Tuesday, October 18, 2011

Twinkle! Twinkle! Little Star ...

ساعت سه و بیست دقیقه با صدای خودم از خواب بیدار شدم. داشتم می خواندم "توینکل توینکل لیتل استار". قشنگ می خواندم. با یک خنده شکلاتی. مثل کیکی که ه مهربان آن روز برایم پخته بود. خودم را که نیمه شبی این همه قشنگ آواز می خواند دوست داشتم زیاد. اصلن همان روز عصر که توی آینه های سرتاسری باشگاه دو ساعت و نیم خودم را، خود خسته بی رنگ و رویم را، دیده بودم که روی استپ بالا و پایین می پرید یا یوگا می کرد هم فهمیده بودم که دوستش دارم. فقط یادم رفته بود. همیشه یادم می رود. خودم را.  مثلن روز قبلش توی دخمه که ع داشت کد کالمن فیلتر را به جای من می نوشت و من پشت سرش قوز کرده بودم و بینی ام را بالا می کشیدم و اشک هایم را درسته قورت می دادم و فکر می کردم که خوب این مدرک کوفتی را هم که باید بدهند به او نه من، و این که خوب چه کاری است اصلن هم هیچ خودم را یادم نبود. خواستم همان نیمه شبی محکم بغلش کنم. خودم را. دست راستم را گذاشتم روی شانه چپ و دست چپم را روی شانه راست. بعد فشارش دادم. خودم را. خندیدم. یادم افتاد به لیویا که هر از گاهی می آید دست های کوچکش را حلقه می کند دور آدم و آدم را فشار می دهد و می گوید: هاگیـــــــــز. بعد آدم این که دارد روی دوشش بال سبز می شود را با چشم خودش می بیند. بعد دلم خواست همان نیمه شبی سیلارد و بن و جین و کلر را بنشانم و برایشان آواز بخوانم. دال بزرگ می گوید این آوازها کسل کننده است. یعنی این را من می گویم. وگر نه او می گوید که میوزیک بورینگ است. برای او آواز نمی خوانم. به جایش هر روز توی سربالایی قبل از مدرسه اش ماشین های سیاه یا قرمز یا سفیدی که از خیابان دلتا رد می شوند را همراهش می شمارم. دال بزرگ ماشین دوست دارد اما آواز دوست ندارد. من بچه ها را دوست دارم اما از مهندسی متنفرم. هر کس یک چیزی دوست دارد و از یک چیزی بدش می آید. زور که نیست. کاسپر دوست دارد از اول تا آخر ساعت بازی را روی تاب بنشیند و سی ثانیه یک بار من را صدا بزند که هلش بدهم. واژما می گفت نباید مجبورش کنیم. گیرم بچه های دیگر توی صف منتظر باشند. خودش باید بخواهد که پیاده شود. ماجرای من برعکس است. من می خواهم از کابوسم پیاده شوم از بس که تویش سرگیجه گرفته ام و حالت تهوع دارم، ولی نمی گذارند. انگار زور است. من ولی یک روزی پیاده می شوم. اگر هم نگذارند خودم را از تویش پرت می کنم بیرون. اصلن همین که نیمه شب برای خودم  "توینکل توینکل لیتل استار" می خوانم و می خندم یعنی یک جورهایی راهش را پیدا کرده ام. شاید پریده باشم بیرون اصلن. کسی چه می داند.





Thursday, October 13, 2011

دیروز یک پرنده مرده بود. یک پرنده مرده بود و صاف افتاده بود روی نیمکت پشت شیشه کلاس. آنتونیو دستم را می کشید که برویم بیرون و ببینیم چه پرنده ایست. می گفت خوابیده برای مدت خیلی خیلی طولانی. کسی بهش گفته بود لابد. می گفت حتمن خیلی سردش بوده. خواستم بگویم حتمن خیلی خیلی خسته بوده و سرگیجه داشته از چرخ زدن بی هدف دور خودش توی آسمان اشتباهی و خواسته که بخوابد برای مدت خیلی خیلی طولانی. مثل من. نگفتم. رفتیم بیرون. پرنده از گنجشک و سینه سرخ کمی بزرگتر بود. به پشت روی نیمکت افتاده بود و سرش از نیمکت آویزان مانده بود. روی شکمش خط های زرد قشنگی داشت که تا زیر گلویش ادامه داشت. لای چشمهایش باز بود. آنتوتیو پرسید می دانم اسمش چیست. خواستم بگویم اسمش باید یک چیزی شبیه اسم من باشد. نگفتم. گفتم نمی دانم. من هیچ چیز نمی دانم. حتا نمی دانستم آنتونیوی چهار ساله می داند مردن یعنی چه یا نه. نمی دانست لابد. فکر می کرد خوابیده برای مدت خیلی خیلی طولانی. خواستم بگویم خیلی خیلی طولانی بعضی وقت ها آن قدر کش می آید گه آن سرش می رسد به هیچ وقت. نگفتم. گفتم یک روزی بالاخره بیدار می شود. رفتیم تو. ظهر دیدم دارد از یکی دیگر می پرسد که یعنی پرنده دیگر نمی بیند. آخر لای چشمهایش باز بود. یکی دیگر ولی داشت بهش می گفت که پرنده مرده است و مرده ها نمی بینند. نمی دانم آنتونیوی چهار ساله آن وقت فهمید که مردن یعنی چه یا نه. امروز دوباره دستم را کشید و پرسید که پرنده دیروزی را یادم می آید که برای مدت خیلی خیلی طولانی خوابیده بود. نگفت مرده بود. گفتم که یادم می آید. گفت دیگر آن جا نیست. پرسید می دانم کجا رفته. خواستم بگویم حتمن کسی برده گذاشته اش زیر خاک و بعد افسوس خورده که چرا نگذاشته بوده توی آسمان خودش پرواز کند. نگفتم. گفتم لابد کسی برش داشته برده گذاشته توی تختخوابش که راحت بخوابد. ظهر همه شان را جمع کردند یک جا و ازشان پرسیدند که پرنده دیروزی را یادشان هست. همه گفتند بـــــــله یادشان است. همه گفتند همان که مرده بود. آنتونیو ولی گفت که پرنده برای مدت خیلی خیلی طولانی خوابیده. بعد ازشان پرسیدند می دانند که پرنده چرا مرده بود. جسیکا گفت که از آن بالا افتاده و سرش خورده به جایی و مرده. سیلارد گفت که خوب مرده بوده دیگر. هرکس چیزی گفت. آنتونیو ولی می گفت که خیلی خیلی سردش بوده و برای مدت خیلی خیلی طولانی خوابیده. اصرار می کرد. مطمئن بود. 

نمی دانم آنتونیو آخرش فهمید که مردن یعنی چه یا نه. من نمی توانستم برایش مردن را بگویم. کار من نبود. هر چند که خودم با مردن غریبه نیستم و یک جورهایی با هم زندگی می کنیم اصلن. حالا دیگر آن قدر می شناسمش که بدانم مردن با خواب خیلی خیلی طولانی فرق دارد. به خاطر همین هم دیشب که حس می کردم به اندازه همه پرنده هایی که یک روزی می فهمند که همه همه عمرشان را توی آسمان اشتباهی پرواز کرده اند خسته ام به ع گفتم که دلم می خواهد دو-سه سال بخوابم. نگفتم می خواهم بمیرم. هر چند که چند ساعت قبلش به مردن هم فکر کرده بودم و برخلاف همیشه خیلی هم به نظرم ترسناک نیامده بود. همان وقت که با گچ روی تخته سیاه کلاس بزرگ ها نوشتم "زنی که آوازش از سرانگشتانش جوانه می زند" و خوشحال بودم که آن ها نمی توانند بخوانند چه نوشته ام. همان وقت فکر کردم که می شود این را روی سنگ قبرم هم بنویسند. و از این فکر هیچ هم نترسیدم این بار. اما با همه این ها باز هم دیشب گفتم که می خواهم فقط دو-سه سال بخوابم. این لابد یعنی این که هنوز دلم می خواهد یک روزی بیدار شوم. بیدار شوم و ببینم دیگر خبری از کابوس این درس و مدرسه لعنتی نیست و خواهرکم آمده این جا و من رسیده ام به یک آسمان دیگر. به آسمان خودم.


پ.ن. یک وقت هایی آدم ها می توانند ولی نمی خواهند به یک آدم دیگر راه بدهند که برود توی آسمان خودش. گیرم آدم پرواز نمی کند، آسمان که دارد. آدم که بمیرد ولی دیگر آسمان نمی خواهد. آسمان مال زنده هاست. آدم که بمیرد دیگر خیلی دیر شده است.


Wednesday, October 12, 2011

اُلیویا در جواب سلامم یک ورق کاغذ می گذارد جلویم و می گوید که برایش یک پرنسس بکشم. اول کمی این پا و آن پا می کنم و برایش توضیح می دهم که نقاشی ام آن قدرها خوب نیست که بتوانم پرنسس بکشم. توضیح می دهد که پرنسس ها را خیلی دوست دارد و الان فقط دلش پرنسس می خواهد. ماژیک نارنجی اش را دراز می کند به طرفم. چاره ای ندارم. روی یک صندلی پایه کوتاه کنارش می نشینم و شروع می کنم به کشیدن پرنسس با متد "چشم چشم دو ابرو، دماغ و دهن یه گردو"؛ چون راه دیگری برای کشیدنش بلد نیستم. می گوید لباسش بلند باشد اما دامنش پفی نباشد. تمام تلاشم را می کنم. سر آخر برایش حتا یک تاج هم می گذارم که معلوم شود پرنسس است. اما اُلیویا می گوید بیشتر شبیه کلاه دلقک هاست و ریز می خندد. می خندم. پرنسس به صورت خنده آوری زشت می شود. اُلیویا اما می گوید که قشنگ شده است و دوستش دارد. بعد با ماژیک نارنجی می افتد به جان پیراهن بلند پرنسس. در همان حال می گوید که حالا دست به کار شوم و یک پرنس هم کنار پرنسس بکشم. فرق پرنس و پرنسس برای من که با متد "چشم، چشم، دو ابرو" کار می کنم موهای کوتاه تر است و شلواری که به جای دامن بلند باید برایش بکشم. نمی دانم چرا قیافه پرنس این همه غمگین می شود. نشانش می دهم و می پرسم که به نظرش پرنس چرا این همه غصه دارد. مطمئن جواب می دهد که چون دلش می خواهد پیش پرنسس باشد. نگاهم می افتد به آن طرف کاغذ و می بینم که دارد با ماژیک بنفش سر تا پای پرنسس بیچاره را خط خطی می کند. با تعجب می پرسم که چرا. می گوید که این یک پتوی بنفش است و پرنسس رفته است زیرش قایم شده است که پرنس نبیندش. می گویم پس همین است که پرنس این همه ناراحت است و بغض دارد. شانه اش را بالا می اندازد و می گوید که شاید. بعد از کشیدن پرنسس پنهان شده زیر پتوی بنفش و پرنس غمزده نوبت کشیدن قصرشان است. دارم فکر می کنم که چه طور می شود با کمترین تعداد خط صاف و شکسته یک قصر کشید که آکاشا می آید و روی صندلی کناری می نشیند. بهش سلام می کنم و می پرسم که او دوست دارد چه چیزی برایش بکشم. با دستش برگه نقاشی اُلیویا را نشان می دهد و می گوید که او هم پرنس و پرنسس می خواهد. اما تاکید می کند که پرنسس او باید شبیه خودش باشد، به خصوص لباس هایش. بعد بلند می شود و چرخی می زند تا من پیراهن کوتاه و جوراب ساق بلندش را ببینم و می گوید که خودش یک پرنسس است. می گویم قصر اُلیویا را که کشیدم نوبت سفارش او می شود. برمی گردم و با چند تا مربع و مثلث و مستطیل و دایره یک چیزی می کشم و به عنوان قصر به اُلیویا نشان می دهم که دارد کت پرنس را قرمز و شلوارش را زرد می کند. می گوید که عالی است و حالا باید شاه و ملکه را هم بکشم. خنده ام می گیرد. آکاشا هم دارد نگاهمان می کند. نوبتی هم باشد نوبت اوست. دستم راه افتاده است و پرنس و پرنسس آکاشا را سریع تر و بهتر می کشم. آکاشا هم معتقد است پرنس و پرنسسش خیلی قشنگ شده اند؛ فقط این که من باید در کشیدن موهای پرنسس دقت بیشتری می کردم تا شبیه موهای او لَخت و کوتاه باشد نه فرفری و بلند. آکاشا که نقاشی اش را می برد تا توی کیفش بگذارد شاه و ملکه اُلیویا را روی ورق دیگری که برایم آماده کرده است می کشم. گمانم از این جا به بعد  قرار است شاه و ملکه و  پرنس و پرنسس اُلیویا به خوبی و خوشی توی قصرشان زندگی کنند.

پ.ن. این داستانِ اولین دقیقه های حضور من در مورنینگ ساید است.

پ.ن.2. اگر شاهی، شاهزاده ای چیزی خواستید بکشید هیچ تعارف نکنید. سفارشات پذیرفته می شود.

Tuesday, October 11, 2011

قرار شد دیگر زیر لب زمزمه نکنم. آدم فکر می کند زمزمه های زیر لبش را کسی نمی شنود؛ یا دست کم کسی که نباید نمی شنود. اما خوب آدم همیشه هم درست فکر نمی کند. یک روز می شود که یکی زنگ می زند به یکی دیگر و می گوید که وبلاگ فلانی را پیدا کرده ایم، پست هایش را پرینت کرده ایم و حالا دور هم نشسته ایم و داریم می خوانیم. بعد همان یکی دیگر زنگ می زند به آدم و به اطلاع آدم می رساند که آن یکی زنگ زده بوده و این طور گفته بوده. بعد آدم یکهو دلش می ریزد پایین چون دوست ندارد آن یکی خاص به اتفاق خانواده حرف های دلش را بخواند و زمزمه های زیر لبش را بشنود. این می شود که شست آدم خبردار می شود که هیچ کار درستی نمی کرده که اسمش را درشت می نوشته زیر نوشته هایش و عالم و آدم را خبردار می کرده که دارد می نویسد. ولی خوب خوبی آدم این است که بعضی وقت ها می تواند جلوی اشتباهاتش را بگیرد. مثلن این که دیگر زیر لب زمزمه نکند و به جایش اجازه بدهد که آوازش از سرانگشتانش جوانه بزند.


پ.ن. مورنینگ ساید اسم گروهی در مهد کودک دانشگاه است که به من اجازه داده از سوم اکتبر روزی دو-سه ساعت زندگی کنم.

Saturday, October 1, 2011

همه قرار بود سوار یک اتوبوس دو طبقه قرمز بشویم. نه از آن ها که بچگی هایم توی خیابان های تهران می دیدم و یکی از آرزوهایم این بود که سوارشان شوم و بروم طبقه بالا و از آن جا به خیال خودم دنیا و آدم ها را یک طور دیگری ببینم. نمی دانم چه شد که آن اتوبوس ها را جمع کردند و پیش از آن هم کسی به صرافت نیفتاد که این آرزوی کوچک و سبک را بردارد بدهد دستم. این شد که آرزویم بیست و چند سال خاک خورد و بوی کهنگی و ماندگی گرفت و نم کشید تا این که سر آخر یک روز توی ویکتوریا، وقتی از کشتی کوچک پیاده شده بودیم و می خواستیم به مرکز شهر برویم،نوبتش شد که از لا به لای خروارها آرزوی خاک گرفته دیگر بیرون کشیده شود و پرونده اش مورد بررسی قرار بگیرد. اما خوب این طور است که آدم توی بیست و چند سالگی نمی خواهد و نمی تواند هم که از سوار شدن اتوبوس دو طبقه آن قدرها شادمانی از خودش نشان بدهد؛ می خواهم بگویم آن قدر که معمول است آدم از رسیدن به آرزویش در پوست خودش نگنجد. این طور می شود که وقتی آدم نوک انگشتش به آرزویش می رسد آرزوی آدم از فرط کهنگی و ماندگی پودر می شود و می رود توی هوا. و به اندازه همان پودر توی هوا بی معنی و مسخره به نظر می رسد. دال بزرگ هر روز به من و به مادرش می گوید که آرزو دارد -البته او نمی گوید آرزو می گوید ویش و من چه قدر غصه ام می گیرد اگر قرار باشد بچه آینده خیلی دورم به آرزو بگوید ویش-که یک روز که پسر خوبی بود من بروم مدرسه دنبالش و با هم برگردیم و بیاییم خانه ما و با هم بازی کنیم. بعد هم که من برایش بهانه می آورم که باید بروم سرکار و وقتی که این را می گویم توی  دلم یک ریز گریه می کنم به چند دلیل که این بار دیگر نمی شکافمشان، اخم هایش را می کشد توی هم و می گوید که آخر چرا آفیس از مدرسه طول تر می کشد. و من این ها را که می گوید به خودم قول می دهم که هر چه زودتر آرزویش را برسانم به دستش قبل از این که بوی کهنگی و ماندگی آرزویش دنیا را بردارد.

 داشتم چه می گفتم؟ داشتم می گفتم همه قرار بود سوار یک اتوبوس دو طبقه قرمز بشویم. اتوبوسش نو و جدید بود و این طور بود که پله های طبقه دومش بیرون اتوبوس و عقبش بود و شکل نردبان بود و اگر کسی می خواست برود طبقه بالا باید از همان جا آویزان پله ها می شد و بالا می رفت. یکی دو نفری روی نردبان بودند. من از دورتر می آمدم و یادم نبود که پیش از این به آرزوی اتوبوس دو طبقه سواری ام رسیده ام و فکر می کردم الان می روم طبقه بالای این اتوبوس قرمز و آرزویم را می بینم که نشسته آن جا و دارد دوردست ها را نگاه می کند و من را که می بیند گل از گلش می شکفد و دست می برد توی موهایش و می پرسد کجا بودی تا حالا. می خواهم بگویم آرزویم توی خواب آدم شده بود و دیگر یک بسته کوچک پودرشدنی نبود. من از دورتر می آمدم اما نمی دانم چرا هر قدم که بر می داشتم زانوهایم زیر تنم می شکست و می افتادم روی زمین. حس عجیبی بود. ناتوانی را تا به آن وقت این همه نزدیک و این همه واضح حس نکرده بودم. پاهایم جلو نمی رفتند، فقط می شکستند. چند نفری دور و برم بودند. از بینشان فقط خواهرک را یادم هست. چشمم به اتوبوس قرمز بود. دست کسی را می گرفتم. با همه وجودم تلاش می کردم که از جایم بلند شوم. همه توانم را روانه پاهایم می کردم. یک قدم می رفتم و باز پاهایم در نهایت ضعف زیر تنم می شکست. انگار وزنم بی نهایت شده یود و پاهایم به نازکی و شکنندگی پای یک سینه سرخ کوچک. درمانده شده بودم. یکی یک بطری آب می داد دستم. یکی با دلسوزی نگاهم می کرد و توی گوش نفر کناری اش می گفت که فکر می کند من ام اسی چیزی گرفته باشم. من باز همه جانم را می گذاشتم پای یک تلاش دوباره و البته بی نتیجه. با پریشانی نگاه می کردم توی چشم آدم های دور و بر و قسم می خوردم که تا همین روز پیش هر روز می رفته ام باشگاه و یک ساعت می دویده ام و تازه آن روز هم قرار بوده بعد از آن جا بروم و بدوم. بعد برای اثبات حرف هایم یک بار دیگر از جایم بلند می شدم و نفس عمیق می کشیدم و آماده می شدم برای دویدن به طرف اتوبوس دو طبقه قرمز که باز قدم از قدم برنداشته نقش زمین شده بودم. آخرش همین جور قدم به قدم و حدود یک قرن بعد رسیدم به اتوبوس دو طبقه قرمز. اما معلوم است که نمی توانستم به طبقه بالا بروم. همان جا توی طبقه اول روی یک صندلی نشستم و خوب باز هم کسی حواسش به آرزوی منتظر نشسته ام در طبقه بالا نبود . آرزوی آدم هم که بلند نمی شود از آن بالا هلک و هلک بیاید پایین و با آدم دست بدهد.

 آخرش هم بهش نرسیدم. بیدار که شدم پاهایم کار می کردند. یادم هم بود که اتوبوس دو طبقه سوار شده ام. اما خوب حتمن این طور است که هنوز آرزوهای دیگری دارم که توی خواب  شکل اتوبوس دو طبقه قرمز می شوند و لابد فکر می کنم که قرار است که حالاحالاها دستم بهشان نرسد که توی خواب پاهایم هی زیر تنم می شکنند.

پ.ن. دال بزرگ یک ویش جدید هم دارد و آن هم این است که با هم برویم گَلالَند (گرَنویل آیلند را می گوید) می نویسم که یادم نرود. 


پ.ن. بی ربط: در جوابش نوشتم


 این رسم عجیب زمانه سرسام برای آدم های سراسیمه است"
که طعم لزج قطره های عذاب را
روی برهنگی بی لذت پوست پریشانشان
تا آخرین ساعت خواهشِ بی پاسخ
باید که
به تنهایی بچشند
...
که آن دور ها که هیچ
این دور و بر ها هم پرنده پر نمی زند
آدم که هیچ"



Monday, September 26, 2011

سایه پیر بود. دستش توی دست عصا بود. با احتیاط از پله های سن بالا می آمد. بغض چنگ انداخت بیخ گلویم. گفتم نمی خواهم بمیرد. بلند گفتم. همه داشتند دست می زدند. کسی نشنید. نمی خواستم بمیرد. از پیری بدم می آید. پیر بود. داشت می گفت هنر را هم اگر بخواهی بکنی اش توی چشم کسی به درد لای جرز می خورد. صدایش خوب بود. صدایش خالص بود. خودش هم. نمی خواستم بمیرد. سرش پایین بود. انگشتان دست راستش حاشیه ترمه روی میز را در مسیر کوتاهی می رفت و برمی گشت. داشت می گفت هنر هم باید زبانی باشد که آدم ها بتوانند با آن با هم حرف بزنند وگرنه پشیزی نمی ارزد. صدایش صاف بود. نه صدایش دورگه بود: یگ رگه زندگی، یک رگه خلوص. سرش پایین بود. انگشتانش می رفت و برمی گشت. می گفت گریه کردن هنر نیست. من اما داشتم گریه می کردم. هنر نمی کردم. فقط نمی خواستم بمیرد. رفت و برگشت انگشتانش روی حاشیه ترمه تکرار می شد. نگاهم گره خورده بود به این تکرارها. گره کور. تکرارها طناب شدند و من و نگاه گره کور خورده ام را پرتاب کردند ته یک چاه تاریک نمناک. از این تکرارهای تمام نشدنی می ترسم. این تکرارها صدای مردن می دهند. این تکرارهای تمام نشدنی لعنتی بوی مردن می دهند. بعضی آدم ها نباید بمیرند. از پیری بدم می آید. 

مادر جون مرد. پیر نبود اما مرد. شاید هم پیر نبود، پیر شد، بعد مرد. من از پیری بدم می آید. از مردن هم. مادرجون مرد. مردنش هم از همین تکرارها شروع شد. نمی خواستم بمیرد. می نشست پای پشتی زیر طاقچه، که نمی دانم چرا بهش می گفتند بخاری، و گوشه پایین چادر نمازش را هی تا می زد. تای ریز. تاها تکرار می شد. تکرار می شد و تمام نمی شد. من گم می شدم توی تکرار تمام نشدنی تاهای گوشه پایین چادر مادرجون. غربتی بود برای خودش. من بلدش نبودم. مثل یک هزارتوی  پیچ پیچ بود. تاریک بود. نور نداشت. مثل پیچ های مغزش که می گفتند دارد تاریک می شود و نمی شود کاری کرد. توی همان پیچ اول گم می شدم. نمی خواستم بمیرد. تازه آن وقت نمی دانستم این تکرارها کم کم شبیه مردن می شوند. اما باز نمی خواستم بمیرد. تاها تکرار می شد. عمو می نشست کنارش و به خنده می پرسید که می شناسدش یا نه. مادرجون تا می زد. تای ریز. سرش پایین بود. می گفت عباس. یا محمد. اما عمو علی بود. عباس نبود. محمد هم نبود. تاها تکرار می شد. انگار می دانست اشتباه می کند. شاید برای همین هم بود که تا می زد. تای ریز. بدون وقفه. من هنوز بین تای نهصد و چهل و شش و نهصد و چهل و هفت گیر کرده بودم. چشم هایم خیره به دستان پیرش مانده بود که خستگی ناپذیر بود و تا می زد. عمو من را که آن رو به رو نشسته بودم روی کاناپه و چشم هایم گره کور خورده بود به دست مادر جون و تای هزار و دویست و یکم، نشانش می داد و به خنده می پرسید که آیا این دخترک را می شناسد. مبهوت نگاهش می کردم. لبخندی نداشتم. چانه ام را هم به زور سر جایش نگه داشته بودم. چفت و بست نداشت و می لرزید. همین جور تا می زد. سرش را بلند می کرد. نگاهش از من رد می شد و می چسبید به دیوار پشت سرم. تا می زد و می خندید و می گفت این ژینا است. یا زهره است. یا سهیلا است. من اما این ها نبودم. مهم هم نبود. من که می شناختمش. من فقط نمی خواستم بمیرد. بلند می شد نماز بخواند. چادر را می اندخت همان جا پای پشتی. وضو نگرفته سجاده را پهن می کرد. چادر هم سرش نمی کرد. چادر پای پشتی آرام می گرفت. من ولی هنوز سرگردان تکرار تاهای گوشه چادر نمازش بودم. من همان جا گم شده بودم و کسی نبود که پیدایم کند. مادرجون من را نمی شناخت. مادرجون بدون چادر نماز می خواند. مادرجون وقتی نماز نمی خواند فقط گوشه چادرش را تا می زد. تاهای ریز. بدون وفقه. تاها تکرار می شد. تکرارها شکل مردن بودند. نمی خواستم بمیرد. 

من از پیری بدم می آید. بعضی آدم ها نباید پیر شوند که بعد بمیرند. مادرجون نباید می مرد. من از تکرارهای تمام نشدنی لعنتی که یک روزی شکل مردن، اصلن خود مردن، می شوند می ترسم. بعضی آدم ها اصلن نباید بمیرند. من از مردن بدم می آید. سایه نباید بمیرد.




Wednesday, September 14, 2011

همه جا دارد پر از رنگ می شود. انگار یکی ایستاده بیرون چهاردیواری زندگی من و همین جور که من تکیه داده ام به یکی از چهارتا دیوار و حوصله ام سر رفته است دارد از پنجره نیم متر در نیم متر دیوار رو به رو -که تنها پنجره چهاردیواری هم هست و چند وقتی است بازش گذاشته ام تا هوای خفه چهاردیواری کمی عوض شود و نفسم برگردد- هی توپ های رنگی نرم کوچک و بزرگ می اندازد تو. گمانم خودم باشد. وگرنه به جز خودم چه کسی می داند که من حوصله ام این همه سر رفته و دلم بازی می خواهد. تازه چه کسی می داند که من توپ های چه رنگی را برای بازی بیشتر دوست دارم. توپ های اولی را گرفتم توی دست هایم و چتد تای بعدی را هم انداختم توی دامن لباسم و یکی ش را هم گرفتم لای دندان هایم حتی. ولی بقیه اش دارد می افتد گوشه و کنار چهار دیواری روی زمین. آن هم البته خوب است. همین که آدم ببیند دور و برش پر از توپ های رنگی است که هر وقت اراده کند می تواند برشان دارد و بازی کند و زندگی کند خیلی خوب است به نظرم.


اول این که دال بزرگ پنج سال و هشت ماهه و خواهرش دال کوچک نه ماهه آمده اند شده اند همسایه مان. یعنی من برای این که بهشان برسم حالا فقط کافی است از ساختمانمان که بیرون می آیم دوازده پله بروم بالا و محوطه حیاط مانند را رد کنم و دوباره ده پله بروم بالا و به خیابان که رسیدم سراشیبی تند خیابان دلتا را بیست-سی قدم بروم پایین و بعد بروم آن طرف خیابان و بروم توی خیابان برنت وود درایو و توی ورودی اولین ساختمان سمت چپ خیابان شماره 249 را بگیرم و با آسانسور بروم طبقه دوازدهم. همین. روی هم بیشتر از دو دقیقه و بیست-سی ثانیه نمی شود. از وقتی همسایه شده ایم چند باری رفته ام خانه شان و دال کوچک را نگه داشته ام و با دال بزرگ بازی کرده ام. چند باری هم دال بزرگ آمده است خانه مان. یک بار با علی بردیمش و از همین درخت های توی خیابان دلتا  بک عالم تمشک چیدیم. آن قدر که باهاش چهار تا شیشه بزرگ مربای تمشک خانگی درست کردیم. اما چیزی که آن روز را به یک روز ملس تبدیل کرد نه مربای تمشک که صدای دال بزرگ بود که از چند قدم پایین تر داد می زد: "خاله گننوش من بازم پیدا کردم." بعد هم می دوید می آمد و شش- هفت تا تمشک کمی له شده را از توی دست کوچولوی تمشکی اش می ریخت توی سطل پلاستیکی  و می گفت "نگا بُکن، نگا بکن هیلی زیاد شد!" به خیلی می گوید هیلی. من هم دیگر هیلی وقت ها به خیلی می گویم هیلی. نمی توانم بگویم چه قدر آن روز زمین و زمان قاه قاه می خندید الکی و چه قدر آن روز من می دانستم که زنده ام و دلم هم می خواست که همین طور زنده بمانم هی. یک بار دیگر هم باز با علی بردیمش پارک نزدیک خانه و از ذوق کردنش برای بازی کردن و از در و دیوار بالا رفتن ذوق کردیم. می خواهم بگویم هیلی ذوق کردیم. نمی دانم اما چه باید بگویم وقتی پدر و مادرش هی حرف از زحمت و مزاحمت و این ها می زنند. نمی دانم چه طور باید حالی شان کنم که من فقط همین ساعت ها را دارم زندگی می کنم فقط. همین ساعت ها را که آن ها دال بزرگ یا کوچکشان را سپرده اند به من و فکر می کنند من به زحمت افتاده ام. خوب این از دو تا توپ رنگی بی نهایت خوشرنگ که گرفته ام توی دو تا دستم. اما خوب چون مجبورم از دست هایم استفاده های دیگری هم بکنم گاهی می گذارمشان روی زمین کنارم. و همین می شود که مثلن پنج روز می گذرد و من حتی یک بار هم دو دقیقه و بیست-سی ثانیه راه را طی نکرده ام و هیچ ندیده امشان. 


دیگر این که کتی هارت مسئول دفتر مهدکودک دانشگاه روز جمعه تماس گرفت و گفت که یکی از گروه هایشان به نام مورنینگ ساید خوشحال می شود که من به عنوان داوطلب باهاشان همکاری کنم. دوشنبه برای پر کردن فرم "عدم سوء پیشینه" رفتم ذفترش. این جا برای هر کاری که یک جوری با بچه ها در ارتباط باشد سابقه آدم را بررسی می کنند. فرم را که پر کردم کتی گفت که با معرف هایم تماس می گیرد. من فقط اسم پدر دال های بزرگ و کوچک را به عنوان معرف داده بودم. فکر کرده بودم که تنها کسی است که می تواند توی زمینه مرتبط با کاری که می خواهم بکنم نظر بدهد. بعد که فهمیدم باید دو تا معرف داشته باشم بی معطلی یاد ی افتادم. یعنی این طور است که ی شاید بیشتر از هر کس دیگری توی دنیا می داند که من چه قدر این کار را می خواهم و بیشتر از هر کس دیگری توی دنیا هم تا حالا برای رسیدن به آرزویم کمکم کرده است. نام او را هم به معرف هایم اضافه کردم. حالا هم منتظرم تا کتی باهاشان تماس بگیرد و بپرسد که به نظرشان من به درد این کار می خورم یا نه. این هم یک توپ خیلی بزرگ نرم قرمز که یک کمی هم شکل قلب است حتی. این یکی را گذاشته ام توی دامنم و چشم هم ازش برنمی دارم.


باز این که این ترم برای اولین بار باید بروم سر کلاس. هفته ای سه تا کلاس پنجاه دقیقه ای دارم. توی هر کلاس هشت تا دانشجوی عمومن ترم اولی مهندسی هستند که باید تا آخر ترم به صورت گروهی یک پروژه مرتبط با مهندسی و تکنولوژی را تعریف کنند و بعد هم انجام دهند. موقعیت خنده داری است می دانم. اما این که من با این همه استعداد و علاقه به این موضوعات قرار است چه گلی به سرشان بزنم را واقعن نمی دانم. اما هر چه که هست خوبی اش این است توی اولین جلسه ای که رفتم سر کلاس، تمام وحشتم از ایستادن جلوی کلاس و حرف زدن دود شد رفت هوا و دودش هم جز یکی دو تا تک سرفه و کمی سوزش چشم که خیلی زود برطرف شد اثر دیگری نداشت. حالا این سر کلاس رفتن هم با آن همه ترسی که ازش داشتم شده دو-سه تا توپ بزرگ کمی سفت و با یک رنگ عجیب که اولش ترسانده بودم، آن قدر که نزدیک بود جاخالی بدهم. اما حالا که کمی باهاشان بازی کرده ام از سفتی شان و از رنگ عجیب و غریب شان بفهمی نفهمی خوشم آمده است و بازی کردن باهاشان دارد تبدیل می شود به یکی از سرگرمی های مورد علاقه ام.


و بالاخره این که دارم به شیراز فارسی یاد می دهم. شیراز یک آقای مسن حدودن شصت ساله است. اصلیتش تانزانیایی است و آن طور که می گفت اجدادش از همان قبیله "شیرازی" آفریقا بوده اند که یک جورهایی اصل و نسبشان برمی گردد به همین شیراز خودمان. گمانم توب کتابخانه دانشگاه کار می کند. چند باری توی اتوبوس دانشگاه دیده بودمش. بیشتر وقت ها ردیف جلو می نشیند و همیشه هم سر صحبت را با بغلدستی هایش باز می کند و کاغذ شعرهای پرینت شده اش را می دهد که بخوانند. شعرهای ساده ای درباره محیط زیست و زمین سبز و این جور چیزها. یک بار توی  اتوبوس من بغلدستی اش شدم و او پرسید که ایرانی هستم یا نه. اول حوصله اش را نداشتم و می خواستم از سرم بازش کنم. اما هر چه گذشت بیشتر بهش علاقه مند شدم. گفت که قرار است توی کلاس های زبان فارسی که توی دانشکده زبان دانشگاه برگزار می شود شرکت کند. گفت که دوست دارد فارسی یاد بگیرد و یک روزی برود شیراز. قرار شد کلاس هایشان که شروع شد تماس بگیرد تا من کمکش کنم. حالا دیروز بعد از دو جلسه که از کلاسشان گذشته بود دیدمش. کتاب درسی اش را بهم نشان داد. تا حالا الفبا را یاد گرفته بودند و چند تا کلمه با هر کدام از حروف. می گفت استادشان خیلی سریع پیش می رود و او از کلاس جا می ماند. یک بار همه حروف را با هم دوره کردیم. خواندن و نوشتنشان را. حروف خ و قاف را به هیچ عنوان نمی توانست تلفظ کند. خنده دار بود. چند جا اظهار شرمندگی کردم از این که زبانمان این همه سخت است. بهش یاد دادم بنویسد: نام من شیراز است. دست خطش خنده دار بود. حس خیلی خوبی بود اما. هیلی خوب. هه! یادم رفت بهش بگویم که می تواند مثل دال بزرگ به خ بگوید ه و خودش را راحت کند. خوب این هم یک توپ شبیه کره جغرافیا که گذاشته ام کنار دستم و یادم که می افتد می چرخانمش و کیف می کنم.


حالا اگر کسی به صورت اتفاقی از پروژه ام پرسیده باشد باید بهش بگویم که آن هم یک توپ سربی سنگین بود که یک روز یک عده آدم دسته جمعی، با این که می دیدند که پنجره چهاردیواری ام را  محکم بسته ام، باز لطف کردند و شوتش کردند به طرف پنجره ام. شیشه که خرد شد و خرده هایش هنوز هم می رود توی دست و پایم که بماند، توپ سربی هم  خورد توی سرم و همین است که همه اش گیجم و گیج می زنم. حالا من هم فعلن با همه قدرتم یک شوت زده ام زیرش و فرستاده امش توی هوا. هرچند که می دانم چند تا چرخ که آن بالا بزند برمی گردد و هر قدر هم که سعی کنم که جاخالی بدهم باز برمی گردد و صاف می خورد توی صورتم و دردش می پیچد توی تمام تنم، اما باز هم می خواهم تا وقتی که برنگشته خوب با توپ های دیگرم زندگی کنم.

Friday, September 9, 2011


 "می گویند فراموشی دفاع طبیعی بدن است در برابر رنج."

توی دلم می گویم راست می گویند خوب. حق دارند که این را می گویند خوب. دستم می رود که گوشه بالا سمت راست صفحه صد و پنجاه کتاب همنوایی شبانه ارکستر چوب ها را یک تای کوچک بزند. کلمه های توی صفحه ولی راه می افتند این طرف و آن طرف و هی بزرگ و کوچک می شوند و انگار برکه ای چیزی جلوی رویشان باشد یکی یکی شروع می کنند به پریدن و دست و پا زدن توی آب. کتاب را می بندم و صدای اعتراض کلمه ها را می شنوم که به زور از آب بیرون کشیده شده اند و حالا هم توی یک جای تاریک روی هم افتاده اند لابد. گوشم که به صدای اعتراضشان عادت می کند تازه می فهمم که همه درخت های توی خیابان پارکر هم توی همان برکه هستند و دارند شاخه هایشان را تکان می دهند و تنه هایشان را می لرزانند و شنا می کنند لابد و کف خیابان هم بالا آمده و موج برداشته است. خوب می دانم قضیه این برکه،این اشکی که هست اما نمی چکد، از کجا آب می خورد. آن جمله را که خوانده ام یادم افتاده است به خودم که انگار یک روز نشسته باشم سر صبر آدم های زندگی ام را از توی چمدان سنگینم در آورده باشم. یکی یکی. گرد و خاکشان را تکانده باشم. گرفته باشمشان جلوی صورتم و خوب نگاهشان کرده باشم، انگار که برای آخرین بار. بعد فکر کرده باشم که چون این آدم ها خیلی عزیزند خوب است که حالا که این همه دور شده ام ازشان ، به جای این که همین طور توی چمدان باشند و دم دست باشند و توی چشم باشند برشان دارم ببرم توی اتاقک های قفل دار مغزم قایمشان کنم. آن وقت یادم به این نبوده که آدم خیلی وقت ها چیزهای خیلی مهمش را همین طوری گم می کند برای همیشه، از بس که یادش می رود کلید صندوق اشیای قیمتی اش کجاست، اگر یادش نرفته باشد که خود صندوق را کجا گذاشته است. بعد آدم ها را یکی یکی گذاشته باشمشان توی جعبه های رنگی. هر کس را توی جعبه ای با رنگ خودش. ش را توی جعبه بنفش با گل های ریز سفید. ر را توی یک جعبه مات نارنجی .پ را توی یک جعبه تمام مشکی براق. و همین طور نون و کاف و نون و غ و ر و میم و ت و ف و ژ و ع و .... اصلن یک جورهایی همه حروف الفبا با تکرار و بی تکرار. بعد جعبه ها را گذاشته باشم توی یک سبد حصیری خیلی بزرگ و راه افتاده باشم توی راهروهای پیچ واپیچ و تو در توی مغزم و هی رفته باشم و هی رفته باشم. بعد رسیده باشم مثلن به یک گوشه تاریک و دورافتاده. دست کرده باشم و از توی سبد حصیری آویزان به شانه چپم یکی از بسته ها را درآورده باشم و از توی جیب توبره مانند جلوی پیراهنم یک دسته کلید خیلی بزرگ. بعد یکی از هزاران کلید را چرخانده باشم توی قفل در اتاقکی که توی تاریکی آن گوشه دالان اصلن به چشم نمی آید. بعد خم شده باشم و  جعبه را آرام گذاشته باشم یک گوشه اتاقک و همین طور که جعبه آرام آرام توی غلظت ظلمات اتاقک حل می شده در را بسته باشم و قفل کرده باشم. بعد هم نفس عمیق صدادار کشیده باشم و چشم هایم را بسته باشم و چند قدم عقب عقب رفته باشم و چندتا راهرو را رد کرده باشم و بعد که خوب دور شدم چشم هایم را باز کرده باشم و پیچیده باشم توی اولین راهروی مقابلم و باز رفته باشم و رفته باشم و کنجی دیگر و اتاقکی دیگر و جعبه ای دیگر و آدمی دیگر و آهی دیگر. 


گمانم همین طور همه آدم های زندگی ام را، آدم هایی که ازشان دور شده ام یا ازم دور شده اند به هر طریقی، به دست خودم گم کرده ام توی دالان های تاریک مغزم. حتی ح  را هم همین طوری گم کردم. حالا وقتی می خواهم به یکیشان فکر کنم مثل دیوانه ها راه می افتم توی راهروهای تاریک و پیدایشان نمی کنم به هیچ عنوان و بعد که می بینم هیچ خاطره ای، تصویری، صدایی ازشان ندارم این بار مثل دیوانه ها با تمام نیرو فرار می کنم ازشان. کمتر باهاشان تماس می گیرم، جواب تماس هایشان را نمی دهم، وانمود می کنم خبرهای مربوط بهشان برایم مهم نیست، ... .  فرار می کنم چون می دانم که دیگر نمی توانم مثل قبل داشته باشمشان کنار خودم. فرار می کنم که نبودنشان باورم بشود کم کم.انگار که توی زندگی من نبوده اند هیچ وقت. این که خودم به دست خودم آدم های دور را گم کرده ام یعنی همان خواسته یا ناخواسته فراموششان کرده ام. فراموششان کرده ام که از نبودنشان و نبودنم کنارشان رنج نکشم. حالا ولی نمی دانم کدام یکی کمتر دست آدم را می گذارد توی دست جنون: رنج این که بدانی کنارشان نیستی ولی هستند و بوده اند و بوده اید کنار هم یک روزگاری یا رنج آن وقت که دنبال خودشان و خاطراتشان می گردی و نیستند که نیستند و انگار هیچ وقت هم نبوده اند. 


پ.ن. این که آدم حتی مامان و بابا و مادربزرگ و پدربزرگ را هم مثل بقیه بردارد بگذارد توی یک اتاقک تاریک مغزش و درش را ببندد و بعد یک روز بنشیند به یکی شان فکر کند مثلن و هیچی یادش نیاید خیلی خجالت آور است لابد. اما من می خواهم بگویم بیشتر از این که خجالت آور باشد دردآور است. دردآور هم که لابد می دانید یعنی چه.

Friday, September 2, 2011

مامان دنیایش با من فرق می کند. یعنی دنیای آرزوهایمان از اساس با هم فرق می کند. یعنی تفاوت دنیای آرزوهایی که او برای من داشته و دارد با دنیای آرزوهایی که خودم برای خودم دارم از بهترین محله لس آنجلس است است تا همان محله پرت توی بوئنوس آیرس که قرار است یک روزی بشود پناهگاهم. نمی گویم آرزوهایی که خودم برای خودم داشته ام چون یادم نمی آید قبل تر ها آرزویی برای خودم داشته بوده باشم. هر چه بوده این بوده که مامان و بابا خوشحال باشند و هی افتخار کنند به دخترشان که توی فامیل نمونه بود از بس باهوش و درسخوان و شاگرد اول بود و قرار بود قله های پیشرفت را یکی بعد از دیگری فتح کند. که خوب البته این طور نشد و دخترشان بالای قله اول گیر کرد و توی آن سرما و برف و بوران خوابش برد و آن ها هر چه کردند که سیلی بزنند توی صورتش و بیدارش کنند نشد که نشد و همین شد که دخترشان آن بالا یخ زد و یک جورهایی مرد. داشتم از آرزوها می گفتم. مامان می خواهد که من خوشبخت باشم، اما خوشبختی من را در داشتن یک کار عالی با درآمد عالی می بیند. این عالی را من نمی گویم، خودش می گوید. مامان می خواهد من درس بخوانم که بعد بتوانم شغل عالی با پول عالی داشته باشم. نمی گویم مامان نمی خواهد که من آرامش داشته باشم اما خوب لابد آرامش من را در داشتن همین چیزهای عالی که هی می گوید می بیند. مامان یک چیزی مثل افسوس شکسته توی حرف هایش جرینگ جرینگ صدا می دهد وقتی که از پسر فلانی برایم تعریف می کند که ایران دکترایش را گرفته و بعد رفته عالی ترین دانشگاه استرالیا نمی دانم فوق دکترایش را هم گرفته و حالا توی رشته اش عالی ترین رتبه را دارد و یک کار عالی با درآمد عالی هم دارد و دارد برای خودش هم شرکت می زند تازه،که این دیگر خیلی عالی ست لابد. مامان یک چیزی مثل حسرت ماسیده توی تک تک کلماتش حس می شود وقتی از دختر بهمانی می گوید که توی کانادا دکترایش را گرفته و توی آمریکا فوق دکترایش را و حالا چندتا دانشگاه عالی توی آمریکا به دست و پایش افتاده اند که بیاید درس بدهد و او نمی داند که به کدامشان جواب مثبت بدهد. مامان هی به در می گوید که دیوار بشنود و نمی داند که این دیوار مادرزاد کر به دنیا آمده است. این طور که شواهد نشان می دهد قرار بوده که من اگر مثل پسر فلانی نشدم دست کم مثل دختر بهمانی که بشوم. این است که من یخ زده روی قله اول را کشان کشان آورده اند گذاشته اند پای قله دوم و هی هم نگرانند که دخترشان جا ماند از بچه های مردم  و هیچ هم حواسشان نیست که این که نفس هم نمی کشد حتی چه جور قرار است برود تا آن بالا. مامان نمی دانم چه حالی می شود اگر بفهمد که نهایت آرزوهای من نه نشستن پشت میز فلان شرکت عالی با فیش حقوقی سر به آسمان رسیده، که کار کردن کنار بچه ها و در نهایت داشتن یک مهد کودک کوچک است. مامان نمی دانم چه می گوید اگر بداند که امروز رفته ام مهد کودک دانشگاه و برای کار داوطلبانه اعلام آمادگی کرده ام و وقتی پرسیده اند که رشته ات چیست همه انزجارم را ریخته ام توی صدایم و جواب داده ام و تاکید کرده ام که نمی خواهم ادامه اش بدهم و این کار را می خواهم و باید از یک جایی شروع کنم و چه جایی بهتر از این جا. مامان نمی داند و شاید هیچ وقت هم نفهمد که من چه قدر دلم می خواست که این طور نبود و به جایش یک طوری بود که من می توانستم بنشینم و اول از همه برنامه هایم را برای او بگویم بدون این که احساس کنم که به جای مایه افتخار شده ام مایه شرمندگی خانواده و بهتر است بروم بمیرم. مامان نمی داند و شاید هیچ وقت هم نفهمد که برای دخترش نفس کشیدن آهسته آن پایین های قله گواراتر است از یخ زدگی و مرگ بالای قله ای که اعتقادی بهش ندارد.


Tuesday, August 23, 2011

پسرک داد می زند: خاله فردا بیاین خونه ما. برمی گردم و توی تاریک روشن غروب نگاهش می کنم، در حالی که از سر تا پایم شبیه یک خنده بزرگ متحرک شده است که بلوز سبز پوشیده و موهای کوتاهش به هم ریخته و نامرتب است و با این که خسته است و سرش درد می کند اما عمق وجودش پر از سنگ های کوچک و بزرگ رنگی شادی است. نشسته روی در صندوق عقب ماشینشان و پاهای کوچکش آویزان است و دارد برایم دست تکان می دهد. پدرش کنار ماشین ایستاده و حدس می زنم او بهش گفته که من را دعوت کند خانه شان، چون تا پیش از این قرار بود او بیاید خانه ما و با هم با سنگ هایی که از توی آب دریاچه جمع کرده ایم بازی کنیم. 
***
داستان از این قرار بود که با هم که دوست شدیم اول کمی با غازها بازی کردیم و پسرک هی دنبالشان دوید و هی صدایشان زد:  عقاب!عقاب!  و من هی بهش گفتم که این ها که عقاب نیستند و غاز هستند و به خاطر همین هم جوابش را نمی دهند. بعد او هی دوید دنبالشان و داد زد: گاز! گاز! ...  بعد هم دست هم را گرفتیم و دویدیم به طرف دریاچه. آن وقت من نمی دانستم که پسرک این همه سنگ دوست دارد و به قول پدر و مادرش کلکسیون سنگ دارد توی اتاقش. همین طور که کنار آب ایستاده بودیم و از روی زمین سنگ ریزه جمع می کردیم و پرت می کردیم توی آب و دایره های روی آب را می شمردیم چشمم افتاد به سنگ های رنگارنگ کف دریاچه و به پسرک پیشنهاد کردم که بیاید با هم از توی آب سنگ جمع کنیم. دیدم که پسرک دوید و دو زانو نشست کنار دریاچه و دست های کوچکش را کرد توی آب و یک سنگ سفید با خال های سیاه بیرون آورد و صدایش را نازک کرد و چشمهایش را ریز کرد و با لهجه شیرین جهرمی اش و با حالتی دخترانه گفت: وااااای چه قد اینا خوشگلن. و هی سنگ های بنفش و قهوه ای و سیاه را پیدا کرد و جمع کرد توی مشت هایش و به من هم گفت که پیدا کنم و برای همه شان ابراز احساسات کرد وهی گفت: من همه شونو دوس دارم. تا این که دو تا دست کوچولویش پر شد. بعد همان طور که مواظب بود سنگ ها  روی زمین نریزد با هم برگشتیم سمت زیراندازمان. سنگ ها را ریختیم روی زیرانداز و نشستیم و از بزرگ به کوچک مرتبشان کردیم. بعد پسرک گفت که حالا برویم و دوباره سنگ جمع کنیم و من هر چه سعی کردم منصرفش کنم فایده نداشت. دوباره دویدیم تا کنار آب و توی راه پسرک برایم توضیح داد که این سنگ ها این قدر توی آب می مانند و این قدر هی شب می شود و هی صبح می شود تا این که رنگشان عوض می شود و قشنگ می شوند. بعد دوباره سنگ جمع کردیم و او برای تک تکشان ذوق کرد و با دو تا مشت پر برگشتیم کنار زیر انداز. این بار با همه سنگ هایمان یک قطار خیلی بزرگ درست کردیم. همین طور که قطار درست می کردیم سنگ هایمان را هم شمردیم و صد و بیست و چهار تا بود. یعنی زیاد، یعنی خیلی. همان وقت بود که پدر پسرک آمد و سنگ ها را که دید کم مانده بود دو دوستی بزند توی سرش و گفت که تمام ماشین و تمام اتاقش پر از سنگ است و هر جا می رود سنگ جمع می کند. توی دلم گفتم کاش بداند که این سنگ های کوچک رنگی چه قدر برای پسرک عزیزند. کاش بداند. بعد که می خواستیم برویم سعی کردیم پسرک را راضی کنیم که سنگ ها را برگرداند توی دریاچه. یکی بهش گفت که سنگ ها باید بروند پیش پدر و مادرشان که توی دریاچه هستند وگرنه شب می ترسند و گریه می کنند. پسرک هم خیلی مطمئن جواب داد که حواسش بوده و پدر و مادر همه شان را هم با خودش آورده و خیالشان راحت باشد. بعد هم تمامشان را ریخت پشت کامیون اسباب بازیش و با زحمت آوردشان تا کنار ماشین.
***
 همان طور که سعی می کنم خنده ام شبیه یک شیرینی دارچینی خوشمزه باشد چند بار محکم برایش دست تکان می دهم. آخر شیرینی دارچینی خیلی دوست داشت. می رفت و می آمد و یک شیرینی دارچینی از توی ظرف بر می داشت و در جواب همه که نچ نچ می کردند و می گفتند بس است و چه قدر شیرینی می خورد و باید کمی هم غذا بخورد، صدایش را نارک می کرد و چشمهایش را ریز می کرد و با لهجه بیش از اندازه شیرینش و با حالتی که بیشتر دخترانه بود می گفت : آخه اینا اون قده شیرینن که نمیتونم صب کنم . و شیرینی را درسته توی دهانش می گذاشت.

 احساس آدمی را دارم که یک کار خیلی بزرگ کرده، یک کار خیلی خیلی بزرگ. یعنی می خواهم بگویم برای من، این که آدم در کمتر از یک نصف روز یک دوست کوچولوی چهار سال و نیمه پیدا کند که وقت خداحافظی بیاید توی بغلش و ببوسدش و بعد که بهش می گویند حالا برود با بقیه هم خداحافظی کند دوباره و دوباره فقط بیاید توی بغل آن آدم خوشبخت و از بین همه آن آدم هایی که آن جا هستند فقط به او نگاه کند و بگوید که فردا می آید خانه شان که با هم بازی کنند و دوباره خودش را جا کند توی بغل همان آدمی که حالا سر تا پایش بوی شادمانی می دهد، یک کار خیلی خیلی بزرگ است و آدم حق دارد ته دلش قند آب کند و همان جا باهاش یک عالم شیرینی دارچینی درست کند و تا چندین و چند روز همه چیز برایش طعم شیرینی دارچینی بدهد.  


پ.ن. مادر پسرک می گفت پسرک این طور است که زود با همه دوست می شود و زود هم یادش می رود. اما من ته دلم می خواهم که پسرک من را یادش نرود. یعنی یک روزی یک جایی یاد من بیفتد. این را در مورد همه دوست های کوچولویم می خواهم. قبلا هم گفته بودم. واقعا می خواهم ...ه
پ.ن. 2. برای روشن شدن میزان ذوق زدگی ام باید بگویم همان قدر که دوستان دکتر و مهندسم از قبول شدن یا چاپ شدن مقاله شان ذوق می کنند من از دوست شدن با یک پسربچه چهار ساله ذوق می کنم.  گفتم که بدانید من چه قدر این جایی که هستم نباید باشم.

Wednesday, August 17, 2011

زنده ام. یعنی می خواهم بگویم تا وقتی زیر آفتاب راه می روم در حالی که انگشت سبابه دست راستم را گذاشته ام بین صفحه نه و ده کتاب همنوایی شبانه ارکستر چوب ها و دلم نمی آید بخوانمش از بس که می ترسم زود تمام شود، و دلم کلاه آفتابی حصیری لبه پهن سفید می خواهد، و به پاهای عریانم که بالاخره ار حجاب اجباری ابر و باران آزاد شده اند نگاه می کنم، و با کفش های پیر غرغرویم حرف می زنم، و به آرژانتین فکر می کنم و خنده ام می گیرد زنده ام. حتی می شود گفت که یک جور خوبی هم زنده ام. 

در واقع این طور است که همه این ها که گفتم یک جوری مربوط می شوند به آرژانتین رفتنم. یعنی اگر بنا را بگذاریم بر حرفی که آن روز صبح توی خواب و بیداری و با صدای گرفته کشدار به او گفتم، در حالی که خودم را هر چه بیشتر زیر پتوی نازک قهوه ای جا می کردم و با چشم های بسته از این دنده به آن دنده غلت می زدم،  همین روزها باید بار و بندیلم را جمع کنم و پای پیاده راه بیفتم به طرف آرژانتین. نمی دانم چه خوابی دیده بودم -هر چند که حدس زدنش خیلی هم کار سختی نیست- که هنوز بیدار نشده گفتم که می خواهم بروم. همان طور که طاقباز کنارم دراز کشیده بود پرسید که کجا می خواهم بروم و لابد پیش خودش فکر کرد که آن وقت صبح لابد منظورم دستشویی جایی است. برایش روشن کردم که می خواهم از دست همه شان فرار کنم. انگار که قضیه کمی برایش جالب شده باشد غلتی زد و دست راستش را ستون تنش کرد و پرسید که منظورم از همه شان دقیقا کیست و آیا او هم جزو همه شان قرار می گیرد یا نه. همان طور که با چشم های بسته هم سایه اش را روی صورتم حس می کردم تاکید کردم که همه شان یعنی همه شان. و بعد لای پلک چپم را به زور باز کردم و یک طوری نگاهش کردم که انگار گفته باشم: حتی شما دوست عزیز. همان جا بود که فهمیدم چپ چپ نگاه کردن چه معنی می تواند داشته باشد. یک طوری که انگار فکر کرده باشد دارم شوخی می کنم پرسید که حالا کجا می خواهم بروم. گفتم که یک جای دور که دست هیچ کدامشان بهم نرسد و نه آدرسی ازم داشته باشند و نه شماره تماسی و نه ایمیلی، هیچی. پرسید که خوب مثلا کجا. نه گذاشتم نه برداشتم گفتم آرژانتین. بعد همزمان خودم صدای خودم را شنیدم که می گفتم آرژانتین. بعد سعی کردم که همان طور که او بلند بلند می خندید خیلی سریع دلیل انتخابم را توی دلم برای خودم توضیح بدهم. یعنی دلیل این که چرا آرژانتین و چرا مثلا گواتمالا و گینه و بنگلادش و ماداگاسکار نه. بعد با خودم به این نتیجه رسیدم که مهمترین دلیلش شاید این باشد که این ها همه گ دارند ولی آرژانتین ژ دارد و این یک امتیاز است. بعد هم که آرژانتین به اندازه کافی از همه جا دور هست و این طور که می گویند آفتاب هم دارد و من حداقل اسمش را زیاد شنیده ام و میدانش توی تهران هم که جای بدی نیست و لباس راه راه سفید و آبی تیم ملی اش را هم که از بچگی دوست داشتم. همه این فکرها در کسری از ثانیه از ذهنم گذشت و توی انتخابم مصممترم کرد. بعد همین جور که زیر پتوی خنک می چرخیدم که پشتم به او باشد، یعنی که از خنده های قاه قاهش که صدای مسخره کردن می دهد دلگیر شده ام،خیلی جدی گفتم که می روم ته یک کوچه تنگ توی یک محله پرت بوئنوس آیرس یک آپارتمان کوچک اجاره می کنم و آن وقت هر طور که دلم بخواهد زندگی می کنم و کسی هی نمی پرسد که حالا درست کی تمام می شود و حالا آن یکی درست کی شروع می شود (یعنی نمی دانم بعضی ها واقعا چه فکری درباره آدم می کنند) و حالا کجا کار می کنی و حالا چه قدر حقوق می گیری و حالا کی بچه دار می شوی و حالا ... . در حالی که خنده اش را، مثل آدامسی که موقع حرف زدن با رییست بچسبانی به سقف دهانت یا گوشه لپت، قایم می کرد پرسید که جدی جدی نمی خواهم که او هم همراهم بیاید. و من هم گفتم که جدی جدی اول از همه از دست اوست که می خواهم بروم آرژانتین پناهنده شوم. البته این را خیلی هم جدی نگفتم اما او آن قدر جدی گرفت که قیافه اش رفت توی هم و خنده اش را توی دستش گلوله کرد و پرت کرد طرف سطل آشغال و دیگر چیزی نگفت. نه این که دوباره قهر کرده باشیم اما خوب ادامه بحث را ضروری نمی دیدیم. این شد که من از سکوت برقرار شده استفاده کردم و فکر کردم و فکر کردم. مثلا فکر کردم که شاید بشود که کلاه آفتابی حصیری لبه پهن سفیدی که همیشه دلم می خواست را توی یک سه شنبه بازار محلی نزدیک آپارتمانم در بوئنوس آیرس بخرم. آخر این جایی که الان هستم نه که خیلی آفتاب دارد کلاه آفتابی، آن هم حصیری، آن هم لبه پهن، آن هم سفید خیلی گران است و من پولم نمی رسد که یکی برای خودم بخرم. بعد فکر کردم که باید یادم باشد کتاب همنوایی شبانه ارکستر چوب ها را همراهم ببرم حتما که توی شب های تنهایی ام در بوئنوس آیرس بخوانمش. بعد باز فکر کردم که چون پول ندارم بهتر است که تا آرژانتین را پیاده بروم چون عجله ای که ندارم و کسی هم که آن جا منتظرم نیست و تازه سر راه از آمریکا و مکزیک و برزیل هم رد می شوم. این شد که یادم افتاد که کتانی هایم حالا دیگر سه سالشان است و حسابی پیر و خاکستری شده اند و باید حتما ازشان بپرسم که حال و حوصله این همه راه رفتن را دارند یا نه. البته باید یک جوری راضی شان می کردم چون در این شرایط امکان خریدن کتانی جدید را ندارم. این جور شد که بالاخره از روی تخت کنده شدم و یک راست رفتم دم در و زانو زدم کنار کتانی های پیرم و خیلی آرام و شمرده شرایط را برایشان توضیح دادم. لنگه چپ، که زن است و روی پیشانی اش چندتا چین عمیق دارد، شروع کرد به غرغر کردن زیرلبی و یادآوری این که آن ها دیگر پیر شده اند و وقت استراحتشان است و سه سالگی برای کتانی ها یعنی دو سال بعد از مرگ و... لنگه راست، که مرد است و پای راستش آسیب دیدگی دارد، اما سعی داشت که حرف های زنش را قطع کند و برایش توضیح بدهد که آن ها از خانواده اصل و نسب داری هستند و توی فامیلشان همه تا پنج سالگی عمر می کنند. بعد کم کم بگومگویشان بالا گرفت و من گوش هایم را گرفتم و یواشکی از کنارشان بلند شدم. بعد هم لباس پوشیدم و رفتم باشگاه. باید پاهایم را برای یک سفر طولانی آماده می کردم. از این جا تا آرژانتین شوخی نبود

این طور بود که از آن روز آفتاب و کتاب و کلاه و کفش و پا و البته آرژانتین برایم معنی زنده بودن می  دهد، اگر بنا را بگذاریم بر حرف های آن روز صبح یا خواب شب پیشش. آدمِ ماندن نبودن آدم را تا کجا که نمی کشاند.

پ.ن. وسط همه این هذیان ها هی می گفتم که حالا شاید آدرس آرژانتینم را به خواهرک بدهم. فقط به خواهرک. این جور وقت ها آدم می فهمد که "عزیزترین" دقیقا یعنی چه.

Saturday, August 6, 2011

اگر جمعه شب باشد و آدم کسی را نداشته باشد که باهاش برود بیرون و چهار تا کلام حرف بزند و درددل کند و دلش باز شود ممکن است تصمیم بگیرد که یک قرار ملاقات دوستانه اما در عین حال رسمی توی یک کافه با خودش بگذارد. همین شد که از باشگاه که می آمدم سمت خانه، درست بعد از این که آن آقا و پسربچه را رد کردم، که انگار داشتند حرف های مهمی می زدند که من که از کنارشان می گذشتم ساکت شدند و رد که شدم شنیدم که مرد به پسرک گفت که تنها همین گزینه را دارد، یک دفعه با خودم قرار گذاشتم که ساعت حدود هشت توی یک کافه نزدیک خانه ببینمش و با هم گپی بزنیم و قهوه ای چیزی بخوریم و جمعه شبمان را بسازیم. به خانه که رسیدم دوش گرفتم. بعد چون قرار داشتم سعی کردم موهایم را یک طور بهتری خشک کنم که مثلا کمی حالت بگیرد. بعد دنبال شلوار جیب دار کرم رنگم گشتم که پیدایش نکردم. نمی دانم آن روز که از کنار دریاچه برگشتیم و من به این نتیجه رسیدم که هنوز تمیز است و شستن نمی خواهد چه کارش کردم. این شد که شلوار سفیدم را از توی کمد در آوردم و پوشیدم. در واقع این طور بود که داشتم خودم را مجبور می کردم که برای خودم ارزش قایل باشم و لباس مرتب بپوشم. یعنی می خواهم بگویم نمی دانم چرا آدم با خودش این همه ندار است و راحت است و با خودش که تنهاست خیلی خودش را تحویل نمی گیرد. بعد رفتم و از توی کشو یک بلوز صورتی بی آستین در آوردم و پوشیدم. ولی دوستش نداشتم. درش آوردم و یک بلوز دیگر که اتفاقا این یکی هم صورتی بود ولی خوب آستین هم داشت را پوشیدم. دوستش داشتم. کشو را بستم. بعد بلند شدم و صاف ایستادم و توی آینه خودم را نگاه کردم. حداقلش این بود که یک رژ لب صورتی پررنگ بزنم که همین کار را هم کردم. تاره گردنبند و گوشواره هایم را هم انداختم که نشان می داد قرار ملاقات برایم از اهمیت بالایی برخوردار است. موهایم را هم زدم پشت گوش هایم که گوشواره هایم حتما معلوم شود. ساعت بند دو رنگم را دستم کردم و حلقه ام را کردم توی انگشت وسطی دست چپم. حلقه برای من خیلی معنی دارد و این که حلقه آدم توی انگشت وسطی اش باشد شاید یک دلیلش این باشد که حلقه برای انگشت حلقه زیادی گشاد است و ممکن است بیفتد و گم شود. اما به نظرم رفتن حلقه توی انگشت وسطی دلایل دیگری هم می تواند داشته باشد که دست کم یکی از آن ها  حتما یک ربطی دارد به قرار گذاشتن آدم با خودش -و نه با کسی که حلقه یک جورهایی به او هم مربوط می شود- توی یک کافه. بعد کیف سفیدم را برداشتم و کیف پول و موبایل و کیف قرمز کوچک و کتاب "دلتنگی های نقاش خیابان چهل و هشتم" و دفتر یادداشت و خودکار آبی ام را انداختم تویش. کاغذ و قلم را برداشتم تا بتوانم با خودم صحبت کنم. آخر خودم یک جوری است که دوست ندارد حرف بزند. یعنی ترجیح می دهد بنویسد تا بگوید. از این نظر شاید بشود گفت که یک جورهایی مثل من است. آخر من هم موقع حرف زدن - حالا هر حرفی که می خواهد باشد- آن قدر تته پته می کنم که طرف مقابل فکر می کند حتما منگولی چیزی هستم. این است که بیشتر دوست دارم بنویسم تا کمتر عقب مانده به نظر برسم. کتاب را هم برداشتم تا توی کافه با خودم بنشینیم پشت یک میز کوچک، رو به روی هم، و کتاب را یک جوری که هر دویمان از دو طرف میز بتوانیم ببینیم بگذاریم بینمان و شروع کنیم به خواندن. آن وقت هر کداممان که زودتر صفحه را تمام کرد سرش را بگیرد بالا و در و دیوار را نگاه کند و یک نفس صدادار بکشد که آن یکی حساب کار بیاید دستش و زودتر سر و ته آن صفحه را هم بیاورد و کتاب را ورق بزند. کیف قرمز کوچک را هم برداشتم که چون قرار ملاقاتم مهم است اگر لازم شد آرایشم را تجدید کنم. هر چه باشد خودم باید فکر کند که من یک خانم باشخصیت هستم که هیچ وقت رژلبش کمرنگ نمی شود. گوشی را می دانستم که بیخودی دارم بر می دارم. چون نه کسی را دارم که بهش زنگ بزنم و نه کسی بهم زنگ می زند. اما برش داشتم از روی عادت. کیف پول هم که   تکلیفش معلوم است. بعد صندل های سفیدم را پوشیدم و از خانه زدم بیرون. اول قرار بود بروم یک کافه که کمی دورتر بود اما غذا هم داشت. اما خوب چون راه رفتن با صندل ها آن قدر ها هم راحت نبود محل قرار را تغییر دادم و رفتم کافه نزدیک خانه. خوبی اش این بود که با خودم رودربایستی نداشتم و تغییر محل قرار را سریع بهش خبر دادم که یک وقت نرود توی آن یکی کافه بنشیند منتظر و او هم انصافا خوب برخورد کرد. توی راه به آقای مسن هندی که از رو به رو می آمد لبخند پهن تحویل دادم که یعنی من خیلی خوشحالم و قرار هم دارم تازه. دست هایم را هم از اول تا آخر سایبان چشم هایم کرده بودم. چون داشتم به طرف خورشید می رفتم و عینکم را جا گذاشته بودم . به کافه که رسیدم بدون معطلی چای لاته سفارش دادم. بعد کمی پشت ویترین شیرینی هایش این پا و آن پا شدم ولی سر آخر طبق قولی که به خودم داده بودم چیزی نخریدم و فقط آب دهانم را قورت دادم و رفتم بیرون کافه پشت یکی از میزهای فلزی روی یک صندلی فلزی نشستم. صندلی فلزی یک جوری سرد بود که یادم آمد این جا کانادا ست و وسط تابستان است که باشد. بعد هم با برخورد اولین نسیم خنک توی صورتم یادم آمد که هیچ بالاپوشی با خودم نیاورده ام و الان است که یخ بزنم. خانم چینی چاقی  که توی صف جلویم بود با دو تا لیوان کوچک و بزرگ و یک پاکت خیلی بزذگ آمد نشست پشت میز جلویی. منتظر شدم که دست کم یک نفر دیگر بهش ملحق شود که نشد. بعدش هم خودش لیوان ها و پاکتش را به زحمت برداشت و غیب شد. یک پسر و دختر کم سن و سال چینی هم آمدند پشت میز کناری نشستند و هی چینی حرف زدند. سردم شده بود. داشتم با خودم حرف می زدم - یعنی می نوشتم برایش و می نوشت برایم - و هر از گاه یک قلپ چای می نوشیدم. یک بار که سرم را بلند کردم دیدم که آسمان پر است از لکه های سیاه، از بس که یک لشکر پرنده داشتند دسته جمعی می رفتند مهمانی ای جایی. خوب نگاهشان کردم و هی لبخند زدم تا این که دیگر یک دانه شان هم توی آسمان پیدا نبود. بعد دوباره یادم آمد که سردم است. بلند شدم و دفتر و دستک و لیوان چایم را برداشتم و رفتم توی کافه و نشستم روی یکی از مبل های کافه. یک آقای باز هم چینی که کلاه سرش بود آمد و دری را در نزدیک مبل من باز کرد. خوب آن وقت فهمیدم که آن جا دستشویی است. آقای چینی که می رفت تو چراغ خاموش یود و یک دقیقه بعد که آمد بیرون چراغ روشن بود. یعنی چراغ همین طور روشن ماند. اما خوب اشکالی هم نداشت. چون دو دقیقه بعد دو تا خانم جوان -که دیگر چینی نبودند- با لباس و ساک ورزشی آمدند توی کافه و یک راست رفتند سراغ دستشویی ها. آن ها هم مثل من همان موقع فهمیدند که در بغلی هم از قضا دستشویی است. پنج دقیقه بعد دو تا خانم به فاصله چند ثانیه از دستشویی ها آمدند بیرون و از این زمانبندی دقیقشان هم بسیار ذوق زده شدند.  بعد هم سرشان را انداختند زیر و یک راست از کافه رفتند بیرون. خوشبختانه بعد از آن دستشویی کافه دیگر مشتری نداشت و من و خودم رسیدیم دو تا کلام با هم درددل کنیم. ولی آخرش کتاب نخواندیم. کافه ساعت نه  تعطیل می کرد ولی من تا ساعت نه و بیست دقیقه کماکان سر جایم نشسته بودم. چون این هاعادت ندارند که آدم را بیاندازند بیرون و آدم می تواند تا وقتی که این ها دارند جمع و جور می کنند سر جایش بنشیند. آخرش هم خودم خجالت کشیدم و بساطم را جمع کردم و راه افتادم طرف خانه. 


می خواهم بگویم جمعه شب خوبی را با خودم سپری کردم.

Monday, July 25, 2011

این بار با آن بار یک فرق اساسی داشت. یعنی جای من و تویش عوض شده بود. یعنی این بار من سر  جایم بودم و دست روزگار تو را مثل پر کاه بلند کرده بود و هفت-هشت هزار کیلومتر آورده بود و درست همین جا گذاشته بودت روی زمین و بعد هم رفته بود سراغ کارهای دیگرش. تازه این بار دیگر خبری نبود از آن تو ی مست که تلوتلو می خورد و چشمهایش دودو می زد و قهقه خنده هایش صدای هرزگی می داد. این بار عاقل بودی و عاشق؛ و این دو تا خوب با هم جور در آمده بودند اتفاقا. آمده بودی برای کاری مربوط به همین علم و دانش خودتان، که من ازش سر در نمی آورم، توی یک دانشگاهی همین دور و برها. نمی دانم چه طور بود که من هم آن طرف ها آفتابی شده بودم. به من باشد می گویم که آمدنت را، بودنت را همان نزدیکی ها حس کرده بودم. این را هم از روی ضربان قلبم می گویم وگرنه دلیل دیگری برایش ندارم.  رفته بودم توی یک اتاقی که آینه داشت و کیف لوازم آرایش قرمزم - همین کیف قرمز کوچکی که الان دارم- را گذاشته بودم جلوی آینه و همین جور که قلبم بی دلیل - از نظر من ِ آن وقت- و با دلیل - از نظر خودش- می کوبید به سینه ام و دست هایم می لزرید سعی می کردم که خودم را کمی از آن حالت کمرنگ بی حال در بیاورم. با مداد سیاه یک خط نازک کشیدم پشت پلک هایم و گونه هایم را با رژگونه صورتی رنگ کردم. دست بردم و رژ لب صورتی را از توی کیف قرمز کشیدم بیرون که در اتاق به شدت پشت سرم باز شد. هنوز لب هایم رنگ گچ بود که تو آمدی توی اتاق. نمی دانم از کجا پیدایم کرده بودی. یک نفر دیگر که گمانم دوستت بود هم همراهت وارد اتاق شد. همه این ها را از توی آینه دیدم در حالی که رژلب صورتی را توی دست چپم که حالا از عرق خیس بود می فشردم. تازه داشتم دلیل ضربان شدید قلبم را می فهمیدم که قلبم شروع کرد مشت هایش را محکمتر بکوبد. چند ثانیه طول کشید تا وسط آن همه سر و صدای قلبم فکرم را جمع و جور کنم و برگردم طرف تو. وقتی برگشتم تو تا وسط های اتاق رسیده بودی. دوست لاغراندام عینکی ات هم همین طور همراهت می آمد و داشت مدام توی گوشت می خواند که وقت ندارید و باید هرچه زودتر بروید. ازش بدم آمد. حس کردم تو هم در آن لحظه ازش بدت می آید حتی. من داشتم آرام خودم را می کشاندم به وسط اتاق، آن جا که تو ایستاده بودی. چند قدم بیشتر نمانده بود که برسم درست رو به رویت، که موفق شدی رفیقت را دست به سر کنی. آن جا که بهش گفتی که برود و تو هم خیلی زود می روی و بهش ملحق می شوی هم از خوشحالی بال در آوردم که او می رود و هم یواشکی توی دلم گریه کردم که تو هم زود می روی. وقتی پسرک استخوانی می رفت سمت در تو هم برگشتی و مثل من رفتنش را تماشا کردی تا وقتی که در چوبی اتاق با صدای تقی پشت سرش بسته شد. آن وقت دوباره برگشتی به طرف من و آینه. در چند قدمی ات من بودم و پشت سرم هم با فاصله آینه سرتاسری اتاق بود که نیمه بالایی دیوار رو به رو را پوشانده بود و زیرش سرتاسر برآمدگی طاقچه مانندی بود. کیف قرمز کوچک من روی همان طاقچه جا مانده بود.  حس کردم اول از بالای سر من نگاهی گذرا توی آینه انداختی و بعد گذاشتی نگاهت از آن بالا سر بخورد و صاف بیفتد توی چشمهای من. همین شد که یک قطره اشک از ته چشم هایم جوشید و روی سطحشان شناور شد و برق انداخت توی چشمهایم و نگاهت را خیس کرد. بعد نگاه خیست را از توی چشم هایم کشیدی بیرون و بردی مثل یک بوسه طولانی گذاشتی روی لب هایم. شاید چون تا آن لحظه یک کلمه هم حرف نزده بودم و تو منتظر بودی. نگاهت که نشست روی لب هایم تازه یادم افتاد به رژ لب صورتی که هنوز توی مشت چپم بود و حالا دیگر خیس خیس شده بودم. معذب شدم و لب های بی رنگم را بی اختیار روی هم فشار دادم . شاید نمی خواستم تو لب هایم را این همه بی رنگ ببینی و می خواستم با این کار کمی خون بدوانم تویشان. آماده بودم که اگر فقط یک لحظه رویت را برگردانی رژلب صورتی را چند بار محکم بکشم روی لب هایم. اما تو تمام مدت با چشم های درشتت زل زده بودی به من و خیال برگشتن هم نداشتی. لب هایم را که به هم می فشردم، انگار که نگاهت درد گرفته باشد، برش داشتی و دوباره گذاشتی توی چشم هایم. بعد هم شروع کردی به حرف زدن. من هم همین طور. حرف های الکی زدیم. از آب و هوا و درس و کار و زندگی گفتیم. خنده های الکی تحویل هم دادیم. مسخره بازی در آوردیم. مثل همیشه. ولی با هم حتی دست هم ندادیم. همدیگر را حتی در آغوش هم نگرفتیم. بعد هم وقتمان مثل برق و باد تمام شد. تو باید می رفتی دنبال دوست زردنبویت. قرار شد که تا این طرف ها هستی باز هم همدیگر را ببینیم. تو رفتی. من هم رژ لب صورتی را انداختم توی کیف قرمز کوچکم و ساعت ها توی آینه دنبال رد نگاهت توی صورتم گشتم.

***
بعدترش را خوب یادم نیست. هر چه بود درگیری بود و بی قراری. مثلا یکیش این بود که کیف قرمز کوچکم را گم کرده بودم. سر آخر هم توی یکی از اتاق های کنفرانس روی میز سخنران جلسه پیدایش کرده بودم و وسط آدم هایی که یک خروار علم را گذاشته بودند توی چمدانشان و چمدانشان را به کول کشیده بودند و آمده بودند تا این سر دنیا رفته بودم بالای سکو و وسط حرف های بیش از اندازه مهم سخنران طی عملیات عجیب و غریبی کیف قرمز کوچکم را برداشته بودم و رفته بودم.

***
بعدترش هم از زور دلتنگی طاقت نیاوردم و شروع کردم به گرفتن شماره ات. که جواب نمی دادی و من دوباره می گرفتم. شاید صد بار. شاید دویست بار. نمی دانم. بار آخر ولی صدایت که می لرزید، از شدت بغضی که مثل یک توپ کوچک شیشه ای توی گلویت گیر کرده بود، پیچید توی گوشم: "من الان توی تاکسی ام. هنوز نرسیده ام. " بعد هم با بغضی که حالا دیگر توی گلویت شکسته بود و تکه های تیزش گوشم را خراش می داد انگار، گفتی :"ببین! من نمی خواهم که ...". و من دیگر چیزی نشنیدم. مطلقا هیچ.

***
این جور بود که من لعنتی هیچ وقت نفهمیدم تو ی لعنتی با آن بغض شکسته لعنتی ات چه چیزی را نمی خواستی. 


پ.ن.1. برداشت آزاد است! ه

Wednesday, July 20, 2011

هنوز که هنوز است کوچک است. یعنی کوچک مانده وگرنه تا حالا باید خیلی بزرگ شده باشد. می خواهم بگویم آن قدر کوچک مانده که هنوز نوک اولین شاخش هم روی سرش سبز نشده حتی؛ چه برسد به این که شاخش تمام و کمال در آمده باشد روی سرش و حالا وقت آن شده باشد که بیفتیم به جان هم و من، اگر که بتوانم و زورم برسد، شاخش را بشکنم و به خودم افتخار کنم و آن وقت او دوباره یک شاخ دیگر در بیاورد و آن وقت باز روز از نو و روزی از نو بشود و من برای این که بتوانم باز هی به خودم افتخار کنم مجبور بشوم که دوباره و دوباره شاخش را بشکنم. غولم را می گویم. یعنی همان طور که گفتم غول کوچکم را، یا همان بچه غولم را. یعنی می خواهم بگویم این طور است که من با این که به این سن رسیده ام و خیلی وقت است که وقت شاخ غول شکستنم گذشته هنوز که هنوز است هیچ شاخ غولی نشکسته ام. ولی خودتان هم شاهدید و به من حق می دهید که من این وسط تقصیری ندارم که غولم کوچک مانده و شاخ در نمی آورد و بچه های مردم، که حالا دیگر خودشان غولی شده اند برای خودشان، غول هایشان هم با خودشان بزرگ شدند و وقتش که شد شاخ در آوردند و آن ها هم شکستند و شکستند و شکستند. 

هر روز در حالی که بچه غولم را مثل عروسک پارچه ای زده ام زیر بغلم و پشت پنجره نیمه باز اتاق ایستاده ام بقیه آدم ها را می بینم که ساعت شش و سی دقیقه صبح ساعتشان زنگ می زند و بعد از این که چند تا غلت نصفه و نیمه توی تخت زدند و چند تا فحش نامفهوم به زبان آوردند خودشان را به زور یاد شاخ نیمه شکسته غولشان می اندازند تا بلکه بتوانند به این بهانه خودشان را گول بزنند و از جا بلند شوند. بعد هم صبحانه خورده و نخورده از خانه شان می زنند بیرون و می روند توی میدان و شروع می کنند تا خود شب با غول هایشان دست و پنجه نرم کردن تا بلکه امروز دیگر شاخ نیمه شکسته را به شاخ تمام شکسته تبدیل کنند یا دست کم یک قدم دیگر به شاخ شکسته نزدیک شوند. بعد این طور اگر بشود شب که می شود و بی جان و خسته که به خانه بر می گردند تا بخوابند و برای جنگ فردا آماده شوند می توانند برای خودشان دست بزنند که درست است که امروز را و دیروز را و هز روز را زندگی نکرده اند اما در عوض شاخ غولشان را که شکسته اند و این خیلی خوب است و کار هرکسی نیست و افتخار دارد واقعا. و آن وقت هی پشت سر هم شاخ غولشان را می شکنند و هنوز این شاخ را نشکسته آن یکی شاخ روی سر غولشان سبز می شود و این آدم ها از بس که قوی و هستند و زورشان زیاد است و بااراده هستند و باانگیزه هستند  و توی زندگی شان هدف دارند و برنامه دارند و می دانند از زندگی شان چه می خواهند (لابد می خواهند هی شاخ غول بشکنند دیگر! ) باز دوباره  این یکی شاخش را هم می شکنند و خوشحال می شوند و هی به خودشان افتخار می کنند و هی می شکنند و باز به خودشان افتخار می کنند و هی و باز و هی و باز و ... 

و من همچنان  پشت پنجره با بچه غول بیچاره بی شاخم که با حواس پرتی زده ام زیر بغلم ایستاده ام  و بقیه آدم ها را نگاه می کنم. اما این که آیا واقعا حسرت می خورم که چرا غول من شاخ ندارد؟ راستش را بخواهم بگویم نه! یعنی واقعا این طور نیست.

Tuesday, July 19, 2011

از راه که می رسد و در خانه را که باز می کند و وارد مهمانی من و داریوش و فرامرز اصلانی که می شود،قبل از سلام با صدایی که یک جوری بلندش کرده که از روی صدای فرامرز اصلانی که دارد برای هزارمین بار می گوید: عشق گذشتن از مرز وجوده ... رد شود و به من برسد، که دراز کشیده ام روی مبل و توی حال و هوای خودم هستم و چون آمدنش را نفهمیده ام نتوانسته ام که دو قدم راه از مبل تا دم در را مثل هر شب بدوم و  آویزانش شوم، می پرسد که چه خبر است که خانه را و کوچه را گذاشته ام روی سرم و می گوید که صدای داریوش که دارد می خواند -صدایش را مثلا مثل داریوش می کند و می خواند : دروغ این صدا رو به گور قصه ها بسپار ... - تا سر پیچ پله های محوطه جلوی خانه هم می آید. می بینم که راست می گوید چون صدا را تا ته زیاد کرده ام و پنجره قدی را هم تا ته باز گذاشته ام و خانه ما هم که کف کوچه است و تعجبی ندارد که صدا به کوچه هم فرار کرده باشد حتی. با این که دلم نمی آید اما صدای آهنگ را چند درجه ای کم می کنم. توی چهل دقیقه گذشته شاید این یازدهمین یا دوازدهمین بار است که این دو نفر دارند همین آهنگ را دوباره و دوباره می خوانند و خسته هم نمی شوند و من هم سیر نمی شوم؛ ولی می دانم که حالا که او آمده اگر یک بار دیگر همین آهنگ تکرار شود یا باز بهم می خندد یا این که دعوایم می کند که باز گیر داده ام به یک آهنگ و ول هم نمی کنم. کار همیشه ام است. توی دلم باهاشان خداحافظی می کنم و تا او دست و رویش را بشوید و دور آخر آهنگ هم تمام شود و برویم سر وقت لوبیاپلوی روی اجاق دوباره می روم توی فکر. 

نمی دانم چه حساب و کتابی است که این آهنگ را که می شنوم یک جور عجیب و غریبی یاد تو می افتم.خودم را توجیه می کنم که آن روزها هم که قرار شد بیایم ببینمت، همان روزها با آن حال و هوای نگفتنی اش، یا حتی همان روزها که آمده بودم و دور و برت بودم و دور و برم بودی هم گیر داده بودم به همین آهنگ و شبانه روزی گوش می دادمش. (یادت می آید؟ گمانم چند باری توی اتاقت صدایش را بلند هم کردم حتی.) نمی دانم چرا اما مخصوصا آن جا که اوج آهنگ است و داریوش می خواند تو که معنای عشقی به من معنا بده ...  "تو"یش این همه شبیه تو می شود با این که اصلا قرار نیست تو برای من معنای عشق باشی، که نیستی هم، که اصلا معنای عشق من کس دیگری است. یا آن جا که می گوید  صدا کن اسممو از عمق شب، از نقب دیوار ... دلم یک جوری می شود انگار که خواسته باشد تو اسمم را  صدا کنی؛ در صورتی که دلیلی ندارد دلم این همه صدا کردن اسمم را از زبان تو بخواهد. یا آن جا که می گوید برای زنده بودن دلیل آخرینم باش ... یک حس مرموزی مثل پیچک می پیچد به در و دیوار جانم که انگار تو هم،اگر دلیل آخرینم نباشی، دست کم یکی از دلایل زنده بودنم هستی و چه خوب است که هستی. یا آن جا که می گوید منم من بذر فریاد، خاک خوب سرزمینم باش ... پوست تنم یک جوری مور مور می شود انگار که قرار باشد  من و تو با هم عاشقی را فریاد کنیم، گیرم که هر کس عاشقی خودش را. خلاصه که نمی دانم چرا، شاید چون می دانم که عاشقی، که عاشقی را خوب بلدی، حرف عاشقی که می شود یادت می افتم. 

عاشق بمانی پسرم، همیشه.

پ.ن. کاش می شد این ها را به خودت هم می گفتم. کاش دنیای آدم بزرگ ها این همه باید و نباید نداشت پسرم! ه



Monday, July 18, 2011

یک دفعه و خیلی بی مقدمه می پرسد که اگر دوباره برگردم به ده سال پیش، آن وقت که رشته انتخاب می کردم، باز همین رشته را انتخاب می کردم. از سوالش جا می خورم. با خودم می گویم حتما آوازه دیوانگی ام به گوش این یکی هم رسیده، حالا می خواهد از زبان خودم بشنود. می گویم معلوم است که نه! هرگز! همین الانش هم این فوق لیسانس لعنتی را بگیرم مهندسی را همین طور نبوسیده می گذارم کنار. می گوید که حالا چه رشته ای می خواهم بخوانم. من هم از آن جا که دوباره شده ام همان دخترک بی اعتماد به نفسی که فکر می کند از همه بی دست و پا تر و خنگ تر و زشت تر است و به خاطر همین توی چشم های مخاطبش نگاه نمی کند و سرش را الکی می اندازد پایین و با دست هایش بازی می کند و بیخودی می خندد، از آن خنده های بیخودی ام می کنم و وسط همان خنده بیخودی مسخره می گویم که نمی گویم چه رشته ای چون ممکن است او بهم بخندد و من نمی خواهم که او بهم بخندد. او هم نه می گذارد و نه بر می دارد و می گوید که حالا "کودک یاری" که  قرار نیست بخوانم که این همه می ترسم که کسی بهم بخندد. توی یک چشم به هم زدن آب سرد فقط روی سر من ریخته نمی شود، بلکه با چشم و ابروهای نفر سومی که در جریان است و حالا در دید من نیست اما حدس می زنم که چشم هایش گرد شده باشد و ابروهایش بالا و پایین رفته باشد -یعنی که نگو و ادامه نده- او هم بلافاصله می فهمد که بند را آب داده است. با همان خنده بیخودی ام می گویم که زده است وسط خال و اتفاقا چیزی که می خواهم بخوانم خیلی هم به "کودک یاری" خنده دار شما نزدیک است و اصلا شاید خود خودش باشد حتی. سعی می کند درستش کند و سعی می کنم خیلی عادی انگار که چیزی نشده یواش یواش موضوع را عوض کنم.  نه که حرفش را به دل گرفته باشم، دلم اما شروع می کند به سوختن. یک کمی برای او که فکر می کنم بدانم الان چه حسی دارد، یک کمی برای خودم، اما بیشتر از آن برای خودم و خودش و خودمان و همه مان که هنوز که هنوز است هویت آدم ها پیش از اسم و رسمشان از روی مدرکشان و رشته شان و دانشگاهشان برایمان  روشن می شود و توی عنوان ها بدجور گیر کرده ایم و امیدی هم به نجاتمان نیست.  نمی گویم که من خودم تا به حال به "کودک یاری" نخندیده ام و ته دلم کسی را که "کودک یاری" خوانده دست کم یک دو طبقه پایین تر از مهندس ها و دکترها ننشانده ام. من هم توی همان جامعه و بین همان مردم بزرگ شده ام.  ولی حالا چند وقت است که چشمم دارد یک چیزهای دیگری هم می بیند و تازه دارم می فهمم که یک جور دیگری هم می شود زندگی کرد. یک جوری که اتفاقا خیلی جور بهتری هم هست.

 گیر افتاده ام میان مهندس ها و البته بیشتر دکتر مهندس ها؛ دکتر مهندس ها یعنی خیلی مهندس ها، یعنی یک جورهایی آخر آخرش. البته دکتر مهندس هایی که بیشترشان - نه همه شان البته - هم مدام در حال غر زدن و شکایت از وضع موجودشان هستند و با این حال هنوز هم اصرار دارند که مهندسی بهترین رشته و مهندس ها آدم ترین ها هستند.  حالا این گیر افتادن نه که بد باشد، نه که آن ها آدم های بدی باشند، نه که دوستشان نداشته باشم، نه که کنارشان بودن برایم لذت بخش نباشد. نه! "گیر افتادن" شاید درست نباشد اصلا، بُر خوردن شاید انتخاب بهتری باشد، اما خوب دلم لک زده برای این که یک دوستی هم داشته باشم که مثلا ادبیات خوانده باشد، یا روانشناسی، یا هر چیز دیگری به جز مهندسی و به انتخاب خودش هم خوانده باشد نه این که چون ریاضی اش خوب نبوده و مخش نمی کشیده و مجبور بوده و خواسته که فقط دانشگاه رفته باشد و چیزکی خوانده باشد.  البته که می خواهم این دوست خیالی ام ایرانی باشد و هم زبان و همین کار را سخت می کند وگرنه اینجایی ها این جورند؛ می شود گفت بیشترشان اگر نه همه شان.

پ.ن. 1. گمانم گور خودم را کندم با این حرف هایم! ه
پ.ن.2. شاید هم من زیادی حساس شده ام به کلمه کذایی "مهندس" . اما به هر حال ...ه

Wednesday, July 13, 2011

سنتور می زنم. این بار که رفتم ایران سنتور را با خودم آوردم این جا که هر از گاهی صدایش بپیچد توی خانه نقلی مان و روح بدهد به زندگی حالا رسما دونفره مان. نه که من استاد سنتور باشم و دست که به مضراب می برم پرنده ها - که این روزها عجیب قشنگ می خوانند و آدم را جادو می کنند با صدایشان - هم مات و مبهوت بمانند و سکوت کنند. نه از این خبر ها نیست. یک سال بیشتر سنتور نزده ام و حالا هم سنتور زدنم مثل کتاب داستان خواندن بچه هایی است که تازه کلاس اول را تمام کرده اند. اما باورم این است که ساز را که برای دل خودت بزنی، هر چند خیلی ساده و ابتدایی، کارش را می کند و روح می دمد توی تمام سوراخ سنبه های زندگی. سنتور را گذاشته ام روی میزی که چند طبقه دارد و گوشه هال کنار پنجره است. طبقه بالایی میز گلدانی است که آن قدر که علی حواسش بش هست هر روز سبزتر می شود و برگ هایش می پیچد به نخی که از گلدان به سقف وصل کرده ایم و بالا می رود، و طبقه زیر گلدان کتاب های شعر و چند رمان و داستان کوتاه است که چند تاییشان را این سفر با خودم آورده ام، و زیر کتاب ها روی طبقه اصلی - که یک مقدار بلند است و برای سنتور زدن باید روی صندلی را چند طبقه بالش و پتو بچینم و بعد بنشینم تا به ساز  مسلط باشم- یک پارچه قلمکار پهن کرده ام و سنتور را گذاشته ام رویش. این بهترین جایی بود که فعلا توانستم برایش پیدا کنم. سنتور می زنم و با هر برخورد مضراب با سیم ها احساس سرخوشی می کنم. هنوز نمد سر مضراب ها را نچسبانده ام با این حال اما صدایش گوش هایم را یک جور خوبی قلقلک می دهد. کتاب های قدیمی را می گذارم رو به رویم و با ذوق و شوق ورق می زنم و می گویم اِه لاله سر! اِه کوهستانی! اِه گرایلی! اِه زرد ملیجه! اِه گلنار! و با دیدن هر کدام انگار هزار تا خاطره برایم زنده می شود و عطر غریب آن روزها می پیچد توی جانم؛ آن روزها که روزهای گسی هم بودند اتفاقا، چون که علی تازه رفته بود یازده هزار کیلومتر آن طرف تر و من مانده بودم همان جا که بودم با آوار تردید روی سرم که بروم یا بمانم. آهنگ های ساده را دوباره تمرین می کنم و یادم که می آید و درست که می نوازمشان ذوق می کنم. این بار می دانم که قرار نیست با سازم مجلس گرم کنم. کاری که مامان و بابا همیشه فکر می کردند که آدم باید با سازش بکند. یعنی دو تا مهمان که می آید آدم باید سازش را بردارد بیاید آن وسط مثلا آهنگ گل گندم را که تازه یاد گرفته بزند و مهمان ها هم برایش دست بزنند و آن وقت این یعنی این که پولی که بابت کلاس و معلم داده شده هدر نرفته است. این بار اما می خواهم فقط برای دل خودم سنتور بزنم. فقط برای دل خودم.

پ.ن. هی تو! من همین الان به خودم قول دادم که تا اطلاع ثانوی سراغی ازت نگیرم، از بس که سرسنگین شده ای این روزها و جواب های سربالا می دهی. هر وقت خواستی خودت بیا و برایم حرف بزن. 

Thursday, July 7, 2011

شاید یک روزی نوشتم همه آن چه را که آن شب کشیدم، مو به مویش را، ریز به ریزش را. شاید نوشتم از همه آن دنیایی که آن شب نه یک باره که هزار باره روی سرم خراب شد. همان شب که نشسته بودیم کنار هم و او عرق می ریخت و من بغض می کردم و از مامان و بابا خجالت می کشیدم  که این همه خوب بودند و مامان هی گوشه ناخنش را می کند و چیزی نمی گفت و بابا هی دندان روی جگرش می گذاشت و حرفی نمی زد و آن ها هم هی مواظب بودند که سرشان کلاه نرود و هی دو دو تا چهار تا می کردند و هی مرا یاد اسکروج می انداختند که سکه های طلایش را می چید روی هم و می شمرد. انگار که من سکه خواسته باشم ازشان. انگار که من نبودم که هی آن وسط می گفتم همان یکی ، فقط. من که حرفم را زده بودم. من که چیزی نخواسته بودم، اشتباه هم نکرده بودم. همان شب که وسط چانه زدن های آن ها داشتم به خودم قول می دادم که فرزندی اگر قرار باشد که داشته باشم از این پوسیدگی فرهنگی  که من مادر دست به گریبانش بودم و هستم بویی نبرد. همان شب که اگر قلبم قهرش گرفته بود و لج کرده بود و ایستاده بود حق داشت، هرچند که من مدام توی دلم داشتم به بیچاره التماس می کردم که ادامه بدهد و یک وقت قهر نکند و قانعش می کردم که درست که این همه از آدم ها نا امید شده ام و این همه عصبانی ام اما دلیل نمی شود که به این زودی ها بخواهم بمیرم. آن قدر که آن شب مرگ نزدیکم بود. همان شب که آمدم نوشتم : "گریه هایم را کرده ام. درد می کنم." بعد آمدند گفتند که این ها را ننویس، که تو مثلا عروسی. انگار که هر کس عروسی اش باشد باید از صبح تا شب بزند و برقصد و بخندد حتی اگر آن شب  را از سر گذرانده باشد.  نه! الان نمی خواهم بنویسم. اگر به قولی که به خودم داده ام عمل نکردم و آن شب ماند توی خاطرم، یک روزی می آیم و آن شب را می نویسم. واو به واوش را.


پ.ن. همه آدم های آن شب را بخشیدم. به جز یکی را که هنوز نتوانسته ام. از بس که مچاله ام کرد. حالا هی تو بگو منظوری نداشت. 

Tuesday, May 10, 2011

مادربزرگ می گوید: هر کار یک رسم و رسوماتی دارد که بزرگترها بهتر از بچه ها می دانند. 

انگار نه انگار که دارد سی سالم می شود. خنده ای که از ذوق دیدن مادربزرگ توی مانیتور چسبیده بود به صورتم همان جا می ماسد. 

مادربزرگ ادامه می دهد:  فلان دخترخاله ات را ببین. آمده اند با عزت و احترام هزار و پانصد تا سکه مهرش کرده اند. این قدر که می خواهندش. آن یکی دخترخاله ات هم با نامزدش روی هزار تا توافق کرده اند.

جهت ابروهایم عوض می شود. قیافه ام در هم می رود. لجم می گیرد که آخر چه چیز من شبیه آن ها بوده که این یکی باشد. یک حسی که دوست دارم اسمش را بگذارم انرجار، انزجار از این طرز فکر پوسیده ی کرم زده که نمی دانم چرا با همه پوسیدگی اش نابود نمی شود، می رود که همه وجودم را  بگیرد توی چنگال هایش. توی دلم می گویم خوش به حالشان که این قدر خوب سر قیمتشان به توافق می رسند. خوش به حالشان که اندازه هزار و پانصد سکه عزیزند.  موقع گفتن "هزار و پانصد" توی دلم هم ه را محکم ادا می کنم و روی ز تشدید می گذارم، درست مثل بابابزرگ وقتی که می خواهد روی این اعداد و ارقامی که برایش خیلی مهم اند تاکید کند و یک جوری که طرف مقابل نفهمد عدد را بکوبد توی سرش.

مامان هم دنبال حرف مادربزرگ را می گیرد. البته یک جور ملایم تری، یک جوری که سی چهل سال اختلاف سنش با مادربزرگ معلوم می شود اما هنوز یک تکه فکر نخ نما شده از تویش به آدم دهن کجی می کند. می گوید که: بله! شما به این کارهایش کار نداشته باشید. فقط یک چیزی با هم توافق کنید، و به ما بگویید. ما یک چیزی می دانیم که می گوییم.

 انگار کسی معده ام را می گیرد توی مشتش و فشار می دهد. نزدیک است که حالم به هم بخورد. مامان بزرگ و مامان شروع می کنند به دلیل آوردن برای حرفشان و از خاله ای که شوهرش مرده است و مهریه به دادش رسیده است برایم مثال می آورند. انگار که عهد بوق باشد و من زنی باشم که چشمم به دست "شوهر" است. و من چه قدر از کلمه "شوهر" بدم می آید. و من چه قدر دلم می خواست که من و او هیچ وقت مجبور نمی شدیم ازدواج کنیم که بشویم "زن و شوهر". که نمی شویم هم. قول داده ایم به هم که دوست بمانیم و همراه. و همین است فرق جایی که من ایستاده ام و به "ما" نگاه می کنم و جایی که آن ها ایستاده اند و فقط خیال می کنند که دارند "ما" را می بینند.


مامان و مادربزرگ حرف های دیگری هم می زنند. من اما گوشم به حرف هایشان نیست. اشک جوشیده توی چشم هایم و مثل همه وقت هایی که باید نظرم را درباره موضوع مهمی به کسی که به هیچ وجه از زاویه دید من به آن موضوع  نگاه نمی کند بگویم زبانم بند آمده است.  دلم می خواهد هر چه زودتر این مکالمه مسخره یک طرفه تمام شود. تمام مدت توی دلم می گویم بگذار هر چه می خواهند بگویند. ما که کار خودمان را خواهیم کرد. مگر تا همین الان کار خودمان را نکرده ایم؟ مگر یک  سال و نیم با هم زندگی نکردیم؟ فکر می کردند نمی شود اما دیدند که شد. این را هم فکر می کنند نمی شود اما ما باید ثابت کنیم که خوب هم می شود. گیرم که یک مقدار جنگیدن بخواهد...

***
ی می گوید: یک نقطه هایی هست توی زندگی آدم که آدم را تعریف می کند. حرفش یک جور خوبی بیدارم می کند و یادم می آورد که چه می خواستم از این جای زندگی ام.  به او می گویم که برای این که آن جای دفترشان ،که ظاهرا باید سکه ها را سوار کنند روی سر هم، خالی نماند و خیال کنند که سنت هایشان حفظ شده بگو بنویسند: "روزی یک شاخه گل و روزی یک ساعت که وسط همه شلوغی های زندگی بنشینیم رو به روی هم و دست هم را بگیریم و گل بگوییم و گل بشنویم." می گویم اگر قرار است "من" تعریف شوم دوست دارم این جور تعریف شوم.

پ. ن. از همین چیزها فرار کردم آمدم این جا و از فراری که کردم به شدت خوشحالم! ه

Monday, May 2, 2011

خیلی الکی قهر کردیم. یعنی مثلا این طور بود که کاری به کار هم نداریم. او نشسته بود توی هال و برگه هایش را تصحیح می کرد و تلویزیون هم روشن بود و گمانم داشت هاکی نشان می داد. من هم نشسته بودم توی اتاق روی تخت و صدیق تعریف و مختاباد و مرضیه گوش می کردم و انگار که صدایم  خیلی خوب باشد باهاشان بلند بلند می خواندم. یکی دو ساعتی که گذشت حوصله ام سر رفت. گوسفند عروسکی مهربان را که برای خواهرک خریده بودم برداشتم و کمی باهاش ادا در آوردم و به جایش حرف زدم و به نگاه خنده دارش خندیدم. بعد همین طور که توی چشمهایش که زل زده بود بهم نگاه می کردم چیزی توی سرم جرقه زد. او را صدا زدم که بیاید و چیزی را روی لپتاپم درست کند. آمد. همین جور که اخمهایش توی هم بود و سرش توی لپتاپ گوسفند را با کله کج بردم جلوی صورتش و یکی دو بار سرش را به دو طرف کج کردم و بعد سرش را از روی شکم گنده پشمالوی سفیدش خم کردم روی پاهای مخمل کبریتی اش و به جایش نخودی خندیدم. بعد هم همین طور با کله کج نگه داشتم جلوی صورت او، یک طوری که با آن چشمهای خنده دار مهربانش زل بزند توی چشمهایش. چند ثانیه بیشتر لازم نبود که خنده اش بگیرد و وسط آن همه قهر و اخم بلند بلند بخندد. اصلا قیافه این گوسفند یک طوری است که نمی شود بهش نخندید. یک جوری نگاهت می کند که چاره ای نداری جز این که بخندی. حرف می زند با آدم اصلا. من هم از خنده او خنده ام گرفته بود ولی سعی می کردم تا جایی که ممکن است بی صدا بخندم که نمایش عروسکی خراب نشود. او هم وسط این قهقه خنده ها سعی می کرد خودش را جمع و جور کند، یعنی که درست است که خندیده، آن هم این همه بلند بلند، اما این دلیل نمی شود که هنوز قهر نباشد. بعد یک دفعه شروع کرد به حرف زدن با گوسفند که هنوز داشت نگاهش می کرد. مثلا بهش می گفت که ازش بپرس چرا تو را فرستاده پیش من. گوسفند هم همین طور که گردنش را کج می کرد که مظلوم جلوه کند جواب می داد که کسی مرا نفرستاده که! من خودم آمدم. بعد او هم می گفت که گولت زده و نفهمیده ای. گوسفند هم هی سرش را کج می کرد و می گفت که نخیر این طور نیست. بعد زل می زد توی چشمش و یک دفعه سرش را می آورد پایین و ریز ریز می خندید. بعد او هم بیشترخنده اش می گرفت و من هم بیشتر خنده ام می گرفت. آخر سر هم گوسفند بهش گفت که آمده بوده که او را بخنداند و حالا که خندیده دیگر کاری ندارد و می رود. بعد این طور شد که گوسفند واسطه شد و ما سه-چهار ساعت نشده آشتی کردیم. اسم گوسفند عروسکی مهربانمان را هم گذاشتیم "آشتی". گمان نکنم دیگر بدهمش به خواهرک. این جا بیشتر لازم می شود!


پ.ن. شب می گوید: حالا این که می گویی باهات خرف می زند را که جدی نمی گویی که؟ نه؟ شوخی می کنی دیگر. یک جوری که حس می کنم ترسیده دیوانه ای چیزی شده باشم که با عروسک ها حرف می زنم و از این چیزها. بعد فردا توی فروشگاه خرس و خرگوش و گوسفند و خوک و بقیه عروسک ها را بر می دارد و بالا پایین می کند و آخر می گذارد سر جایش و می گوید: نه! این خوب نیست. نگاه نمی کند به آدم! حرف نمی زند با آدم! به درد نمی خورد