Monday, July 25, 2011

این بار با آن بار یک فرق اساسی داشت. یعنی جای من و تویش عوض شده بود. یعنی این بار من سر  جایم بودم و دست روزگار تو را مثل پر کاه بلند کرده بود و هفت-هشت هزار کیلومتر آورده بود و درست همین جا گذاشته بودت روی زمین و بعد هم رفته بود سراغ کارهای دیگرش. تازه این بار دیگر خبری نبود از آن تو ی مست که تلوتلو می خورد و چشمهایش دودو می زد و قهقه خنده هایش صدای هرزگی می داد. این بار عاقل بودی و عاشق؛ و این دو تا خوب با هم جور در آمده بودند اتفاقا. آمده بودی برای کاری مربوط به همین علم و دانش خودتان، که من ازش سر در نمی آورم، توی یک دانشگاهی همین دور و برها. نمی دانم چه طور بود که من هم آن طرف ها آفتابی شده بودم. به من باشد می گویم که آمدنت را، بودنت را همان نزدیکی ها حس کرده بودم. این را هم از روی ضربان قلبم می گویم وگرنه دلیل دیگری برایش ندارم.  رفته بودم توی یک اتاقی که آینه داشت و کیف لوازم آرایش قرمزم - همین کیف قرمز کوچکی که الان دارم- را گذاشته بودم جلوی آینه و همین جور که قلبم بی دلیل - از نظر من ِ آن وقت- و با دلیل - از نظر خودش- می کوبید به سینه ام و دست هایم می لزرید سعی می کردم که خودم را کمی از آن حالت کمرنگ بی حال در بیاورم. با مداد سیاه یک خط نازک کشیدم پشت پلک هایم و گونه هایم را با رژگونه صورتی رنگ کردم. دست بردم و رژ لب صورتی را از توی کیف قرمز کشیدم بیرون که در اتاق به شدت پشت سرم باز شد. هنوز لب هایم رنگ گچ بود که تو آمدی توی اتاق. نمی دانم از کجا پیدایم کرده بودی. یک نفر دیگر که گمانم دوستت بود هم همراهت وارد اتاق شد. همه این ها را از توی آینه دیدم در حالی که رژلب صورتی را توی دست چپم که حالا از عرق خیس بود می فشردم. تازه داشتم دلیل ضربان شدید قلبم را می فهمیدم که قلبم شروع کرد مشت هایش را محکمتر بکوبد. چند ثانیه طول کشید تا وسط آن همه سر و صدای قلبم فکرم را جمع و جور کنم و برگردم طرف تو. وقتی برگشتم تو تا وسط های اتاق رسیده بودی. دوست لاغراندام عینکی ات هم همین طور همراهت می آمد و داشت مدام توی گوشت می خواند که وقت ندارید و باید هرچه زودتر بروید. ازش بدم آمد. حس کردم تو هم در آن لحظه ازش بدت می آید حتی. من داشتم آرام خودم را می کشاندم به وسط اتاق، آن جا که تو ایستاده بودی. چند قدم بیشتر نمانده بود که برسم درست رو به رویت، که موفق شدی رفیقت را دست به سر کنی. آن جا که بهش گفتی که برود و تو هم خیلی زود می روی و بهش ملحق می شوی هم از خوشحالی بال در آوردم که او می رود و هم یواشکی توی دلم گریه کردم که تو هم زود می روی. وقتی پسرک استخوانی می رفت سمت در تو هم برگشتی و مثل من رفتنش را تماشا کردی تا وقتی که در چوبی اتاق با صدای تقی پشت سرش بسته شد. آن وقت دوباره برگشتی به طرف من و آینه. در چند قدمی ات من بودم و پشت سرم هم با فاصله آینه سرتاسری اتاق بود که نیمه بالایی دیوار رو به رو را پوشانده بود و زیرش سرتاسر برآمدگی طاقچه مانندی بود. کیف قرمز کوچک من روی همان طاقچه جا مانده بود.  حس کردم اول از بالای سر من نگاهی گذرا توی آینه انداختی و بعد گذاشتی نگاهت از آن بالا سر بخورد و صاف بیفتد توی چشمهای من. همین شد که یک قطره اشک از ته چشم هایم جوشید و روی سطحشان شناور شد و برق انداخت توی چشمهایم و نگاهت را خیس کرد. بعد نگاه خیست را از توی چشم هایم کشیدی بیرون و بردی مثل یک بوسه طولانی گذاشتی روی لب هایم. شاید چون تا آن لحظه یک کلمه هم حرف نزده بودم و تو منتظر بودی. نگاهت که نشست روی لب هایم تازه یادم افتاد به رژ لب صورتی که هنوز توی مشت چپم بود و حالا دیگر خیس خیس شده بودم. معذب شدم و لب های بی رنگم را بی اختیار روی هم فشار دادم . شاید نمی خواستم تو لب هایم را این همه بی رنگ ببینی و می خواستم با این کار کمی خون بدوانم تویشان. آماده بودم که اگر فقط یک لحظه رویت را برگردانی رژلب صورتی را چند بار محکم بکشم روی لب هایم. اما تو تمام مدت با چشم های درشتت زل زده بودی به من و خیال برگشتن هم نداشتی. لب هایم را که به هم می فشردم، انگار که نگاهت درد گرفته باشد، برش داشتی و دوباره گذاشتی توی چشم هایم. بعد هم شروع کردی به حرف زدن. من هم همین طور. حرف های الکی زدیم. از آب و هوا و درس و کار و زندگی گفتیم. خنده های الکی تحویل هم دادیم. مسخره بازی در آوردیم. مثل همیشه. ولی با هم حتی دست هم ندادیم. همدیگر را حتی در آغوش هم نگرفتیم. بعد هم وقتمان مثل برق و باد تمام شد. تو باید می رفتی دنبال دوست زردنبویت. قرار شد که تا این طرف ها هستی باز هم همدیگر را ببینیم. تو رفتی. من هم رژ لب صورتی را انداختم توی کیف قرمز کوچکم و ساعت ها توی آینه دنبال رد نگاهت توی صورتم گشتم.

***
بعدترش را خوب یادم نیست. هر چه بود درگیری بود و بی قراری. مثلا یکیش این بود که کیف قرمز کوچکم را گم کرده بودم. سر آخر هم توی یکی از اتاق های کنفرانس روی میز سخنران جلسه پیدایش کرده بودم و وسط آدم هایی که یک خروار علم را گذاشته بودند توی چمدانشان و چمدانشان را به کول کشیده بودند و آمده بودند تا این سر دنیا رفته بودم بالای سکو و وسط حرف های بیش از اندازه مهم سخنران طی عملیات عجیب و غریبی کیف قرمز کوچکم را برداشته بودم و رفته بودم.

***
بعدترش هم از زور دلتنگی طاقت نیاوردم و شروع کردم به گرفتن شماره ات. که جواب نمی دادی و من دوباره می گرفتم. شاید صد بار. شاید دویست بار. نمی دانم. بار آخر ولی صدایت که می لرزید، از شدت بغضی که مثل یک توپ کوچک شیشه ای توی گلویت گیر کرده بود، پیچید توی گوشم: "من الان توی تاکسی ام. هنوز نرسیده ام. " بعد هم با بغضی که حالا دیگر توی گلویت شکسته بود و تکه های تیزش گوشم را خراش می داد انگار، گفتی :"ببین! من نمی خواهم که ...". و من دیگر چیزی نشنیدم. مطلقا هیچ.

***
این جور بود که من لعنتی هیچ وقت نفهمیدم تو ی لعنتی با آن بغض شکسته لعنتی ات چه چیزی را نمی خواستی. 


پ.ن.1. برداشت آزاد است! ه

Wednesday, July 20, 2011

هنوز که هنوز است کوچک است. یعنی کوچک مانده وگرنه تا حالا باید خیلی بزرگ شده باشد. می خواهم بگویم آن قدر کوچک مانده که هنوز نوک اولین شاخش هم روی سرش سبز نشده حتی؛ چه برسد به این که شاخش تمام و کمال در آمده باشد روی سرش و حالا وقت آن شده باشد که بیفتیم به جان هم و من، اگر که بتوانم و زورم برسد، شاخش را بشکنم و به خودم افتخار کنم و آن وقت او دوباره یک شاخ دیگر در بیاورد و آن وقت باز روز از نو و روزی از نو بشود و من برای این که بتوانم باز هی به خودم افتخار کنم مجبور بشوم که دوباره و دوباره شاخش را بشکنم. غولم را می گویم. یعنی همان طور که گفتم غول کوچکم را، یا همان بچه غولم را. یعنی می خواهم بگویم این طور است که من با این که به این سن رسیده ام و خیلی وقت است که وقت شاخ غول شکستنم گذشته هنوز که هنوز است هیچ شاخ غولی نشکسته ام. ولی خودتان هم شاهدید و به من حق می دهید که من این وسط تقصیری ندارم که غولم کوچک مانده و شاخ در نمی آورد و بچه های مردم، که حالا دیگر خودشان غولی شده اند برای خودشان، غول هایشان هم با خودشان بزرگ شدند و وقتش که شد شاخ در آوردند و آن ها هم شکستند و شکستند و شکستند. 

هر روز در حالی که بچه غولم را مثل عروسک پارچه ای زده ام زیر بغلم و پشت پنجره نیمه باز اتاق ایستاده ام بقیه آدم ها را می بینم که ساعت شش و سی دقیقه صبح ساعتشان زنگ می زند و بعد از این که چند تا غلت نصفه و نیمه توی تخت زدند و چند تا فحش نامفهوم به زبان آوردند خودشان را به زور یاد شاخ نیمه شکسته غولشان می اندازند تا بلکه بتوانند به این بهانه خودشان را گول بزنند و از جا بلند شوند. بعد هم صبحانه خورده و نخورده از خانه شان می زنند بیرون و می روند توی میدان و شروع می کنند تا خود شب با غول هایشان دست و پنجه نرم کردن تا بلکه امروز دیگر شاخ نیمه شکسته را به شاخ تمام شکسته تبدیل کنند یا دست کم یک قدم دیگر به شاخ شکسته نزدیک شوند. بعد این طور اگر بشود شب که می شود و بی جان و خسته که به خانه بر می گردند تا بخوابند و برای جنگ فردا آماده شوند می توانند برای خودشان دست بزنند که درست است که امروز را و دیروز را و هز روز را زندگی نکرده اند اما در عوض شاخ غولشان را که شکسته اند و این خیلی خوب است و کار هرکسی نیست و افتخار دارد واقعا. و آن وقت هی پشت سر هم شاخ غولشان را می شکنند و هنوز این شاخ را نشکسته آن یکی شاخ روی سر غولشان سبز می شود و این آدم ها از بس که قوی و هستند و زورشان زیاد است و بااراده هستند و باانگیزه هستند  و توی زندگی شان هدف دارند و برنامه دارند و می دانند از زندگی شان چه می خواهند (لابد می خواهند هی شاخ غول بشکنند دیگر! ) باز دوباره  این یکی شاخش را هم می شکنند و خوشحال می شوند و هی به خودشان افتخار می کنند و هی می شکنند و باز به خودشان افتخار می کنند و هی و باز و هی و باز و ... 

و من همچنان  پشت پنجره با بچه غول بیچاره بی شاخم که با حواس پرتی زده ام زیر بغلم ایستاده ام  و بقیه آدم ها را نگاه می کنم. اما این که آیا واقعا حسرت می خورم که چرا غول من شاخ ندارد؟ راستش را بخواهم بگویم نه! یعنی واقعا این طور نیست.

Tuesday, July 19, 2011

از راه که می رسد و در خانه را که باز می کند و وارد مهمانی من و داریوش و فرامرز اصلانی که می شود،قبل از سلام با صدایی که یک جوری بلندش کرده که از روی صدای فرامرز اصلانی که دارد برای هزارمین بار می گوید: عشق گذشتن از مرز وجوده ... رد شود و به من برسد، که دراز کشیده ام روی مبل و توی حال و هوای خودم هستم و چون آمدنش را نفهمیده ام نتوانسته ام که دو قدم راه از مبل تا دم در را مثل هر شب بدوم و  آویزانش شوم، می پرسد که چه خبر است که خانه را و کوچه را گذاشته ام روی سرم و می گوید که صدای داریوش که دارد می خواند -صدایش را مثلا مثل داریوش می کند و می خواند : دروغ این صدا رو به گور قصه ها بسپار ... - تا سر پیچ پله های محوطه جلوی خانه هم می آید. می بینم که راست می گوید چون صدا را تا ته زیاد کرده ام و پنجره قدی را هم تا ته باز گذاشته ام و خانه ما هم که کف کوچه است و تعجبی ندارد که صدا به کوچه هم فرار کرده باشد حتی. با این که دلم نمی آید اما صدای آهنگ را چند درجه ای کم می کنم. توی چهل دقیقه گذشته شاید این یازدهمین یا دوازدهمین بار است که این دو نفر دارند همین آهنگ را دوباره و دوباره می خوانند و خسته هم نمی شوند و من هم سیر نمی شوم؛ ولی می دانم که حالا که او آمده اگر یک بار دیگر همین آهنگ تکرار شود یا باز بهم می خندد یا این که دعوایم می کند که باز گیر داده ام به یک آهنگ و ول هم نمی کنم. کار همیشه ام است. توی دلم باهاشان خداحافظی می کنم و تا او دست و رویش را بشوید و دور آخر آهنگ هم تمام شود و برویم سر وقت لوبیاپلوی روی اجاق دوباره می روم توی فکر. 

نمی دانم چه حساب و کتابی است که این آهنگ را که می شنوم یک جور عجیب و غریبی یاد تو می افتم.خودم را توجیه می کنم که آن روزها هم که قرار شد بیایم ببینمت، همان روزها با آن حال و هوای نگفتنی اش، یا حتی همان روزها که آمده بودم و دور و برت بودم و دور و برم بودی هم گیر داده بودم به همین آهنگ و شبانه روزی گوش می دادمش. (یادت می آید؟ گمانم چند باری توی اتاقت صدایش را بلند هم کردم حتی.) نمی دانم چرا اما مخصوصا آن جا که اوج آهنگ است و داریوش می خواند تو که معنای عشقی به من معنا بده ...  "تو"یش این همه شبیه تو می شود با این که اصلا قرار نیست تو برای من معنای عشق باشی، که نیستی هم، که اصلا معنای عشق من کس دیگری است. یا آن جا که می گوید  صدا کن اسممو از عمق شب، از نقب دیوار ... دلم یک جوری می شود انگار که خواسته باشد تو اسمم را  صدا کنی؛ در صورتی که دلیلی ندارد دلم این همه صدا کردن اسمم را از زبان تو بخواهد. یا آن جا که می گوید برای زنده بودن دلیل آخرینم باش ... یک حس مرموزی مثل پیچک می پیچد به در و دیوار جانم که انگار تو هم،اگر دلیل آخرینم نباشی، دست کم یکی از دلایل زنده بودنم هستی و چه خوب است که هستی. یا آن جا که می گوید منم من بذر فریاد، خاک خوب سرزمینم باش ... پوست تنم یک جوری مور مور می شود انگار که قرار باشد  من و تو با هم عاشقی را فریاد کنیم، گیرم که هر کس عاشقی خودش را. خلاصه که نمی دانم چرا، شاید چون می دانم که عاشقی، که عاشقی را خوب بلدی، حرف عاشقی که می شود یادت می افتم. 

عاشق بمانی پسرم، همیشه.

پ.ن. کاش می شد این ها را به خودت هم می گفتم. کاش دنیای آدم بزرگ ها این همه باید و نباید نداشت پسرم! ه



Monday, July 18, 2011

یک دفعه و خیلی بی مقدمه می پرسد که اگر دوباره برگردم به ده سال پیش، آن وقت که رشته انتخاب می کردم، باز همین رشته را انتخاب می کردم. از سوالش جا می خورم. با خودم می گویم حتما آوازه دیوانگی ام به گوش این یکی هم رسیده، حالا می خواهد از زبان خودم بشنود. می گویم معلوم است که نه! هرگز! همین الانش هم این فوق لیسانس لعنتی را بگیرم مهندسی را همین طور نبوسیده می گذارم کنار. می گوید که حالا چه رشته ای می خواهم بخوانم. من هم از آن جا که دوباره شده ام همان دخترک بی اعتماد به نفسی که فکر می کند از همه بی دست و پا تر و خنگ تر و زشت تر است و به خاطر همین توی چشم های مخاطبش نگاه نمی کند و سرش را الکی می اندازد پایین و با دست هایش بازی می کند و بیخودی می خندد، از آن خنده های بیخودی ام می کنم و وسط همان خنده بیخودی مسخره می گویم که نمی گویم چه رشته ای چون ممکن است او بهم بخندد و من نمی خواهم که او بهم بخندد. او هم نه می گذارد و نه بر می دارد و می گوید که حالا "کودک یاری" که  قرار نیست بخوانم که این همه می ترسم که کسی بهم بخندد. توی یک چشم به هم زدن آب سرد فقط روی سر من ریخته نمی شود، بلکه با چشم و ابروهای نفر سومی که در جریان است و حالا در دید من نیست اما حدس می زنم که چشم هایش گرد شده باشد و ابروهایش بالا و پایین رفته باشد -یعنی که نگو و ادامه نده- او هم بلافاصله می فهمد که بند را آب داده است. با همان خنده بیخودی ام می گویم که زده است وسط خال و اتفاقا چیزی که می خواهم بخوانم خیلی هم به "کودک یاری" خنده دار شما نزدیک است و اصلا شاید خود خودش باشد حتی. سعی می کند درستش کند و سعی می کنم خیلی عادی انگار که چیزی نشده یواش یواش موضوع را عوض کنم.  نه که حرفش را به دل گرفته باشم، دلم اما شروع می کند به سوختن. یک کمی برای او که فکر می کنم بدانم الان چه حسی دارد، یک کمی برای خودم، اما بیشتر از آن برای خودم و خودش و خودمان و همه مان که هنوز که هنوز است هویت آدم ها پیش از اسم و رسمشان از روی مدرکشان و رشته شان و دانشگاهشان برایمان  روشن می شود و توی عنوان ها بدجور گیر کرده ایم و امیدی هم به نجاتمان نیست.  نمی گویم که من خودم تا به حال به "کودک یاری" نخندیده ام و ته دلم کسی را که "کودک یاری" خوانده دست کم یک دو طبقه پایین تر از مهندس ها و دکترها ننشانده ام. من هم توی همان جامعه و بین همان مردم بزرگ شده ام.  ولی حالا چند وقت است که چشمم دارد یک چیزهای دیگری هم می بیند و تازه دارم می فهمم که یک جور دیگری هم می شود زندگی کرد. یک جوری که اتفاقا خیلی جور بهتری هم هست.

 گیر افتاده ام میان مهندس ها و البته بیشتر دکتر مهندس ها؛ دکتر مهندس ها یعنی خیلی مهندس ها، یعنی یک جورهایی آخر آخرش. البته دکتر مهندس هایی که بیشترشان - نه همه شان البته - هم مدام در حال غر زدن و شکایت از وضع موجودشان هستند و با این حال هنوز هم اصرار دارند که مهندسی بهترین رشته و مهندس ها آدم ترین ها هستند.  حالا این گیر افتادن نه که بد باشد، نه که آن ها آدم های بدی باشند، نه که دوستشان نداشته باشم، نه که کنارشان بودن برایم لذت بخش نباشد. نه! "گیر افتادن" شاید درست نباشد اصلا، بُر خوردن شاید انتخاب بهتری باشد، اما خوب دلم لک زده برای این که یک دوستی هم داشته باشم که مثلا ادبیات خوانده باشد، یا روانشناسی، یا هر چیز دیگری به جز مهندسی و به انتخاب خودش هم خوانده باشد نه این که چون ریاضی اش خوب نبوده و مخش نمی کشیده و مجبور بوده و خواسته که فقط دانشگاه رفته باشد و چیزکی خوانده باشد.  البته که می خواهم این دوست خیالی ام ایرانی باشد و هم زبان و همین کار را سخت می کند وگرنه اینجایی ها این جورند؛ می شود گفت بیشترشان اگر نه همه شان.

پ.ن. 1. گمانم گور خودم را کندم با این حرف هایم! ه
پ.ن.2. شاید هم من زیادی حساس شده ام به کلمه کذایی "مهندس" . اما به هر حال ...ه

Wednesday, July 13, 2011

سنتور می زنم. این بار که رفتم ایران سنتور را با خودم آوردم این جا که هر از گاهی صدایش بپیچد توی خانه نقلی مان و روح بدهد به زندگی حالا رسما دونفره مان. نه که من استاد سنتور باشم و دست که به مضراب می برم پرنده ها - که این روزها عجیب قشنگ می خوانند و آدم را جادو می کنند با صدایشان - هم مات و مبهوت بمانند و سکوت کنند. نه از این خبر ها نیست. یک سال بیشتر سنتور نزده ام و حالا هم سنتور زدنم مثل کتاب داستان خواندن بچه هایی است که تازه کلاس اول را تمام کرده اند. اما باورم این است که ساز را که برای دل خودت بزنی، هر چند خیلی ساده و ابتدایی، کارش را می کند و روح می دمد توی تمام سوراخ سنبه های زندگی. سنتور را گذاشته ام روی میزی که چند طبقه دارد و گوشه هال کنار پنجره است. طبقه بالایی میز گلدانی است که آن قدر که علی حواسش بش هست هر روز سبزتر می شود و برگ هایش می پیچد به نخی که از گلدان به سقف وصل کرده ایم و بالا می رود، و طبقه زیر گلدان کتاب های شعر و چند رمان و داستان کوتاه است که چند تاییشان را این سفر با خودم آورده ام، و زیر کتاب ها روی طبقه اصلی - که یک مقدار بلند است و برای سنتور زدن باید روی صندلی را چند طبقه بالش و پتو بچینم و بعد بنشینم تا به ساز  مسلط باشم- یک پارچه قلمکار پهن کرده ام و سنتور را گذاشته ام رویش. این بهترین جایی بود که فعلا توانستم برایش پیدا کنم. سنتور می زنم و با هر برخورد مضراب با سیم ها احساس سرخوشی می کنم. هنوز نمد سر مضراب ها را نچسبانده ام با این حال اما صدایش گوش هایم را یک جور خوبی قلقلک می دهد. کتاب های قدیمی را می گذارم رو به رویم و با ذوق و شوق ورق می زنم و می گویم اِه لاله سر! اِه کوهستانی! اِه گرایلی! اِه زرد ملیجه! اِه گلنار! و با دیدن هر کدام انگار هزار تا خاطره برایم زنده می شود و عطر غریب آن روزها می پیچد توی جانم؛ آن روزها که روزهای گسی هم بودند اتفاقا، چون که علی تازه رفته بود یازده هزار کیلومتر آن طرف تر و من مانده بودم همان جا که بودم با آوار تردید روی سرم که بروم یا بمانم. آهنگ های ساده را دوباره تمرین می کنم و یادم که می آید و درست که می نوازمشان ذوق می کنم. این بار می دانم که قرار نیست با سازم مجلس گرم کنم. کاری که مامان و بابا همیشه فکر می کردند که آدم باید با سازش بکند. یعنی دو تا مهمان که می آید آدم باید سازش را بردارد بیاید آن وسط مثلا آهنگ گل گندم را که تازه یاد گرفته بزند و مهمان ها هم برایش دست بزنند و آن وقت این یعنی این که پولی که بابت کلاس و معلم داده شده هدر نرفته است. این بار اما می خواهم فقط برای دل خودم سنتور بزنم. فقط برای دل خودم.

پ.ن. هی تو! من همین الان به خودم قول دادم که تا اطلاع ثانوی سراغی ازت نگیرم، از بس که سرسنگین شده ای این روزها و جواب های سربالا می دهی. هر وقت خواستی خودت بیا و برایم حرف بزن. 

Thursday, July 7, 2011

شاید یک روزی نوشتم همه آن چه را که آن شب کشیدم، مو به مویش را، ریز به ریزش را. شاید نوشتم از همه آن دنیایی که آن شب نه یک باره که هزار باره روی سرم خراب شد. همان شب که نشسته بودیم کنار هم و او عرق می ریخت و من بغض می کردم و از مامان و بابا خجالت می کشیدم  که این همه خوب بودند و مامان هی گوشه ناخنش را می کند و چیزی نمی گفت و بابا هی دندان روی جگرش می گذاشت و حرفی نمی زد و آن ها هم هی مواظب بودند که سرشان کلاه نرود و هی دو دو تا چهار تا می کردند و هی مرا یاد اسکروج می انداختند که سکه های طلایش را می چید روی هم و می شمرد. انگار که من سکه خواسته باشم ازشان. انگار که من نبودم که هی آن وسط می گفتم همان یکی ، فقط. من که حرفم را زده بودم. من که چیزی نخواسته بودم، اشتباه هم نکرده بودم. همان شب که وسط چانه زدن های آن ها داشتم به خودم قول می دادم که فرزندی اگر قرار باشد که داشته باشم از این پوسیدگی فرهنگی  که من مادر دست به گریبانش بودم و هستم بویی نبرد. همان شب که اگر قلبم قهرش گرفته بود و لج کرده بود و ایستاده بود حق داشت، هرچند که من مدام توی دلم داشتم به بیچاره التماس می کردم که ادامه بدهد و یک وقت قهر نکند و قانعش می کردم که درست که این همه از آدم ها نا امید شده ام و این همه عصبانی ام اما دلیل نمی شود که به این زودی ها بخواهم بمیرم. آن قدر که آن شب مرگ نزدیکم بود. همان شب که آمدم نوشتم : "گریه هایم را کرده ام. درد می کنم." بعد آمدند گفتند که این ها را ننویس، که تو مثلا عروسی. انگار که هر کس عروسی اش باشد باید از صبح تا شب بزند و برقصد و بخندد حتی اگر آن شب  را از سر گذرانده باشد.  نه! الان نمی خواهم بنویسم. اگر به قولی که به خودم داده ام عمل نکردم و آن شب ماند توی خاطرم، یک روزی می آیم و آن شب را می نویسم. واو به واوش را.


پ.ن. همه آدم های آن شب را بخشیدم. به جز یکی را که هنوز نتوانسته ام. از بس که مچاله ام کرد. حالا هی تو بگو منظوری نداشت. 

Tuesday, May 10, 2011

مادربزرگ می گوید: هر کار یک رسم و رسوماتی دارد که بزرگترها بهتر از بچه ها می دانند. 

انگار نه انگار که دارد سی سالم می شود. خنده ای که از ذوق دیدن مادربزرگ توی مانیتور چسبیده بود به صورتم همان جا می ماسد. 

مادربزرگ ادامه می دهد:  فلان دخترخاله ات را ببین. آمده اند با عزت و احترام هزار و پانصد تا سکه مهرش کرده اند. این قدر که می خواهندش. آن یکی دخترخاله ات هم با نامزدش روی هزار تا توافق کرده اند.

جهت ابروهایم عوض می شود. قیافه ام در هم می رود. لجم می گیرد که آخر چه چیز من شبیه آن ها بوده که این یکی باشد. یک حسی که دوست دارم اسمش را بگذارم انرجار، انزجار از این طرز فکر پوسیده ی کرم زده که نمی دانم چرا با همه پوسیدگی اش نابود نمی شود، می رود که همه وجودم را  بگیرد توی چنگال هایش. توی دلم می گویم خوش به حالشان که این قدر خوب سر قیمتشان به توافق می رسند. خوش به حالشان که اندازه هزار و پانصد سکه عزیزند.  موقع گفتن "هزار و پانصد" توی دلم هم ه را محکم ادا می کنم و روی ز تشدید می گذارم، درست مثل بابابزرگ وقتی که می خواهد روی این اعداد و ارقامی که برایش خیلی مهم اند تاکید کند و یک جوری که طرف مقابل نفهمد عدد را بکوبد توی سرش.

مامان هم دنبال حرف مادربزرگ را می گیرد. البته یک جور ملایم تری، یک جوری که سی چهل سال اختلاف سنش با مادربزرگ معلوم می شود اما هنوز یک تکه فکر نخ نما شده از تویش به آدم دهن کجی می کند. می گوید که: بله! شما به این کارهایش کار نداشته باشید. فقط یک چیزی با هم توافق کنید، و به ما بگویید. ما یک چیزی می دانیم که می گوییم.

 انگار کسی معده ام را می گیرد توی مشتش و فشار می دهد. نزدیک است که حالم به هم بخورد. مامان بزرگ و مامان شروع می کنند به دلیل آوردن برای حرفشان و از خاله ای که شوهرش مرده است و مهریه به دادش رسیده است برایم مثال می آورند. انگار که عهد بوق باشد و من زنی باشم که چشمم به دست "شوهر" است. و من چه قدر از کلمه "شوهر" بدم می آید. و من چه قدر دلم می خواست که من و او هیچ وقت مجبور نمی شدیم ازدواج کنیم که بشویم "زن و شوهر". که نمی شویم هم. قول داده ایم به هم که دوست بمانیم و همراه. و همین است فرق جایی که من ایستاده ام و به "ما" نگاه می کنم و جایی که آن ها ایستاده اند و فقط خیال می کنند که دارند "ما" را می بینند.


مامان و مادربزرگ حرف های دیگری هم می زنند. من اما گوشم به حرف هایشان نیست. اشک جوشیده توی چشم هایم و مثل همه وقت هایی که باید نظرم را درباره موضوع مهمی به کسی که به هیچ وجه از زاویه دید من به آن موضوع  نگاه نمی کند بگویم زبانم بند آمده است.  دلم می خواهد هر چه زودتر این مکالمه مسخره یک طرفه تمام شود. تمام مدت توی دلم می گویم بگذار هر چه می خواهند بگویند. ما که کار خودمان را خواهیم کرد. مگر تا همین الان کار خودمان را نکرده ایم؟ مگر یک  سال و نیم با هم زندگی نکردیم؟ فکر می کردند نمی شود اما دیدند که شد. این را هم فکر می کنند نمی شود اما ما باید ثابت کنیم که خوب هم می شود. گیرم که یک مقدار جنگیدن بخواهد...

***
ی می گوید: یک نقطه هایی هست توی زندگی آدم که آدم را تعریف می کند. حرفش یک جور خوبی بیدارم می کند و یادم می آورد که چه می خواستم از این جای زندگی ام.  به او می گویم که برای این که آن جای دفترشان ،که ظاهرا باید سکه ها را سوار کنند روی سر هم، خالی نماند و خیال کنند که سنت هایشان حفظ شده بگو بنویسند: "روزی یک شاخه گل و روزی یک ساعت که وسط همه شلوغی های زندگی بنشینیم رو به روی هم و دست هم را بگیریم و گل بگوییم و گل بشنویم." می گویم اگر قرار است "من" تعریف شوم دوست دارم این جور تعریف شوم.

پ. ن. از همین چیزها فرار کردم آمدم این جا و از فراری که کردم به شدت خوشحالم! ه

Monday, May 2, 2011

خیلی الکی قهر کردیم. یعنی مثلا این طور بود که کاری به کار هم نداریم. او نشسته بود توی هال و برگه هایش را تصحیح می کرد و تلویزیون هم روشن بود و گمانم داشت هاکی نشان می داد. من هم نشسته بودم توی اتاق روی تخت و صدیق تعریف و مختاباد و مرضیه گوش می کردم و انگار که صدایم  خیلی خوب باشد باهاشان بلند بلند می خواندم. یکی دو ساعتی که گذشت حوصله ام سر رفت. گوسفند عروسکی مهربان را که برای خواهرک خریده بودم برداشتم و کمی باهاش ادا در آوردم و به جایش حرف زدم و به نگاه خنده دارش خندیدم. بعد همین طور که توی چشمهایش که زل زده بود بهم نگاه می کردم چیزی توی سرم جرقه زد. او را صدا زدم که بیاید و چیزی را روی لپتاپم درست کند. آمد. همین جور که اخمهایش توی هم بود و سرش توی لپتاپ گوسفند را با کله کج بردم جلوی صورتش و یکی دو بار سرش را به دو طرف کج کردم و بعد سرش را از روی شکم گنده پشمالوی سفیدش خم کردم روی پاهای مخمل کبریتی اش و به جایش نخودی خندیدم. بعد هم همین طور با کله کج نگه داشتم جلوی صورت او، یک طوری که با آن چشمهای خنده دار مهربانش زل بزند توی چشمهایش. چند ثانیه بیشتر لازم نبود که خنده اش بگیرد و وسط آن همه قهر و اخم بلند بلند بخندد. اصلا قیافه این گوسفند یک طوری است که نمی شود بهش نخندید. یک جوری نگاهت می کند که چاره ای نداری جز این که بخندی. حرف می زند با آدم اصلا. من هم از خنده او خنده ام گرفته بود ولی سعی می کردم تا جایی که ممکن است بی صدا بخندم که نمایش عروسکی خراب نشود. او هم وسط این قهقه خنده ها سعی می کرد خودش را جمع و جور کند، یعنی که درست است که خندیده، آن هم این همه بلند بلند، اما این دلیل نمی شود که هنوز قهر نباشد. بعد یک دفعه شروع کرد به حرف زدن با گوسفند که هنوز داشت نگاهش می کرد. مثلا بهش می گفت که ازش بپرس چرا تو را فرستاده پیش من. گوسفند هم همین طور که گردنش را کج می کرد که مظلوم جلوه کند جواب می داد که کسی مرا نفرستاده که! من خودم آمدم. بعد او هم می گفت که گولت زده و نفهمیده ای. گوسفند هم هی سرش را کج می کرد و می گفت که نخیر این طور نیست. بعد زل می زد توی چشمش و یک دفعه سرش را می آورد پایین و ریز ریز می خندید. بعد او هم بیشترخنده اش می گرفت و من هم بیشتر خنده ام می گرفت. آخر سر هم گوسفند بهش گفت که آمده بوده که او را بخنداند و حالا که خندیده دیگر کاری ندارد و می رود. بعد این طور شد که گوسفند واسطه شد و ما سه-چهار ساعت نشده آشتی کردیم. اسم گوسفند عروسکی مهربانمان را هم گذاشتیم "آشتی". گمان نکنم دیگر بدهمش به خواهرک. این جا بیشتر لازم می شود!


پ.ن. شب می گوید: حالا این که می گویی باهات خرف می زند را که جدی نمی گویی که؟ نه؟ شوخی می کنی دیگر. یک جوری که حس می کنم ترسیده دیوانه ای چیزی شده باشم که با عروسک ها حرف می زنم و از این چیزها. بعد فردا توی فروشگاه خرس و خرگوش و گوسفند و خوک و بقیه عروسک ها را بر می دارد و بالا پایین می کند و آخر می گذارد سر جایش و می گوید: نه! این خوب نیست. نگاه نمی کند به آدم! حرف نمی زند با آدم! به درد نمی خورد

Thursday, April 28, 2011

 بعد از مدت ها رفتم که کار کنم. گفتم حالا که نگرانی هایمان تمام شد و -اگر سنگ نبارد از آسمان به جای این باران لعنتی- شانزده-هفده روز دیگر می رویم و نفسی می کشیم، بروم کمی هم به کارهایم برسم که هوا بفهمی نفهمی پس است. ولی باز یک ساعت بیشتر توی دخمه دوام نیاوردم. همه می گویند "لب" یا "آفیس" یا یک چیز خارجی دیگر. من ولی می گویم دخمه. خوش به حال همه. من ولی توی دخمه که هستم نفسم می گیرد. زبانم بند می آید. حوصله هیچ کس را ندارم. یک سلام زورکی می کنم و می نشینم سر جایم. بغض می کنم. گریه می کنم؛ ریز ریز؛ رو به مانیتور. مژه هایم شوره می زند و به هم می چسبد. "هم دخمه ای" هایم لابد تا حالا هزار دفعه توی دلشان گفته اند:"دختره دیوانه است." یا "دختره بیچاره افسرده است." یا  نمی دانم یک چیزی توی این مایه ها. از همین ها که می گوییم درباره هر کسی که از جلویمان رد می شود و ... رد می شویم. آخر سر هم دوام نمی آورم. مثل امروز. یک ساعت نشده زدم بیرون. توی باران. خیس. این جا همیشه یا خیس است یا خاکستری. از اول امسال تصمیم گرفتم روزهای آفتابی را سرشماری کنم. روی تقویم دیواری اتاق خواب روی روزهایی که هوا آفتابی است، یعنی هوا واقعا آفتابی است، یعنی هوا از اول تا آخرش آفتابی است، یک خورشید می کشم. از همان ها که یک دایره است و از دورش شعاع های نور بیرون زده، یکی در میان یکی کوتاه و یکی بلند. دو تا چشم و یک لبخند پهن هم دارند خورشید هایم. حالا از اول بهار تا همین امروز که چهل روز از بهار گذشته چند تا از این خورشید ها کشیده باشم خوب است؟ سی تا؟ بیست تا؟ ده تا؟ کمتر؟ هوم! خیلی کمتر. امروز هم همه جا خیس بود. من هم خیس بودم. خیس خیس.  یادم می آید کوچکتر که بودم و توی فیلم الیور تویست لندن را دیده بودم همیشه می گفتم من هیچ وقت دلم نمی خواهد توی لندن زندگی کنم. یعنی چه که هوایش همیشه خدا خاکستریست. آن وقت هیچ نمی دانستم قرار است بیایم توی بهترین جای روی زمین، به قول خودشان البته، که اتفاقا هوایش از هوای لندن خاکستری تر نباشد روشن تر نیست. این را وقتی یادم آمد که داشتم می دویدم تا توی یک فروشگاه چند دقیقه ای پناه بگیرم.  چتر هم گاهی این جا تسلیم می شود و کار به پناه گرفتن می کشد. هرچند که پناه اگر قرار بود بگیرم باید تا همین الان هم که فردا شده همان جا توی فروشگاه می ماندم. و لابد به جای یک گوسفند عروسکی که برای خواهرک خریدم یک گله گوسفند می خریدم. تا دیدمش مهرش به دلم نشست. شبیه ببعی کلاه قرمزی بود و این یعنی خواهرک حتما دوستش داشت. گوسفند مهربانی است. این را شب که نشسته بودم کنار علی و او داشت می گفت که بهتر است چه بلایی سر کدهای مزخرفم بیاورم که شاید یک جوابی از تویشان در بیاید و من دوباره یواشکی بغض کرده بودم فهمیدم. گوسفند نشسته بود روی میز جلوی من و با چشمهای بی نهایت مهربانش زل زده بود بهم و می گفت که غصه نخورم و درست می شود و از این حرف ها که خیلی از آدم ها سعی می کنند به آدم بزنند ولی نمی دانم چرا آدم به دلش نمی نشیند. پناهم را که گرفتم (!) و گوسفند مهربانم را هم، دوباره راه افتادم به سمت خانه. پیاده. زیر باران. خیس. توی راه یک سره فکر می کردم که کاش می شد همیشه خودم را به خواب بزنم. بیداری را دوست ندارم. اما دیگر خوابم هم نمی برد. بیداری درد دارد. وقت هایی که خوابم می برد یا خودم را به خواب می زنم همه چیز خوب است. گل هست و بلبل هست و هر دو سر جایشان هستند و همین ها کافی است. توی خواب حتی می شود به خاطر یک گوسفند عروسکی مهربان ذوق کرد حتی اگر هوا به اندازه هوای لندن خاکستری باشد. بیدار که هستم اما هر لحظه یادم هست که خیلی چیزها سر جای خودش نیست. و از همه مهمتر این که من سر جای خودم نیستم. یعنی اگر قرار باشد من واقعا من باشم و کس دیگری نباشم خیلی چیزها باید خیلی جاهای دیگر باشند، از همه مهمتر خودم. بیدار که هستم باید به هزار و یک سوال بی جواب جواب بدهم و از همه شان مهمتر این که "پس گل نوش کجاست؟" و جوابی ندارم جز این که گل نوش زیر باران گم شده است و این درد دارد. اصلا بیداری خیلی درد دارد.

پ.ن.1 صبح که از خواب بیدار می شوم اولین خبری که می شنوم خبر دردناکی است. خیلی دردناک. 
گفتم که بیداری درد دارد. می خواهم بخوابم.


پ.ن. 2. دوست بی نهایت عزیزی امروز می گوید:" با توجه به این که عمر آدمیزاد دست خودش نیست می خواهم تا زنده هستیم بهت بگویم که ... " و موضوع مهمی را با من در میان می گذارد و نمی دانم می داند یا نه که من اگر یک دلیل برای زندگی کردن داشته باشم آن هم همین موضوعات مهمی است که همه اش یادمان می رود به هم بگوییم. خواستم دوباره بهش بگویم: "من هم همین طور. خیلی بیشتر شاید حتی. تو چه می دانی"ه

Thursday, April 14, 2011

آدم ها، بیهوده، تنهایی شان را از همدیگر پنهان می کنند.

 آدم ها، توی خیابان، تنهایی شان را قایم می کنند ته یکی از کیسه های رنگ به رنگ خریدشان، که  پرشان کرده اند لبالب از هر چه گمانشان حالشان را خوب می کند
آدم ها، توی اتوبوس، تنهایی شان را با آن دو گلوله نرم سیم دار، که صدای آهنگش تن بغلدستی شان را هم می لرزاند چه برسد به خودشان، فرو می کنند توی گوششان، که نه معلوم باشد و نه صدایش شنیده شود.
 آدم ها، توی خانه، تنهایی شان را می ریزند پای گلدان های بنفشه افریقایی و کاکتوس و دیفن باخیاشان، و رویش خاک می ریزند. شاید که گلدان هایشان زیباتر شوند و آدم های تنهاتر از خودشان ، انگار که گلدان نشان خوشبختی باشد، توی دلشان بگویند" چه گلدان های زیبایی! چه آدم های خوشبختی!"
آدم ها، توی مدرسه، تنهایی شان را می گذارند لای کتاب تاریخشان و بعد از امتحان پاره پاره اش   می کنند و آتشش می زنند، خیالشان که همراه همه پادشاهان بی کفایت نابودش کرده اند
آدم ها، صبح ها، تنهایی شان را با شکر حل می کنند توی فنجان چای شان و خوب هم می زنند و  چای شیرین شان را سر می کشند و فکر می کنند که حلش کرده اند، تمامش کرده اند.
 آدم ها، شب ها، تنهایی شان را - مثل دندان افتاده- می گذارند زیر بالششان و به خواب می روند. به این امید که فردا کسی به جایش برایشان چیز بهتری هدیه آورده باشد.
آدم ها بعضی وقت ها تنهایی شان را سر راه می گذارند حتی، اما همیشه از دور هم که شده هوایش را دارند، چه بخواهند و چه نخواهند.

آدم ها، بی فایده، تنهایی شان را از خودشان هم پنهان می کنند.

پ.ن. آدم ها نمی دانند که اگر تنهایی شان را بکارند پشت پنجره، بهار که بیاید گل می دهد


Wednesday, April 13, 2011

منتظرم. منتظرم که کسی بیاید تا با هم برویم توی پیاده روهای یک شعر نوی عاشقانه بهاری قدم بزنیم. دست هم را بگیریم و از این سر شعر تا آن سرش را، که خیلی دور است، نه که پیاده برویم، که پرواز کنیم. دست ها که به هم گره بخورند بال می شوند و آدم را از آسمان شعر هم بالاتر می برند حتی. بعد همین طور که خیابان اصلی شعر را گرفته ایم و جلو می رویم سر هر کوچه بایستیم و دزدکی جشن عروسی درخت ها را تماشا کنیم. آخر درخت ها، آن هم درخت های توی شعر، هم رسم و رسوماتی دارند برای عروسی شان. کم از آدم ها نیستند که. بایستیم سر هر کوچه و ببینیم که چه طور دخترکان سپیدپوش صف کشیده اند دو طرف کوچه. و دست هایشان را داده اند به هم، انگار که زیر دستهای به هم گره کرده شان فرش قرمز پهن کرده باشند برای معشوق. و چشم هایشان را گذاشته اند روی هم. و پلک هایشان می لرزد از بس که عشق پشتشان بال بال می زند. و بشنویم صدای آواز زیر لب دسته جمعی شان را، انگار که ورد بخواند هر کدامشان که معشوق که آمد جز او را نبیند. و حس کنیم انتظارشان را که توی هوا پیچیده است و بوی بادام و سیب و نارنج می دهد. بعد ببینیم معشوق سبزپوش را که نفس نفس زنان از راه می رسد و راه می افتد روی فرش قرمز زیر دستان به هم گره کرده دخترکان. و نگاهش تاب می خورد به چپ و راست و می افتد روی چهره به  گل نشسته تک تکشان، که حالا نه تنها زمزمه نمی کنند که دیگر نفس هم نمی کشند حتی. بعد ببینیم معشوق را که یک باره می ایستد رو به روی یکی شان و دستش می رود روی قلبش که در و دیوارش آتش گرفته است از داغی نگاه اسیر پشت پلک دخترکی که به چشم به هم زدنی می سوزاند و خاکستر می کند همه هستی اش را. و ببینیم که دوباره جان می گیرد وقتی که دست دخترک را، عروسش را، از دست دخترک رو به رویش جدا می کند و می گیرد توی دستش. و ببینیم که دوباره زاده می شود آن وقت که با لب هایش آزاد می کند نگاه اسیر پشت پلک ها را. و ببینیم دخترکان سپیدپوش را که گرداگرد عاشق و معشوق حلقه می زنند و روی سرشان پر شکوفه می ریزند. و ببینیم عاشق  و معشوق را که دست در کمر هم می اندازند و تا آخر بهار می رقصند و می رقصند و می رقصند. و ما هم، من و همانی که منتظرش هستم که بیاید تا با هم برویم توی یک شعر نوی عاشقانه قدم بزنیم، از آن جا تا آخر شعرمان برقصیم و برقصیم و برقصیم.  




بیا دیگر.


پ.ن.1. نمی دانم چرا کسی که منتظرش هستم این قدر شبیه "تو"ست.
پ.ن.2. هر چه قدر مراسم عروسی درخت ها را دوست دارم از مراسم عروسی آدم ها بدم می آید. باید درخت می شدم!

Monday, April 11, 2011

باید نوشت. باید قبل از رفتن خیلی چیزها را نوشت. خیلی چیزها را که نمی شود گفت، قبل از رفتن باید نوشت حتما. رفتن هم که دست خود آدم نیست. یعنی من خیلی سعی کردم ثابت کنم که آدم می تواند خودش یک کاری بکند که رفتنش عقب بیفتد یا جلو بیفتد حتی، اما نشد. نتوانستم. کم آوردم. آن قدر رفتن های عجیب دیدم که ایمان آوردم رفتن دست خود آدم نیست. گمانم از همان لحظه که آدم ایمان می آورد به رفتن باید شروع کند به نوشتن. چشمت را که به هم بزنی می بینی دیر شده است. خیلی دیر. نگفتنی ها را باید نوشت. خیلی زود. آن وقت بعد که وقت رفتن شد  آدم خیالش راحت است که نگفتنی هایش می ماند برای همیشه و خود آدم لا به لای سطرهای نوشته اش نفس می کشد تا ابد. زنده می شود هر بار که چشم آدمی می افتد به حرف های نگفته اما نوشته اش. آن وقت است که آدم وسط همان حرف ها و کلمه ها و نقطه ها و علامت های سوال و تعجب لم می دهد روی صندلی راحتی اش، از همان ها که به هر حرکتی تاب می خورد به جلو و عقب، سرش را تکیه می دهد به پشتی صندلی، دست هایش را می گذارد روی دسته های صندلی و با حرکت پاهایش صندلی را تاب می دهد به جلو و عقب و همین طور که حرکت را، زنده بودن را، زندگی را می کشد توی ریه هایش نگاهش را می دوزد به آن آدمی که خیلی اتفاقی دستش رسیده به آن نوشته ها و دارد لیوان چایش را سر می کشد و صندلی چرخدارش را آهسته می چرخاند و موزیک گوش می دهد و فکرش هزار جا دور می زند و می خواهد که خستگی در کند و می خواهد که چیزکی خوانده باشد، لابد. بعد طوری نگاهش می کند که انگار می خواهد بگوید "آهای! حواست هست که. لحظه لحظه این کلمه ها و جمله ها را که داری می خوانی یک آدم با گوشت و خونش زندگی کرده. این دردها را، این ناله ها را، این اشک ها را یک آدم با همه وجودش به دوش کشیده یک عمر. این خنده ها را، این عشق ها را، این شادمانی ها را یک آدم نفس کشیده یک عمر. این آرزوها را، این رویاها را یک آدم  ... یک آدم ... با همه وجودش یک روز کاشته توی خاک، بعد مراقبت کرده، پرورانده، آبیاری کرده، هر روز مثل پروانه دورشان چرخیده و برایشان آواز خوانده، خواسته که برویند، خواسته که برویاندشان ... یک عمر. نکند پوزخند بزنی به دردهایش، به خنده هایش، به آرزوهایش. نکند سرسری بگذری از  ناله هایش، از عشق هایش، از رویاهایش." بعد همان طور که دارد با نگاهش این ها را به آدم آن طرف کاغذ می گوید نگاهش خیس می شود و لرزش خفیفی هم می افتد توی جانش، از سرمای بی رحم این طرف کاغذ لابد. بعد دستهایش را دراز می کند و می خواهد که دست های آن آدم آن طرف کاغذ را بگیرد توی دستهایش بلکه گرم شود. بعد یک دفعه آن آدم انگار که سنگینی نگاه او را، خیسی نگاه او را حس کرده باشد تکانی می خورد و حواسش جمع نوشته ها می شود. آن وقت است که او را می بیند که نشسته وسط آن همه حروف سیاه، روی صندلی اش، تاب می خورد و خیس نگاهش می کند و دستش را گرفته به طرفش، که یعنی "دستم را  بگیر". لیوان چایش را می گذارد روی میز و نوک انگشت های داغش را آرام آرام می کشد روی کاغذ و کاغذ را نوازش می کند و کلمه ها را نوازش می کند و می رسد به دست های او و محکم می گیردشان و می فشاردشان و گرمشان می کند و گرمش می کند. آن وقت او جان می گیرد، دوباره و صدباره و هزارباره. و این یعنی جاودانه می شود. و این یعنی می ماند.


برای ماندن باید نوشت.




پ.ن. نه که به خاطر جاودانه شدن باشد که بخواهم بنویسم. یعنی شاید یک دلیلش هم آن باشد. اما دلیل اصلی اش چیز دیگری است. می خواهم بگویم یک جورهایی مجبورم به نوشتن اگر بخواهم چند صباحی بیشتر توی این دنیا نفس بکشم. می خواهم بگویم اگر ننویسم، یعنی اگر بعضی حرف ها را که مثل کنه چسبیده اند بیخ گلویم و فشارش می دهند و فشارش می دهند را نریزم روی کاغذ شک ندارم که خفه ام می کنند یک روز، که خیلی زودتر از روزی است که باید باشد.

Thursday, April 7, 2011

زندگی یعنی روز آفتابی بعد از خریدن بلیت پرواز به سوی خانه، مخصوصا اگر اول صبح همسایه های عزیزی که قرار بود خانه شان را عوض کنند و بروند یک جای دورتر خبر بدهند که نه تنها دورتر نمی شوند بلکه خانه ای که گرفته اند از خانه قبلی شان هم به ما چند قدم نزدیکتر است و این یعنی حالا همسایه تر هم می شویم حتی. امروز را فقط باید زندگی کرد. زندگی کرد و خندید و آفتاب را روی پوست مزمزه کرد و شعر "خوشحال و شاد و خندانم" را زیر لب زمزمه کرد. امروز روز زندانی شدن توی آن دخمه، که هیچ وقت به عنوان جای کارم قبولش نکردم و همین است که روی میزش یک خروار خاک نشسته و بی نظمی و بی سلیقگی از سر و کولش بالا می رود، نیست. همین است که بعد از یک ساعت می زنم بیرون. می گویم امروز را باید آن طور زندگی کنم که دلم می خواهد. حالا نه این که روزهای دیگر خیلی به خودم فشار می آورم، اما امروز برایش بهانه دارم. می روم توی تنها جای مورد علاقه ام در این دانشگاه رو به آفتاب می نشینم و کتابی را که قرار است من را به رویایم نزدیک تر کند جلویم باز می کنم. می خوانم و قهوه با شیرینی سیب می خورم و ذوق می کنم. سر جایم بند نمی شوم. نیم ساعت نشده بلند می شوم. آفتاب پشت شیشه آن قدرها نمی چسبد. سوار اتوبوس می شوم. یک کالسکه بچه توی اتوبوس است و این یعنی اگر می خواهم یک دوست جدید کوچولو داشته باشم باید همان جلوی اتوبوس بنشینم یا بایستم. یک پسربچه تپل حدودا دو ساله از نژادی آسیایی (اما نه چینی) با ژاکت آبی توی کالسکه نشسته است. روی صندلی رو به روی کالسکه می نشینم و کتابم را باز می کنم. اما حواسم پی پسرک است. زیر چشمی نگاهش می کنم. چند باری نگاهش به من می افتد و من بهش لبخند می زنم. اول متوجه نمی شود و بعد با نگاه کنجکاو نگاهم می کند. توی نگاهش می خوانم که انگار مطمئن نیست که خنده هایم را برای او می فرستم. عینک آفتابی ام را می زنم بالای سرم و مستقیم توی چشم هایش نگاه می کنم و با چشم هایم بهش می خندم. یک دفعه صورتش مثل گل از هم باز می شود. خنده اش قلبم را از شدت خوشحالی می لرزاند. یک جور لرزش دوست داشتنی. این یعنی دیگر با هم دوست شده ایم. به همین سادگی. حالا وقتش است که با هم بازی کنیم. کتابم را بالا می آورم . می گیرم جلوی صورتم. روی جلد بنفش کتاب عکس چهار تا بچه هم سن و سال خودش است که دست انداخته اند گردن هم و لابد دارند بازی می کنند که این جور می خندند. می دانم که توجه ش به کتاب جلب شده است. بعد یک دفعه صورتم را از پشت کتاب بیرون می آورم و به پهنای صورتم بهش می خندم. می خندد. بازی را یاد می گیرد. چند باری که بازی می کنیم نوبت او می شود که صورت دوست داشتنی اش را توی ژاکت آبی اش پنهان  کند، که یعنی مثلا قایم شده است. بعد یک دفعه سرش را بلند می کند و می خندد. ذوق کرده است. من بیشتر از او. کمی بازی می کنیم. پسرک چیزی به مادرش می گوید. به زبان خودشان گمانم. مادرش هم چند تا توپ آبی کوچک را از توی کیف پشت کالسکه در می آورد و بهش می دهد. نگاهم می کند، انگار یعنی بیا بازی. بهش می خندم. بعد اتوبوس شلوغ می شود. خانم پیری که سر و کله اش را با پارچه سیاه پوشانده و یک دفعه من را یاد ایران می اندازد با چرخ خریدش سوار می شود. بلند می شوم تا بنشیند و پشت کالسکه پسرک می ایستم. حواسم هست که حواسش بهم هست. ذوق می کنم. حواسمان که به هم هست و به هم که می خندیم یعنی که دوستیم. هنوز خیلی زود است اما باید پیاده شوم. می روم جلوی کالسکه پسرک و زنگ ایستگاه را می زنم. پسرک سرش با توپ های آبی کوچکش که توی جعبه جلوی کالسکه اش گذاشته گرم است. خداخدا می کنم قبل از پیاده شدنم سرش را بلند کند. باید حتما ازش خداحافظی کنم. دوست ها همین جور بی خبر نمی گذارند بروند. اتوبوس که توی ایستگاه می ایستد بر می گردم به سمتش. سرش را بلند کرده و نگاه پرسشگرش را بهم دوخته. برایش دست تکان می دهم. بهم می خندد. می روم روی پله ها. دوباره برمیگردم و برایش دست تکان می دهم. بهم میخندد. پیاده هم که می شوم از پشت شیشه برایش دست تکان می دهم. هنوز دارد با نگاهش دنبالم می کند و بهم می خندد. اتوبوس راه می افتد و می رود. ولی ما با هم دوست می مانیم. تا خانه نیم ساعتی توی آفتاب پیاده روی می کنم و لبخند می زنم و همه اش فکر می کنم که یعنی می شود که پسرک یک بار، فقط یک بار دیگر توی زندگی اش بعد از خداحافظی مان، یا همان لحظه یا بعدترها که بزرگ شد، یاد آن دختر خندان کتاب بنفش به دست صندلی رو به رو توی اتوبوس 135 بیفتد و یکی از همان خنده ها بیاید صاف بنشیند روی صورت قشنگش . که اگر این طور بشود یعنی دوستی چند دقیقه ایمان جاودانه شده. که اگر این طور بشود یعنی بهترین حالتی که گل نوش می توانسته یک روز آفتابی بهاری اش را زندگی کند.


پ.ن. حالا که فکر می کنم می بینم حیف شد. نباید آن جا پیاده می شدم. باید با اتوبوس می رفتم تا ایستگاه آن ها. شاید کلی وقت دیگر با هم بودیم. می شد یک عالمه بازی دیگر بکنیم. بعد هم باهاشان پیاده می شدم و شاید می شد اسمش را ازش بپرسم. یعد هم بروم آن طرف خیابان و اتوبوس برعکس را سوار شوم و بیایم خانه. دیر که نمی شد. کاری که نداشتم. می خواستم زندگی کنم.

Wednesday, April 6, 2011

برای خودم یک پا "رویاباف" شده ام. صبح تا شب و شب تا صبح نشسته ام پای دار رویا و با نخ های ابریشمی رنگارنگ "لحظه دیدار دوباره تو" را هزارگونه نقش می زنم.  تا امروز آن قدر رویا بافته ام که می توانم برای تمام اهالی شهرت رویاهای ابریشمین گران قیمت سوغات بیاورم؛ که اگر خواستند بیاندازند روی زمین خانه شان زیر پایشان و اگر خواستند قاب بگیرند و بزنند به دیوار اتاقشان جلوی چشمشان. شاید یادشان بماند که "رویاباف" زندگی می بافد، چرا که دوباره دیدن تو خود خود زندگی است.   
 پ.ن. و همیشه آن که باید زمزمه هایت را بشنود خودش را به خواب زده است.

Monday, April 4, 2011

عدس ها را می ریزم توی آبکش. شیر آب را باز می کنم و می گیرم روی عدس ها. آبکش را می چرخانم زیر آب. حواسم به کارم نیست. صدای چرخیدن عدس ها توی آبکش فلزی با صدای آب مخلوط می شود و من باز با چشمان باز خوابم می برد انگار. خیره می شوم به رو به رو و هی لبخند می زنم و هی نفسم بند می آید. مثل عاشق ها. آن چند دقیقه ساده، آن چند کلام حرف معمولی دیوانه ام کرده، از حس خوب زندگی.  همان چند دقیقه کافی بود تا من حالا حالاها احساس کنم که زنده ام، که زندگی ارزش زندگی کردن را دارد، که همه سختی هایش می ارزد به همین چند دقیقه ها و چند کلامی که هر چند شاید خیلی دیر به دیر پیش بیایند اما می آیند. زیر زبانم مزمزه اش می کنم. توی ذهنم دوره اش می کنم. می خواهم یادم نرود. مخصوصا آن چند ثانیه اش را، که بی کلام بود. که زمان ایستاده بود انگار. و قلب من هم. یادش که می افتم چیزی مثل صاعقه می زند به بالای قلبم و همان طور زیگراگ می رود تا پایین قلبم و توی مسیرش همه چیز را یک جور خیلی خوبی می سوزاند. یک جوری که انگار برق وصل کرده باشند به وسط سینه ام. و آتشش زده باشند. و من چه قدر این جور آتش گرفتن ها را دوست دارم. و من چه قدر خوشحالم که شعله های این آتش را فقط و فقط خودم می توانم ببینم. و من چه قدر دلم می خواهد که هیچ وقت هیچ آبی پیدا نشود که بتواند این جور آتش ها را خاموش کند. یادم می افتد به شیر باز آب و عدس هایی که این قدر توی آبکش چرخ  خورده اند که حتما همه شان تا حالا سرگیجه گرفته اند و دارند توی آبکش تلوتلو می خورند. مثل مست ها. شیر آب را می بندم و عدس های مست را می ریزم توی قابلمه.  گمانم آرام می گیرند. قلب من اما هنوز یک جور خوبی گزگز می کند. هر چند دقیقه یک بار. آرام هم نمی خواهم که بگیرد.


پ.ن. عاشق این احساساتی هستم که فقط و فقط مال خود آدم است. احساساتی که توی هیچ چهارچوبی جا نمی گیرد. و همین است که نه می توانی با کسی شریکشان شوی و نه اصلا کسی پیدا می شود که بفهمد چه می گویی. این جور احساسات یک جور حس منحصر به فرد بودن به آدم می دهند. یک جور حس آدم بودن به آدم می دهند. و همینشان خوب است

Wednesday, March 30, 2011

هیجان زده ام. قند توی دلم آب می شود. نه شاید هم یک چیزی توی دلم وول می خورد و قلقلکم می دهد. خنده ام می گیرد. از درون. می دانم که می شود. اصلا همه چیز یک جور خوبی  دارد جور می شود. حالا دیگر یچه ها را که توی کوچه و خیابان می بینم یک لبخند پهن بزرگ می نشیند روی صورتم و توی دلم بهشان چشمک می زنم و زیر لبی می گویم:"دارم می آیم پیشتان". بعد دوباره دلم یک جور عجیبی به هم می پیچد که دلم می خواهد از خوشحالی جیغ بزنم. باور کرده ام. رویایم را باور کرده ام. بیشتر از ده سال بود که رویا نداشتم. یا رویاهایم پیش پا افتاده بودند. زود می رسیدم بهشان و تمام. این طور رویاها بی مزه اند. من بهشان می گویم رویای غیر واقعی. می دانم که رویا تا وقتی غیر واقعی است، یعنی تا وقتی به واقعیت تبدیل نشده رویاست. اما خوب رویاهای غیر واقعی فرق دارند. رویاهای غیرواقعی زود واقعی می شوند و همین بیمزه شان می کند. رویای واقعی داشتن اما چیز خوبی است. مخصوصا اگر رویایت از مرحله : "هی! ای کاش می شد" به مرحله " می شود. چرا نشود؟" رسیده باشد. و این برای رویا یک جهش بزرگ در جهت تکامل -یعنی همان واقعی شدن- محسوب می شود. رویایی که بتوانی مراحل تکاملش را ببینی - هرچند که هر کدام این مراحل اندازه یک عمر طول بکشند- رویای واقعی است. و من حالا یک رویای واقعی دارم که می دانم واقعی هم می شود. 
پیش تر هم گفته بودم که رویایم را با مداد روی کاغذ طراحی کرده ام - طراحی من با کلمه هاست البته، چون هیچ وقت نقاشی ام خوب نبوده- و زده ام به دیوار. سیاه و سفید. بدون رنگ. برای واقعی شدنش اما باید رنگش کنم. رنگ کردنش هم به این سادگی ها نیست که. باید رنگ های مختلف را به کمک آدم های مختلف پیدا کنم و ببینم کدامش به طرحم می خورد و چه قدر و کجاها باید از آن رنگ استفاده کنم. تا حالا یک رنگ خوب پیدا کرده ام، به کمک یک دوست خوب. مداد صورتی اش را با سخاوت به من قرض داده است تا تمام گلهای نقاشی شده روی دیوار اتاق بازی و از بالا تا پایین دیوار پنجره دار اتاق دخترها و سقف اتاق نقاشی و در اتاق استراحت و ازهمه مهمتر سردر مهدکودکم را با مداد صورتی اش رنگ کنم. او اولین کسی است که حاضر شد مداد رنگی اش را با من قسمت کند. و من هنوز نمی دانم که چه طور باید از او تشکر کنم. آخر توی این دوره و زمانه کسی مدادش را به این راحتی و با این همه مهربانی به آدم قرض نمی دهد. آن هم مداد به این خوشرنگی را.  به خودش هم گفتم که او نمونه کامل یک دوست واقعی است. دوست واقعی هم کسی است که کمکت می کند تا رویاهایت را واقعی کنی. چیزی که تعدادش برای من از انگشتان یک دست هم کمتر است حتی. 


همین الان به فکرم رسید که اسم مهد کودکم را اسم آن دوستم بگذارم، به احترام این همه دوست واقعی بودنش. گمانم فکر خوبی باشد
  

Saturday, February 19, 2011

 باز دلشوره دارم. باز باید حواسم باشد که دستم را روی قلبم نگه دارم مبادا از جایش در برود. نه تنها صدایم، نه تنها دست هایم که تمام بدنم می لرزد. می حواهم حواسم را پرت کنم باز و نمی شود. آن روز هم این طور بودم. بیست و پنجم. از یکی دو روز قبل خراب بودم. همان روز بود که حس می کردم - و نوشتم هم- که راستی راستی دارم تمام می شوم و یک دوست نوشته بود که خوشش نیامده که من نوشته ام دارم تمام می شوم. چون لابد جای من بوده و می دانسته من چه حالی دارم و چه می کشم و باز فکر می کرده که من نباید تمام می شده ام. از این آدم ها که جای آدم نیستند و اصلا آدم را نمی شناسند و بعد از آدم اسطوره نمی دانم صبر و امید و از این چیزهای خوب خوب می سازند  و انتظار دارند که آدم توی نوشته هایش مدام از گل و بلبل و پنجره و دریا و بهشت حرف بزند که آن ها خوششان بیاید خوشم نمی آید. یعنی نمی فهممشان درست همان طور که آن ها من را نمی فهمند. عصبانی ام می کنند این آدم هایی که جای آدم نیستند که بفهمند آدم چه جوری ممکن است تمام شود و اصرار دارند که هیچ چیز تمام نمی شود. چه می گویم. داشتم می گفتم که آن روز که قرار بود تهران شلوغ شود حال عجیبی بودم. می دانستم که خواهرک می رود دانشگاه و حتی اگر خودش هم نخواهد برود توی شلوغی ها - که بعید می دانستم این طور باشد - خود به خود وسط میدان جنگ است. از فکر این که تا خواهرک برسد خانه و من خیالم راحت شود که سالم است چند بار ثانیه شمار لعنتی باید دور خودش بچرخد احساس می کردم می خواهم تمام وجودم را بالا بیاورم. حالم آن قدر خراب بود که زده بودم به صحرای بی خیالی و به هیچ چیز فکر نمی کردم حتی. فقط نمی دانم چرا از درون می لرزیدم، درست مثل همین حالا که انگار با هر ضربه قلبم تمام بدنم یک جور محسوسی تکان می خورد. می خواستیم تا خود صبح بیدار بمانیم آن شب - که این جا شب بود و نیمه شب بود و آن جا، توی شهر من ظهر بود و بعد از ظهر بود و قرار بود آدم ها بیایند توی خیابان و دست هایشان را مشت کنند و از ته گلویشان فریاد بزنند بغض خودشان را و بغض منی را که این جا این همه دورم و مثل مرده ها دستم از دنیا کوتاه؛ که دنیای من آن روز و هر روز آن جاست که مادرم و پدرم و خواهرکم و همه آن ها که جای مادرم و پدرم و خواهرکم هستند به سختی تویش نفس می کشند و دلشان می خواهد فریاد بزنند. لپتاپ روی تحت کنارمان روشن بود که خوابمان برد. هر چند که قرارمان به خواب نبود. هیچ خبری از خواهرک نداشتم. بیدار که شدم این جا صبح بود و آن جا شب شده بود و هر اتفاقی که می خواست بیفتد افتاده بود لابد. مثل دیوانه ها شده بودم. نمی دانستم اول توی اینترنت دنبال خبر بگردم یا اول زنگ بزنم خانه. دست هایم آشکارا می لرزید. بعد از یک نگاه سرسری به خبرهایی که هیچ چیز را نشان نمی داد زنگ زدم به خانه. بابا گوشی را برداشت. نای حرف زدن نداشتم. صدایم انگار که ته چاه باشم آهسته و بی حالت بود. نمی دانم بابا فهمید یا گذاشت به حساب کیفیت بد خط ها. فقط پرسیدم خواهرک خانه است و بابا گفت که آمده و خسته بوده و الان خوابیده. و بعد خیلی خلاضه تعریف کرد که ساعت سه گفته اند که باید دانشگاه را تخلیه کنند و خواهرک آمده است که بیاید خانه که درست جلوی در دانشگاه گلوله رنگی می خورد بهش و سر و صورتش نارنجی می شود و بعد  هم مجبور می شود تا ستارخان را با دوستش از وسط آدم ها و سگ های هار و سطل آشغال های آتش زده و شیشه های شکسته و بوی تند اشک آور پیاده بیاید و از آن جا تا خانه را ماشین بگیرد. بعد هم من دیگر تقریبا از حال رفتم و قرار شد خواهرک بیدار که شد زنگ بزند. پس خواهرک من خوب بود و سالم بود و حالا تازه چشمم می دید خبرهایی را که می گفتند که  برادرهایی هم بوده اند اما انگار که دیگر خوب و سالم نبودند. که برادرهایی هم بوده اند اما که دیگر نبودند. و باز هم دیدم که انگار حق داشتم که تمام شده باشم دیروز. و انگار آن دوست حق نداشت بگوید که من حق نداشته ام که تمام شده باشم. حالا امشب هم که آن جا صبح است و قرار است خواهرها و برادرهایم دوباره بروند توی خیابان همان طورم. ساعت هفت صبح آن جا زنگ می زنم به خواهرک که بگویم مبادا برود دانشگاه امروز. و قبلش عذاب وجدان می گیرم و فکر می کنم که همه آن ها که می روند توی خیابان هم عزیز کسانی هستند و باز هم می روند. اما هر چه فکرش را می کنم می بینم نمی توانم. یعنی فکر می کنم با این حال خرابم هیچ تضمینی نیست که خواهرک امروز برود توی خیابان و تا برگشتنش من یک جور واقعی تمام نشده باشم. شاید اگر خودم آن جا بودم اوضاع فرق می کرد. یعنی اگر همه با هم بودیم حتما با هم می رفتیم لابد. اما حالا که این همه دورم گمان نمی کنم قلبم بتواند تاب بیاورد که یازده هزار کیلومتر کش بیاید و پاره نشود. یک جورهایی خودخواهی ام به همه چیزهای دیگر غلبه می کند. خواهرک جواب نمی دهد. دوباره می گیرم و باز جواب نمی دهد. نیم ساعت بعد بابا زنگ می زند. صدایم می لرزد. می پرسم خواهرک رفت دانشگاه؟ بابا که می گوید "نه نگذاشتیم امروز برود" بغضم می ترکد. اول بی صدا یک جوری که بابا فکر می کند تلفن قطع شده است گریه می کنم. و بعد که می بینم بابا  دارد قطع می کند هق هقم بلند می شود. خودم هم نمی دانم چرا. بابا را نگران می کنم. مامان گوشی را می گیرد و با صدای آرامش آرامم می کند. آرام می شوم. کمی که سبک می شوم مامان می گوید که او هم می خواسته امروز برود. یک جوری انگار التماس می کنم که "نه! شما دیگر نه!". مامان هم انگار می ترسد که من واقعا تمام شوم می گوید که خیالم راحت باشد. می گوید که نمی رود. خیالم راحت می شود و وجدانم معذب. و نمی دانم هنوز که آیا من و امثال من این جا تمام شویم می ارزد به این که آنجا تعداد آدم ها از گرگ ها بیشتر شود یا نه.

پ.ن. خواهرک می گوید آن روز نگفته اند دانشگاه را تخلیه کنند، گفته اند که درها را می بندند و هر کس می خواهد برود بیرون برود. یک جوری هم می گوید که انگار من دارم زیادی شلوغش می کنم.  به هر حال خواستم اصلاح کرده باشم.

Monday, February 14, 2011

دارم تمام می شوم انگار. دارم ته می کشم. کوچک شده ام. هر لحظه که می گذرد کوچک تر می شوم. با این همه نمی توانم از جایم تکان بخورم. سنگینم. سنگ شده ام انگار. انگار نه، واقعا سنگ شده ام. یک سنگ کوچک خاکستری نه چندان صیقلی نوک تیز شاید هم خطرناک. نه از آن سنگ ها که جان می دهند برای این که چهار تا دختر نوجوان پرتابشان کنند روی جزیره های گلی توی آب برکه و دلشان خنک شود از صدای تاپ بمش. نه از آن ها که پسربچه های ده-دوازده ساله پرتابشان کنند توی دریاچه و هر که دورتر انداخت برنده شود و باد بیندازد به غبغش. نه از آن سنگ ها که دختربچه هفت-هشت ساله ای دولا شود و از روی زمین برش دارد از بس که صاف است و تمیز است و رویش طرح های عجیب قشنگ دارد. نه! شاید از آن سنگ ها که زن بی دفاعی بردارد بگیرد توی دستش که اگر لازم شد پرتش کند سمت یک وحشی متجاوز. نمی دانم. نمی دانم. سنگ سخت است. سنگ بودن سخت تر. دور خودم می چرخم. نمی دانم از کجا آمده ام. یکی باید از بالای کوه پرتم کرده باشد پایین. حتما همین طور بوده است. دلم می خواست می دیدمش و می پرسیدم که چرا. من که جایم آن بالا آن همه خوب بود. مگر چه کرده بودم که بین آن همه سنگ ریز و درشت زورش به من رسیده بود و برم داشته بود و توی دستش چرخانده بود و دستش را برده بود بالای سرش و برده بود عقب و عقب و عقب تر و تمام زورش را جمع کرده بود توی همان دستش و توی دلش گفته بود یک ... دو ... سه و آن وقت پرتم کرده بود پایین. بعد هم لابد ایستاده بود تا شاهکارش را تماشا کند و ببیند من چه طور آن همه راه را روی خاک و سنگلاخ غلط می زنم و کوچک می شوم و تمام می شوم. دنیا دور سرم می چرخد. همه چیز را می بینم و هیچ چیز نمی بینم. دارم روی سراشیبی کوه، روی سنگ های دیگر قل  می خورم و پایین می آیم. آدم ها و صخره ها و سنگ ها با سرعت نور از کنارم می گذرند. یا من از کنارشان می گذرم. نمی دانم. گیجم. یکی انگار به شکمم لگد می زند. یکی پایش را می گذارد روی پایم. یکی گوشم را می گیرد و می پیچاند. یکی دستم را تا جا دارد می کشد. درد می پیچد توی تمام تنم. کوچک تر می شوم. چشمم سیاهی می رود. می افتم روی یک سنگ بزرگ. بدنم کوفته است. خسته ام. زخمی ام. آخ! درد دارم. سنگ بزرگ موذیانه می خندد و دستش را مشت می کند. می خواهد بزند. چشم هایم را می بندم. سرم گیج می رود. کوه وارونه می شود. آسمان به زمین می آید. روی هوا تاب می خورم انگار. بی تابم. بالا می روم. دلم آشوب است. جیغ می زنم. صدایم در نمی آید. کوه دوباره می چرخد. توی دلم خالی می شود. دوباره می افتم روی سنگ ها. آخ! تیزی یک صخره کوچک چشمم را زخمی میکند. اشکم سرخ می شود و راهش را می کشد تا روی تنم. یک خط منحنی فرمز روی تنم حک می شود. قشنگ می شوم. کوچک هم. چشمم می سوزد. نه دلم می سوزد. برای خودم؟ نه گمان نکنم. برای زن بی دفاع که دیگر به دردش نمی خورم؟ شاید. نمی دانم. دلم شور می زند. دهانم خشک خشک است. زبانم را می کشم روی لب هایم. شور است. تشنه ام. نفسم به شماره می افتد. کوچکتر شده ام. سنگریزه شده ام. اما سنگین ترم.  لَخت تر. سرعتم بیشتر می شود. نا ندارم. درد دارم. چیزی ازم نمانده است. دارم تمام می شوم. می خواهم بخوابم. یکی قاه قاه می خندد. همان است که پرتم کرده است. صدای خنده اش کش می آید و دور می شود و نزدیک می شود و دوباره دور می شود.  می رود بالای کوه و من آن پایین باز هم کوچک تر می شوم. یک دانه شن می شوم. نه از آن هم کوچک تر حتی. چشم که به هم می زنم خودم را نمی بینم دیگر. دارم تمام می شوم. تمام شدن سخت است. از سنگ شدن هم سخت تر حتی. ولی دیگر تمام شد. تمام شده ام. تمام تمام  

Sunday, February 13, 2011

چرا این طورم؟ این طور آشفته و کلافه و بی طافت؟ این همه گریه از کجاست؟ این همه اشک؟ این همه بغض؟ خوب نیستم. باز خوب نیستم. نه که هیچ وقت خوب نباشم؛ هیچ وقت توی آسمان ها نباشم؛ هیچ وقت حس پرواز نداشته باشم؛ هیچ وقت از شدت عشق و خوشحالی جیغ نزده باشم؛ هیچ وقت از بس که خندیده ام و خوشحال بوده ام دل درد نگرفته باشم؛ و نه که هیچ وقت همه این ها واقعی نبوده باشند، اما گمانم خیلی وقت ها هم هست که سعی می کنم به خودم دروغ بگویم. سعی می کنم به خودم بقبولانم که خوبم؛ که همه چیز خوب است؛ که همه چیز همان طور است که باید باشد؛ که بهتر از این نمی شود؛ تا فقط تظاهر کرده باشم که خوبم  و دور و بری ها خیالشان راحت باشد و فکر نکنند من یک دختر غمگین افسرده ام که جز آه و ناله کار دیگری بلد نیستم. راستش خیلی از این خیلی وقت ها هم دروغ هایم را یک جور خوبی باور می کنم. بعضی وقت هایش بیشتر، بعضی وقت هایش کمتر. اما به هر حال آن قدر باور می کنم که دیگر نمی توانم بگویم دروغ هستند یا راست. و آن وقت است که می توانم برای لحظه ای هم که شده سرم را به پشتی صندلی اتوبوس یا مبل خانه تکیه بدهم و چشم هایم را ببندم و یک نفس عمیق بکشم و لبخند بزنم و چشم هایم را که باز می کنم همه جا صورتی باشد و زرد باشد و آبی باشد و سبز باشد و خوب باشد.  اما خوب به هر حال پیش می آید وقت هایی که گول خودم را نمی خورم. که می فهمم که همه چیز آن قدرها هم خوب نیست. که خیلی چیزها باید  یک جور دیگری باشند و نیستند. که من خیلی جاها باید باشم و نیستم. که خیلی آدم ها باید باشند و نیستند.  آن وقت هایی که گول خودم را نمی خورم همان وقت هایی است که به کوچکترین اشاره ای می شکنم. هزار تکه می شوم و هر تکه ام می شود یک قطره اشک و اگر او نباشد که با انگشت های مهربانش جمعشان کند تکه تکه می ریزم روی زمین و تمام می شوم. مثل دیروز، مثل امروز، مثل فردا. 

Monday, February 7, 2011

دیروز از آن روزهای به یاد ماندنی بود. از آن روزهایی که شاید توی زندگی آدم کم باشند اما باز هم یک جورهایی معنی می دهند به بقیه خالی زندگی. از آن روزهای سه هزار لبخند بر ساعتی که تنها دلیل این که به 3600 لبخند بر ساعت نمی رسند احساس ضعف و درد شدید در عضلات صورت و گونه هاست، از بس که خندیده ای و دیگر نه که نخواهی، نمی توانی. البته هر طور که فکرش را می کنم دیروز کمتر از این هم نمی شد خندید. کمتر از این هم نمی شد از ته دل شاد بود. انصاف نبود، دیروز باید کش می آمد. دیروز باید طولانی تر می شد. وقت کم آوردیم برای خندیدن و دوست داشتن و بیشتر خندیدن و بیشتر دوست داشتن.
 دیروز من بودم و او بود و خانه گرم دوست داشتنی مان بود و سه تا دوست عزیز - به معنای واقعی کلمه عزیز- بودند. و معلوم نبود که چه کسی مهمان است و چه کسی میزبان چون قرار بود آن ها ناهارشان را بیاورند پیش ما که دور هم بخوریم. و ما از صبح هیچ کاری نکرده بودیم جز این که خانه را جارو زده بودیم و گردگیری کرده بودیم و رفته بودیم سیب و موز و پرتقال و خیار خریده بودیم. و بعد  عود روشن کرده بودیم و منتظر شده بودیم که میم و الف بیایند و برویم یکی ازخانه های همسایه را ببینیم که اگر بپسندند همسایه شویم.  و آمدند و رفتیم و دیدیم و امیدواریم، یعنی خداخدا می کنیم که بشود. که اگر بشود یعنی من با یکی از خواهرهایم همسایه می شوم و این یعنی برآورده شدن یک آرزو به همین سادگی. و این یعنی بهتر از این نمی شود. و بعد برگشتیم خانه و منتظر شدیم تا آن یکی میم هم بیاید. و آمد و برایمان یک خرس پشمالوی مهربان هدیه آورد. و نشستیم دور میز ته چین و کتلت و کشک بادمجان خوشمزه دستپخت میم اول -یعنی خواهرم - را خوردیم. و سر میز پسرها از بچگی هایشان خاطره تعریف کردند. و خندیدیم.  و خوردیم. و باز آن قدر خندیدیم تا دل درد گرفتیم. و نفهمیدیم که دل درد از غذا خوردن زیاد است یا  خندیدن زیاد یا هر دو. و بعد کیک تولد خواهرم را خوردیم که روز تولدش -که دو روز پیش بود- نخورده بودند و گذاشته بودند بیاورند با هم بخوریم، از بس که مهربانند. و میم دوم هی چلپ چلپ ازمان عکس گرفت که توی همه شان من نیشم تا بناگوشم باز بود و چشم هایم بسته.  و باز گفتیم و خندیدیم تا این که دیدیم دیگر دارد دیرمان می شود چون باید به تولد دوست عزیز دیگری هم می رسیدیم. شال و کلاه کردیم و با مهمان هایمان از خانه زدیم بیرون. وسط راه از مهمان هایمان جدا شدیم و خودمان رفتیم جایی وسط شهر و تولد آن یکی دوستمان را جشن گرفتیم و آن جا هم تا توانستیم خندیدیم. و نیمه شب برگشتیم خانه. 
حالا واقعا انصاف بود که دیروز این همه زود تمام شود؟