Monday, September 26, 2011

سایه پیر بود. دستش توی دست عصا بود. با احتیاط از پله های سن بالا می آمد. بغض چنگ انداخت بیخ گلویم. گفتم نمی خواهم بمیرد. بلند گفتم. همه داشتند دست می زدند. کسی نشنید. نمی خواستم بمیرد. از پیری بدم می آید. پیر بود. داشت می گفت هنر را هم اگر بخواهی بکنی اش توی چشم کسی به درد لای جرز می خورد. صدایش خوب بود. صدایش خالص بود. خودش هم. نمی خواستم بمیرد. سرش پایین بود. انگشتان دست راستش حاشیه ترمه روی میز را در مسیر کوتاهی می رفت و برمی گشت. داشت می گفت هنر هم باید زبانی باشد که آدم ها بتوانند با آن با هم حرف بزنند وگرنه پشیزی نمی ارزد. صدایش صاف بود. نه صدایش دورگه بود: یگ رگه زندگی، یک رگه خلوص. سرش پایین بود. انگشتانش می رفت و برمی گشت. می گفت گریه کردن هنر نیست. من اما داشتم گریه می کردم. هنر نمی کردم. فقط نمی خواستم بمیرد. رفت و برگشت انگشتانش روی حاشیه ترمه تکرار می شد. نگاهم گره خورده بود به این تکرارها. گره کور. تکرارها طناب شدند و من و نگاه گره کور خورده ام را پرتاب کردند ته یک چاه تاریک نمناک. از این تکرارهای تمام نشدنی می ترسم. این تکرارها صدای مردن می دهند. این تکرارهای تمام نشدنی لعنتی بوی مردن می دهند. بعضی آدم ها نباید بمیرند. از پیری بدم می آید. 

مادر جون مرد. پیر نبود اما مرد. شاید هم پیر نبود، پیر شد، بعد مرد. من از پیری بدم می آید. از مردن هم. مادرجون مرد. مردنش هم از همین تکرارها شروع شد. نمی خواستم بمیرد. می نشست پای پشتی زیر طاقچه، که نمی دانم چرا بهش می گفتند بخاری، و گوشه پایین چادر نمازش را هی تا می زد. تای ریز. تاها تکرار می شد. تکرار می شد و تمام نمی شد. من گم می شدم توی تکرار تمام نشدنی تاهای گوشه پایین چادر مادرجون. غربتی بود برای خودش. من بلدش نبودم. مثل یک هزارتوی  پیچ پیچ بود. تاریک بود. نور نداشت. مثل پیچ های مغزش که می گفتند دارد تاریک می شود و نمی شود کاری کرد. توی همان پیچ اول گم می شدم. نمی خواستم بمیرد. تازه آن وقت نمی دانستم این تکرارها کم کم شبیه مردن می شوند. اما باز نمی خواستم بمیرد. تاها تکرار می شد. عمو می نشست کنارش و به خنده می پرسید که می شناسدش یا نه. مادرجون تا می زد. تای ریز. سرش پایین بود. می گفت عباس. یا محمد. اما عمو علی بود. عباس نبود. محمد هم نبود. تاها تکرار می شد. انگار می دانست اشتباه می کند. شاید برای همین هم بود که تا می زد. تای ریز. بدون وقفه. من هنوز بین تای نهصد و چهل و شش و نهصد و چهل و هفت گیر کرده بودم. چشم هایم خیره به دستان پیرش مانده بود که خستگی ناپذیر بود و تا می زد. عمو من را که آن رو به رو نشسته بودم روی کاناپه و چشم هایم گره کور خورده بود به دست مادر جون و تای هزار و دویست و یکم، نشانش می داد و به خنده می پرسید که آیا این دخترک را می شناسد. مبهوت نگاهش می کردم. لبخندی نداشتم. چانه ام را هم به زور سر جایش نگه داشته بودم. چفت و بست نداشت و می لرزید. همین جور تا می زد. سرش را بلند می کرد. نگاهش از من رد می شد و می چسبید به دیوار پشت سرم. تا می زد و می خندید و می گفت این ژینا است. یا زهره است. یا سهیلا است. من اما این ها نبودم. مهم هم نبود. من که می شناختمش. من فقط نمی خواستم بمیرد. بلند می شد نماز بخواند. چادر را می اندخت همان جا پای پشتی. وضو نگرفته سجاده را پهن می کرد. چادر هم سرش نمی کرد. چادر پای پشتی آرام می گرفت. من ولی هنوز سرگردان تکرار تاهای گوشه چادر نمازش بودم. من همان جا گم شده بودم و کسی نبود که پیدایم کند. مادرجون من را نمی شناخت. مادرجون بدون چادر نماز می خواند. مادرجون وقتی نماز نمی خواند فقط گوشه چادرش را تا می زد. تاهای ریز. بدون وفقه. تاها تکرار می شد. تکرارها شکل مردن بودند. نمی خواستم بمیرد. 

من از پیری بدم می آید. بعضی آدم ها نباید پیر شوند که بعد بمیرند. مادرجون نباید می مرد. من از تکرارهای تمام نشدنی لعنتی که یک روزی شکل مردن، اصلن خود مردن، می شوند می ترسم. بعضی آدم ها اصلن نباید بمیرند. من از مردن بدم می آید. سایه نباید بمیرد.




Wednesday, September 14, 2011

همه جا دارد پر از رنگ می شود. انگار یکی ایستاده بیرون چهاردیواری زندگی من و همین جور که من تکیه داده ام به یکی از چهارتا دیوار و حوصله ام سر رفته است دارد از پنجره نیم متر در نیم متر دیوار رو به رو -که تنها پنجره چهاردیواری هم هست و چند وقتی است بازش گذاشته ام تا هوای خفه چهاردیواری کمی عوض شود و نفسم برگردد- هی توپ های رنگی نرم کوچک و بزرگ می اندازد تو. گمانم خودم باشد. وگرنه به جز خودم چه کسی می داند که من حوصله ام این همه سر رفته و دلم بازی می خواهد. تازه چه کسی می داند که من توپ های چه رنگی را برای بازی بیشتر دوست دارم. توپ های اولی را گرفتم توی دست هایم و چتد تای بعدی را هم انداختم توی دامن لباسم و یکی ش را هم گرفتم لای دندان هایم حتی. ولی بقیه اش دارد می افتد گوشه و کنار چهار دیواری روی زمین. آن هم البته خوب است. همین که آدم ببیند دور و برش پر از توپ های رنگی است که هر وقت اراده کند می تواند برشان دارد و بازی کند و زندگی کند خیلی خوب است به نظرم.


اول این که دال بزرگ پنج سال و هشت ماهه و خواهرش دال کوچک نه ماهه آمده اند شده اند همسایه مان. یعنی من برای این که بهشان برسم حالا فقط کافی است از ساختمانمان که بیرون می آیم دوازده پله بروم بالا و محوطه حیاط مانند را رد کنم و دوباره ده پله بروم بالا و به خیابان که رسیدم سراشیبی تند خیابان دلتا را بیست-سی قدم بروم پایین و بعد بروم آن طرف خیابان و بروم توی خیابان برنت وود درایو و توی ورودی اولین ساختمان سمت چپ خیابان شماره 249 را بگیرم و با آسانسور بروم طبقه دوازدهم. همین. روی هم بیشتر از دو دقیقه و بیست-سی ثانیه نمی شود. از وقتی همسایه شده ایم چند باری رفته ام خانه شان و دال کوچک را نگه داشته ام و با دال بزرگ بازی کرده ام. چند باری هم دال بزرگ آمده است خانه مان. یک بار با علی بردیمش و از همین درخت های توی خیابان دلتا  بک عالم تمشک چیدیم. آن قدر که باهاش چهار تا شیشه بزرگ مربای تمشک خانگی درست کردیم. اما چیزی که آن روز را به یک روز ملس تبدیل کرد نه مربای تمشک که صدای دال بزرگ بود که از چند قدم پایین تر داد می زد: "خاله گننوش من بازم پیدا کردم." بعد هم می دوید می آمد و شش- هفت تا تمشک کمی له شده را از توی دست کوچولوی تمشکی اش می ریخت توی سطل پلاستیکی  و می گفت "نگا بُکن، نگا بکن هیلی زیاد شد!" به خیلی می گوید هیلی. من هم دیگر هیلی وقت ها به خیلی می گویم هیلی. نمی توانم بگویم چه قدر آن روز زمین و زمان قاه قاه می خندید الکی و چه قدر آن روز من می دانستم که زنده ام و دلم هم می خواست که همین طور زنده بمانم هی. یک بار دیگر هم باز با علی بردیمش پارک نزدیک خانه و از ذوق کردنش برای بازی کردن و از در و دیوار بالا رفتن ذوق کردیم. می خواهم بگویم هیلی ذوق کردیم. نمی دانم اما چه باید بگویم وقتی پدر و مادرش هی حرف از زحمت و مزاحمت و این ها می زنند. نمی دانم چه طور باید حالی شان کنم که من فقط همین ساعت ها را دارم زندگی می کنم فقط. همین ساعت ها را که آن ها دال بزرگ یا کوچکشان را سپرده اند به من و فکر می کنند من به زحمت افتاده ام. خوب این از دو تا توپ رنگی بی نهایت خوشرنگ که گرفته ام توی دو تا دستم. اما خوب چون مجبورم از دست هایم استفاده های دیگری هم بکنم گاهی می گذارمشان روی زمین کنارم. و همین می شود که مثلن پنج روز می گذرد و من حتی یک بار هم دو دقیقه و بیست-سی ثانیه راه را طی نکرده ام و هیچ ندیده امشان. 


دیگر این که کتی هارت مسئول دفتر مهدکودک دانشگاه روز جمعه تماس گرفت و گفت که یکی از گروه هایشان به نام مورنینگ ساید خوشحال می شود که من به عنوان داوطلب باهاشان همکاری کنم. دوشنبه برای پر کردن فرم "عدم سوء پیشینه" رفتم ذفترش. این جا برای هر کاری که یک جوری با بچه ها در ارتباط باشد سابقه آدم را بررسی می کنند. فرم را که پر کردم کتی گفت که با معرف هایم تماس می گیرد. من فقط اسم پدر دال های بزرگ و کوچک را به عنوان معرف داده بودم. فکر کرده بودم که تنها کسی است که می تواند توی زمینه مرتبط با کاری که می خواهم بکنم نظر بدهد. بعد که فهمیدم باید دو تا معرف داشته باشم بی معطلی یاد ی افتادم. یعنی این طور است که ی شاید بیشتر از هر کس دیگری توی دنیا می داند که من چه قدر این کار را می خواهم و بیشتر از هر کس دیگری توی دنیا هم تا حالا برای رسیدن به آرزویم کمکم کرده است. نام او را هم به معرف هایم اضافه کردم. حالا هم منتظرم تا کتی باهاشان تماس بگیرد و بپرسد که به نظرشان من به درد این کار می خورم یا نه. این هم یک توپ خیلی بزرگ نرم قرمز که یک کمی هم شکل قلب است حتی. این یکی را گذاشته ام توی دامنم و چشم هم ازش برنمی دارم.


باز این که این ترم برای اولین بار باید بروم سر کلاس. هفته ای سه تا کلاس پنجاه دقیقه ای دارم. توی هر کلاس هشت تا دانشجوی عمومن ترم اولی مهندسی هستند که باید تا آخر ترم به صورت گروهی یک پروژه مرتبط با مهندسی و تکنولوژی را تعریف کنند و بعد هم انجام دهند. موقعیت خنده داری است می دانم. اما این که من با این همه استعداد و علاقه به این موضوعات قرار است چه گلی به سرشان بزنم را واقعن نمی دانم. اما هر چه که هست خوبی اش این است توی اولین جلسه ای که رفتم سر کلاس، تمام وحشتم از ایستادن جلوی کلاس و حرف زدن دود شد رفت هوا و دودش هم جز یکی دو تا تک سرفه و کمی سوزش چشم که خیلی زود برطرف شد اثر دیگری نداشت. حالا این سر کلاس رفتن هم با آن همه ترسی که ازش داشتم شده دو-سه تا توپ بزرگ کمی سفت و با یک رنگ عجیب که اولش ترسانده بودم، آن قدر که نزدیک بود جاخالی بدهم. اما حالا که کمی باهاشان بازی کرده ام از سفتی شان و از رنگ عجیب و غریب شان بفهمی نفهمی خوشم آمده است و بازی کردن باهاشان دارد تبدیل می شود به یکی از سرگرمی های مورد علاقه ام.


و بالاخره این که دارم به شیراز فارسی یاد می دهم. شیراز یک آقای مسن حدودن شصت ساله است. اصلیتش تانزانیایی است و آن طور که می گفت اجدادش از همان قبیله "شیرازی" آفریقا بوده اند که یک جورهایی اصل و نسبشان برمی گردد به همین شیراز خودمان. گمانم توب کتابخانه دانشگاه کار می کند. چند باری توی اتوبوس دانشگاه دیده بودمش. بیشتر وقت ها ردیف جلو می نشیند و همیشه هم سر صحبت را با بغلدستی هایش باز می کند و کاغذ شعرهای پرینت شده اش را می دهد که بخوانند. شعرهای ساده ای درباره محیط زیست و زمین سبز و این جور چیزها. یک بار توی  اتوبوس من بغلدستی اش شدم و او پرسید که ایرانی هستم یا نه. اول حوصله اش را نداشتم و می خواستم از سرم بازش کنم. اما هر چه گذشت بیشتر بهش علاقه مند شدم. گفت که قرار است توی کلاس های زبان فارسی که توی دانشکده زبان دانشگاه برگزار می شود شرکت کند. گفت که دوست دارد فارسی یاد بگیرد و یک روزی برود شیراز. قرار شد کلاس هایشان که شروع شد تماس بگیرد تا من کمکش کنم. حالا دیروز بعد از دو جلسه که از کلاسشان گذشته بود دیدمش. کتاب درسی اش را بهم نشان داد. تا حالا الفبا را یاد گرفته بودند و چند تا کلمه با هر کدام از حروف. می گفت استادشان خیلی سریع پیش می رود و او از کلاس جا می ماند. یک بار همه حروف را با هم دوره کردیم. خواندن و نوشتنشان را. حروف خ و قاف را به هیچ عنوان نمی توانست تلفظ کند. خنده دار بود. چند جا اظهار شرمندگی کردم از این که زبانمان این همه سخت است. بهش یاد دادم بنویسد: نام من شیراز است. دست خطش خنده دار بود. حس خیلی خوبی بود اما. هیلی خوب. هه! یادم رفت بهش بگویم که می تواند مثل دال بزرگ به خ بگوید ه و خودش را راحت کند. خوب این هم یک توپ شبیه کره جغرافیا که گذاشته ام کنار دستم و یادم که می افتد می چرخانمش و کیف می کنم.


حالا اگر کسی به صورت اتفاقی از پروژه ام پرسیده باشد باید بهش بگویم که آن هم یک توپ سربی سنگین بود که یک روز یک عده آدم دسته جمعی، با این که می دیدند که پنجره چهاردیواری ام را  محکم بسته ام، باز لطف کردند و شوتش کردند به طرف پنجره ام. شیشه که خرد شد و خرده هایش هنوز هم می رود توی دست و پایم که بماند، توپ سربی هم  خورد توی سرم و همین است که همه اش گیجم و گیج می زنم. حالا من هم فعلن با همه قدرتم یک شوت زده ام زیرش و فرستاده امش توی هوا. هرچند که می دانم چند تا چرخ که آن بالا بزند برمی گردد و هر قدر هم که سعی کنم که جاخالی بدهم باز برمی گردد و صاف می خورد توی صورتم و دردش می پیچد توی تمام تنم، اما باز هم می خواهم تا وقتی که برنگشته خوب با توپ های دیگرم زندگی کنم.

Friday, September 9, 2011


 "می گویند فراموشی دفاع طبیعی بدن است در برابر رنج."

توی دلم می گویم راست می گویند خوب. حق دارند که این را می گویند خوب. دستم می رود که گوشه بالا سمت راست صفحه صد و پنجاه کتاب همنوایی شبانه ارکستر چوب ها را یک تای کوچک بزند. کلمه های توی صفحه ولی راه می افتند این طرف و آن طرف و هی بزرگ و کوچک می شوند و انگار برکه ای چیزی جلوی رویشان باشد یکی یکی شروع می کنند به پریدن و دست و پا زدن توی آب. کتاب را می بندم و صدای اعتراض کلمه ها را می شنوم که به زور از آب بیرون کشیده شده اند و حالا هم توی یک جای تاریک روی هم افتاده اند لابد. گوشم که به صدای اعتراضشان عادت می کند تازه می فهمم که همه درخت های توی خیابان پارکر هم توی همان برکه هستند و دارند شاخه هایشان را تکان می دهند و تنه هایشان را می لرزانند و شنا می کنند لابد و کف خیابان هم بالا آمده و موج برداشته است. خوب می دانم قضیه این برکه،این اشکی که هست اما نمی چکد، از کجا آب می خورد. آن جمله را که خوانده ام یادم افتاده است به خودم که انگار یک روز نشسته باشم سر صبر آدم های زندگی ام را از توی چمدان سنگینم در آورده باشم. یکی یکی. گرد و خاکشان را تکانده باشم. گرفته باشمشان جلوی صورتم و خوب نگاهشان کرده باشم، انگار که برای آخرین بار. بعد فکر کرده باشم که چون این آدم ها خیلی عزیزند خوب است که حالا که این همه دور شده ام ازشان ، به جای این که همین طور توی چمدان باشند و دم دست باشند و توی چشم باشند برشان دارم ببرم توی اتاقک های قفل دار مغزم قایمشان کنم. آن وقت یادم به این نبوده که آدم خیلی وقت ها چیزهای خیلی مهمش را همین طوری گم می کند برای همیشه، از بس که یادش می رود کلید صندوق اشیای قیمتی اش کجاست، اگر یادش نرفته باشد که خود صندوق را کجا گذاشته است. بعد آدم ها را یکی یکی گذاشته باشمشان توی جعبه های رنگی. هر کس را توی جعبه ای با رنگ خودش. ش را توی جعبه بنفش با گل های ریز سفید. ر را توی یک جعبه مات نارنجی .پ را توی یک جعبه تمام مشکی براق. و همین طور نون و کاف و نون و غ و ر و میم و ت و ف و ژ و ع و .... اصلن یک جورهایی همه حروف الفبا با تکرار و بی تکرار. بعد جعبه ها را گذاشته باشم توی یک سبد حصیری خیلی بزرگ و راه افتاده باشم توی راهروهای پیچ واپیچ و تو در توی مغزم و هی رفته باشم و هی رفته باشم. بعد رسیده باشم مثلن به یک گوشه تاریک و دورافتاده. دست کرده باشم و از توی سبد حصیری آویزان به شانه چپم یکی از بسته ها را درآورده باشم و از توی جیب توبره مانند جلوی پیراهنم یک دسته کلید خیلی بزرگ. بعد یکی از هزاران کلید را چرخانده باشم توی قفل در اتاقکی که توی تاریکی آن گوشه دالان اصلن به چشم نمی آید. بعد خم شده باشم و  جعبه را آرام گذاشته باشم یک گوشه اتاقک و همین طور که جعبه آرام آرام توی غلظت ظلمات اتاقک حل می شده در را بسته باشم و قفل کرده باشم. بعد هم نفس عمیق صدادار کشیده باشم و چشم هایم را بسته باشم و چند قدم عقب عقب رفته باشم و چندتا راهرو را رد کرده باشم و بعد که خوب دور شدم چشم هایم را باز کرده باشم و پیچیده باشم توی اولین راهروی مقابلم و باز رفته باشم و رفته باشم و کنجی دیگر و اتاقکی دیگر و جعبه ای دیگر و آدمی دیگر و آهی دیگر. 


گمانم همین طور همه آدم های زندگی ام را، آدم هایی که ازشان دور شده ام یا ازم دور شده اند به هر طریقی، به دست خودم گم کرده ام توی دالان های تاریک مغزم. حتی ح  را هم همین طوری گم کردم. حالا وقتی می خواهم به یکیشان فکر کنم مثل دیوانه ها راه می افتم توی راهروهای تاریک و پیدایشان نمی کنم به هیچ عنوان و بعد که می بینم هیچ خاطره ای، تصویری، صدایی ازشان ندارم این بار مثل دیوانه ها با تمام نیرو فرار می کنم ازشان. کمتر باهاشان تماس می گیرم، جواب تماس هایشان را نمی دهم، وانمود می کنم خبرهای مربوط بهشان برایم مهم نیست، ... .  فرار می کنم چون می دانم که دیگر نمی توانم مثل قبل داشته باشمشان کنار خودم. فرار می کنم که نبودنشان باورم بشود کم کم.انگار که توی زندگی من نبوده اند هیچ وقت. این که خودم به دست خودم آدم های دور را گم کرده ام یعنی همان خواسته یا ناخواسته فراموششان کرده ام. فراموششان کرده ام که از نبودنشان و نبودنم کنارشان رنج نکشم. حالا ولی نمی دانم کدام یکی کمتر دست آدم را می گذارد توی دست جنون: رنج این که بدانی کنارشان نیستی ولی هستند و بوده اند و بوده اید کنار هم یک روزگاری یا رنج آن وقت که دنبال خودشان و خاطراتشان می گردی و نیستند که نیستند و انگار هیچ وقت هم نبوده اند. 


پ.ن. این که آدم حتی مامان و بابا و مادربزرگ و پدربزرگ را هم مثل بقیه بردارد بگذارد توی یک اتاقک تاریک مغزش و درش را ببندد و بعد یک روز بنشیند به یکی شان فکر کند مثلن و هیچی یادش نیاید خیلی خجالت آور است لابد. اما من می خواهم بگویم بیشتر از این که خجالت آور باشد دردآور است. دردآور هم که لابد می دانید یعنی چه.

Friday, September 2, 2011

مامان دنیایش با من فرق می کند. یعنی دنیای آرزوهایمان از اساس با هم فرق می کند. یعنی تفاوت دنیای آرزوهایی که او برای من داشته و دارد با دنیای آرزوهایی که خودم برای خودم دارم از بهترین محله لس آنجلس است است تا همان محله پرت توی بوئنوس آیرس که قرار است یک روزی بشود پناهگاهم. نمی گویم آرزوهایی که خودم برای خودم داشته ام چون یادم نمی آید قبل تر ها آرزویی برای خودم داشته بوده باشم. هر چه بوده این بوده که مامان و بابا خوشحال باشند و هی افتخار کنند به دخترشان که توی فامیل نمونه بود از بس باهوش و درسخوان و شاگرد اول بود و قرار بود قله های پیشرفت را یکی بعد از دیگری فتح کند. که خوب البته این طور نشد و دخترشان بالای قله اول گیر کرد و توی آن سرما و برف و بوران خوابش برد و آن ها هر چه کردند که سیلی بزنند توی صورتش و بیدارش کنند نشد که نشد و همین شد که دخترشان آن بالا یخ زد و یک جورهایی مرد. داشتم از آرزوها می گفتم. مامان می خواهد که من خوشبخت باشم، اما خوشبختی من را در داشتن یک کار عالی با درآمد عالی می بیند. این عالی را من نمی گویم، خودش می گوید. مامان می خواهد من درس بخوانم که بعد بتوانم شغل عالی با پول عالی داشته باشم. نمی گویم مامان نمی خواهد که من آرامش داشته باشم اما خوب لابد آرامش من را در داشتن همین چیزهای عالی که هی می گوید می بیند. مامان یک چیزی مثل افسوس شکسته توی حرف هایش جرینگ جرینگ صدا می دهد وقتی که از پسر فلانی برایم تعریف می کند که ایران دکترایش را گرفته و بعد رفته عالی ترین دانشگاه استرالیا نمی دانم فوق دکترایش را هم گرفته و حالا توی رشته اش عالی ترین رتبه را دارد و یک کار عالی با درآمد عالی هم دارد و دارد برای خودش هم شرکت می زند تازه،که این دیگر خیلی عالی ست لابد. مامان یک چیزی مثل حسرت ماسیده توی تک تک کلماتش حس می شود وقتی از دختر بهمانی می گوید که توی کانادا دکترایش را گرفته و توی آمریکا فوق دکترایش را و حالا چندتا دانشگاه عالی توی آمریکا به دست و پایش افتاده اند که بیاید درس بدهد و او نمی داند که به کدامشان جواب مثبت بدهد. مامان هی به در می گوید که دیوار بشنود و نمی داند که این دیوار مادرزاد کر به دنیا آمده است. این طور که شواهد نشان می دهد قرار بوده که من اگر مثل پسر فلانی نشدم دست کم مثل دختر بهمانی که بشوم. این است که من یخ زده روی قله اول را کشان کشان آورده اند گذاشته اند پای قله دوم و هی هم نگرانند که دخترشان جا ماند از بچه های مردم  و هیچ هم حواسشان نیست که این که نفس هم نمی کشد حتی چه جور قرار است برود تا آن بالا. مامان نمی دانم چه حالی می شود اگر بفهمد که نهایت آرزوهای من نه نشستن پشت میز فلان شرکت عالی با فیش حقوقی سر به آسمان رسیده، که کار کردن کنار بچه ها و در نهایت داشتن یک مهد کودک کوچک است. مامان نمی دانم چه می گوید اگر بداند که امروز رفته ام مهد کودک دانشگاه و برای کار داوطلبانه اعلام آمادگی کرده ام و وقتی پرسیده اند که رشته ات چیست همه انزجارم را ریخته ام توی صدایم و جواب داده ام و تاکید کرده ام که نمی خواهم ادامه اش بدهم و این کار را می خواهم و باید از یک جایی شروع کنم و چه جایی بهتر از این جا. مامان نمی داند و شاید هیچ وقت هم نفهمد که من چه قدر دلم می خواست که این طور نبود و به جایش یک طوری بود که من می توانستم بنشینم و اول از همه برنامه هایم را برای او بگویم بدون این که احساس کنم که به جای مایه افتخار شده ام مایه شرمندگی خانواده و بهتر است بروم بمیرم. مامان نمی داند و شاید هیچ وقت هم نفهمد که برای دخترش نفس کشیدن آهسته آن پایین های قله گواراتر است از یخ زدگی و مرگ بالای قله ای که اعتقادی بهش ندارد.


Tuesday, August 23, 2011

پسرک داد می زند: خاله فردا بیاین خونه ما. برمی گردم و توی تاریک روشن غروب نگاهش می کنم، در حالی که از سر تا پایم شبیه یک خنده بزرگ متحرک شده است که بلوز سبز پوشیده و موهای کوتاهش به هم ریخته و نامرتب است و با این که خسته است و سرش درد می کند اما عمق وجودش پر از سنگ های کوچک و بزرگ رنگی شادی است. نشسته روی در صندوق عقب ماشینشان و پاهای کوچکش آویزان است و دارد برایم دست تکان می دهد. پدرش کنار ماشین ایستاده و حدس می زنم او بهش گفته که من را دعوت کند خانه شان، چون تا پیش از این قرار بود او بیاید خانه ما و با هم با سنگ هایی که از توی آب دریاچه جمع کرده ایم بازی کنیم. 
***
داستان از این قرار بود که با هم که دوست شدیم اول کمی با غازها بازی کردیم و پسرک هی دنبالشان دوید و هی صدایشان زد:  عقاب!عقاب!  و من هی بهش گفتم که این ها که عقاب نیستند و غاز هستند و به خاطر همین هم جوابش را نمی دهند. بعد او هی دوید دنبالشان و داد زد: گاز! گاز! ...  بعد هم دست هم را گرفتیم و دویدیم به طرف دریاچه. آن وقت من نمی دانستم که پسرک این همه سنگ دوست دارد و به قول پدر و مادرش کلکسیون سنگ دارد توی اتاقش. همین طور که کنار آب ایستاده بودیم و از روی زمین سنگ ریزه جمع می کردیم و پرت می کردیم توی آب و دایره های روی آب را می شمردیم چشمم افتاد به سنگ های رنگارنگ کف دریاچه و به پسرک پیشنهاد کردم که بیاید با هم از توی آب سنگ جمع کنیم. دیدم که پسرک دوید و دو زانو نشست کنار دریاچه و دست های کوچکش را کرد توی آب و یک سنگ سفید با خال های سیاه بیرون آورد و صدایش را نازک کرد و چشمهایش را ریز کرد و با لهجه شیرین جهرمی اش و با حالتی دخترانه گفت: وااااای چه قد اینا خوشگلن. و هی سنگ های بنفش و قهوه ای و سیاه را پیدا کرد و جمع کرد توی مشت هایش و به من هم گفت که پیدا کنم و برای همه شان ابراز احساسات کرد وهی گفت: من همه شونو دوس دارم. تا این که دو تا دست کوچولویش پر شد. بعد همان طور که مواظب بود سنگ ها  روی زمین نریزد با هم برگشتیم سمت زیراندازمان. سنگ ها را ریختیم روی زیرانداز و نشستیم و از بزرگ به کوچک مرتبشان کردیم. بعد پسرک گفت که حالا برویم و دوباره سنگ جمع کنیم و من هر چه سعی کردم منصرفش کنم فایده نداشت. دوباره دویدیم تا کنار آب و توی راه پسرک برایم توضیح داد که این سنگ ها این قدر توی آب می مانند و این قدر هی شب می شود و هی صبح می شود تا این که رنگشان عوض می شود و قشنگ می شوند. بعد دوباره سنگ جمع کردیم و او برای تک تکشان ذوق کرد و با دو تا مشت پر برگشتیم کنار زیر انداز. این بار با همه سنگ هایمان یک قطار خیلی بزرگ درست کردیم. همین طور که قطار درست می کردیم سنگ هایمان را هم شمردیم و صد و بیست و چهار تا بود. یعنی زیاد، یعنی خیلی. همان وقت بود که پدر پسرک آمد و سنگ ها را که دید کم مانده بود دو دوستی بزند توی سرش و گفت که تمام ماشین و تمام اتاقش پر از سنگ است و هر جا می رود سنگ جمع می کند. توی دلم گفتم کاش بداند که این سنگ های کوچک رنگی چه قدر برای پسرک عزیزند. کاش بداند. بعد که می خواستیم برویم سعی کردیم پسرک را راضی کنیم که سنگ ها را برگرداند توی دریاچه. یکی بهش گفت که سنگ ها باید بروند پیش پدر و مادرشان که توی دریاچه هستند وگرنه شب می ترسند و گریه می کنند. پسرک هم خیلی مطمئن جواب داد که حواسش بوده و پدر و مادر همه شان را هم با خودش آورده و خیالشان راحت باشد. بعد هم تمامشان را ریخت پشت کامیون اسباب بازیش و با زحمت آوردشان تا کنار ماشین.
***
 همان طور که سعی می کنم خنده ام شبیه یک شیرینی دارچینی خوشمزه باشد چند بار محکم برایش دست تکان می دهم. آخر شیرینی دارچینی خیلی دوست داشت. می رفت و می آمد و یک شیرینی دارچینی از توی ظرف بر می داشت و در جواب همه که نچ نچ می کردند و می گفتند بس است و چه قدر شیرینی می خورد و باید کمی هم غذا بخورد، صدایش را نارک می کرد و چشمهایش را ریز می کرد و با لهجه بیش از اندازه شیرینش و با حالتی که بیشتر دخترانه بود می گفت : آخه اینا اون قده شیرینن که نمیتونم صب کنم . و شیرینی را درسته توی دهانش می گذاشت.

 احساس آدمی را دارم که یک کار خیلی بزرگ کرده، یک کار خیلی خیلی بزرگ. یعنی می خواهم بگویم برای من، این که آدم در کمتر از یک نصف روز یک دوست کوچولوی چهار سال و نیمه پیدا کند که وقت خداحافظی بیاید توی بغلش و ببوسدش و بعد که بهش می گویند حالا برود با بقیه هم خداحافظی کند دوباره و دوباره فقط بیاید توی بغل آن آدم خوشبخت و از بین همه آن آدم هایی که آن جا هستند فقط به او نگاه کند و بگوید که فردا می آید خانه شان که با هم بازی کنند و دوباره خودش را جا کند توی بغل همان آدمی که حالا سر تا پایش بوی شادمانی می دهد، یک کار خیلی خیلی بزرگ است و آدم حق دارد ته دلش قند آب کند و همان جا باهاش یک عالم شیرینی دارچینی درست کند و تا چندین و چند روز همه چیز برایش طعم شیرینی دارچینی بدهد.  


پ.ن. مادر پسرک می گفت پسرک این طور است که زود با همه دوست می شود و زود هم یادش می رود. اما من ته دلم می خواهم که پسرک من را یادش نرود. یعنی یک روزی یک جایی یاد من بیفتد. این را در مورد همه دوست های کوچولویم می خواهم. قبلا هم گفته بودم. واقعا می خواهم ...ه
پ.ن. 2. برای روشن شدن میزان ذوق زدگی ام باید بگویم همان قدر که دوستان دکتر و مهندسم از قبول شدن یا چاپ شدن مقاله شان ذوق می کنند من از دوست شدن با یک پسربچه چهار ساله ذوق می کنم.  گفتم که بدانید من چه قدر این جایی که هستم نباید باشم.

Wednesday, August 17, 2011

زنده ام. یعنی می خواهم بگویم تا وقتی زیر آفتاب راه می روم در حالی که انگشت سبابه دست راستم را گذاشته ام بین صفحه نه و ده کتاب همنوایی شبانه ارکستر چوب ها و دلم نمی آید بخوانمش از بس که می ترسم زود تمام شود، و دلم کلاه آفتابی حصیری لبه پهن سفید می خواهد، و به پاهای عریانم که بالاخره ار حجاب اجباری ابر و باران آزاد شده اند نگاه می کنم، و با کفش های پیر غرغرویم حرف می زنم، و به آرژانتین فکر می کنم و خنده ام می گیرد زنده ام. حتی می شود گفت که یک جور خوبی هم زنده ام. 

در واقع این طور است که همه این ها که گفتم یک جوری مربوط می شوند به آرژانتین رفتنم. یعنی اگر بنا را بگذاریم بر حرفی که آن روز صبح توی خواب و بیداری و با صدای گرفته کشدار به او گفتم، در حالی که خودم را هر چه بیشتر زیر پتوی نازک قهوه ای جا می کردم و با چشم های بسته از این دنده به آن دنده غلت می زدم،  همین روزها باید بار و بندیلم را جمع کنم و پای پیاده راه بیفتم به طرف آرژانتین. نمی دانم چه خوابی دیده بودم -هر چند که حدس زدنش خیلی هم کار سختی نیست- که هنوز بیدار نشده گفتم که می خواهم بروم. همان طور که طاقباز کنارم دراز کشیده بود پرسید که کجا می خواهم بروم و لابد پیش خودش فکر کرد که آن وقت صبح لابد منظورم دستشویی جایی است. برایش روشن کردم که می خواهم از دست همه شان فرار کنم. انگار که قضیه کمی برایش جالب شده باشد غلتی زد و دست راستش را ستون تنش کرد و پرسید که منظورم از همه شان دقیقا کیست و آیا او هم جزو همه شان قرار می گیرد یا نه. همان طور که با چشم های بسته هم سایه اش را روی صورتم حس می کردم تاکید کردم که همه شان یعنی همه شان. و بعد لای پلک چپم را به زور باز کردم و یک طوری نگاهش کردم که انگار گفته باشم: حتی شما دوست عزیز. همان جا بود که فهمیدم چپ چپ نگاه کردن چه معنی می تواند داشته باشد. یک طوری که انگار فکر کرده باشد دارم شوخی می کنم پرسید که حالا کجا می خواهم بروم. گفتم که یک جای دور که دست هیچ کدامشان بهم نرسد و نه آدرسی ازم داشته باشند و نه شماره تماسی و نه ایمیلی، هیچی. پرسید که خوب مثلا کجا. نه گذاشتم نه برداشتم گفتم آرژانتین. بعد همزمان خودم صدای خودم را شنیدم که می گفتم آرژانتین. بعد سعی کردم که همان طور که او بلند بلند می خندید خیلی سریع دلیل انتخابم را توی دلم برای خودم توضیح بدهم. یعنی دلیل این که چرا آرژانتین و چرا مثلا گواتمالا و گینه و بنگلادش و ماداگاسکار نه. بعد با خودم به این نتیجه رسیدم که مهمترین دلیلش شاید این باشد که این ها همه گ دارند ولی آرژانتین ژ دارد و این یک امتیاز است. بعد هم که آرژانتین به اندازه کافی از همه جا دور هست و این طور که می گویند آفتاب هم دارد و من حداقل اسمش را زیاد شنیده ام و میدانش توی تهران هم که جای بدی نیست و لباس راه راه سفید و آبی تیم ملی اش را هم که از بچگی دوست داشتم. همه این فکرها در کسری از ثانیه از ذهنم گذشت و توی انتخابم مصممترم کرد. بعد همین جور که زیر پتوی خنک می چرخیدم که پشتم به او باشد، یعنی که از خنده های قاه قاهش که صدای مسخره کردن می دهد دلگیر شده ام،خیلی جدی گفتم که می روم ته یک کوچه تنگ توی یک محله پرت بوئنوس آیرس یک آپارتمان کوچک اجاره می کنم و آن وقت هر طور که دلم بخواهد زندگی می کنم و کسی هی نمی پرسد که حالا درست کی تمام می شود و حالا آن یکی درست کی شروع می شود (یعنی نمی دانم بعضی ها واقعا چه فکری درباره آدم می کنند) و حالا کجا کار می کنی و حالا چه قدر حقوق می گیری و حالا کی بچه دار می شوی و حالا ... . در حالی که خنده اش را، مثل آدامسی که موقع حرف زدن با رییست بچسبانی به سقف دهانت یا گوشه لپت، قایم می کرد پرسید که جدی جدی نمی خواهم که او هم همراهم بیاید. و من هم گفتم که جدی جدی اول از همه از دست اوست که می خواهم بروم آرژانتین پناهنده شوم. البته این را خیلی هم جدی نگفتم اما او آن قدر جدی گرفت که قیافه اش رفت توی هم و خنده اش را توی دستش گلوله کرد و پرت کرد طرف سطل آشغال و دیگر چیزی نگفت. نه این که دوباره قهر کرده باشیم اما خوب ادامه بحث را ضروری نمی دیدیم. این شد که من از سکوت برقرار شده استفاده کردم و فکر کردم و فکر کردم. مثلا فکر کردم که شاید بشود که کلاه آفتابی حصیری لبه پهن سفیدی که همیشه دلم می خواست را توی یک سه شنبه بازار محلی نزدیک آپارتمانم در بوئنوس آیرس بخرم. آخر این جایی که الان هستم نه که خیلی آفتاب دارد کلاه آفتابی، آن هم حصیری، آن هم لبه پهن، آن هم سفید خیلی گران است و من پولم نمی رسد که یکی برای خودم بخرم. بعد فکر کردم که باید یادم باشد کتاب همنوایی شبانه ارکستر چوب ها را همراهم ببرم حتما که توی شب های تنهایی ام در بوئنوس آیرس بخوانمش. بعد باز فکر کردم که چون پول ندارم بهتر است که تا آرژانتین را پیاده بروم چون عجله ای که ندارم و کسی هم که آن جا منتظرم نیست و تازه سر راه از آمریکا و مکزیک و برزیل هم رد می شوم. این شد که یادم افتاد که کتانی هایم حالا دیگر سه سالشان است و حسابی پیر و خاکستری شده اند و باید حتما ازشان بپرسم که حال و حوصله این همه راه رفتن را دارند یا نه. البته باید یک جوری راضی شان می کردم چون در این شرایط امکان خریدن کتانی جدید را ندارم. این جور شد که بالاخره از روی تخت کنده شدم و یک راست رفتم دم در و زانو زدم کنار کتانی های پیرم و خیلی آرام و شمرده شرایط را برایشان توضیح دادم. لنگه چپ، که زن است و روی پیشانی اش چندتا چین عمیق دارد، شروع کرد به غرغر کردن زیرلبی و یادآوری این که آن ها دیگر پیر شده اند و وقت استراحتشان است و سه سالگی برای کتانی ها یعنی دو سال بعد از مرگ و... لنگه راست، که مرد است و پای راستش آسیب دیدگی دارد، اما سعی داشت که حرف های زنش را قطع کند و برایش توضیح بدهد که آن ها از خانواده اصل و نسب داری هستند و توی فامیلشان همه تا پنج سالگی عمر می کنند. بعد کم کم بگومگویشان بالا گرفت و من گوش هایم را گرفتم و یواشکی از کنارشان بلند شدم. بعد هم لباس پوشیدم و رفتم باشگاه. باید پاهایم را برای یک سفر طولانی آماده می کردم. از این جا تا آرژانتین شوخی نبود

این طور بود که از آن روز آفتاب و کتاب و کلاه و کفش و پا و البته آرژانتین برایم معنی زنده بودن می  دهد، اگر بنا را بگذاریم بر حرف های آن روز صبح یا خواب شب پیشش. آدمِ ماندن نبودن آدم را تا کجا که نمی کشاند.

پ.ن. وسط همه این هذیان ها هی می گفتم که حالا شاید آدرس آرژانتینم را به خواهرک بدهم. فقط به خواهرک. این جور وقت ها آدم می فهمد که "عزیزترین" دقیقا یعنی چه.

Saturday, August 6, 2011

اگر جمعه شب باشد و آدم کسی را نداشته باشد که باهاش برود بیرون و چهار تا کلام حرف بزند و درددل کند و دلش باز شود ممکن است تصمیم بگیرد که یک قرار ملاقات دوستانه اما در عین حال رسمی توی یک کافه با خودش بگذارد. همین شد که از باشگاه که می آمدم سمت خانه، درست بعد از این که آن آقا و پسربچه را رد کردم، که انگار داشتند حرف های مهمی می زدند که من که از کنارشان می گذشتم ساکت شدند و رد که شدم شنیدم که مرد به پسرک گفت که تنها همین گزینه را دارد، یک دفعه با خودم قرار گذاشتم که ساعت حدود هشت توی یک کافه نزدیک خانه ببینمش و با هم گپی بزنیم و قهوه ای چیزی بخوریم و جمعه شبمان را بسازیم. به خانه که رسیدم دوش گرفتم. بعد چون قرار داشتم سعی کردم موهایم را یک طور بهتری خشک کنم که مثلا کمی حالت بگیرد. بعد دنبال شلوار جیب دار کرم رنگم گشتم که پیدایش نکردم. نمی دانم آن روز که از کنار دریاچه برگشتیم و من به این نتیجه رسیدم که هنوز تمیز است و شستن نمی خواهد چه کارش کردم. این شد که شلوار سفیدم را از توی کمد در آوردم و پوشیدم. در واقع این طور بود که داشتم خودم را مجبور می کردم که برای خودم ارزش قایل باشم و لباس مرتب بپوشم. یعنی می خواهم بگویم نمی دانم چرا آدم با خودش این همه ندار است و راحت است و با خودش که تنهاست خیلی خودش را تحویل نمی گیرد. بعد رفتم و از توی کشو یک بلوز صورتی بی آستین در آوردم و پوشیدم. ولی دوستش نداشتم. درش آوردم و یک بلوز دیگر که اتفاقا این یکی هم صورتی بود ولی خوب آستین هم داشت را پوشیدم. دوستش داشتم. کشو را بستم. بعد بلند شدم و صاف ایستادم و توی آینه خودم را نگاه کردم. حداقلش این بود که یک رژ لب صورتی پررنگ بزنم که همین کار را هم کردم. تاره گردنبند و گوشواره هایم را هم انداختم که نشان می داد قرار ملاقات برایم از اهمیت بالایی برخوردار است. موهایم را هم زدم پشت گوش هایم که گوشواره هایم حتما معلوم شود. ساعت بند دو رنگم را دستم کردم و حلقه ام را کردم توی انگشت وسطی دست چپم. حلقه برای من خیلی معنی دارد و این که حلقه آدم توی انگشت وسطی اش باشد شاید یک دلیلش این باشد که حلقه برای انگشت حلقه زیادی گشاد است و ممکن است بیفتد و گم شود. اما به نظرم رفتن حلقه توی انگشت وسطی دلایل دیگری هم می تواند داشته باشد که دست کم یکی از آن ها  حتما یک ربطی دارد به قرار گذاشتن آدم با خودش -و نه با کسی که حلقه یک جورهایی به او هم مربوط می شود- توی یک کافه. بعد کیف سفیدم را برداشتم و کیف پول و موبایل و کیف قرمز کوچک و کتاب "دلتنگی های نقاش خیابان چهل و هشتم" و دفتر یادداشت و خودکار آبی ام را انداختم تویش. کاغذ و قلم را برداشتم تا بتوانم با خودم صحبت کنم. آخر خودم یک جوری است که دوست ندارد حرف بزند. یعنی ترجیح می دهد بنویسد تا بگوید. از این نظر شاید بشود گفت که یک جورهایی مثل من است. آخر من هم موقع حرف زدن - حالا هر حرفی که می خواهد باشد- آن قدر تته پته می کنم که طرف مقابل فکر می کند حتما منگولی چیزی هستم. این است که بیشتر دوست دارم بنویسم تا کمتر عقب مانده به نظر برسم. کتاب را هم برداشتم تا توی کافه با خودم بنشینیم پشت یک میز کوچک، رو به روی هم، و کتاب را یک جوری که هر دویمان از دو طرف میز بتوانیم ببینیم بگذاریم بینمان و شروع کنیم به خواندن. آن وقت هر کداممان که زودتر صفحه را تمام کرد سرش را بگیرد بالا و در و دیوار را نگاه کند و یک نفس صدادار بکشد که آن یکی حساب کار بیاید دستش و زودتر سر و ته آن صفحه را هم بیاورد و کتاب را ورق بزند. کیف قرمز کوچک را هم برداشتم که چون قرار ملاقاتم مهم است اگر لازم شد آرایشم را تجدید کنم. هر چه باشد خودم باید فکر کند که من یک خانم باشخصیت هستم که هیچ وقت رژلبش کمرنگ نمی شود. گوشی را می دانستم که بیخودی دارم بر می دارم. چون نه کسی را دارم که بهش زنگ بزنم و نه کسی بهم زنگ می زند. اما برش داشتم از روی عادت. کیف پول هم که   تکلیفش معلوم است. بعد صندل های سفیدم را پوشیدم و از خانه زدم بیرون. اول قرار بود بروم یک کافه که کمی دورتر بود اما غذا هم داشت. اما خوب چون راه رفتن با صندل ها آن قدر ها هم راحت نبود محل قرار را تغییر دادم و رفتم کافه نزدیک خانه. خوبی اش این بود که با خودم رودربایستی نداشتم و تغییر محل قرار را سریع بهش خبر دادم که یک وقت نرود توی آن یکی کافه بنشیند منتظر و او هم انصافا خوب برخورد کرد. توی راه به آقای مسن هندی که از رو به رو می آمد لبخند پهن تحویل دادم که یعنی من خیلی خوشحالم و قرار هم دارم تازه. دست هایم را هم از اول تا آخر سایبان چشم هایم کرده بودم. چون داشتم به طرف خورشید می رفتم و عینکم را جا گذاشته بودم . به کافه که رسیدم بدون معطلی چای لاته سفارش دادم. بعد کمی پشت ویترین شیرینی هایش این پا و آن پا شدم ولی سر آخر طبق قولی که به خودم داده بودم چیزی نخریدم و فقط آب دهانم را قورت دادم و رفتم بیرون کافه پشت یکی از میزهای فلزی روی یک صندلی فلزی نشستم. صندلی فلزی یک جوری سرد بود که یادم آمد این جا کانادا ست و وسط تابستان است که باشد. بعد هم با برخورد اولین نسیم خنک توی صورتم یادم آمد که هیچ بالاپوشی با خودم نیاورده ام و الان است که یخ بزنم. خانم چینی چاقی  که توی صف جلویم بود با دو تا لیوان کوچک و بزرگ و یک پاکت خیلی بزذگ آمد نشست پشت میز جلویی. منتظر شدم که دست کم یک نفر دیگر بهش ملحق شود که نشد. بعدش هم خودش لیوان ها و پاکتش را به زحمت برداشت و غیب شد. یک پسر و دختر کم سن و سال چینی هم آمدند پشت میز کناری نشستند و هی چینی حرف زدند. سردم شده بود. داشتم با خودم حرف می زدم - یعنی می نوشتم برایش و می نوشت برایم - و هر از گاه یک قلپ چای می نوشیدم. یک بار که سرم را بلند کردم دیدم که آسمان پر است از لکه های سیاه، از بس که یک لشکر پرنده داشتند دسته جمعی می رفتند مهمانی ای جایی. خوب نگاهشان کردم و هی لبخند زدم تا این که دیگر یک دانه شان هم توی آسمان پیدا نبود. بعد دوباره یادم آمد که سردم است. بلند شدم و دفتر و دستک و لیوان چایم را برداشتم و رفتم توی کافه و نشستم روی یکی از مبل های کافه. یک آقای باز هم چینی که کلاه سرش بود آمد و دری را در نزدیک مبل من باز کرد. خوب آن وقت فهمیدم که آن جا دستشویی است. آقای چینی که می رفت تو چراغ خاموش یود و یک دقیقه بعد که آمد بیرون چراغ روشن بود. یعنی چراغ همین طور روشن ماند. اما خوب اشکالی هم نداشت. چون دو دقیقه بعد دو تا خانم جوان -که دیگر چینی نبودند- با لباس و ساک ورزشی آمدند توی کافه و یک راست رفتند سراغ دستشویی ها. آن ها هم مثل من همان موقع فهمیدند که در بغلی هم از قضا دستشویی است. پنج دقیقه بعد دو تا خانم به فاصله چند ثانیه از دستشویی ها آمدند بیرون و از این زمانبندی دقیقشان هم بسیار ذوق زده شدند.  بعد هم سرشان را انداختند زیر و یک راست از کافه رفتند بیرون. خوشبختانه بعد از آن دستشویی کافه دیگر مشتری نداشت و من و خودم رسیدیم دو تا کلام با هم درددل کنیم. ولی آخرش کتاب نخواندیم. کافه ساعت نه  تعطیل می کرد ولی من تا ساعت نه و بیست دقیقه کماکان سر جایم نشسته بودم. چون این هاعادت ندارند که آدم را بیاندازند بیرون و آدم می تواند تا وقتی که این ها دارند جمع و جور می کنند سر جایش بنشیند. آخرش هم خودم خجالت کشیدم و بساطم را جمع کردم و راه افتادم طرف خانه. 


می خواهم بگویم جمعه شب خوبی را با خودم سپری کردم.

Monday, July 25, 2011

این بار با آن بار یک فرق اساسی داشت. یعنی جای من و تویش عوض شده بود. یعنی این بار من سر  جایم بودم و دست روزگار تو را مثل پر کاه بلند کرده بود و هفت-هشت هزار کیلومتر آورده بود و درست همین جا گذاشته بودت روی زمین و بعد هم رفته بود سراغ کارهای دیگرش. تازه این بار دیگر خبری نبود از آن تو ی مست که تلوتلو می خورد و چشمهایش دودو می زد و قهقه خنده هایش صدای هرزگی می داد. این بار عاقل بودی و عاشق؛ و این دو تا خوب با هم جور در آمده بودند اتفاقا. آمده بودی برای کاری مربوط به همین علم و دانش خودتان، که من ازش سر در نمی آورم، توی یک دانشگاهی همین دور و برها. نمی دانم چه طور بود که من هم آن طرف ها آفتابی شده بودم. به من باشد می گویم که آمدنت را، بودنت را همان نزدیکی ها حس کرده بودم. این را هم از روی ضربان قلبم می گویم وگرنه دلیل دیگری برایش ندارم.  رفته بودم توی یک اتاقی که آینه داشت و کیف لوازم آرایش قرمزم - همین کیف قرمز کوچکی که الان دارم- را گذاشته بودم جلوی آینه و همین جور که قلبم بی دلیل - از نظر من ِ آن وقت- و با دلیل - از نظر خودش- می کوبید به سینه ام و دست هایم می لزرید سعی می کردم که خودم را کمی از آن حالت کمرنگ بی حال در بیاورم. با مداد سیاه یک خط نازک کشیدم پشت پلک هایم و گونه هایم را با رژگونه صورتی رنگ کردم. دست بردم و رژ لب صورتی را از توی کیف قرمز کشیدم بیرون که در اتاق به شدت پشت سرم باز شد. هنوز لب هایم رنگ گچ بود که تو آمدی توی اتاق. نمی دانم از کجا پیدایم کرده بودی. یک نفر دیگر که گمانم دوستت بود هم همراهت وارد اتاق شد. همه این ها را از توی آینه دیدم در حالی که رژلب صورتی را توی دست چپم که حالا از عرق خیس بود می فشردم. تازه داشتم دلیل ضربان شدید قلبم را می فهمیدم که قلبم شروع کرد مشت هایش را محکمتر بکوبد. چند ثانیه طول کشید تا وسط آن همه سر و صدای قلبم فکرم را جمع و جور کنم و برگردم طرف تو. وقتی برگشتم تو تا وسط های اتاق رسیده بودی. دوست لاغراندام عینکی ات هم همین طور همراهت می آمد و داشت مدام توی گوشت می خواند که وقت ندارید و باید هرچه زودتر بروید. ازش بدم آمد. حس کردم تو هم در آن لحظه ازش بدت می آید حتی. من داشتم آرام خودم را می کشاندم به وسط اتاق، آن جا که تو ایستاده بودی. چند قدم بیشتر نمانده بود که برسم درست رو به رویت، که موفق شدی رفیقت را دست به سر کنی. آن جا که بهش گفتی که برود و تو هم خیلی زود می روی و بهش ملحق می شوی هم از خوشحالی بال در آوردم که او می رود و هم یواشکی توی دلم گریه کردم که تو هم زود می روی. وقتی پسرک استخوانی می رفت سمت در تو هم برگشتی و مثل من رفتنش را تماشا کردی تا وقتی که در چوبی اتاق با صدای تقی پشت سرش بسته شد. آن وقت دوباره برگشتی به طرف من و آینه. در چند قدمی ات من بودم و پشت سرم هم با فاصله آینه سرتاسری اتاق بود که نیمه بالایی دیوار رو به رو را پوشانده بود و زیرش سرتاسر برآمدگی طاقچه مانندی بود. کیف قرمز کوچک من روی همان طاقچه جا مانده بود.  حس کردم اول از بالای سر من نگاهی گذرا توی آینه انداختی و بعد گذاشتی نگاهت از آن بالا سر بخورد و صاف بیفتد توی چشمهای من. همین شد که یک قطره اشک از ته چشم هایم جوشید و روی سطحشان شناور شد و برق انداخت توی چشمهایم و نگاهت را خیس کرد. بعد نگاه خیست را از توی چشم هایم کشیدی بیرون و بردی مثل یک بوسه طولانی گذاشتی روی لب هایم. شاید چون تا آن لحظه یک کلمه هم حرف نزده بودم و تو منتظر بودی. نگاهت که نشست روی لب هایم تازه یادم افتاد به رژ لب صورتی که هنوز توی مشت چپم بود و حالا دیگر خیس خیس شده بودم. معذب شدم و لب های بی رنگم را بی اختیار روی هم فشار دادم . شاید نمی خواستم تو لب هایم را این همه بی رنگ ببینی و می خواستم با این کار کمی خون بدوانم تویشان. آماده بودم که اگر فقط یک لحظه رویت را برگردانی رژلب صورتی را چند بار محکم بکشم روی لب هایم. اما تو تمام مدت با چشم های درشتت زل زده بودی به من و خیال برگشتن هم نداشتی. لب هایم را که به هم می فشردم، انگار که نگاهت درد گرفته باشد، برش داشتی و دوباره گذاشتی توی چشم هایم. بعد هم شروع کردی به حرف زدن. من هم همین طور. حرف های الکی زدیم. از آب و هوا و درس و کار و زندگی گفتیم. خنده های الکی تحویل هم دادیم. مسخره بازی در آوردیم. مثل همیشه. ولی با هم حتی دست هم ندادیم. همدیگر را حتی در آغوش هم نگرفتیم. بعد هم وقتمان مثل برق و باد تمام شد. تو باید می رفتی دنبال دوست زردنبویت. قرار شد که تا این طرف ها هستی باز هم همدیگر را ببینیم. تو رفتی. من هم رژ لب صورتی را انداختم توی کیف قرمز کوچکم و ساعت ها توی آینه دنبال رد نگاهت توی صورتم گشتم.

***
بعدترش را خوب یادم نیست. هر چه بود درگیری بود و بی قراری. مثلا یکیش این بود که کیف قرمز کوچکم را گم کرده بودم. سر آخر هم توی یکی از اتاق های کنفرانس روی میز سخنران جلسه پیدایش کرده بودم و وسط آدم هایی که یک خروار علم را گذاشته بودند توی چمدانشان و چمدانشان را به کول کشیده بودند و آمده بودند تا این سر دنیا رفته بودم بالای سکو و وسط حرف های بیش از اندازه مهم سخنران طی عملیات عجیب و غریبی کیف قرمز کوچکم را برداشته بودم و رفته بودم.

***
بعدترش هم از زور دلتنگی طاقت نیاوردم و شروع کردم به گرفتن شماره ات. که جواب نمی دادی و من دوباره می گرفتم. شاید صد بار. شاید دویست بار. نمی دانم. بار آخر ولی صدایت که می لرزید، از شدت بغضی که مثل یک توپ کوچک شیشه ای توی گلویت گیر کرده بود، پیچید توی گوشم: "من الان توی تاکسی ام. هنوز نرسیده ام. " بعد هم با بغضی که حالا دیگر توی گلویت شکسته بود و تکه های تیزش گوشم را خراش می داد انگار، گفتی :"ببین! من نمی خواهم که ...". و من دیگر چیزی نشنیدم. مطلقا هیچ.

***
این جور بود که من لعنتی هیچ وقت نفهمیدم تو ی لعنتی با آن بغض شکسته لعنتی ات چه چیزی را نمی خواستی. 


پ.ن.1. برداشت آزاد است! ه

Wednesday, July 20, 2011

هنوز که هنوز است کوچک است. یعنی کوچک مانده وگرنه تا حالا باید خیلی بزرگ شده باشد. می خواهم بگویم آن قدر کوچک مانده که هنوز نوک اولین شاخش هم روی سرش سبز نشده حتی؛ چه برسد به این که شاخش تمام و کمال در آمده باشد روی سرش و حالا وقت آن شده باشد که بیفتیم به جان هم و من، اگر که بتوانم و زورم برسد، شاخش را بشکنم و به خودم افتخار کنم و آن وقت او دوباره یک شاخ دیگر در بیاورد و آن وقت باز روز از نو و روزی از نو بشود و من برای این که بتوانم باز هی به خودم افتخار کنم مجبور بشوم که دوباره و دوباره شاخش را بشکنم. غولم را می گویم. یعنی همان طور که گفتم غول کوچکم را، یا همان بچه غولم را. یعنی می خواهم بگویم این طور است که من با این که به این سن رسیده ام و خیلی وقت است که وقت شاخ غول شکستنم گذشته هنوز که هنوز است هیچ شاخ غولی نشکسته ام. ولی خودتان هم شاهدید و به من حق می دهید که من این وسط تقصیری ندارم که غولم کوچک مانده و شاخ در نمی آورد و بچه های مردم، که حالا دیگر خودشان غولی شده اند برای خودشان، غول هایشان هم با خودشان بزرگ شدند و وقتش که شد شاخ در آوردند و آن ها هم شکستند و شکستند و شکستند. 

هر روز در حالی که بچه غولم را مثل عروسک پارچه ای زده ام زیر بغلم و پشت پنجره نیمه باز اتاق ایستاده ام بقیه آدم ها را می بینم که ساعت شش و سی دقیقه صبح ساعتشان زنگ می زند و بعد از این که چند تا غلت نصفه و نیمه توی تخت زدند و چند تا فحش نامفهوم به زبان آوردند خودشان را به زور یاد شاخ نیمه شکسته غولشان می اندازند تا بلکه بتوانند به این بهانه خودشان را گول بزنند و از جا بلند شوند. بعد هم صبحانه خورده و نخورده از خانه شان می زنند بیرون و می روند توی میدان و شروع می کنند تا خود شب با غول هایشان دست و پنجه نرم کردن تا بلکه امروز دیگر شاخ نیمه شکسته را به شاخ تمام شکسته تبدیل کنند یا دست کم یک قدم دیگر به شاخ شکسته نزدیک شوند. بعد این طور اگر بشود شب که می شود و بی جان و خسته که به خانه بر می گردند تا بخوابند و برای جنگ فردا آماده شوند می توانند برای خودشان دست بزنند که درست است که امروز را و دیروز را و هز روز را زندگی نکرده اند اما در عوض شاخ غولشان را که شکسته اند و این خیلی خوب است و کار هرکسی نیست و افتخار دارد واقعا. و آن وقت هی پشت سر هم شاخ غولشان را می شکنند و هنوز این شاخ را نشکسته آن یکی شاخ روی سر غولشان سبز می شود و این آدم ها از بس که قوی و هستند و زورشان زیاد است و بااراده هستند و باانگیزه هستند  و توی زندگی شان هدف دارند و برنامه دارند و می دانند از زندگی شان چه می خواهند (لابد می خواهند هی شاخ غول بشکنند دیگر! ) باز دوباره  این یکی شاخش را هم می شکنند و خوشحال می شوند و هی به خودشان افتخار می کنند و هی می شکنند و باز به خودشان افتخار می کنند و هی و باز و هی و باز و ... 

و من همچنان  پشت پنجره با بچه غول بیچاره بی شاخم که با حواس پرتی زده ام زیر بغلم ایستاده ام  و بقیه آدم ها را نگاه می کنم. اما این که آیا واقعا حسرت می خورم که چرا غول من شاخ ندارد؟ راستش را بخواهم بگویم نه! یعنی واقعا این طور نیست.

Tuesday, July 19, 2011

از راه که می رسد و در خانه را که باز می کند و وارد مهمانی من و داریوش و فرامرز اصلانی که می شود،قبل از سلام با صدایی که یک جوری بلندش کرده که از روی صدای فرامرز اصلانی که دارد برای هزارمین بار می گوید: عشق گذشتن از مرز وجوده ... رد شود و به من برسد، که دراز کشیده ام روی مبل و توی حال و هوای خودم هستم و چون آمدنش را نفهمیده ام نتوانسته ام که دو قدم راه از مبل تا دم در را مثل هر شب بدوم و  آویزانش شوم، می پرسد که چه خبر است که خانه را و کوچه را گذاشته ام روی سرم و می گوید که صدای داریوش که دارد می خواند -صدایش را مثلا مثل داریوش می کند و می خواند : دروغ این صدا رو به گور قصه ها بسپار ... - تا سر پیچ پله های محوطه جلوی خانه هم می آید. می بینم که راست می گوید چون صدا را تا ته زیاد کرده ام و پنجره قدی را هم تا ته باز گذاشته ام و خانه ما هم که کف کوچه است و تعجبی ندارد که صدا به کوچه هم فرار کرده باشد حتی. با این که دلم نمی آید اما صدای آهنگ را چند درجه ای کم می کنم. توی چهل دقیقه گذشته شاید این یازدهمین یا دوازدهمین بار است که این دو نفر دارند همین آهنگ را دوباره و دوباره می خوانند و خسته هم نمی شوند و من هم سیر نمی شوم؛ ولی می دانم که حالا که او آمده اگر یک بار دیگر همین آهنگ تکرار شود یا باز بهم می خندد یا این که دعوایم می کند که باز گیر داده ام به یک آهنگ و ول هم نمی کنم. کار همیشه ام است. توی دلم باهاشان خداحافظی می کنم و تا او دست و رویش را بشوید و دور آخر آهنگ هم تمام شود و برویم سر وقت لوبیاپلوی روی اجاق دوباره می روم توی فکر. 

نمی دانم چه حساب و کتابی است که این آهنگ را که می شنوم یک جور عجیب و غریبی یاد تو می افتم.خودم را توجیه می کنم که آن روزها هم که قرار شد بیایم ببینمت، همان روزها با آن حال و هوای نگفتنی اش، یا حتی همان روزها که آمده بودم و دور و برت بودم و دور و برم بودی هم گیر داده بودم به همین آهنگ و شبانه روزی گوش می دادمش. (یادت می آید؟ گمانم چند باری توی اتاقت صدایش را بلند هم کردم حتی.) نمی دانم چرا اما مخصوصا آن جا که اوج آهنگ است و داریوش می خواند تو که معنای عشقی به من معنا بده ...  "تو"یش این همه شبیه تو می شود با این که اصلا قرار نیست تو برای من معنای عشق باشی، که نیستی هم، که اصلا معنای عشق من کس دیگری است. یا آن جا که می گوید  صدا کن اسممو از عمق شب، از نقب دیوار ... دلم یک جوری می شود انگار که خواسته باشد تو اسمم را  صدا کنی؛ در صورتی که دلیلی ندارد دلم این همه صدا کردن اسمم را از زبان تو بخواهد. یا آن جا که می گوید برای زنده بودن دلیل آخرینم باش ... یک حس مرموزی مثل پیچک می پیچد به در و دیوار جانم که انگار تو هم،اگر دلیل آخرینم نباشی، دست کم یکی از دلایل زنده بودنم هستی و چه خوب است که هستی. یا آن جا که می گوید منم من بذر فریاد، خاک خوب سرزمینم باش ... پوست تنم یک جوری مور مور می شود انگار که قرار باشد  من و تو با هم عاشقی را فریاد کنیم، گیرم که هر کس عاشقی خودش را. خلاصه که نمی دانم چرا، شاید چون می دانم که عاشقی، که عاشقی را خوب بلدی، حرف عاشقی که می شود یادت می افتم. 

عاشق بمانی پسرم، همیشه.

پ.ن. کاش می شد این ها را به خودت هم می گفتم. کاش دنیای آدم بزرگ ها این همه باید و نباید نداشت پسرم! ه



Monday, July 18, 2011

یک دفعه و خیلی بی مقدمه می پرسد که اگر دوباره برگردم به ده سال پیش، آن وقت که رشته انتخاب می کردم، باز همین رشته را انتخاب می کردم. از سوالش جا می خورم. با خودم می گویم حتما آوازه دیوانگی ام به گوش این یکی هم رسیده، حالا می خواهد از زبان خودم بشنود. می گویم معلوم است که نه! هرگز! همین الانش هم این فوق لیسانس لعنتی را بگیرم مهندسی را همین طور نبوسیده می گذارم کنار. می گوید که حالا چه رشته ای می خواهم بخوانم. من هم از آن جا که دوباره شده ام همان دخترک بی اعتماد به نفسی که فکر می کند از همه بی دست و پا تر و خنگ تر و زشت تر است و به خاطر همین توی چشم های مخاطبش نگاه نمی کند و سرش را الکی می اندازد پایین و با دست هایش بازی می کند و بیخودی می خندد، از آن خنده های بیخودی ام می کنم و وسط همان خنده بیخودی مسخره می گویم که نمی گویم چه رشته ای چون ممکن است او بهم بخندد و من نمی خواهم که او بهم بخندد. او هم نه می گذارد و نه بر می دارد و می گوید که حالا "کودک یاری" که  قرار نیست بخوانم که این همه می ترسم که کسی بهم بخندد. توی یک چشم به هم زدن آب سرد فقط روی سر من ریخته نمی شود، بلکه با چشم و ابروهای نفر سومی که در جریان است و حالا در دید من نیست اما حدس می زنم که چشم هایش گرد شده باشد و ابروهایش بالا و پایین رفته باشد -یعنی که نگو و ادامه نده- او هم بلافاصله می فهمد که بند را آب داده است. با همان خنده بیخودی ام می گویم که زده است وسط خال و اتفاقا چیزی که می خواهم بخوانم خیلی هم به "کودک یاری" خنده دار شما نزدیک است و اصلا شاید خود خودش باشد حتی. سعی می کند درستش کند و سعی می کنم خیلی عادی انگار که چیزی نشده یواش یواش موضوع را عوض کنم.  نه که حرفش را به دل گرفته باشم، دلم اما شروع می کند به سوختن. یک کمی برای او که فکر می کنم بدانم الان چه حسی دارد، یک کمی برای خودم، اما بیشتر از آن برای خودم و خودش و خودمان و همه مان که هنوز که هنوز است هویت آدم ها پیش از اسم و رسمشان از روی مدرکشان و رشته شان و دانشگاهشان برایمان  روشن می شود و توی عنوان ها بدجور گیر کرده ایم و امیدی هم به نجاتمان نیست.  نمی گویم که من خودم تا به حال به "کودک یاری" نخندیده ام و ته دلم کسی را که "کودک یاری" خوانده دست کم یک دو طبقه پایین تر از مهندس ها و دکترها ننشانده ام. من هم توی همان جامعه و بین همان مردم بزرگ شده ام.  ولی حالا چند وقت است که چشمم دارد یک چیزهای دیگری هم می بیند و تازه دارم می فهمم که یک جور دیگری هم می شود زندگی کرد. یک جوری که اتفاقا خیلی جور بهتری هم هست.

 گیر افتاده ام میان مهندس ها و البته بیشتر دکتر مهندس ها؛ دکتر مهندس ها یعنی خیلی مهندس ها، یعنی یک جورهایی آخر آخرش. البته دکتر مهندس هایی که بیشترشان - نه همه شان البته - هم مدام در حال غر زدن و شکایت از وضع موجودشان هستند و با این حال هنوز هم اصرار دارند که مهندسی بهترین رشته و مهندس ها آدم ترین ها هستند.  حالا این گیر افتادن نه که بد باشد، نه که آن ها آدم های بدی باشند، نه که دوستشان نداشته باشم، نه که کنارشان بودن برایم لذت بخش نباشد. نه! "گیر افتادن" شاید درست نباشد اصلا، بُر خوردن شاید انتخاب بهتری باشد، اما خوب دلم لک زده برای این که یک دوستی هم داشته باشم که مثلا ادبیات خوانده باشد، یا روانشناسی، یا هر چیز دیگری به جز مهندسی و به انتخاب خودش هم خوانده باشد نه این که چون ریاضی اش خوب نبوده و مخش نمی کشیده و مجبور بوده و خواسته که فقط دانشگاه رفته باشد و چیزکی خوانده باشد.  البته که می خواهم این دوست خیالی ام ایرانی باشد و هم زبان و همین کار را سخت می کند وگرنه اینجایی ها این جورند؛ می شود گفت بیشترشان اگر نه همه شان.

پ.ن. 1. گمانم گور خودم را کندم با این حرف هایم! ه
پ.ن.2. شاید هم من زیادی حساس شده ام به کلمه کذایی "مهندس" . اما به هر حال ...ه

Wednesday, July 13, 2011

سنتور می زنم. این بار که رفتم ایران سنتور را با خودم آوردم این جا که هر از گاهی صدایش بپیچد توی خانه نقلی مان و روح بدهد به زندگی حالا رسما دونفره مان. نه که من استاد سنتور باشم و دست که به مضراب می برم پرنده ها - که این روزها عجیب قشنگ می خوانند و آدم را جادو می کنند با صدایشان - هم مات و مبهوت بمانند و سکوت کنند. نه از این خبر ها نیست. یک سال بیشتر سنتور نزده ام و حالا هم سنتور زدنم مثل کتاب داستان خواندن بچه هایی است که تازه کلاس اول را تمام کرده اند. اما باورم این است که ساز را که برای دل خودت بزنی، هر چند خیلی ساده و ابتدایی، کارش را می کند و روح می دمد توی تمام سوراخ سنبه های زندگی. سنتور را گذاشته ام روی میزی که چند طبقه دارد و گوشه هال کنار پنجره است. طبقه بالایی میز گلدانی است که آن قدر که علی حواسش بش هست هر روز سبزتر می شود و برگ هایش می پیچد به نخی که از گلدان به سقف وصل کرده ایم و بالا می رود، و طبقه زیر گلدان کتاب های شعر و چند رمان و داستان کوتاه است که چند تاییشان را این سفر با خودم آورده ام، و زیر کتاب ها روی طبقه اصلی - که یک مقدار بلند است و برای سنتور زدن باید روی صندلی را چند طبقه بالش و پتو بچینم و بعد بنشینم تا به ساز  مسلط باشم- یک پارچه قلمکار پهن کرده ام و سنتور را گذاشته ام رویش. این بهترین جایی بود که فعلا توانستم برایش پیدا کنم. سنتور می زنم و با هر برخورد مضراب با سیم ها احساس سرخوشی می کنم. هنوز نمد سر مضراب ها را نچسبانده ام با این حال اما صدایش گوش هایم را یک جور خوبی قلقلک می دهد. کتاب های قدیمی را می گذارم رو به رویم و با ذوق و شوق ورق می زنم و می گویم اِه لاله سر! اِه کوهستانی! اِه گرایلی! اِه زرد ملیجه! اِه گلنار! و با دیدن هر کدام انگار هزار تا خاطره برایم زنده می شود و عطر غریب آن روزها می پیچد توی جانم؛ آن روزها که روزهای گسی هم بودند اتفاقا، چون که علی تازه رفته بود یازده هزار کیلومتر آن طرف تر و من مانده بودم همان جا که بودم با آوار تردید روی سرم که بروم یا بمانم. آهنگ های ساده را دوباره تمرین می کنم و یادم که می آید و درست که می نوازمشان ذوق می کنم. این بار می دانم که قرار نیست با سازم مجلس گرم کنم. کاری که مامان و بابا همیشه فکر می کردند که آدم باید با سازش بکند. یعنی دو تا مهمان که می آید آدم باید سازش را بردارد بیاید آن وسط مثلا آهنگ گل گندم را که تازه یاد گرفته بزند و مهمان ها هم برایش دست بزنند و آن وقت این یعنی این که پولی که بابت کلاس و معلم داده شده هدر نرفته است. این بار اما می خواهم فقط برای دل خودم سنتور بزنم. فقط برای دل خودم.

پ.ن. هی تو! من همین الان به خودم قول دادم که تا اطلاع ثانوی سراغی ازت نگیرم، از بس که سرسنگین شده ای این روزها و جواب های سربالا می دهی. هر وقت خواستی خودت بیا و برایم حرف بزن. 

Thursday, July 7, 2011

شاید یک روزی نوشتم همه آن چه را که آن شب کشیدم، مو به مویش را، ریز به ریزش را. شاید نوشتم از همه آن دنیایی که آن شب نه یک باره که هزار باره روی سرم خراب شد. همان شب که نشسته بودیم کنار هم و او عرق می ریخت و من بغض می کردم و از مامان و بابا خجالت می کشیدم  که این همه خوب بودند و مامان هی گوشه ناخنش را می کند و چیزی نمی گفت و بابا هی دندان روی جگرش می گذاشت و حرفی نمی زد و آن ها هم هی مواظب بودند که سرشان کلاه نرود و هی دو دو تا چهار تا می کردند و هی مرا یاد اسکروج می انداختند که سکه های طلایش را می چید روی هم و می شمرد. انگار که من سکه خواسته باشم ازشان. انگار که من نبودم که هی آن وسط می گفتم همان یکی ، فقط. من که حرفم را زده بودم. من که چیزی نخواسته بودم، اشتباه هم نکرده بودم. همان شب که وسط چانه زدن های آن ها داشتم به خودم قول می دادم که فرزندی اگر قرار باشد که داشته باشم از این پوسیدگی فرهنگی  که من مادر دست به گریبانش بودم و هستم بویی نبرد. همان شب که اگر قلبم قهرش گرفته بود و لج کرده بود و ایستاده بود حق داشت، هرچند که من مدام توی دلم داشتم به بیچاره التماس می کردم که ادامه بدهد و یک وقت قهر نکند و قانعش می کردم که درست که این همه از آدم ها نا امید شده ام و این همه عصبانی ام اما دلیل نمی شود که به این زودی ها بخواهم بمیرم. آن قدر که آن شب مرگ نزدیکم بود. همان شب که آمدم نوشتم : "گریه هایم را کرده ام. درد می کنم." بعد آمدند گفتند که این ها را ننویس، که تو مثلا عروسی. انگار که هر کس عروسی اش باشد باید از صبح تا شب بزند و برقصد و بخندد حتی اگر آن شب  را از سر گذرانده باشد.  نه! الان نمی خواهم بنویسم. اگر به قولی که به خودم داده ام عمل نکردم و آن شب ماند توی خاطرم، یک روزی می آیم و آن شب را می نویسم. واو به واوش را.


پ.ن. همه آدم های آن شب را بخشیدم. به جز یکی را که هنوز نتوانسته ام. از بس که مچاله ام کرد. حالا هی تو بگو منظوری نداشت. 

Tuesday, May 10, 2011

مادربزرگ می گوید: هر کار یک رسم و رسوماتی دارد که بزرگترها بهتر از بچه ها می دانند. 

انگار نه انگار که دارد سی سالم می شود. خنده ای که از ذوق دیدن مادربزرگ توی مانیتور چسبیده بود به صورتم همان جا می ماسد. 

مادربزرگ ادامه می دهد:  فلان دخترخاله ات را ببین. آمده اند با عزت و احترام هزار و پانصد تا سکه مهرش کرده اند. این قدر که می خواهندش. آن یکی دخترخاله ات هم با نامزدش روی هزار تا توافق کرده اند.

جهت ابروهایم عوض می شود. قیافه ام در هم می رود. لجم می گیرد که آخر چه چیز من شبیه آن ها بوده که این یکی باشد. یک حسی که دوست دارم اسمش را بگذارم انرجار، انزجار از این طرز فکر پوسیده ی کرم زده که نمی دانم چرا با همه پوسیدگی اش نابود نمی شود، می رود که همه وجودم را  بگیرد توی چنگال هایش. توی دلم می گویم خوش به حالشان که این قدر خوب سر قیمتشان به توافق می رسند. خوش به حالشان که اندازه هزار و پانصد سکه عزیزند.  موقع گفتن "هزار و پانصد" توی دلم هم ه را محکم ادا می کنم و روی ز تشدید می گذارم، درست مثل بابابزرگ وقتی که می خواهد روی این اعداد و ارقامی که برایش خیلی مهم اند تاکید کند و یک جوری که طرف مقابل نفهمد عدد را بکوبد توی سرش.

مامان هم دنبال حرف مادربزرگ را می گیرد. البته یک جور ملایم تری، یک جوری که سی چهل سال اختلاف سنش با مادربزرگ معلوم می شود اما هنوز یک تکه فکر نخ نما شده از تویش به آدم دهن کجی می کند. می گوید که: بله! شما به این کارهایش کار نداشته باشید. فقط یک چیزی با هم توافق کنید، و به ما بگویید. ما یک چیزی می دانیم که می گوییم.

 انگار کسی معده ام را می گیرد توی مشتش و فشار می دهد. نزدیک است که حالم به هم بخورد. مامان بزرگ و مامان شروع می کنند به دلیل آوردن برای حرفشان و از خاله ای که شوهرش مرده است و مهریه به دادش رسیده است برایم مثال می آورند. انگار که عهد بوق باشد و من زنی باشم که چشمم به دست "شوهر" است. و من چه قدر از کلمه "شوهر" بدم می آید. و من چه قدر دلم می خواست که من و او هیچ وقت مجبور نمی شدیم ازدواج کنیم که بشویم "زن و شوهر". که نمی شویم هم. قول داده ایم به هم که دوست بمانیم و همراه. و همین است فرق جایی که من ایستاده ام و به "ما" نگاه می کنم و جایی که آن ها ایستاده اند و فقط خیال می کنند که دارند "ما" را می بینند.


مامان و مادربزرگ حرف های دیگری هم می زنند. من اما گوشم به حرف هایشان نیست. اشک جوشیده توی چشم هایم و مثل همه وقت هایی که باید نظرم را درباره موضوع مهمی به کسی که به هیچ وجه از زاویه دید من به آن موضوع  نگاه نمی کند بگویم زبانم بند آمده است.  دلم می خواهد هر چه زودتر این مکالمه مسخره یک طرفه تمام شود. تمام مدت توی دلم می گویم بگذار هر چه می خواهند بگویند. ما که کار خودمان را خواهیم کرد. مگر تا همین الان کار خودمان را نکرده ایم؟ مگر یک  سال و نیم با هم زندگی نکردیم؟ فکر می کردند نمی شود اما دیدند که شد. این را هم فکر می کنند نمی شود اما ما باید ثابت کنیم که خوب هم می شود. گیرم که یک مقدار جنگیدن بخواهد...

***
ی می گوید: یک نقطه هایی هست توی زندگی آدم که آدم را تعریف می کند. حرفش یک جور خوبی بیدارم می کند و یادم می آورد که چه می خواستم از این جای زندگی ام.  به او می گویم که برای این که آن جای دفترشان ،که ظاهرا باید سکه ها را سوار کنند روی سر هم، خالی نماند و خیال کنند که سنت هایشان حفظ شده بگو بنویسند: "روزی یک شاخه گل و روزی یک ساعت که وسط همه شلوغی های زندگی بنشینیم رو به روی هم و دست هم را بگیریم و گل بگوییم و گل بشنویم." می گویم اگر قرار است "من" تعریف شوم دوست دارم این جور تعریف شوم.

پ. ن. از همین چیزها فرار کردم آمدم این جا و از فراری که کردم به شدت خوشحالم! ه

Monday, May 2, 2011

خیلی الکی قهر کردیم. یعنی مثلا این طور بود که کاری به کار هم نداریم. او نشسته بود توی هال و برگه هایش را تصحیح می کرد و تلویزیون هم روشن بود و گمانم داشت هاکی نشان می داد. من هم نشسته بودم توی اتاق روی تخت و صدیق تعریف و مختاباد و مرضیه گوش می کردم و انگار که صدایم  خیلی خوب باشد باهاشان بلند بلند می خواندم. یکی دو ساعتی که گذشت حوصله ام سر رفت. گوسفند عروسکی مهربان را که برای خواهرک خریده بودم برداشتم و کمی باهاش ادا در آوردم و به جایش حرف زدم و به نگاه خنده دارش خندیدم. بعد همین طور که توی چشمهایش که زل زده بود بهم نگاه می کردم چیزی توی سرم جرقه زد. او را صدا زدم که بیاید و چیزی را روی لپتاپم درست کند. آمد. همین جور که اخمهایش توی هم بود و سرش توی لپتاپ گوسفند را با کله کج بردم جلوی صورتش و یکی دو بار سرش را به دو طرف کج کردم و بعد سرش را از روی شکم گنده پشمالوی سفیدش خم کردم روی پاهای مخمل کبریتی اش و به جایش نخودی خندیدم. بعد هم همین طور با کله کج نگه داشتم جلوی صورت او، یک طوری که با آن چشمهای خنده دار مهربانش زل بزند توی چشمهایش. چند ثانیه بیشتر لازم نبود که خنده اش بگیرد و وسط آن همه قهر و اخم بلند بلند بخندد. اصلا قیافه این گوسفند یک طوری است که نمی شود بهش نخندید. یک جوری نگاهت می کند که چاره ای نداری جز این که بخندی. حرف می زند با آدم اصلا. من هم از خنده او خنده ام گرفته بود ولی سعی می کردم تا جایی که ممکن است بی صدا بخندم که نمایش عروسکی خراب نشود. او هم وسط این قهقه خنده ها سعی می کرد خودش را جمع و جور کند، یعنی که درست است که خندیده، آن هم این همه بلند بلند، اما این دلیل نمی شود که هنوز قهر نباشد. بعد یک دفعه شروع کرد به حرف زدن با گوسفند که هنوز داشت نگاهش می کرد. مثلا بهش می گفت که ازش بپرس چرا تو را فرستاده پیش من. گوسفند هم همین طور که گردنش را کج می کرد که مظلوم جلوه کند جواب می داد که کسی مرا نفرستاده که! من خودم آمدم. بعد او هم می گفت که گولت زده و نفهمیده ای. گوسفند هم هی سرش را کج می کرد و می گفت که نخیر این طور نیست. بعد زل می زد توی چشمش و یک دفعه سرش را می آورد پایین و ریز ریز می خندید. بعد او هم بیشترخنده اش می گرفت و من هم بیشتر خنده ام می گرفت. آخر سر هم گوسفند بهش گفت که آمده بوده که او را بخنداند و حالا که خندیده دیگر کاری ندارد و می رود. بعد این طور شد که گوسفند واسطه شد و ما سه-چهار ساعت نشده آشتی کردیم. اسم گوسفند عروسکی مهربانمان را هم گذاشتیم "آشتی". گمان نکنم دیگر بدهمش به خواهرک. این جا بیشتر لازم می شود!


پ.ن. شب می گوید: حالا این که می گویی باهات خرف می زند را که جدی نمی گویی که؟ نه؟ شوخی می کنی دیگر. یک جوری که حس می کنم ترسیده دیوانه ای چیزی شده باشم که با عروسک ها حرف می زنم و از این چیزها. بعد فردا توی فروشگاه خرس و خرگوش و گوسفند و خوک و بقیه عروسک ها را بر می دارد و بالا پایین می کند و آخر می گذارد سر جایش و می گوید: نه! این خوب نیست. نگاه نمی کند به آدم! حرف نمی زند با آدم! به درد نمی خورد

Thursday, April 28, 2011

 بعد از مدت ها رفتم که کار کنم. گفتم حالا که نگرانی هایمان تمام شد و -اگر سنگ نبارد از آسمان به جای این باران لعنتی- شانزده-هفده روز دیگر می رویم و نفسی می کشیم، بروم کمی هم به کارهایم برسم که هوا بفهمی نفهمی پس است. ولی باز یک ساعت بیشتر توی دخمه دوام نیاوردم. همه می گویند "لب" یا "آفیس" یا یک چیز خارجی دیگر. من ولی می گویم دخمه. خوش به حال همه. من ولی توی دخمه که هستم نفسم می گیرد. زبانم بند می آید. حوصله هیچ کس را ندارم. یک سلام زورکی می کنم و می نشینم سر جایم. بغض می کنم. گریه می کنم؛ ریز ریز؛ رو به مانیتور. مژه هایم شوره می زند و به هم می چسبد. "هم دخمه ای" هایم لابد تا حالا هزار دفعه توی دلشان گفته اند:"دختره دیوانه است." یا "دختره بیچاره افسرده است." یا  نمی دانم یک چیزی توی این مایه ها. از همین ها که می گوییم درباره هر کسی که از جلویمان رد می شود و ... رد می شویم. آخر سر هم دوام نمی آورم. مثل امروز. یک ساعت نشده زدم بیرون. توی باران. خیس. این جا همیشه یا خیس است یا خاکستری. از اول امسال تصمیم گرفتم روزهای آفتابی را سرشماری کنم. روی تقویم دیواری اتاق خواب روی روزهایی که هوا آفتابی است، یعنی هوا واقعا آفتابی است، یعنی هوا از اول تا آخرش آفتابی است، یک خورشید می کشم. از همان ها که یک دایره است و از دورش شعاع های نور بیرون زده، یکی در میان یکی کوتاه و یکی بلند. دو تا چشم و یک لبخند پهن هم دارند خورشید هایم. حالا از اول بهار تا همین امروز که چهل روز از بهار گذشته چند تا از این خورشید ها کشیده باشم خوب است؟ سی تا؟ بیست تا؟ ده تا؟ کمتر؟ هوم! خیلی کمتر. امروز هم همه جا خیس بود. من هم خیس بودم. خیس خیس.  یادم می آید کوچکتر که بودم و توی فیلم الیور تویست لندن را دیده بودم همیشه می گفتم من هیچ وقت دلم نمی خواهد توی لندن زندگی کنم. یعنی چه که هوایش همیشه خدا خاکستریست. آن وقت هیچ نمی دانستم قرار است بیایم توی بهترین جای روی زمین، به قول خودشان البته، که اتفاقا هوایش از هوای لندن خاکستری تر نباشد روشن تر نیست. این را وقتی یادم آمد که داشتم می دویدم تا توی یک فروشگاه چند دقیقه ای پناه بگیرم.  چتر هم گاهی این جا تسلیم می شود و کار به پناه گرفتن می کشد. هرچند که پناه اگر قرار بود بگیرم باید تا همین الان هم که فردا شده همان جا توی فروشگاه می ماندم. و لابد به جای یک گوسفند عروسکی که برای خواهرک خریدم یک گله گوسفند می خریدم. تا دیدمش مهرش به دلم نشست. شبیه ببعی کلاه قرمزی بود و این یعنی خواهرک حتما دوستش داشت. گوسفند مهربانی است. این را شب که نشسته بودم کنار علی و او داشت می گفت که بهتر است چه بلایی سر کدهای مزخرفم بیاورم که شاید یک جوابی از تویشان در بیاید و من دوباره یواشکی بغض کرده بودم فهمیدم. گوسفند نشسته بود روی میز جلوی من و با چشمهای بی نهایت مهربانش زل زده بود بهم و می گفت که غصه نخورم و درست می شود و از این حرف ها که خیلی از آدم ها سعی می کنند به آدم بزنند ولی نمی دانم چرا آدم به دلش نمی نشیند. پناهم را که گرفتم (!) و گوسفند مهربانم را هم، دوباره راه افتادم به سمت خانه. پیاده. زیر باران. خیس. توی راه یک سره فکر می کردم که کاش می شد همیشه خودم را به خواب بزنم. بیداری را دوست ندارم. اما دیگر خوابم هم نمی برد. بیداری درد دارد. وقت هایی که خوابم می برد یا خودم را به خواب می زنم همه چیز خوب است. گل هست و بلبل هست و هر دو سر جایشان هستند و همین ها کافی است. توی خواب حتی می شود به خاطر یک گوسفند عروسکی مهربان ذوق کرد حتی اگر هوا به اندازه هوای لندن خاکستری باشد. بیدار که هستم اما هر لحظه یادم هست که خیلی چیزها سر جای خودش نیست. و از همه مهمتر این که من سر جای خودم نیستم. یعنی اگر قرار باشد من واقعا من باشم و کس دیگری نباشم خیلی چیزها باید خیلی جاهای دیگر باشند، از همه مهمتر خودم. بیدار که هستم باید به هزار و یک سوال بی جواب جواب بدهم و از همه شان مهمتر این که "پس گل نوش کجاست؟" و جوابی ندارم جز این که گل نوش زیر باران گم شده است و این درد دارد. اصلا بیداری خیلی درد دارد.

پ.ن.1 صبح که از خواب بیدار می شوم اولین خبری که می شنوم خبر دردناکی است. خیلی دردناک. 
گفتم که بیداری درد دارد. می خواهم بخوابم.


پ.ن. 2. دوست بی نهایت عزیزی امروز می گوید:" با توجه به این که عمر آدمیزاد دست خودش نیست می خواهم تا زنده هستیم بهت بگویم که ... " و موضوع مهمی را با من در میان می گذارد و نمی دانم می داند یا نه که من اگر یک دلیل برای زندگی کردن داشته باشم آن هم همین موضوعات مهمی است که همه اش یادمان می رود به هم بگوییم. خواستم دوباره بهش بگویم: "من هم همین طور. خیلی بیشتر شاید حتی. تو چه می دانی"ه

Thursday, April 14, 2011

آدم ها، بیهوده، تنهایی شان را از همدیگر پنهان می کنند.

 آدم ها، توی خیابان، تنهایی شان را قایم می کنند ته یکی از کیسه های رنگ به رنگ خریدشان، که  پرشان کرده اند لبالب از هر چه گمانشان حالشان را خوب می کند
آدم ها، توی اتوبوس، تنهایی شان را با آن دو گلوله نرم سیم دار، که صدای آهنگش تن بغلدستی شان را هم می لرزاند چه برسد به خودشان، فرو می کنند توی گوششان، که نه معلوم باشد و نه صدایش شنیده شود.
 آدم ها، توی خانه، تنهایی شان را می ریزند پای گلدان های بنفشه افریقایی و کاکتوس و دیفن باخیاشان، و رویش خاک می ریزند. شاید که گلدان هایشان زیباتر شوند و آدم های تنهاتر از خودشان ، انگار که گلدان نشان خوشبختی باشد، توی دلشان بگویند" چه گلدان های زیبایی! چه آدم های خوشبختی!"
آدم ها، توی مدرسه، تنهایی شان را می گذارند لای کتاب تاریخشان و بعد از امتحان پاره پاره اش   می کنند و آتشش می زنند، خیالشان که همراه همه پادشاهان بی کفایت نابودش کرده اند
آدم ها، صبح ها، تنهایی شان را با شکر حل می کنند توی فنجان چای شان و خوب هم می زنند و  چای شیرین شان را سر می کشند و فکر می کنند که حلش کرده اند، تمامش کرده اند.
 آدم ها، شب ها، تنهایی شان را - مثل دندان افتاده- می گذارند زیر بالششان و به خواب می روند. به این امید که فردا کسی به جایش برایشان چیز بهتری هدیه آورده باشد.
آدم ها بعضی وقت ها تنهایی شان را سر راه می گذارند حتی، اما همیشه از دور هم که شده هوایش را دارند، چه بخواهند و چه نخواهند.

آدم ها، بی فایده، تنهایی شان را از خودشان هم پنهان می کنند.

پ.ن. آدم ها نمی دانند که اگر تنهایی شان را بکارند پشت پنجره، بهار که بیاید گل می دهد


Wednesday, April 13, 2011

منتظرم. منتظرم که کسی بیاید تا با هم برویم توی پیاده روهای یک شعر نوی عاشقانه بهاری قدم بزنیم. دست هم را بگیریم و از این سر شعر تا آن سرش را، که خیلی دور است، نه که پیاده برویم، که پرواز کنیم. دست ها که به هم گره بخورند بال می شوند و آدم را از آسمان شعر هم بالاتر می برند حتی. بعد همین طور که خیابان اصلی شعر را گرفته ایم و جلو می رویم سر هر کوچه بایستیم و دزدکی جشن عروسی درخت ها را تماشا کنیم. آخر درخت ها، آن هم درخت های توی شعر، هم رسم و رسوماتی دارند برای عروسی شان. کم از آدم ها نیستند که. بایستیم سر هر کوچه و ببینیم که چه طور دخترکان سپیدپوش صف کشیده اند دو طرف کوچه. و دست هایشان را داده اند به هم، انگار که زیر دستهای به هم گره کرده شان فرش قرمز پهن کرده باشند برای معشوق. و چشم هایشان را گذاشته اند روی هم. و پلک هایشان می لرزد از بس که عشق پشتشان بال بال می زند. و بشنویم صدای آواز زیر لب دسته جمعی شان را، انگار که ورد بخواند هر کدامشان که معشوق که آمد جز او را نبیند. و حس کنیم انتظارشان را که توی هوا پیچیده است و بوی بادام و سیب و نارنج می دهد. بعد ببینیم معشوق سبزپوش را که نفس نفس زنان از راه می رسد و راه می افتد روی فرش قرمز زیر دستان به هم گره کرده دخترکان. و نگاهش تاب می خورد به چپ و راست و می افتد روی چهره به  گل نشسته تک تکشان، که حالا نه تنها زمزمه نمی کنند که دیگر نفس هم نمی کشند حتی. بعد ببینیم معشوق را که یک باره می ایستد رو به روی یکی شان و دستش می رود روی قلبش که در و دیوارش آتش گرفته است از داغی نگاه اسیر پشت پلک دخترکی که به چشم به هم زدنی می سوزاند و خاکستر می کند همه هستی اش را. و ببینیم که دوباره جان می گیرد وقتی که دست دخترک را، عروسش را، از دست دخترک رو به رویش جدا می کند و می گیرد توی دستش. و ببینیم که دوباره زاده می شود آن وقت که با لب هایش آزاد می کند نگاه اسیر پشت پلک ها را. و ببینیم دخترکان سپیدپوش را که گرداگرد عاشق و معشوق حلقه می زنند و روی سرشان پر شکوفه می ریزند. و ببینیم عاشق  و معشوق را که دست در کمر هم می اندازند و تا آخر بهار می رقصند و می رقصند و می رقصند. و ما هم، من و همانی که منتظرش هستم که بیاید تا با هم برویم توی یک شعر نوی عاشقانه قدم بزنیم، از آن جا تا آخر شعرمان برقصیم و برقصیم و برقصیم.  




بیا دیگر.


پ.ن.1. نمی دانم چرا کسی که منتظرش هستم این قدر شبیه "تو"ست.
پ.ن.2. هر چه قدر مراسم عروسی درخت ها را دوست دارم از مراسم عروسی آدم ها بدم می آید. باید درخت می شدم!

Monday, April 11, 2011

باید نوشت. باید قبل از رفتن خیلی چیزها را نوشت. خیلی چیزها را که نمی شود گفت، قبل از رفتن باید نوشت حتما. رفتن هم که دست خود آدم نیست. یعنی من خیلی سعی کردم ثابت کنم که آدم می تواند خودش یک کاری بکند که رفتنش عقب بیفتد یا جلو بیفتد حتی، اما نشد. نتوانستم. کم آوردم. آن قدر رفتن های عجیب دیدم که ایمان آوردم رفتن دست خود آدم نیست. گمانم از همان لحظه که آدم ایمان می آورد به رفتن باید شروع کند به نوشتن. چشمت را که به هم بزنی می بینی دیر شده است. خیلی دیر. نگفتنی ها را باید نوشت. خیلی زود. آن وقت بعد که وقت رفتن شد  آدم خیالش راحت است که نگفتنی هایش می ماند برای همیشه و خود آدم لا به لای سطرهای نوشته اش نفس می کشد تا ابد. زنده می شود هر بار که چشم آدمی می افتد به حرف های نگفته اما نوشته اش. آن وقت است که آدم وسط همان حرف ها و کلمه ها و نقطه ها و علامت های سوال و تعجب لم می دهد روی صندلی راحتی اش، از همان ها که به هر حرکتی تاب می خورد به جلو و عقب، سرش را تکیه می دهد به پشتی صندلی، دست هایش را می گذارد روی دسته های صندلی و با حرکت پاهایش صندلی را تاب می دهد به جلو و عقب و همین طور که حرکت را، زنده بودن را، زندگی را می کشد توی ریه هایش نگاهش را می دوزد به آن آدمی که خیلی اتفاقی دستش رسیده به آن نوشته ها و دارد لیوان چایش را سر می کشد و صندلی چرخدارش را آهسته می چرخاند و موزیک گوش می دهد و فکرش هزار جا دور می زند و می خواهد که خستگی در کند و می خواهد که چیزکی خوانده باشد، لابد. بعد طوری نگاهش می کند که انگار می خواهد بگوید "آهای! حواست هست که. لحظه لحظه این کلمه ها و جمله ها را که داری می خوانی یک آدم با گوشت و خونش زندگی کرده. این دردها را، این ناله ها را، این اشک ها را یک آدم با همه وجودش به دوش کشیده یک عمر. این خنده ها را، این عشق ها را، این شادمانی ها را یک آدم نفس کشیده یک عمر. این آرزوها را، این رویاها را یک آدم  ... یک آدم ... با همه وجودش یک روز کاشته توی خاک، بعد مراقبت کرده، پرورانده، آبیاری کرده، هر روز مثل پروانه دورشان چرخیده و برایشان آواز خوانده، خواسته که برویند، خواسته که برویاندشان ... یک عمر. نکند پوزخند بزنی به دردهایش، به خنده هایش، به آرزوهایش. نکند سرسری بگذری از  ناله هایش، از عشق هایش، از رویاهایش." بعد همان طور که دارد با نگاهش این ها را به آدم آن طرف کاغذ می گوید نگاهش خیس می شود و لرزش خفیفی هم می افتد توی جانش، از سرمای بی رحم این طرف کاغذ لابد. بعد دستهایش را دراز می کند و می خواهد که دست های آن آدم آن طرف کاغذ را بگیرد توی دستهایش بلکه گرم شود. بعد یک دفعه آن آدم انگار که سنگینی نگاه او را، خیسی نگاه او را حس کرده باشد تکانی می خورد و حواسش جمع نوشته ها می شود. آن وقت است که او را می بیند که نشسته وسط آن همه حروف سیاه، روی صندلی اش، تاب می خورد و خیس نگاهش می کند و دستش را گرفته به طرفش، که یعنی "دستم را  بگیر". لیوان چایش را می گذارد روی میز و نوک انگشت های داغش را آرام آرام می کشد روی کاغذ و کاغذ را نوازش می کند و کلمه ها را نوازش می کند و می رسد به دست های او و محکم می گیردشان و می فشاردشان و گرمشان می کند و گرمش می کند. آن وقت او جان می گیرد، دوباره و صدباره و هزارباره. و این یعنی جاودانه می شود. و این یعنی می ماند.


برای ماندن باید نوشت.




پ.ن. نه که به خاطر جاودانه شدن باشد که بخواهم بنویسم. یعنی شاید یک دلیلش هم آن باشد. اما دلیل اصلی اش چیز دیگری است. می خواهم بگویم یک جورهایی مجبورم به نوشتن اگر بخواهم چند صباحی بیشتر توی این دنیا نفس بکشم. می خواهم بگویم اگر ننویسم، یعنی اگر بعضی حرف ها را که مثل کنه چسبیده اند بیخ گلویم و فشارش می دهند و فشارش می دهند را نریزم روی کاغذ شک ندارم که خفه ام می کنند یک روز، که خیلی زودتر از روزی است که باید باشد.

Thursday, April 7, 2011

زندگی یعنی روز آفتابی بعد از خریدن بلیت پرواز به سوی خانه، مخصوصا اگر اول صبح همسایه های عزیزی که قرار بود خانه شان را عوض کنند و بروند یک جای دورتر خبر بدهند که نه تنها دورتر نمی شوند بلکه خانه ای که گرفته اند از خانه قبلی شان هم به ما چند قدم نزدیکتر است و این یعنی حالا همسایه تر هم می شویم حتی. امروز را فقط باید زندگی کرد. زندگی کرد و خندید و آفتاب را روی پوست مزمزه کرد و شعر "خوشحال و شاد و خندانم" را زیر لب زمزمه کرد. امروز روز زندانی شدن توی آن دخمه، که هیچ وقت به عنوان جای کارم قبولش نکردم و همین است که روی میزش یک خروار خاک نشسته و بی نظمی و بی سلیقگی از سر و کولش بالا می رود، نیست. همین است که بعد از یک ساعت می زنم بیرون. می گویم امروز را باید آن طور زندگی کنم که دلم می خواهد. حالا نه این که روزهای دیگر خیلی به خودم فشار می آورم، اما امروز برایش بهانه دارم. می روم توی تنها جای مورد علاقه ام در این دانشگاه رو به آفتاب می نشینم و کتابی را که قرار است من را به رویایم نزدیک تر کند جلویم باز می کنم. می خوانم و قهوه با شیرینی سیب می خورم و ذوق می کنم. سر جایم بند نمی شوم. نیم ساعت نشده بلند می شوم. آفتاب پشت شیشه آن قدرها نمی چسبد. سوار اتوبوس می شوم. یک کالسکه بچه توی اتوبوس است و این یعنی اگر می خواهم یک دوست جدید کوچولو داشته باشم باید همان جلوی اتوبوس بنشینم یا بایستم. یک پسربچه تپل حدودا دو ساله از نژادی آسیایی (اما نه چینی) با ژاکت آبی توی کالسکه نشسته است. روی صندلی رو به روی کالسکه می نشینم و کتابم را باز می کنم. اما حواسم پی پسرک است. زیر چشمی نگاهش می کنم. چند باری نگاهش به من می افتد و من بهش لبخند می زنم. اول متوجه نمی شود و بعد با نگاه کنجکاو نگاهم می کند. توی نگاهش می خوانم که انگار مطمئن نیست که خنده هایم را برای او می فرستم. عینک آفتابی ام را می زنم بالای سرم و مستقیم توی چشم هایش نگاه می کنم و با چشم هایم بهش می خندم. یک دفعه صورتش مثل گل از هم باز می شود. خنده اش قلبم را از شدت خوشحالی می لرزاند. یک جور لرزش دوست داشتنی. این یعنی دیگر با هم دوست شده ایم. به همین سادگی. حالا وقتش است که با هم بازی کنیم. کتابم را بالا می آورم . می گیرم جلوی صورتم. روی جلد بنفش کتاب عکس چهار تا بچه هم سن و سال خودش است که دست انداخته اند گردن هم و لابد دارند بازی می کنند که این جور می خندند. می دانم که توجه ش به کتاب جلب شده است. بعد یک دفعه صورتم را از پشت کتاب بیرون می آورم و به پهنای صورتم بهش می خندم. می خندد. بازی را یاد می گیرد. چند باری که بازی می کنیم نوبت او می شود که صورت دوست داشتنی اش را توی ژاکت آبی اش پنهان  کند، که یعنی مثلا قایم شده است. بعد یک دفعه سرش را بلند می کند و می خندد. ذوق کرده است. من بیشتر از او. کمی بازی می کنیم. پسرک چیزی به مادرش می گوید. به زبان خودشان گمانم. مادرش هم چند تا توپ آبی کوچک را از توی کیف پشت کالسکه در می آورد و بهش می دهد. نگاهم می کند، انگار یعنی بیا بازی. بهش می خندم. بعد اتوبوس شلوغ می شود. خانم پیری که سر و کله اش را با پارچه سیاه پوشانده و یک دفعه من را یاد ایران می اندازد با چرخ خریدش سوار می شود. بلند می شوم تا بنشیند و پشت کالسکه پسرک می ایستم. حواسم هست که حواسش بهم هست. ذوق می کنم. حواسمان که به هم هست و به هم که می خندیم یعنی که دوستیم. هنوز خیلی زود است اما باید پیاده شوم. می روم جلوی کالسکه پسرک و زنگ ایستگاه را می زنم. پسرک سرش با توپ های آبی کوچکش که توی جعبه جلوی کالسکه اش گذاشته گرم است. خداخدا می کنم قبل از پیاده شدنم سرش را بلند کند. باید حتما ازش خداحافظی کنم. دوست ها همین جور بی خبر نمی گذارند بروند. اتوبوس که توی ایستگاه می ایستد بر می گردم به سمتش. سرش را بلند کرده و نگاه پرسشگرش را بهم دوخته. برایش دست تکان می دهم. بهم می خندد. می روم روی پله ها. دوباره برمیگردم و برایش دست تکان می دهم. بهم میخندد. پیاده هم که می شوم از پشت شیشه برایش دست تکان می دهم. هنوز دارد با نگاهش دنبالم می کند و بهم می خندد. اتوبوس راه می افتد و می رود. ولی ما با هم دوست می مانیم. تا خانه نیم ساعتی توی آفتاب پیاده روی می کنم و لبخند می زنم و همه اش فکر می کنم که یعنی می شود که پسرک یک بار، فقط یک بار دیگر توی زندگی اش بعد از خداحافظی مان، یا همان لحظه یا بعدترها که بزرگ شد، یاد آن دختر خندان کتاب بنفش به دست صندلی رو به رو توی اتوبوس 135 بیفتد و یکی از همان خنده ها بیاید صاف بنشیند روی صورت قشنگش . که اگر این طور بشود یعنی دوستی چند دقیقه ایمان جاودانه شده. که اگر این طور بشود یعنی بهترین حالتی که گل نوش می توانسته یک روز آفتابی بهاری اش را زندگی کند.


پ.ن. حالا که فکر می کنم می بینم حیف شد. نباید آن جا پیاده می شدم. باید با اتوبوس می رفتم تا ایستگاه آن ها. شاید کلی وقت دیگر با هم بودیم. می شد یک عالمه بازی دیگر بکنیم. بعد هم باهاشان پیاده می شدم و شاید می شد اسمش را ازش بپرسم. یعد هم بروم آن طرف خیابان و اتوبوس برعکس را سوار شوم و بیایم خانه. دیر که نمی شد. کاری که نداشتم. می خواستم زندگی کنم.