می خورد و حواسش جمع نوشته ها می شود. آن وقت است که او را می بیند که نشسته وسط آن همه حروف سیاه، روی صندلی اش، تاب می خورد و خیس نگاهش می کند و دستش را گرفته به طرفش، که یعنی "دستم را  بگیر". لیوان چایش را می گذارد روی میز و نوک انگشت های داغش را آرام آرام می کشد روی کاغذ و کاغذ را نوازش می کند و کلمه ها را نوازش می کند و می رسد به دست های او و محکم می گیردشان و می فشاردشان و گرمشان می کند و گرمش می کند. آن وقت او جان می گیرد، دوباره و صدباره و هزارباره. و این یعنی جاودانه می شود. و این یعنی می ماند.


برای ماندن باید نوشت.




پ.ن. نه که به خاطر جاودانه شدن باشد که بخواهم بنویسم. یعنی شاید یک دلیلش هم آن باشد. اما دلیل اصلی اش چیز دیگری است. می خواهم بگویم یک جورهایی مجبورم به نوشتن اگر بخواهم چند صباحی بیشتر توی این دنیا نفس بکشم. می خواهم بگویم اگر ننویسم، یعنی اگر بعضی حرف ها را که مثل کنه چسبیده اند بیخ گلویم و فشارش می دهند و فشارش می دهند را نریزم روی کاغذ شک ندارم که خفه ام می کنند یک روز، که خیلی زودتر از روزی است که باید باشد.

Thursday, April 7, 2011

زندگی یعنی روز آفتابی بعد از خریدن بلیت پرواز به سوی خانه، مخصوصا اگر اول صبح همسایه های عزیزی که قرار بود خانه شان را عوض کنند و بروند یک جای دورتر خبر بدهند که نه تنها دورتر نمی شوند بلکه خانه ای که گرفته اند از خانه قبلی شان هم به ما چند قدم نزدیکتر است و این یعنی حالا همسایه تر هم می شویم حتی. امروز را فقط باید زندگی کرد. زندگی کرد و خندید و آفتاب را روی پوست مزمزه کرد و شعر "خوشحال و شاد و خندانم" را زیر لب زمزمه کرد. امروز روز زندانی شدن توی آن دخمه، که هیچ وقت به عنوان جای کارم قبولش نکردم و همین است که روی میزش یک خروار خاک نشسته و بی نظمی و بی سلیقگی از سر و کولش بالا می رود، نیست. همین است که بعد از یک ساعت می زنم بیرون. می گویم امروز را باید آن طور زندگی کنم که دلم می خواهد. حالا نه این که روزهای دیگر خیلی به خودم فشار می آورم، اما امروز برایش بهانه دارم. می روم توی تنها جای مورد علاقه ام در این دانشگاه رو به آفتاب می نشینم و کتابی را که قرار است من را به رویایم نزدیک تر کند جلویم باز می کنم. می خوانم و قهوه با شیرینی سیب می خورم و ذوق می کنم. سر جایم بند نمی شوم. نیم ساعت نشده بلند می شوم. آفتاب پشت شیشه آن قدرها نمی چسبد. سوار اتوبوس می شوم. یک کالسکه بچه توی اتوبوس است و این یعنی اگر می خواهم یک دوست جدید کوچولو داشته باشم باید همان جلوی اتوبوس بنشینم یا بایستم. یک پسربچه تپل حدودا دو ساله از نژادی آسیایی (اما نه چینی) با ژاکت آبی توی کالسکه نشسته است. روی صندلی رو به روی کالسکه می نشینم و کتابم را باز می کنم. اما حواسم پی پسرک است. زیر چشمی نگاهش می کنم. چند باری نگاهش به من می افتد و من بهش لبخند می زنم. اول متوجه نمی شود و بعد با نگاه کنجکاو نگاهم می کند. توی نگاهش می خوانم که انگار مطمئن نیست که خنده هایم را برای او می فرستم. عینک آفتابی ام را می زنم بالای سرم و مستقیم توی چشم هایش نگاه می کنم و با چشم هایم بهش می خندم. یک دفعه صورتش مثل گل از هم باز می شود. خنده اش قلبم را از شدت خوشحالی می لرزاند. یک جور لرزش دوست داشتنی. این یعنی دیگر با هم دوست شده ایم. به همین سادگی. حالا وقتش است که با هم بازی کنیم. کتابم را بالا می آورم . می گیرم جلوی صورتم. روی جلد بنفش کتاب عکس چهار تا بچه هم سن و سال خودش است که دست انداخته اند گردن هم و لابد دارند بازی می کنند که این جور می خندند. می دانم که توجه ش به کتاب جلب شده است. بعد یک دفعه صورتم را از پشت کتاب بیرون می آورم و به پهنای صورتم بهش می خندم. می خندد. بازی را یاد می گیرد. چند باری که بازی می کنیم نوبت او می شود که صورت دوست داشتنی اش را توی ژاکت آبی اش پنهان  کند، که یعنی مثلا قایم شده است. بعد یک دفعه سرش را بلند می کند و می خندد. ذوق کرده است. من بیشتر از او. کمی بازی می کنیم. پسرک چیزی به مادرش می گوید. به زبان خودشان گمانم. مادرش هم چند تا توپ آبی کوچک را از توی کیف پشت کالسکه در می آورد و بهش می دهد. نگاهم می کند، انگار یعنی بیا بازی. بهش می خندم. بعد اتوبوس شلوغ می شود. خانم پیری که سر و کله اش را با پارچه سیاه پوشانده و یک دفعه من را یاد ایران می اندازد با چرخ خریدش سوار می شود. بلند می شوم تا بنشیند و پشت کالسکه پسرک می ایستم. حواسم هست که حواسش بهم هست. ذوق می کنم. حواسمان که به هم هست و به هم که می خندیم یعنی که دوستیم. هنوز خیلی زود است اما باید پیاده شوم. می روم جلوی کالسکه پسرک و زنگ ایستگاه را می زنم. پسرک سرش با توپ های آبی کوچکش که توی جعبه جلوی کالسکه اش گذاشته گرم است. خداخدا می کنم قبل از پیاده شدنم سرش را بلند کند. باید حتما ازش خداحافظی کنم. دوست ها همین جور بی خبر نمی گذارند بروند. اتوبوس که توی ایستگاه می ایستد بر می گردم به سمتش. سرش را بلند کرده و نگاه پرسشگرش را بهم دوخته. برایش دست تکان می دهم. بهم می خندد. می روم روی پله ها. دوباره برمیگردم و برایش دست تکان می دهم. بهم میخندد. پیاده هم که می شوم از پشت شیشه برایش دست تکان می دهم. هنوز دارد با نگاهش دنبالم می کند و بهم می خندد. اتوبوس راه می افتد و می رود. ولی ما با هم دوست می مانیم. تا خانه نیم ساعتی توی آفتاب پیاده روی می کنم و لبخند می زنم و همه اش فکر می کنم که یعنی می شود که پسرک یک بار، فقط یک بار دیگر توی زندگی اش بعد از خداحافظی مان، یا همان لحظه یا بعدترها که بزرگ شد، یاد آن دختر خندان کتاب بنفش به دست صندلی رو به رو توی اتوبوس 135 بیفتد و یکی از همان خنده ها بیاید صاف بنشیند روی صورت قشنگش . که اگر این طور بشود یعنی دوستی چند دقیقه ایمان جاودانه شده. که اگر این طور بشود یعنی بهترین حالتی که گل نوش می توانسته یک روز آفتابی بهاری اش را زندگی کند.


پ.ن. حالا که فکر می کنم می بینم حیف شد. نباید آن جا پیاده می شدم. باید با اتوبوس می رفتم تا ایستگاه آن ها. شاید کلی وقت دیگر با هم بودیم. می شد یک عالمه بازی دیگر بکنیم. بعد هم باهاشان پیاده می شدم و شاید می شد اسمش را ازش بپرسم. یعد هم بروم آن طرف خیابان و اتوبوس برعکس را سوار شوم و بیایم خانه. دیر که نمی شد. کاری که نداشتم. می خواستم زندگی کنم.

Wednesday, April 6, 2011

برای خودم یک پا "رویاباف" شده ام. صبح تا شب و شب تا صبح نشسته ام پای دار رویا و با نخ های ابریشمی رنگارنگ "لحظه دیدار دوباره تو" را هزارگونه نقش می زنم.  تا امروز آن قدر رویا بافته ام که می توانم برای تمام اهالی شهرت رویاهای ابریشمین گران قیمت سوغات بیاورم؛ که اگر خواستند بیاندازند روی زمین خانه شان زیر پایشان و اگر خواستند قاب بگیرند و بزنند به دیوار اتاقشان جلوی چشمشان. شاید یادشان بماند که "رویاباف" زندگی می بافد، چرا که دوباره دیدن تو خود خود زندگی است.   
 پ.ن. و همیشه آن که باید زمزمه هایت را بشنود خودش را به خواب زده است.

Monday, April 4, 2011

عدس ها را می ریزم توی آبکش. شیر آب را باز می کنم و می گیرم روی عدس ها. آبکش را می چرخانم زیر آب. حواسم به کارم نیست. صدای چرخیدن عدس ها توی آبکش فلزی با صدای آب مخلوط می شود و من باز با چشمان باز خوابم می برد انگار. خیره می شوم به رو به رو و هی لبخند می زنم و هی نفسم بند می آید. مثل عاشق ها. آن چند دقیقه ساده، آن چند کلام حرف معمولی دیوانه ام کرده، از حس خوب زندگی.  همان چند دقیقه کافی بود تا من حالا حالاها احساس کنم که زنده ام، که زندگی ارزش زندگی کردن را دارد، که همه سختی هایش می ارزد به همین چند دقیقه ها و چند کلامی که هر چند شاید خیلی دیر به دیر پیش بیایند اما می آیند. زیر زبانم مزمزه اش می کنم. توی ذهنم دوره اش می کنم. می خواهم یادم نرود. مخصوصا آن چند ثانیه اش را، که بی کلام بود. که زمان ایستاده بود انگار. و قلب من هم. یادش که می افتم چیزی مثل صاعقه می زند به بالای قلبم و همان طور زیگراگ می رود تا پایین قلبم و توی مسیرش همه چیز را یک جور خیلی خوبی می سوزاند. یک جوری که انگار برق وصل کرده باشند به وسط سینه ام. و آتشش زده باشند. و من چه قدر این جور آتش گرفتن ها را دوست دارم. و من چه قدر خوشحالم که شعله های این آتش را فقط و فقط خودم می توانم ببینم. و من چه قدر دلم می خواهد که هیچ وقت هیچ آبی پیدا نشود که بتواند این جور آتش ها را خاموش کند. یادم می افتد به شیر باز آب و عدس هایی که این قدر توی آبکش چرخ  خورده اند که حتما همه شان تا حالا سرگیجه گرفته اند و دارند توی آبکش تلوتلو می خورند. مثل مست ها. شیر آب را می بندم و عدس های مست را می ریزم توی قابلمه.  گمانم آرام می گیرند. قلب من اما هنوز یک جور خوبی گزگز می کند. هر چند دقیقه یک بار. آرام هم نمی خواهم که بگیرد.


پ.ن. عاشق این احساساتی هستم که فقط و فقط مال خود آدم است. احساساتی که توی هیچ چهارچوبی جا نمی گیرد. و همین است که نه می توانی با کسی شریکشان شوی و نه اصلا کسی پیدا می شود که بفهمد چه می گویی. این جور احساسات یک جور حس منحصر به فرد بودن به آدم می دهند. یک جور حس آدم بودن به آدم می دهند. و همینشان خوب است

Wednesday, March 30, 2011

هیجان زده ام. قند توی دلم آب می شود. نه شاید هم یک چیزی توی دلم وول می خورد و قلقلکم می دهد. خنده ام می گیرد. از درون. می دانم که می شود. اصلا همه چیز یک جور خوبی  دارد جور می شود. حالا دیگر یچه ها را که توی کوچه و خیابان می بینم یک لبخند پهن بزرگ می نشیند روی صورتم و توی دلم بهشان چشمک می زنم و زیر لبی می گویم:"دارم می آیم پیشتان". بعد دوباره دلم یک جور عجیبی به هم می پیچد که دلم می خواهد از خوشحالی جیغ بزنم. باور کرده ام. رویایم را باور کرده ام. بیشتر از ده سال بود که رویا نداشتم. یا رویاهایم پیش پا افتاده بودند. زود می رسیدم بهشان و تمام. این طور رویاها بی مزه اند. من بهشان می گویم رویای غیر واقعی. می دانم که رویا تا وقتی غیر واقعی است، یعنی تا وقتی به واقعیت تبدیل نشده رویاست. اما خوب رویاهای غیر واقعی فرق دارند. رویاهای غیرواقعی زود واقعی می شوند و همین بیمزه شان می کند. رویای واقعی داشتن اما چیز خوبی است. مخصوصا اگر رویایت از مرحله : "هی! ای کاش می شد" به مرحله " می شود. چرا نشود؟" رسیده باشد. و این برای رویا یک جهش بزرگ در جهت تکامل -یعنی همان واقعی شدن- محسوب می شود. رویایی که بتوانی مراحل تکاملش را ببینی - هرچند که هر کدام این مراحل اندازه یک عمر طول بکشند- رویای واقعی است. و من حالا یک رویای واقعی دارم که می دانم واقعی هم می شود. 
پیش تر هم گفته بودم که رویایم را با مداد روی کاغذ طراحی کرده ام - طراحی من با کلمه هاست البته، چون هیچ وقت نقاشی ام خوب نبوده- و زده ام به دیوار. سیاه و سفید. بدون رنگ. برای واقعی شدنش اما باید رنگش کنم. رنگ کردنش هم به این سادگی ها نیست که. باید رنگ های مختلف را به کمک آدم های مختلف پیدا کنم و ببینم کدامش به طرحم می خورد و چه قدر و کجاها باید از آن رنگ استفاده کنم. تا حالا یک رنگ خوب پیدا کرده ام، به کمک یک دوست خوب. مداد صورتی اش را با سخاوت به من قرض داده است تا تمام گلهای نقاشی شده روی دیوار اتاق بازی و از بالا تا پایین دیوار پنجره دار اتاق دخترها و سقف اتاق نقاشی و در اتاق استراحت و ازهمه مهمتر سردر مهدکودکم را با مداد صورتی اش رنگ کنم. او اولین کسی است که حاضر شد مداد رنگی اش را با من قسمت کند. و من هنوز نمی دانم که چه طور باید از او تشکر کنم. آخر توی این دوره و زمانه کسی مدادش را به این راحتی و با این همه مهربانی به آدم قرض نمی دهد. آن هم مداد به این خوشرنگی را.  به خودش هم گفتم که او نمونه کامل یک دوست واقعی است. دوست واقعی هم کسی است که کمکت می کند تا رویاهایت را واقعی کنی. چیزی که تعدادش برای من از انگشتان یک دست هم کمتر است حتی. 


همین الان به فکرم رسید که اسم مهد کودکم را اسم آن دوستم بگذارم، به احترام این همه دوست واقعی بودنش. گمانم فکر خوبی باشد
  

Saturday, February 19, 2011

 باز دلشوره دارم. باز باید حواسم باشد که دستم را روی قلبم نگه دارم مبادا از جایش در برود. نه تنها صدایم، نه تنها دست هایم که تمام بدنم می لرزد. می حواهم حواسم را پرت کنم باز و نمی شود. آن روز هم این طور بودم. بیست و پنجم. از یکی دو روز قبل خراب بودم. همان روز بود که حس می کردم - و نوشتم هم- که راستی راستی دارم تمام می شوم و یک دوست نوشته بود که خوشش نیامده که من نوشته ام دارم تمام می شوم. چون لابد جای من بوده و می دانسته من چه حالی دارم و چه می کشم و باز فکر می کرده که من نباید تمام می شده ام. از این آدم ها که جای آدم نیستند و اصلا آدم را نمی شناسند و بعد از آدم اسطوره نمی دانم صبر و امید و از این چیزهای خوب خوب می سازند  و انتظار دارند که آدم توی نوشته هایش مدام از گل و بلبل و پنجره و دریا و بهشت حرف بزند که آن ها خوششان بیاید خوشم نمی آید. یعنی نمی فهممشان درست همان طور که آن ها من را نمی فهمند. عصبانی ام می کنند این آدم هایی که جای آدم نیستند که بفهمند آدم چه جوری ممکن است تمام شود و اصرار دارند که هیچ چیز تمام نمی شود. چه می گویم. داشتم می گفتم که آن روز که قرار بود تهران شلوغ شود حال عجیبی بودم. می دانستم که خواهرک می رود دانشگاه و حتی اگر خودش هم نخواهد برود توی شلوغی ها - که بعید می دانستم این طور باشد - خود به خود وسط میدان جنگ است. از فکر این که تا خواهرک برسد خانه و من خیالم راحت شود که سالم است چند بار ثانیه شمار لعنتی باید دور خودش بچرخد احساس می کردم می خواهم تمام وجودم را بالا بیاورم. حالم آن قدر خراب بود که زده بودم به صحرای بی خیالی و به هیچ چیز فکر نمی کردم حتی. فقط نمی دانم چرا از درون می لرزیدم، درست مثل همین حالا که انگار با هر ضربه قلبم تمام بدنم یک جور محسوسی تکان می خورد. می خواستیم تا خود صبح بیدار بمانیم آن شب - که این جا شب بود و نیمه شب بود و آن جا، توی شهر من ظهر بود و بعد از ظهر بود و قرار بود آدم ها بیایند توی خیابان و دست هایشان را مشت کنند و از ته گلویشان فریاد بزنند بغض خودشان را و بغض منی را که این جا این همه دورم و مثل مرده ها دستم از دنیا کوتاه؛ که دنیای من آن روز و هر روز آن جاست که مادرم و پدرم و خواهرکم و همه آن ها که جای مادرم و پدرم و خواهرکم هستند به سختی تویش نفس می کشند و دلشان می خواهد فریاد بزنند. لپتاپ روی تحت کنارمان روشن بود که خوابمان برد. هر چند که قرارمان به خواب نبود. هیچ خبری از خواهرک نداشتم. بیدار که شدم این جا صبح بود و آن جا شب شده بود و هر اتفاقی که می خواست بیفتد افتاده بود لابد. مثل دیوانه ها شده بودم. نمی دانستم اول توی اینترنت دنبال خبر بگردم یا اول زنگ بزنم خانه. دست هایم آشکارا می لرزید. بعد از یک نگاه سرسری به خبرهایی که هیچ چیز را نشان نمی داد زنگ زدم به خانه. بابا گوشی را برداشت. نای حرف زدن نداشتم. صدایم انگار که ته چاه باشم آهسته و بی حالت بود. نمی دانم بابا فهمید یا گذاشت به حساب کیفیت بد خط ها. فقط پرسیدم خواهرک خانه است و بابا گفت که آمده و خسته بوده و الان خوابیده. و بعد خیلی خلاضه تعریف کرد که ساعت سه گفته اند که باید دانشگاه را تخلیه کنند و خواهرک آمده است که بیاید خانه که درست جلوی در دانشگاه گلوله رنگی می خورد بهش و سر و صورتش نارنجی می شود و بعد  هم مجبور می شود تا ستارخان را با دوستش از وسط آدم ها و سگ های هار و سطل آشغال های آتش زده و شیشه های شکسته و بوی تند اشک آور پیاده بیاید و از آن جا تا خانه را ماشین بگیرد. بعد هم من دیگر تقریبا از حال رفتم و قرار شد خواهرک بیدار که شد زنگ بزند. پس خواهرک من خوب بود و سالم بود و حالا تازه چشمم می دید خبرهایی را که می گفتند که  برادرهایی هم بوده اند اما انگار که دیگر خوب و سالم نبودند. که برادرهایی هم بوده اند اما که دیگر نبودند. و باز هم دیدم که انگار حق داشتم که تمام شده باشم دیروز. و انگار آن دوست حق نداشت بگوید که من حق نداشته ام که تمام شده باشم. حالا امشب هم که آن جا صبح است و قرار است خواهرها و برادرهایم دوباره بروند توی خیابان همان طورم. ساعت هفت صبح آن جا زنگ می زنم به خواهرک که بگویم مبادا برود دانشگاه امروز. و قبلش عذاب وجدان می گیرم و فکر می کنم که همه آن ها که می روند توی خیابان هم عزیز کسانی هستند و باز هم می روند. اما هر چه فکرش را می کنم می بینم نمی توانم. یعنی فکر می کنم با این حال خرابم هیچ تضمینی نیست که خواهرک امروز برود توی خیابان و تا برگشتنش من یک جور واقعی تمام نشده باشم. شاید اگر خودم آن جا بودم اوضاع فرق می کرد. یعنی اگر همه با هم بودیم حتما با هم می رفتیم لابد. اما حالا که این همه دورم گمان نمی کنم قلبم بتواند تاب بیاورد که یازده هزار کیلومتر کش بیاید و پاره نشود. یک جورهایی خودخواهی ام به همه چیزهای دیگر غلبه می کند. خواهرک جواب نمی دهد. دوباره می گیرم و باز جواب نمی دهد. نیم ساعت بعد بابا زنگ می زند. صدایم می لرزد. می پرسم خواهرک رفت دانشگاه؟ بابا که می گوید "نه نگذاشتیم امروز برود" بغضم می ترکد. اول بی صدا یک جوری که بابا فکر می کند تلفن قطع شده است گریه می کنم. و بعد که می بینم بابا  دارد قطع می کند هق هقم بلند می شود. خودم هم نمی دانم چرا. بابا را نگران می کنم. مامان گوشی را می گیرد و با صدای آرامش آرامم می کند. آرام می شوم. کمی که سبک می شوم مامان می گوید که او هم می خواسته امروز برود. یک جوری انگار التماس می کنم که "نه! شما دیگر نه!". مامان هم انگار می ترسد که من واقعا تمام شوم می گوید که خیالم راحت باشد. می گوید که نمی رود. خیالم راحت می شود و وجدانم معذب. و نمی دانم هنوز که آیا من و امثال من این جا تمام شویم می ارزد به این که آنجا تعداد آدم ها از گرگ ها بیشتر شود یا نه.

پ.ن. خواهرک می گوید آن روز نگفته اند دانشگاه را تخلیه کنند، گفته اند که درها را می بندند و هر کس می خواهد برود بیرون برود. یک جوری هم می گوید که انگار من دارم زیادی شلوغش می کنم.  به هر حال خواستم اصلاح کرده باشم.

Monday, February 14, 2011

دارم تمام می شوم انگار. دارم ته می کشم. کوچک شده ام. هر لحظه که می گذرد کوچک تر می شوم. با این همه نمی توانم از جایم تکان بخورم. سنگینم. سنگ شده ام انگار. انگار نه، واقعا سنگ شده ام. یک سنگ کوچک خاکستری نه چندان صیقلی نوک تیز شاید هم خطرناک. نه از آن سنگ ها که جان می دهند برای این که چهار تا دختر نوجوان پرتابشان کنند روی جزیره های گلی توی آب برکه و دلشان خنک شود از صدای تاپ بمش. نه از آن ها که پسربچه های ده-دوازده ساله پرتابشان کنند توی دریاچه و هر که دورتر انداخت برنده شود و باد بیندازد به غبغش. نه از آن سنگ ها که دختربچه هفت-هشت ساله ای دولا شود و از روی زمین برش دارد از بس که صاف است و تمیز است و رویش طرح های عجیب قشنگ دارد. نه! شاید از آن سنگ ها که زن بی دفاعی بردارد بگیرد توی دستش که اگر لازم شد پرتش کند سمت یک وحشی متجاوز. نمی دانم. نمی دانم. سنگ سخت است. سنگ بودن سخت تر. دور خودم می چرخم. نمی دانم از کجا آمده ام. یکی باید از بالای کوه پرتم کرده باشد پایین. حتما همین طور بوده است. دلم می خواست می دیدمش و می پرسیدم که چرا. من که جایم آن بالا آن همه خوب بود. مگر چه کرده بودم که بین آن همه سنگ ریز و درشت زورش به من رسیده بود و برم داشته بود و توی دستش چرخانده بود و دستش را برده بود بالای سرش و برده بود عقب و عقب و عقب تر و تمام زورش را جمع کرده بود توی همان دستش و توی دلش گفته بود یک ... دو ... سه و آن وقت پرتم کرده بود پایین. بعد هم لابد ایستاده بود تا شاهکارش را تماشا کند و ببیند من چه طور آن همه راه را روی خاک و سنگلاخ غلط می زنم و کوچک می شوم و تمام می شوم. دنیا دور سرم می چرخد. همه چیز را می بینم و هیچ چیز نمی بینم. دارم روی سراشیبی کوه، روی سنگ های دیگر قل  می خورم و پایین می آیم. آدم ها و صخره ها و سنگ ها با سرعت نور از کنارم می گذرند. یا من از کنارشان می گذرم. نمی دانم. گیجم. یکی انگار به شکمم لگد می زند. یکی پایش را می گذارد روی پایم. یکی گوشم را می گیرد و می پیچاند. یکی دستم را تا جا دارد می کشد. درد می پیچد توی تمام تنم. کوچک تر می شوم. چشمم سیاهی می رود. می افتم روی یک سنگ بزرگ. بدنم کوفته است. خسته ام. زخمی ام. آخ! درد دارم. سنگ بزرگ موذیانه می خندد و دستش را مشت می کند. می خواهد بزند. چشم هایم را می بندم. سرم گیج می رود. کوه وارونه می شود. آسمان به زمین می آید. روی هوا تاب می خورم انگار. بی تابم. بالا می روم. دلم آشوب است. جیغ می زنم. صدایم در نمی آید. کوه دوباره می چرخد. توی دلم خالی می شود. دوباره می افتم روی سنگ ها. آخ! تیزی یک صخره کوچک چشمم را زخمی میکند. اشکم سرخ می شود و راهش را می کشد تا روی تنم. یک خط منحنی فرمز روی تنم حک می شود. قشنگ می شوم. کوچک هم. چشمم می سوزد. نه دلم می سوزد. برای خودم؟ نه گمان نکنم. برای زن بی دفاع که دیگر به دردش نمی خورم؟ شاید. نمی دانم. دلم شور می زند. دهانم خشک خشک است. زبانم را می کشم روی لب هایم. شور است. تشنه ام. نفسم به شماره می افتد. کوچکتر شده ام. سنگریزه شده ام. اما سنگین ترم.  لَخت تر. سرعتم بیشتر می شود. نا ندارم. درد دارم. چیزی ازم نمانده است. دارم تمام می شوم. می خواهم بخوابم. یکی قاه قاه می خندد. همان است که پرتم کرده است. صدای خنده اش کش می آید و دور می شود و نزدیک می شود و دوباره دور می شود.  می رود بالای کوه و من آن پایین باز هم کوچک تر می شوم. یک دانه شن می شوم. نه از آن هم کوچک تر حتی. چشم که به هم می زنم خودم را نمی بینم دیگر. دارم تمام می شوم. تمام شدن سخت است. از سنگ شدن هم سخت تر حتی. ولی دیگر تمام شد. تمام شده ام. تمام تمام  

Sunday, February 13, 2011

چرا این طورم؟ این طور آشفته و کلافه و بی طافت؟ این همه گریه از کجاست؟ این همه اشک؟ این همه بغض؟ خوب نیستم. باز خوب نیستم. نه که هیچ وقت خوب نباشم؛ هیچ وقت توی آسمان ها نباشم؛ هیچ وقت حس پرواز نداشته باشم؛ هیچ وقت از شدت عشق و خوشحالی جیغ نزده باشم؛ هیچ وقت از بس که خندیده ام و خوشحال بوده ام دل درد نگرفته باشم؛ و نه که هیچ وقت همه این ها واقعی نبوده باشند، اما گمانم خیلی وقت ها هم هست که سعی می کنم به خودم دروغ بگویم. سعی می کنم به خودم بقبولانم که خوبم؛ که همه چیز خوب است؛ که همه چیز همان طور است که باید باشد؛ که بهتر از این نمی شود؛ تا فقط تظاهر کرده باشم که خوبم  و دور و بری ها خیالشان راحت باشد و فکر نکنند من یک دختر غمگین افسرده ام که جز آه و ناله کار دیگری بلد نیستم. راستش خیلی از این خیلی وقت ها هم دروغ هایم را یک جور خوبی باور می کنم. بعضی وقت هایش بیشتر، بعضی وقت هایش کمتر. اما به هر حال آن قدر باور می کنم که دیگر نمی توانم بگویم دروغ هستند یا راست. و آن وقت است که می توانم برای لحظه ای هم که شده سرم را به پشتی صندلی اتوبوس یا مبل خانه تکیه بدهم و چشم هایم را ببندم و یک نفس عمیق بکشم و لبخند بزنم و چشم هایم را که باز می کنم همه جا صورتی باشد و زرد باشد و آبی باشد و سبز باشد و خوب باشد.  اما خوب به هر حال پیش می آید وقت هایی که گول خودم را نمی خورم. که می فهمم که همه چیز آن قدرها هم خوب نیست. که خیلی چیزها باید  یک جور دیگری باشند و نیستند. که من خیلی جاها باید باشم و نیستم. که خیلی آدم ها باید باشند و نیستند.  آن وقت هایی که گول خودم را نمی خورم همان وقت هایی است که به کوچکترین اشاره ای می شکنم. هزار تکه می شوم و هر تکه ام می شود یک قطره اشک و اگر او نباشد که با انگشت های مهربانش جمعشان کند تکه تکه می ریزم روی زمین و تمام می شوم. مثل دیروز، مثل امروز، مثل فردا. 

Monday, February 7, 2011

دیروز از آن روزهای به یاد ماندنی بود. از آن روزهایی که شاید توی زندگی آدم کم باشند اما باز هم یک جورهایی معنی می دهند به بقیه خالی زندگی. از آن روزهای سه هزار لبخند بر ساعتی که تنها دلیل این که به 3600 لبخند بر ساعت نمی رسند احساس ضعف و درد شدید در عضلات صورت و گونه هاست، از بس که خندیده ای و دیگر نه که نخواهی، نمی توانی. البته هر طور که فکرش را می کنم دیروز کمتر از این هم نمی شد خندید. کمتر از این هم نمی شد از ته دل شاد بود. انصاف نبود، دیروز باید کش می آمد. دیروز باید طولانی تر می شد. وقت کم آوردیم برای خندیدن و دوست داشتن و بیشتر خندیدن و بیشتر دوست داشتن.
 دیروز من بودم و او بود و خانه گرم دوست داشتنی مان بود و سه تا دوست عزیز - به معنای واقعی کلمه عزیز- بودند. و معلوم نبود که چه کسی مهمان است و چه کسی میزبان چون قرار بود آن ها ناهارشان را بیاورند پیش ما که دور هم بخوریم. و ما از صبح هیچ کاری نکرده بودیم جز این که خانه را جارو زده بودیم و گردگیری کرده بودیم و رفته بودیم سیب و موز و پرتقال و خیار خریده بودیم. و بعد  عود روشن کرده بودیم و منتظر شده بودیم که میم و الف بیایند و برویم یکی ازخانه های همسایه را ببینیم که اگر بپسندند همسایه شویم.  و آمدند و رفتیم و دیدیم و امیدواریم، یعنی خداخدا می کنیم که بشود. که اگر بشود یعنی من با یکی از خواهرهایم همسایه می شوم و این یعنی برآورده شدن یک آرزو به همین سادگی. و این یعنی بهتر از این نمی شود. و بعد برگشتیم خانه و منتظر شدیم تا آن یکی میم هم بیاید. و آمد و برایمان یک خرس پشمالوی مهربان هدیه آورد. و نشستیم دور میز ته چین و کتلت و کشک بادمجان خوشمزه دستپخت میم اول -یعنی خواهرم - را خوردیم. و سر میز پسرها از بچگی هایشان خاطره تعریف کردند. و خندیدیم.  و خوردیم. و باز آن قدر خندیدیم تا دل درد گرفتیم. و نفهمیدیم که دل درد از غذا خوردن زیاد است یا  خندیدن زیاد یا هر دو. و بعد کیک تولد خواهرم را خوردیم که روز تولدش -که دو روز پیش بود- نخورده بودند و گذاشته بودند بیاورند با هم بخوریم، از بس که مهربانند. و میم دوم هی چلپ چلپ ازمان عکس گرفت که توی همه شان من نیشم تا بناگوشم باز بود و چشم هایم بسته.  و باز گفتیم و خندیدیم تا این که دیدیم دیگر دارد دیرمان می شود چون باید به تولد دوست عزیز دیگری هم می رسیدیم. شال و کلاه کردیم و با مهمان هایمان از خانه زدیم بیرون. وسط راه از مهمان هایمان جدا شدیم و خودمان رفتیم جایی وسط شهر و تولد آن یکی دوستمان را جشن گرفتیم و آن جا هم تا توانستیم خندیدیم. و نیمه شب برگشتیم خانه. 
حالا واقعا انصاف بود که دیروز این همه زود تمام شود؟

Thursday, February 3, 2011

 از پیمان می پرسم: چه قدر خوبی؟ می گوید واحد اندازه گیری ات چیست؟ من هم در جا یک واحد اندازه گیری برای خوب بودن اختراع می کنم: "لبخند بر ساعت". این واحد اندازه گیری برای من که جواب می دهد. آخر روزهایی که خوبم همین جور الکی لبخند می زنم به رمین و زمان و در و دیوار. پیشتر ها این طور بود که حتی وقتی خوب نبودم هم لبخندم سر جایش بود، اما حالا دیگر خیلی وقت است که این طور نیست. و این به معنی این نیست که من آدم غمگین تری شده ام، بلکه معنی اش این است که نقابم را روزی جایی گم کرده ام و از آن روز به بعد خوب که نباشم دو تا وزنه سنگین به دو سر لب هایم آویزان می شود و می کشدشان به سمت پایین و کاری هم از دست من بر نمی آید. خلاصه این واحد اندازه گیری این طوری است که مثلا اگر صفر لبخند بر ساعت خوب باشی یعنی خوب نیستی اصلا و اوضاعت حسابی خراب است . اگر هم 3600 لبخند بر ساعت خوب باشی، یعنی هر لحظه داری لبخند می زنی. و این یعنی انگار داری توی آسمان ها لای ابرها پیاده روی می کنی و سوت می زنی و همین طور که راه می روی دستت را می کشی روی ابرها و توی دلت -و بلند بلند حتی- می خندی به دنیا و آدم های توی دنیا که پایین پایت دارند برای چندرغاز بیشتر از این طرف و به آن طرف می دوند و نفس نفس می زنند.
بعضی روزها با این که خیلی دلم می خواهد خوب باشم اما متاسفانه اندازه خوب بودنم خیلی خیلی نزدیک می شود به صفر لبخند بر ساعت. یعنی ساعت ها همین جوری می آیند و می روند و دریغ از یک لبخند خشک و خالی که زده باشم. آخر چه کار کنم که لبخندم نمی آید وقتی می بینیم که او این طور گرفته است و غریبه است. هنوز هم لبخندم به لبخندش بسته است و -طبق تعریف- خوب بودنم به خوب بودنش. هنوز هم خوب نبودن هایش را، نخندیدن هایش را به خودم می گیرم، هر چند می دانم که بیشتر وقت ها به من مربوط نمی شود. هنوز هم دلم می خواهد به هر بهانه ای که شده بخندانمش و نمی شود و بدتر می شود و بدتر می شوم. چه کار کنم که لبخندم نمی آید، خوب نیستم آن وقت ها که می بینم داریم با سرعت نور دور می شویم از هم. آن وقت ها که عاشقی کردن یادمان می رود و به جایش تا دلت بخواهد بهانه می گیریم و توی سر و کله هم می زنیم. تا کی بشود که دوباره باز همدیگر را پیدا کنیم و یادمان بیاید چه مزه ای داشت عاشقی کردن، لبخند زدن، خوب بودن. این روزهای دوری در عین نزدیکی را اصلا دوست ندارم اما خوب دیگر مثل جوانی ها(!) توی این روزها زانوی غم بغل نمی گیرم. دیگر خیلی وقت است که آن دخترک عاشق پیشه آرمانگرا را بوسیده ام و گذاشته ام کنار. واقع گرا شده ام، واقع بین شده ام. دیگر یاد گرفته ام که این روزها - که من بهشان می گویم روزهای پوچ- هم توی تار و پود زندگی بافته شده اند و هستند و چاره ای نیست جز این که بگذرانیشان، فقط به این امید که می گذرند. می گذرانمشان اما خوب نه که غمگین باشم اما لبخندم هم نمی آید دیگر، چه کار کنم؟

امروز هفتاد-هشتاد لبخند بر ساعت خوبم، به طور میانگین البته. چنگی به دل نمی زند. هوم؟ 

پ.ن. 1
تلخنامه نمی نویسم. رنجنامه نمی نویسم. غمنامه نمی نویسم. زندگی نامه می نویسم.  الکی خوشحال نامه" هم بلد نیستم بنویسم".
پ.ن. 2
در این که "او"ی من برای من بهترین "او" ی دنیاست هیچ شکی نیست
پ.ن. 3
خواهرک پس تو کجایی؟؟  می خواهمت، زیاد.

Tuesday, February 1, 2011

تلخم. مثل زهرمار. 

همه چیز باید از دیشب شروع شده باشد. وگرنه دیروز صبح که خیلی هم خوب بودم. یعنی از روز پیشش که رفتیم پیاده روی برای آلزایمر، توی آن هوای آفتابی و سرد، خیلی احساس خوبی داشتم. آن قدر خوب بودم که به او گفتم انگار دارم بالاخره با این جا آشتی می کنم. گفتم که دارم کم کم احساس می کنم که این جا را دوست دارم و می خواهم همین جا بمانم. از بس که آرام است این جا و از بس که من این جا می توانم کارهایی را انجام بدهم که انجام دادنشان روزی آرزویم بود. 
بعد دیروز صبح هم هم چنان خوب بودم. آن قدر خوب بودم که همان حرف هایی را که روز پیش به او زده بودم به یکی از دوستان - که بین ماندن و رفتن مردد بود- هم زدم و تشویقش کردم که بیاید و آرامش و آزادی این جا را تجربه کند.  بعد هم رفتم دانشگاه و آن جا هم همه چیز خوب بود و کار کردم و ورزش کردم و کار کردم و برگشتم خانه. تازه آن وقت بود که یادم آمد باید خودم را برای خداحافظی، برای سخت ترین شکنجه دنیا آماده کنم.  گمانم همه چیز از همان جا شروع شد. آخر یکی از دوستان دارد امروز - شاید برای همیشه- از این شهر می رود و این یعنی من دیشب باید - برای آخرین بار شاید- در آغوشش می کشیدم و برایش آرزوی موفقیت می کردم و روانه اش می کردم که برود. و این یعنی باید با او خداحافظی می کردم. و من از "برای آخرین بار شاید"، از خداحافظی متنفرم. گمانم همین فکر لعنتی خداحافظی بود که خنده را از لب هایم پراند. تلخ شدم. گریه ام نمی آمد اما بغض داشتم مدام. ساعت یازده شب دوستم آمد در خانه مان و من گفتم که خداحافظی نمی کنم و برای مسخره بازی ادای گریه در آوردم اما گریه نکردم. دوستم که رفت خواستم خودم را سرگرم کنم , رفتم سراغ اینترنت که دیدم یک پنجره چت باز شد و یکی از همکارهای قدیم در جواب "سلام، خوبی؟ " من، نه گذاشت و نه برداشت و گفت:" نه! خوب نیستم. دارم طلاق می گیرم." این را که خواندم گلویم تیر کشید از بس که بغضم سفت و بزرگ شد. انگار اشتباه نمی کنم که می گویم همه چیز از دیشب شروع شد. تلخ تر شدم. بعد هم گفت که کمکش کنم که بیاید این جا چون دیگر نمی تواند آن جا بماند. گفتم هر کاری بتوانم برایش می کنم. او رفت و من ماندم و گریه ای که نمی دانم چرا نمی آمد. 
خوابیدم. ساعت شش صبح با صدای زنگ تلفن بیدار شدم.  تلفن از مونترال بود و "شرخر" خارجی می خواست بگوید که باید چک ها را برای آن ها بفرستم، نه برای دانشگاه. طوری حرف می زد که فکر می کردم غرورم را گرفته توی مشتش و دارد با همه توانش فشارش می دهد و لهش می کند. باز هم تلخ تر شدم. احساس خیلی خیلی بدی داشتم.  آن قدر بد که بالاخره بغض شب مانده ام ترکید. سر صبح گریه کردم و او نفهمید که چرا گریه می کنم و همین شد که بداخلاق شد و من بیشتر گریه کردم. او که رفت دوباره خوابیدم. توی این یکی دو ساعتی که خوابیده بودم خواب دیدم که رفته ام به یک کشور دیگر تا دوستی را که آن جا درس می خواند ببینم. رفتم دم در اتاقش که توی یک خوابگاه بود و دیدم چند نفر مست با نگاه های هرزه شان به من خیره شده اند. احساس غریبی شدیدی کردم. سراغ دوستم را گرفتم. گفتند همین دور و برهاست. رفتم در یکی دو تا اتاق دیگر تا بالاخره پیدایش کردم. او هم مست بود. خیلی مست. آن قدر که من را نشناخت و تنهایم گذاشت و رفت. و من باز هم احساس غریبی کردم. نمی دانم چه شد که وسط آن همه غربت و تنهایی توی یکی از اتاق ها، بابا و مامان را پیدا کردم. خوشحال از این که می توانم آن شب را کنارشان بخوابم، رفتم که دندان هایم را مسواک کنم. آن جا بود که متوجه شدم که دو تا از دندان هایم شکسته است. جزئیات بیشترش را نمی گویم اما معلوم است که حس خوشایندی نبود اصلا. از خواب پریدم در حالی که دندان هایم را به هم می ساییدم. انگار می خواستم مطمئن شوم که همه شان سر جایشان هستند. بیدار که شدم تلخ تلخ بودم. آن قدر که حتی خواهرک را رنجاندم و سرش داد کشیدم که چرا میکروفون کامپیوترش را درست نمی کند که من بتوانم صدایش را بشنوم. از بس که آن وقت دلم صدایش را می خواست.  عذاب وجدان گرفتم. باز هم تلخ تر شدم


همه چیز از دیشب شروع شد و تا همین امروز هم ادامه داشت. اصلا امروز همه اش تلخ بودم. مثل زهرمار.  

Thursday, January 27, 2011

هوا آفتابی است.  البته نه که فکر کنید از آن آفتاب های پررنگ و درخشان و سوزان. هوا آن قدر آفتابی است که فقط می توانی بگویی ابری نیست و بارانی نیست و خاکستری نیست. آفتابش کمرنگ و بازیگوش است و دوست دارد بیشتر وقتش را از پشت ابرها - که اتفاقا تیره نیستند - با آدم دالی موشه بازی کند اما خوب همین که می دانی هست جای شکرش باقی است. آخر روزهای بارانی هوا آن قدر تاریک است که حتی نمی توانی تصور کنی که آفتابی هم می تواند وجود داشته باشد حتی. این جا هر وقت که هوا آفتابی باشد بوی عید می آید. از بس که آفتاب این جا کیمیاست. برعکس باران که آن جا. فرقی هم نمی کند که این روز آفتابی روزی چله تابستان باشد یا وسط زمستان. از بس که دمای هوا این جا در تمام طول سال فقط در یک بازه بیست درجه ای تغییر می کند و تابستان و زمستانش چندان فرقی با هم ندارند. 
هوا که آفتابی است آدم دلش می خواهد همین طور الکی از سر صبح خوشحال باشد. چشم هایش را که باز می کند و می بیند که هوا برعکس هر روز طلایی است نه خاکستری، شروع کند به حرف زدن و خندیدن بی دلیل.  همه پرده های خانه را تا ته کنار بزند و لای پنجره ها را باز کند که در و دیوار و میز و صندلی  تشنه آفتاب خانه هم گلویی تازه کنند؛ گلدان ها و آدم ها که دیگر که جای خود دارند. حتی یک دقیقه هم به این فکر نکند که تا یک ساعت دیگر قرار است استادش با چهار چرخ برود روی اعصابش و تا کامل با خاک یکسانش نکرده دست برندارد. بلند شود لباس بپوشد و برود توی خیابان و نفس بکشد و نفس بکشد و بوی عید را با ولع جا بدهد توی شش هایش. به هر کس که از رو به رویش می آید یک گلوله لبخند گرد نرم پرتاب کند و اگر او هم لبخندی چیزی پرتاب کرد جاخالی ندهد. کتاب "یک عاشقانه آرام" را بگیرد دستش و همین طور که توی خیابان راه می رود و سوار مترو می شود و پیاده می شود و سوار اتوبوس می شود و پیاده می شود بخواندش و گوشه همه صفحه هایش را تا بزند، از بس که توی همه صفحه هایش جمله هایی می خواند که دلش می خواهد بعدا هم بارها و بارها بخواندشان. کارش که با استادش تمام شد همه ناراحتیها را جا بگذارد توی آن زیرزمین تاریک بی پنجره و بزند بیرون و با دوست عزیزی برود ورزش کند و حرف بزند. 
 درست است که الان زمستان است و روزهای آفتابی خیلی خیلی کوتاهند؛ اما در عوض شیرین و زلالند و من تا آخرین قطره می نوشمشان.

Sunday, January 23, 2011

بی حوصله و  کلافه نشسته ام توی اتاق جلوی کامپیوتر و باز نمی دانم دنبال چه می گردم که صفحه ها را بی دلیل می بندم و باز می کنم. او رفته است توی هال و دستش را به کاری بند کرده است. شنبه عصر است و روز تعطیل بی برنامه و بی دوست بی قرارم می کند. البته امروز خیلی هم بی دوست نبود. یعنی صبح تا ظهر را پیش همسایه های خوبمان بودیم. با هم فوتبال نصفه و نیمه ای دیدیم و صبحانه درسته ای خوردیم و کمی گفتیم و خندیدیم و بعد آمدیم خانه مان. اما از وقتی برگشته ایم باز جای چیزی توی شنبه مان خالی است. یعنی از آن شنبه ها هم نیست که دو تایی بنشینیم و پشت سر هم فیلم ببینیم یا غذایی چیزی درست کنیم یا گاری مان (!) را برداریم برویم خرید یا نمی دانم بالاخره یک جور خوبی سر و ته  شنبه مان را به هم بدوزیم که آخرش که نگاهش می کنیم بتوانیم سری تکان بدهیم و لبخندی بزنیم و از کنارش بگذریم. 

در فکر پیدا کردن نخ مناسب برای دوختن سر و ته شنبه خالی به هم هستم که تلفن او زنگ می زند. دو تا از دوستان هستند و می گویند که اگر مهمان می خواهیم در را باز کنیم چون آن ها الان پشت در خانه مان هستند. باورم نمی شود. این یعنی همان نخ جادویی که می تواند یک شنبه شب بی قواره را به یک شنبه شب عالی تبدیل کند. دوستان می آیند و پیشنهاد می دهند با هم برویم توی کافه ای بنشینیم و شعر بخوانیم.  یعنی بهتر از این نمی شود. چیزی که همیشه دلم می خواست و هیچ وقت نمی شد. از بس که همه  همیشه "کار" هایی دارند که از ساعتی نشستن کنار دوستان و شعر خواندن قطعا مهم تر است. از بس که همه بی خودی زندگی روزمره شان یا به قول خودشان "کار"هایشان را زیادی جدی می گیرند. از بس که همه فکر می کنند همیشه برای شعر خواندن و با هم بودن وقت هست ولی برای "کار"هایشان نه. از بس که همه همیشه انگار باید "کار" کنند. از بس که همه شعر خواندن را، با هم بودن را "کار" حساب نمی کنند. و از بس که همه زیاد اشتباه می کنند. 
( لازم نیست بگویم که اولین نفر این "همه" خودم هستم، هست؟)

 می رویم گوشه یک کافه و به زور چهار تا صندلی را جا می دهیم پشت یک میز گرد کوچک و می نشینیم.  خیام و حافظ و مولوی را می گذاریم روی میز، کنار فنجان های بزرگ چای لاته که عطر میخک و زنجبیل و دارچینش با صدای دوستی که شعر می خواند برای خودش معجونی است که می گویی شاید این "می" که می گویند همین باشد اصلا. از بس که گرمت می کند و سبکت می کند و مستت می کند.


 شنبه شب خوبی بود. خیلی خوب.

پ.ن. خیام امشب می گفت:
تا زهره و مه در آسمان گشت پدید ... بهتر ز می ناب کسی هیچ ندید
من در عجبم ز می فروشان کایشان ... به زان چه فروشند چه خواهند خرید
و چه خوب می گفت.

Wednesday, January 19, 2011

باید برای یک کار کوچک بروم دانشگاه. پیش از رفتن دل را یک دل می کنم و اولین قدم جدی را برای واقعی کردن رویایم بر می دارم. رویایم را نقاشی کرده ام اما هنوز سیاه و سفید است و باید رنگش کنم. به یکی از استادهای دانشکده مورد نظر که اتفاقا درسی هم در همان زمینه مورد نظر ارائه می دهد ایمیل می زنم و به صورت فشرده شرایطم را می گویم و اجازه می خواهم که اگر بشود بروم سر کلاسش بنشینم. با هزار امید و آرزو ایمیل را می فرستم و می روم به سمت دانشگاه. در تمام طول مسیر اتوبوس اول توی دلم با خانم برگر، همان که قرار است جوابم را بدهد، حرف می زنم. برایش درددل می کنم. برایش می گویم که تا این جا که توی این مسیر آمده ام به این دلیل بوده است که چاره دیگری نداشته ام.  برایش می گویم که جایی که من بودم انتخاب مسیر زندگی خیلی به نظر و علاقه من بستگی نداشت. برایش می گویم که خیلی های دیگر بودند که باید قبل از من نظرشان تامین می شد و من آخرین نفری بودم که صلاحیت تصمیم گیری برای زندگی ام را داشتم. برایش می گویم که حالا که از آن جامعه جدا شده ام و دیده ام که آدم ها خیلی راحت تر از آن چه من می توانم تصور کنم می روند دنبال علاقه شان و زیاد کاری ندارند که اگر این کار را بکنم فلانی مسخره ام می کند یا توی دلش به م می خندد یا چه و چه، حالا که این ها را دیده ام من هم می خواهم همین کار را بکنم.حتی برایش می گویم که چه رویایی برای خودم نقاشی کرده ام و گوشه ای از نقاشی ام را هم یواشکی نشانش می دهم حتی. خانم برگرِ توی فکرم هم همه حرف هایم را می شنود و مدام سرش را با لبخند محوی تکان می دهد یعنی که حرف هایم را می فهمد و آماده است که توی رنگ کردن نقاشی ام کمکم کند. از اتوبوس اول که پیاده می شوم، آقای دربان بانک رو به روی ایستگاه اتوبوس دانشگاه را از دور می بینم. آقای دربان یک مرد ظاهرا هندی میانسال عینکی است که با هم دوست شده ایم و هر بار که من از آن جا رد می شوم و باید صبر کنم تا چراغ عابر سبز شود با هم سلام و احوالپرسی می کنیم و او مثلا می گوید که اتوبوس دانشگاه تازه رفته یا  مثلا می گوید که نگاه کن دارد می آید و دگمه چراغ عابر را چند بار پشت سر هم فشار می دهد که شاید چراغ زودتر سبز شود و من به اتوبوس دانشگاه برسم. آقای دربان برایم دست تکان می دهد و می گوید: "خیلی وقت بود نیامده بودی. فکر می کردم گرفتار مریض هایت هستی." می خندم و می گویم: "مریض هایم؟؟" می گوید: "مگر پزشکی نمی خوانی؟" می گویم" نه کامپیوتر می خوانم." می گوید: "به به چه عالی! پس قرار است حسابی پول در بیاوری." بیچاره خبر ندارد که همین چند دقیقه پیش داشتم به خانم برگرِ توی فکرم چه می گفتم. جلوتر می آید و دگمه چراغ عابر را فشار می دهد. با صدای خش دارم می گویم "نه قرار نیست من از این راه پولی در بیاورم. من دوستش ندارم. اصلا دوستش ندارم." شاید چون صدایم گرفته است حرفم را درست نمی شنود. دوباره می گوید: "اگر ...(نمی فهمم چه می گوید) بلد باشی خوب پول در می آوری." دوباره می گویم: "ولی من دوستش ندارم." چراغ سبز می شود.  خداحافظی می کنیم و می روم آن سمت خیابان منتظر اتوبوس دانشگاه می مانم.  توی دانشگاه فرصت نمی شود به ایمیلم سر بزنم.  به خانه که می رسم اولین کاری که می کنم باز کردن ایمیلم است. جواب داده است. دل توی دلم نیست. بازش می کنم. دو خط نوشته است. اولین کلمه اش این است: "متاسفم". انگار خانم برگرِ واقعی با خانم برگرِ توی فکرم کمی فرق دارد. سطل آب سرد خالی می شود روی سرم. اما خودم را نمی بازم. دیگر نمی گذارم این "متاسفم" ها دلسردم کنند. باید بروم ببینمش. باید بروم و رودررو حرف هایم را بزنم. شاید فردا بروم.  باید فردا بروم.

Monday, January 17, 2011

می گوید زندگی ات به دستورالعمل ها وابسته است. شیر آب را باز می کند و دستهایش را می شوید، لابد. سرم را می اندازم پایین و به دست هایم نگاه می کنم .می گوید انگار برای هر قدم زندگی ات باید به دستورالعملش نگاه کنی که مبادا جایی به اشتباه قدم از قدم برداری.  دست هایش را خشک می کند و بیرون می آید. لب هایم می لرزند. می گوید به تجربه های من به اندازه ... هم اعتماد نداری. چراغ آشپزخانه را خاموش می کند و می آید می نشیند روی مبل تا ادامه فیلم را ببینیم. رویم را بر می گردانم به سمت تلویزیون که صورتم را نبیند. می گوید که دیگر خسته شده است. چشم هایم تار می شود اما نمی گذارم اشکی بچکد. زنگ های خطر را دوباره برایم به صدا در می آورد. هیچ نمی گویم. مطلقا هیچ. و بعد یک جورهایی قهر می کند. خودش قبول ندارد که قیافه اش که این طور می شود، یعنی گوشه های لبش که به پایین متمایل می شوند و ابروهایش که گره می خورند و چشم هایش که دیگر برق نمی زنند، یعنی که قهر کرده است. قبول ندارد که وقتی تا قبل از این صحبت ها عقیده داشت که فیلم جالبی است و حالا مدام زیر لب می گوید "چه قدر مسخره!" یعنی که قهر کرده است. وقتی که تا قبل از این مهربان بود و حالا نیست یعنی که قهر کرده است. نمی دانم اسمش را چه می گذارد. اصلا اسمش چه اهمیت دارد. من اسمش را می گذارم: قهر. این طور راحت ترم. تا حدود زیادی به او حق می دهم. البته نه در مورد خود زندگی. اتفاقا برعکس، دستورالعمل زندگی را گذاشته ام جلوی رویم و برعکسش عمل می کنم. اما در مورد جزئیات خیلی خیلی ریز راست می گوید. خودم هم خسته شده ام. اما به هر حال قهر بی وقتی است قهر وقت مریضی. آخر دوباره خروسک لعنتی آمده است سراغم. طبق یک قانون نانوشته هر سال باید بیاید انگار. شاید چون من در بقیه سال قدر نفس هایم را بدانم.  نمی توانم حرف بزنم. دو کلمه که می گویم صدایم یا زیر زیر می شود یا بم بم.  بدم می آید. فیلم که تمام می شود و می رویم که بخوابیم، سرم را به خواندن کتاب شعری که تازه از ایران برایم رسیده گرم می کنم تا خوابش ببرد و من غصه ام نشود که چرا تنها خوابیده ام. خیلی زود خوابش می برد. آن قدر عمیق که سرفه های خشک بدصدای دو دقیقه یک بار من هم تکانش نمی دهد. خوش به حالش.  می ترسم امشب از آن شب ها باشد که تا صبح باید بنشینم و یک بند سرفه کنم. اما انگار این طور نیست. صدای قل قل دستگاه بخور کنار تخت برایم لالایی می شود و بخارش برایم نفس. یک سره می خوابم تا صبح. حتی آرام تر و بهتر از شب های قبل. یادم نمی آید توی خواب سرفه کرده باشم حتی.  صبح قبل رفتنش بوسه ای روی پیشانی ام می زند. گیج خوابم. فکر می کنم این یعنی آشتی. تا ظهر می خوابم. به تلافی دو شب قبل که نخوابیده ام. سرفه های خشک هنوز هستند اما کمتر شده اند. هنوز حالم را نپرسیده  است. نمی دانم چرا این همه منتظرم. نمی دانم چرا فکر می کنم که اگر آشتی باشد باید سراغی از من بگیرد. باید کار کنم اما باز بهانه پیدا کرده ام که از زیرش در بروم. بعد از ظهر می شود. هنوز حالم را نپرسیده است. و این یعنی حالا دیگر شاید من قهر کرده باشم.

پ.ن. آشتی می کنیم. زودتر از آن که شروع قهر را رسما اعلام کرده باشیم. با یک شاخه گل سرخ.