Saturday, November 26, 2011

The Croup

خروسک می گیرم. یک ساله بوده ام. حالم آن قدر بد می شود که کار به بیمارستان کودکان مفید می کشد. باید آن جا بستری می شده ام. همین جور که مامان و بابا توی راهروهای دراز بیمارستان دنبال کارهای بستری شدن من بوده اند و من توی بغلشان دست به دست می شده ام انگشت اشاره ام را می گرفته ام به سمت هر چیزی که از کنارمان رد می شده یا ما از کنارش رد می شده ایم و با صدایی که از شدت سرفه های خشک خش دار شده بوده می پرسیده ام " ای شیه؟" آن قدر که مامان و بابا را کلافه می کنم. بالاخره بعد از چند ساعت کار بستری شدن درست می شود و من را مثل گنجشکی که بیاندازیش توی فقس می گذارند زیر چادر اکسیژن. آن جا هم ولی دست بر نمی دارم و یک سره با انگشت اشاره نشانه رفته به سمت در و دیوار سوالم را تکرار می کنم که "ای شیه؟!" برایم سوال پیش می آمده خوب. دست خودم که نبوده! از این خاطره تصویرهای واضحی دارم. صورت خودم و مامان و بابا و راهروی بیمارستان و اتاقم و چادر اکسیژن با جزئیات یادم می آید. نمی دانم آدم می تواند از یک سالگی اش تصویر به این شفافی داشته باشد یا این که این تصویر ها را بعد ها که مامان داستان را برایم تعریف کرده برای خودم ساخته ام. هر چه که هست آشنایی من و خروسک برمی گردد به این خاطره. فردا صبح مرخص می شوم. زنده می مانم.

 خروسک می گیرم. دوباره. شاید هم بیشتر از دوباره، من ولی یادم نمی آید. باید چهار یا پنج ساله بوده باشم. یعنی سنم حتمن چیزی بین چهار و شش بوده است. چرا؟ چون فقط توی این بازه زمانی خانه مامان جون و بابا جون نصف شده بود ولی توی یکی از نصفه هایش ما زندگی نمی کردیم. این طور بود که ما از سه سالگی تا  چهار سالگی من توی یک نیمه از خانه مامان جون و باباجون زندگی می کردیم. باباجون برداشته بود خانه شان را با یک دیوار پیش ساخته از وسط نصف کرده بود. توی یک نصفش ما زندگی می کردیم و توی نصف دیگرش خودشان. نصفه ما سه تا اتاق خواب داشت که یکی شان پله می خورد به حیاط، یک آشپزخانه بزرگ داشت و یک هال کوچک. حمام خانه اصلی هم توی این قسمت افتاده بود. نصفه خودشان یک هال بزرگ بود و یک پذیرایی خیلی بزرگ تر که باباجون با همان دیوارهای پیش ساخته یک اتاق خواب نقلی هم از تویش در آورده بود. حیاط خلوت هم افتاده بود توی این نصف خانه و با گاز و یخچالی که بهش اضافه کرده بودند شده بود آشپزخانه. دستشویی خانه اصلی هم این طرف قرار داشت که تویش یک دوش آب گذاشته بودند و کار حمام را هم برایشان می کرد. این دستشویی با دوش آب و کاشی های زردش خیلی مهم است چون بیشتر خاطره ای که می خواهم بگویم آن جا می گذرد. من چهار ساله بودم که ما از آن جا رفتیم. خانه ولی تا یکی دو سال بعد همچنان دو قسمتی ماند و یکی دیگر از اقوام آن جا ساکن شد. بعد از آن باباجون دیوارها را برداشت و خانه اش را به حالت اول برگرداند. آن شب بابا ماموریت بوده و من و مامان شب را خانه مامان جون و بابا جون -که هنوز دو قسمتی بود- مانده بودیم. این یعنی که ما دیگر توی خانه آن ها زندگی نمی کردیم و فقط آن شب را رفته بودیم آن جا بخوابیم که تنها نباشیم. همین است که می گویم سنم باید چیزی بین چهار و شش بوده باشد. تشک پهن کرده ایم وسط هال و خوابیده ایم. نیمه شب من با حالت خفگی از خواب می پرم. نمی توانسته ام نفس بکشم. بخور و شربت هم هیچ فایده نداشته است. مامان می رود  توی دستشویی با کاشی های زرد و دوش را باز می کند. آب داغ با شدت می ریزد روی کاشی های کف و  قطره های آب می پاشد این طرف و آن طرف. دستشویی  کوچک کم کم بخار می گیرد. مامان می دود می آید من بی نفس را بغل می کند می برد توی اتاقک بخار گرفته و در را می بندد. من نفس هایم را توی بغل مامان لا به لای بخار آب غلیظ معلق توی فضا پیدا می کنم. چشم هایم ولی جز زردی مه آلود دیوارها چیزی نمی بیند. خشک و صدا دار نفس می کشم. همین که نفس می کشم ولی مامان را خوشحال می کند. تا صبح همان جا می نشینیم؛ من توی بغل مامان، مامان کف حمام. من که نفسم جا آمده بوده خوابم می برد. مامان ولی بیدار می نشیند و موهایم را نوازش می کند و شاید هم یواشکی بالای سر دخترک مریضش قطره اشکی هم ریخته باشد. کسی چه می فهمد وسط آن همه مه و بخار و چلپ چلپ آب و کاشی زرد به مامان چه گذشته است. تصویر های این خاطره ام هم به  شدت شفاف است. از دستشویی که بیرون می رویم روز است. من زنده مانده ام.


خروسک می گیرم. ده باره. بیست سال گذشته است. توی این بیست سال حتمن ده ها بار دیگر خروسک خودش را به من تحمیل کرده است. خاطره اش ولی آن قدرها پررنگ نبوده برایم. این بار بیست و پنج ساله ام. نیمه شب است. تهران ام. خانه مان، توی اتاقم. خشک سرفه می کنم. نفس هایم از گلویم پایین نمی روند و همان جا می مانند. دستگاه بخور دارد برای خودش گوشه اتاق فس فس می کند. هر از گاهی می روم کنارش می نشینم و چادر را می اندازم روی سر دو تایمان و ازش نفس می گیرم. با چادر پیچیده به سر و کله ام نشسته ام جلوی مانیتور و خودم را برای ع لوس می کنم که نشسته آن طرف مانیتور توی پنجره اسکایپ. ع آن سر دنیا توی دانشگاه است. تا صبح نمی خوابم. ع تا شب کار نمی کند و همان جا می نشیند زل می زند به مانیتورش و عکس من بی حال چادرپیچ را تماشا می کند. آن شب هم صبح می شود. آن بار هم من زنده می مانم.


خروسک می گیرم. صدباره. وسط تنهایی های یخ زده ام در مونترال. بیست و شش ساله غمگینی هستم. نیمه شب است باز. برف می آید. نفس ندارم. توهم جیوه هم دست از سرم بر نمی دارد. غروب زده ام دماسنج جیوه ای را ترکانده ام و حالا همه جا جلوی چشمم مولکول های جیوه را می بینم که قاه قاه می خندند و بهم می گویند که خودم را برای مردن آماده کنم. نگفته بودم چه آدم جان ترسی هستم؟ یک بار مفصل می گویم. با هر سرفه خشک چاقویی از بالا تا پایین سینه ام را می خراشد. خوابم نمی برد. ع از توی مانیتور رفته است چون از دست توهمات جیوه ای من جانش به لبش رسیده است. از بس سرفه کرده ام میم و ه بیدار شده اند. از توی آشپزخانه صدا می آید. میم برایم کتری آب جوش می آورد که بخور بدهم. کتری را می برم زیر پتو و خودم هم بهش ملحق می شوم. نفس می کشم. سرم را که بیرون می آورم هوا گرگ و میش است. صبح می شود. زنده می مانم.


خروسک گرفته ام. هزار باره. بیست و هشت ساله ام. همین الان. همین جا. توی خانه مان نزدیکی های ونکوور. مامان دور است. ع کنارم است. شلغم ها و کدوها دارند نوی آشپزخانه بخارپز می شوند. چای و شیر و عسل خورده ام. دستگاه بخور از صدا افتاده است. گمانم آبش تمام شده باشد. استخوان هایم درد می کند. شب نزدیک است. سرفه می کنم. خشک و خشن. توی حمام بخار گرفته با کاشی های سفید تنها نشسته ام و به بخار آب خیره شده ام که چه برای خودش خوشحال است. تب دارم. یعنی صبح می شود؟ باید زنده بمانم.







Tuesday, November 22, 2011

Taken the Plunge, Broken the Bridge

افتاده ام روی دور پل خراب کردن، حالا می خواهد پل پشت سر باشد، پیش رو باشد، یا اصلن پلی باشد که همین الان رویش ایستاده ام و خراب که بشود یعنی سقوط توی سیاهی فضای خالی زیر پا. من اما خراب می کنم. خوب بلدم خراب کردن را. ساختن را یاد نگرفته ام انگار، خراب کردن را اما چرا. همین جور چشم هایم را می بندم، تیشه را می برم بالای سرم، نعره می کشم، گیرم نعره ام صدایم زاری بدهد، و بعد تیشه را با تمام قدرت می آورم پایین و می کوبم روی تخته چوب های پل مورد نظر. نه یک بار و نه دو بار. آن قدر که اگر کسی بعد ها از آن دور و برها رد شود هیچ بو نبرد که این جا پیش از این پلی بوده است. درست مثل آدمی که زده باشد به سیم آخر. زده ام به سیم آخر؟ گمانم این طور باشد. در حقیقت من نمی دانم آدم به سیم آخر زده دقیقن چه شکلی است اما فکر می کنم باید این طور باشد که تیشه اش را بردارد بیفتد به جان پل ها. یکی یکی. چند تا چند تا. تا این که بالاخره برسد به پل اصلی. پل بین خودش و خودش. درست مثل من؛ گیرم که من هنوز به پل اصلی نرسیده ام. حالا این که من شبیه آدم به سیم آخر زده هستم یا آدم به سیم آخر زده شبیه من است یا دوتایمان یک نفریم یا چه آن قدر ها مهم نیست. مهم پل ها هستند که دارند از دست می روند و ما -من و آدم به سیم آخر زده، هر دویمان- که داریم معلق می شویم هی. 


این که چند تا پل توی چند وقت گذشته خراب کرده ام را هیچ نمی دانم. حسابشان از دستم در رفته است دیگر. بزرگ ترین پل ولی همان پل کذایی تحصیلات عالیه ام در مهندسی بود که کمابیش آماده انفجار است. آخر این یکی با بیل و کلنگ خراب نمی شد برداشتم یک بمب ساعتی طراحی کردم که مو لای درزش نرود و کار گذاشتم زیر پل و صدای تیک تیکش شد آهنگ پس زمینه روز و شبم. حالا هم روی همان پل نشسته ام منتظر که کی آهنگ قطع می شود و بــــــوم. الان دقیقن نمی دانم این پل من را به کدام آدم ها وصل می کرد، منفجر که بشود معلوم می شود. (ع عزیزتر از جانم! تو را به جان خنده های از ته دل شبانه سه تاییمان (خودم و خودت و آشتی) این را که خواندی هیچ به رویم نیاور. به روی خودت هم نیاور حتا. آرام صفحه را ببند، لبخند قشنگت را بزن روی لبهایت و برو به کارهایت برس. حرف هایمان را زده ایم دیگر. نزده ایم؟ شصت و دو بار هم زده ایم. و تو می دانی که شصت و دو یعنی چه. نمی دانی؟ راستی دقت کردی که این بار عددش را عوض کرده بود؟ پسرک مک دونالد را هزار تا دوست داشت، پدرش را هفتاد و پنج تا و مادرش را پس از کلی بالا و پایین کردن پنجاه و چند تا! باید روی اندازه بی نهایتمان تجدید نظر کنیم.)  


داشتم می گفتم از پل هایی که خراب کرده ام. پل های بین دو تا قاره را، بین دو تا کشور را، دو تا شهر را، دو تا خانه را، دو تا آدم را، همه را زده ام نابود کرده ام . پل بین خودم و میم، خودم و نون، خودم و کاف، خودم و شین، خودم و آن یکی نون، خودم و هر چه عمو و خاله و فک و فامیل و دوست و آشنا را زده ام از اساس ترکانده ام. چرا؟ چون شده ام یک تکه سنگ متحرک بی زبان که هیچ احساسات قدیمش یادش نمی آید، از آدم ها فرار می کند، تنهایی اش بوی عود می دهد از بس برایش مقدس است، و آستانه تحملش به شدت پایین است. نه تاب نگاه چپ را دارد و نه حرف راست را. به ابروی بالای چشمش که اشاره کنید بار و بندیلش را جمع می کند می رود پی کارش. برای همیشه. و قبل از رفتن هم پل پشت سرش را حتمن می ترکاند. 


برای سنگِ پل خراب کن به سیم آخر زده ای که منم، این روزها فقط ع مانده و خواهرک و یک ی و یک ه و یک میم همسایه و یک پ و دو تا دال نصفه نیمه و ... همین؟ همین!


پ.ن. پل مورنینگ ساید هم خراب شد. این یکی را من خراب نکردم. شاید هم کردم. نمی دانم. از من  هیچ بعید نیست. از پنج شنبه می روم اسکای فایر!


پ.ن. تکمیلی: پل این جا را خراب نمی کنم. این جا را اندازه خودم دوست دارم. 

Tuesday, November 15, 2011

Smile Please! Smile!

در خانه باز شد و پسرک با اخم از در بیرون آمد و در را پشت سرش به هم کوبید. نگاهم نکرد. سلام هم نکرد. چند بار صدایش کردم اما هیچ جوابم را نداد. حدس زدم دوباره صبحانه اش را نخورده یا به موقع حاضر نشده و مادرش را خسته کرده و باز حرفشان شده است. سوار آسانسور شدیم. ازش خواستم که کلاهش را سرش بگذارد چون هوا خیلی سرد است. چند بار گفتم. انگار نه انگار. از ورودی ساختمان که بیرون می آمدیم کلاهش را گذاشتم روی سرش و راه افتادیم.
پرسیدم: انگار شما دیگه با من دوست نیستی، هستی؟ 
محکم و قاطع در حالی که رو به رویش را نگاه می کرد و سرش را به دو طرف تکان می داد گفت:  نه! دوست نیستم. 
پرسیدم: میشه بهم بگی چرا
گفت: چون من هر روز پسر بدی ام. 
گفتم: خوب این که دلیل نمیشه که با من دوست نباشی. تااااازه شما خیلی هم پسر خوبی هستی. کی گفته پسر بدی هستی. 
زیر لب گفت: مامی. 
بعد هم پاهایش را چند بار کوبید روی زمین و اصرار کرد که پسر خوبی نیست. اصرار کرد که خیلی هم پسر بدی است. دلم گرفت. 
این اولین بار نیست که من و پسرک این مکالمه را داریم. بیشتر روزها همین را می گوید. و وقتی می پرسم که چرا، مثلن می گوید که چون من هر روز صبونه مو نمی خورم. یا چون من هر روز مامی رو اذیت می کنم. باور دارد که پسر خوبی نیست. و آن قدر این باورش قوی است که خیلی جاها جا می زند و تلاشی هم برای "خوب" بودن، یا "همان جور که مامان و بابا می خواهند" بودن نمی کند. خودش اعلام می کند که خوب نیست. که بد است اصلن. اعتراف می کند. و از بس این را باور دارد که احساس می کند بقیه هم حق دارند که دوستش نداشته باشند. گمانم همین می شود که دیگر با من هم حرف نمی زند و فکر می کند که با هم دوست نیستیم. یا نباید باشیم.
 با هم سربالایی را بالا می رفتیم. یک جاهایی آسفالت یخ زده بود. بهش گفتم مواظب باشد لیز نخورد. قیافه اش هنوز توی هم بود. دلم برای آن روزها که غش غش می خندید و یک ریز برایم حرف می زد و من توی سربالایی عقب عقب راه می رفتم که صورت خندانش را ببینم تنگ شد. نمی دانم چرا امروز نا نداشتم برایش مسخره بازی در بیاورم که بخندد. چند باری سعی کردم سر صحبت را باز کنم اما یا جوابم را نداد یا جواب سر بالا داد. بی حوصله بود. من هم. فقط یک بار که بهش گفتم که شاید چهارشنبه یا پنج شنبه برف بیاید سرش را بلند کرد و نگاهم کرد و گفت: آر یو سور؟ و من برای این که قول الکی بهش نداده باشم گفتم که مطمئن نیستم ولی این طور قرار است. می دانستم که برف برایش خبر خوش است. همان طور که برای من. او اما برف را دوست دارد چون هوا که سرد بشود و برف که بیاید یعنی تولدش نزدیک است. دوباره ساکت شد. دست هایش را توی جیبش فرو کرده بود و آزام قدم برمی داشت. من کنارش راه می رفتم و سرم پایین بود و زیر چشمی می پاییدمش. 
یک دفعه گفت:  من یه ماشین پلیس دیدم. 
سرم بلند کردم. راست می گفت. یک ماشین پلیس از کنارمان گذشته بود و داشت دور می شد. 
گفتم:  منم دیدمش. 
گفت:  می دونی، فک می کنم ماشین پلیس برای مامیه. 
منظورش را نفهمیدم. 
پرسیدم: یعنی چی؟ یعنی مامی گفته که این ماشین پلیس بیاد این جا؟ 
گفت: نه! یعنی ماشین پلیس اومده که مامی رو ببره.  
خشکم زد. 
پرسیدم: مامی رو کجا ببره؟ چرا آخه؟ 
جواب داد: چون مامی من رو دوس نداره.
 پرسیدم: چرا فک می کنی مامی دوسِت نداره؟ 
گفت: برای این که مامی گخته (به گفته می گوید گخته!) برت دی ام که شد برام هیچی پرزنت نمی خره. 
دلم برای دنیای کودکانه اش که روی سرش آوار شده بود کباب شد. تولدش برایش خیلی مهم است. مهم ترین حادثه زندگی اش روز تولدش است. از دو ماه پیش دارد روزشماری می کند. بار اولی که فهمیدم  دارد شمارش معکوس می کند، نود و نه روز تا تولدش مانده بود. حسابش را دارد. گمانم هر شب که می رود که بخوابد یکی از عدد آن روز کم می کند و برای خودش ذوق می کند و می خوابد. هنوز چهل و چند روزی تا روز تولدش مانده است اما او خوشحال است که هوا دارد سرد می شود و قرار است به همین زودی ها برف بیاید. حالا اما یکی بهش گفته است که روز تولدش خبری از کادو نیست. یکی این را گفته است چون راه دیگری به ذهنش نمی رسیده است که پسرک را مجبور کند که شیر صبحانه اش را بخورد یا لباس گرمش را بپوشد. نمی خواهم کسی را قضاوت کنم. می دانم که من جای او نیستم و اگر بودم، با آن همه درگیری، شاید بدتر از این می کردم. کسی چه می داند. فقط می خواهم یک چیز را به خود خودم یادآوری کنم. این که من حق ندارم با یک جمله آتش بیاندازم زیر دنیای یک بچه، دنیایی که یک جورهایی شاید خودم برایش ساخته ام، و نابودش کنم. هم خودش را و هم دنیایش را. بعضی وقت ها آدم آن قدر درگیر زندگی می شود که حواسش نیست وسط این طرف آن طرف دویدن هایش پایش را می گذارد روی نخ های نازکی که یک موجود کوچک را به این دنیای بی در و پیکر وصل کرده و نخ ها را یکی یکی پاره می کند بی که بداند چه طور بی هوا زیر پای آن موجود کوچک خالی می شود. و ته دلش هم.
بقیه راه تا مدرسه دستم را حلقه کردم دور شانه اش و هر از گاهی سرش را نوازش کردم و برایش حرف زدم. نمی دانم حرف هایم را می فهمید یا نه. من اما فرض کردم که می فهمد. آرزو کردم که بفهمد. برایش گفتم که اصلن نمی شود که مادری بچه اش را دوست نداشته باشد. که دوست داشتن به کادو خریدن نیست. که همه آدم ها اشتباه می کنند و اشتباه کردن دلیل این نیست که آدم ها بد باشند یا خوب نباشند. که خوب باشد یا نباشد برای پدر و مادرش عزیز است و آن ها همیشه همیشه دوستش خواهند داشت. کاش حرف هایم را فهمیده باشد. کاش یک جایی توی ذهنش مانده باشد. کاش فهمیده باشد که دوست داشتنی است چون خود خودش است. کاش فهمیده باشد.


پ.ن. باز قصه را گفتم، حرفم را ولی نتوانستم بزنم آن طور که می خواستم. کاش شنونده خودش عاقل باشد.


پ.ن.2. نمی دانم آیا باید به یک نفر بگویم که پایش روی سیم است و پایش را از روی سیم بردارد یا نه. و اگر باید بگویم، با توجه به سر و ته پیاز نبودنم، چگونه.

Sunday, November 13, 2011

Lost Paradise

زندانی بهشتم، آواره در گلستان
سرگشته ی یکی گل، اندر میان بستان

از خوش نوای بلبل، جانم به لب رسیده
دلتنگ های و هوی و، بدنعره های مستان

لب تشنه ام کنارِ، دریا و حاجتم نیست
الا به جرعه ای آب، از جام می پرستان

کورم ز فرط نور و، بشکسته پا و دستم
من بی عصا میانِ، خیلِ عصا به دستان

من از ازل نبودم، اهل خداپرستی
یا رب! مرا بیفکن، در جمع بت پرستان

دوزخ برای من بِه، از این بهشت و زنجیر
آن جا نی ام در آتش، نآتش که در نیستان

تلخم اگر چه "نوش" م، نامم به من ببخشای
بیهوده می سرایم، هر ماجرا و دستان

گ.ل.ن.و.ش
شهریور هشتاد و نه
ونکوور


پ.ن. کاش هنوز شعری داشتم برای نوشتن. آخرگلوله های سربی بغض را که نمی شود شعر کرد. منظورم این نیست که بغض را نمی شود شعر کرد. اصلن همین این شعر از دل یک بغض سنگین بیرون آمده اما گمانم بغض سربی فرق می کند. بغض سربی یک جوری است که آدم را یک جور دیوانه عجیبی می کند. عجیب از این جهت که آدم دیگر شعر هم نمی تواند بگوید حتا. در صورتی که دیوانه ها شاعرهای خوبی هستند. انگار این جور باشد که بغض سربی سربش برود بنشیند روی مغز آدم و کارش را تمام کند.

Saturday, November 12, 2011

Miss My 3 Little Bears!

 زمان جنگ و بمباران بود. همه چند وقتی رفته بودیم تفرش و توی خانه قدیمی پدر بزرگ به خیال خودمان پناه گرفته بودیم. هه! به آن خانه می گفتیم "خونه باغی" چون جلویش یک باغچه داشت، و چهار تا دار و درخت، و یک تاب دو نفره که سهم نوه های بزرگ تر بود و به ما نمی رسید، و یک حوض. حوضش ولی از این حوض های کلیشه ای نبود که دورشان دالبری است و داخلشان آبی رنگ است و سیب و هندوانه توی آب زلالشان قل می خورد این طرف و آن طرف. حوض "خونه باغی" یک چهار دیواری سیمانی خاکستری به ارتفاع یک متر و نیم یا حداکثر دو متر بود که یک جایی وسط های باغچه سبز شده بود و به چشم بچه سه ساله ای که من بودم خیلی بزرگ و عمیق می آمد. مامان داشت لب حوض چیزی می شست و من هم با بلوز و شلوارک زرد راه راه که رویش عکس سه تا خرس کوچولو داشت کنارش روی لبه حوض نشسته بودم و پاهایم را شلپ شلپ توی آب می زدم. بعد انگار که حوصله ام سر رفته باشد پاهایم را از توی آب بیرون آوردم و دو زانو نشستم لبه حوض و سعی کردم این بار دست هایم را بزنم توی آب. دختر خاله ها داشتند آن طرف تر دور و بر تاب بازی می کردند. گمانم حواسم پرت آن ها شد که تعادلم را از دست دادم و پایم سر خورد و توی یک چشم به هم زدن رفتم ته حوض. قلپ قلپ آب می خوردم و فرو می رفتم توی آب. آب سرد بود. خفگی داشت یکی یکی نفس هایم را می دزدید. صدای گنگ و نامفهوم جیغ مامان توی گوشم بود. توی آب دست و پا می زدم اما بی فایده. البته بی فایده بی فایده هم که نه، با هر تقلا یک قدم به زمین سخت کف حوض نزدیکتر می شدم و از زندگی دورتر. نفس هایم بفهمی نفهمی تمام شدند و ... دیگر چیزی نفهمیدم. چشم هایم را که باز کردم دیدم خوابیده ام توی اتاق کنار بخاری که توی آن گرما به خاطر من روشن شده بود و مامان داشت دعوایم می کرد که چرا مواظب نبوده ام و داشته ام خودم را -و خودش را- به کشتن می داده ام. من اما اولین چیزی که به ذهنم رسید این بود که چرا لباسم عوض شده است. بعد که مامان گفت که لباسم را آویزان کرده توی ایوان تا خشک شود دلم برای سه تا خرس خیس که داشتند روی بند رخت توی ایوان برای خودشان می لرزیدند خیلی سوخت. خیلی.


شاید همه آن فرورفتن ها و صداهای گنگ شنیدن ها و به تدریج خفه شدن ها و دست و پا زدن ها و به هیچ کجا نرسیدن ها توی سه سالگی سی ثانیه هم طول نکشید. خاطره اش اما تا همین امروز هم با من ماند. تازه آن وقت دستی بود که بیرونم بیاورد حتا اگر خودم از شدت تلاش بی نتیجه از هوش رفته باشم و گرمایی بود که تن نحیف بی جان یخ زده ام را بهش بسپارم . و البته آن قدر بزرگ بودم که تنها نگرانی ام سرما خوردگی خرس های روی لباسم باشد. من فکر می کنم آدم ها تا وقتی بچه اندخیلی بزرگ اند. خیلی بزرگ. یعنی آن قدر که نگران خرس های روی لباسشان هم می شوند حتا .


این ها را گفتم که بگویم الان مدت هاست که دارم همان سی ثانیه کذایی سه سالگی ام را زندگی می کنم. لحظه افتادنم را یادم نیست. نمی دانم دقیقن چند ماه یا چند سال پیش بود. نمی دانم حواسم پرت بازی چه آدم هایی شده بود که پایم لغزید و افتادم توی این حوضی که با حوض "خونه باغی" چند تا فرق کوچک دارد. یکی این که این حوض هر چند همان قدر خاکستری و زشت است اما ته ندارد و به هیچ کجا قرار نیست برسد. یکی دیگر این که توی این حوض به جای آب یک چیزی مثل لجن ریخته اند که دست و پای آدم بهش می چسبد و دست و پا زدن تویش هم طاقت فرساتر است و هم بیهوده تر. تازه خفگی اش هم یک دستش را می اندازد بیخ گلوی آدم و با آن یکی دستش نفس های آدم را جلوی چشم خودش از حلقوم آدم می کشد بیرون. خودم هم دیگر آن خود سه ساله ام  نیستم و چند تا فرق کوچک کرده ام. یکی این که این بار امیدی به هیچ چیزی ندارم؛ نه دستی که بیرونم بکشد و نه آتشی که یخ هایم را آب کند. یکی دیگر این که الان بر خلاف آن روزها خیلی کوچکم. خیلی کوچک. و از همه مهمتر هم این که دیگر خبری از بلوز و شلوارک زرد راه راه سه تا خرس دارم نیست که دلم بهش خوش باشد و برایش بتپد. حالا خاطره این یکی تا کی برایم بماند را خدا می داند. تازه ... تازه اگر بتوانم بالاخره یک روزی یک جوری ازش بیایم بیرون که بشود اسمش را گذاشت خاطره و بعد ازش فرار کرد.


پ.ن.1. بعد از آن روز دیگر آن بلوز و شلوارک زرد راه راه سه تا خرس دار را نپوشیدم. 

پ.ن.2. هنوز زنگی به صدا در نیامده است. گوش هایم از من هم دیوانه ترند.

Thursday, October 27, 2011

گوش به زنگ بودم. می دانستم دارد یک خبرهایی می شود. قلبم گواهی می داد. اصلن همین که این طور سنگین و نامنظم می زد یعنی همین. از خواب لعنتی بعد از ظهر که پریدم همان جا توی تخت یک عالم زار زدم. بلند بلند. داریوش داشت بلند می خواند که همسنگ این روزای من، حتا شبم تاریک نیست. ضجه های من بلندتر بود اما. حالتم چیزی شبیه سوگواری بود. من معتقدم آدم می تواند در سوگ خودش بنشیند، لباس سفید بپوشد و آرام آرام اشک بریزد یا زار بزند حتا. و باز معتقدم که سوگواری کردن برای خود شرف دارد به این که آدم اصلن نداند که مرده است. که دیگر خودش نیست. که یکی دیگر شده است. پتو را چنگ می زدم. قلبم هم هیچ حال نداشت کارش را انجام بدهد. مجبورش کرده بودند انگار. مثل من. می شد که یک لحظه دیگر همه جا تا همیشه تاریک باشد. ترسیدم. گوشی را برداشتم و وسط هق هق و نفس های بریده بریده شماره اش را گرفتم. مثل یک عملیات انتحاری بود. اما مرگ که رو به رویت نشسته باشد و لب هایش را غنچه کرده باشد و برایت از راه نه چندان دور بوسه بفرستد چیزی برای از دست دادن نداری. می خواستم بگویم که می خواهم تمامش کنم. که من به این جا تعلق ندارم و هر روز و هر لحظه احساس شکست می کنم. که گرفتن این مدرک لعنتی اگر از نظر همه دنیا موفقیت باشد از نظر من شکست است. شکست غیر قابل جبرانی که روحم و روانم و بهترین سال های زندگی ام را مثل یک اسید قوی خورده و تمام کرده. می خواستم بگویم که می خواهم جلوی شکست خودم را بگیرم. به قول سین این که آدم جلوی خودش سرافکنده باشد به مراتب سخت تر از این است که جلوی دیگران. این که آدم مدام صدای خودش را   که دارد خودش را  سرزنش می کند، مثل وزوز مدام هزاران مگس توی کاسه سرش داشته باشد و هیچ کاری نتواند بکند دردناک تر و زجرآورتر و غیر قابل تحمل تر از این است که سرزنش دیگران را که هر روز از در یک گوشش می رود تو از دروازه آن یکی گوشش بیرون بفرستد. می دانستم حرفم را نمی فهمد و حرفش را نمی فهمم باز. می دانستم که با دست هایش یک علامت سوال بزرگ -درست اندازه تمام دنیای من- توی هوا -درست بالای سر دنیای من- می کشد باز و باز من می مانم و زبان الکنم و دنیای به تمامی زیر سوال رفته ام. می دانستم که باز حرف های تکراری با بی میلی راه بدون سیم بین دو گوشی را هی می روند و هی می آیند و هی توی دلشان می گویند چه حوصله ای دارند این ها. می دانستم باز می گوید که من زیادی فکر و خیال می کنم و به خودم تلقین می کنم که نمی شود و همه اش دست خودم است و الکی شلوغش کرده ام. می دانستم باز می گویم که نه این طور نیست و من از فکرهایم جدا نیستم و اتفاقن این خود خود منم که تازه خودم را پیدا کرده ام. می دانستم باز می گوید که از پارسال که فکر مهد کودک افتاد توی سرم دیگر درس نمی خوانم و به این حال و روز افتاده ام وگرنه قبلش داشتم به آن خوبی (!) درسم را می خواندم. دوست دارد این طور فکر کند که من تا چند وقت پیش هم قرار بوده مهندس شوم و من نمی توانم فکرش را عوض کنم و این ناتوانی دردآور است. می دانستم باز می گویم که قبلش هم داشتم زجر می کشیدم و کسی نمی دید. می دانستم که این بار توی دلم و نه بلند می گویم که درس بهانه ناخودآگاهی بود که بیایم این جا پیش او. می دانستم می گویم که مهدکودک توی فکرم بود. سال ها. اما آن قدر دست نیافتنی بود که جرات فکر کردن بهش را نداشتم. مثل زنی که آرزوی بچه دارد و جراتش را ندارد. از پارسال فهمیدم که می شود. راهی هست. پارسال آبستنش شدم. مثل زنی که ناباورانه فهمیده که قرار است به همین زودی ها مادر شود و هیجان زده است و ذوق دارد. نزدیک ترین هایم ولی گفتند که باید سقطش کنم. انصاف نبود. مقاومت کردم. نزدیک یک سال توی فکرم، توی جانم پرورشش دادم. مثل یک مادر واقعی. حالا هم کودک ناتوانم تازه به دنیا آمده و من باید برایش مادری کنم. می دانستم این ها را که بگویم قاطعانه تر می گوید که من باید یک فکر جدی به حال تخیلاتم بکنم. همه این ها را می دانستم ولی باز شماره را گرفتم. حرف های تکراری قاطی صدای لرزان و بغض ترکیده من و نگرانی و ناامیدی او، همان طور که فکر می کردم، رد و بدل شد. اما اعتراف می کنم که یک چیزهایی هم بود که نمی دانستم. یا می دانستم و یادم رفته بود. این که او خوب است. خیلی خوب. این که دارد همه تلاشش را می کند که من را بفهمد و این که نمی شود خیلی هم تقصیر او نیست. نه که من زیادی سخت باشم اما انگار به یک زبان عجیبی نوشته شده ام که او نمی داند. و انگار این طور است که ترجمه ام هم برای او چیز قابل فهمی از آب در نمی آید. قرار شد بروم بچه ام را بزرگ کنم. مادری ام را بکنم. و قرار شد قول بدهم که مادر خوب و عاقلی باشم.

پ.ن. هم چنان گوش به زنگم. شکلات داغ می خورم. به کودکم فکر می کنم. دلم مافین می خواهد. و لبخند می زنم. گمانم قلبم تا اطلاع ثانوی برگشته سر کارش.

پ.ن.2. سین عزیزم با تمام وجودم از تو ممنونم. حرف هایت را یک نیمه شبی که از خواب پریده بودم خواندم و فکر کردم که از این قشنگ تر نمی شود که ببینی کسی هوایت را دارد و این همه خوب چیزهایی که باید درست همان لحظه بشنوی را برایت می نویسد. یک حرف هایی هست که آدم باید از زبان یکی دیگر، آن هم یکی که می دانی دارد دنبال خودش می گردد و مثل بیشتر آدم ها تن نداده است به زندگی طوطی وار و تکراری و دیکته شده، بشنود تا تردیدهایش را بریزد روی زمین و جفت پا بپرد رویشان. ممنونم ...


پ.ن.3. آدم ها توی تلفن و بیرون تلفن با هم فرق دارند. هنوز باید با ایما و اشاره تقلا کنم. زبان مشترکی نیست.

Tuesday, October 18, 2011

Twinkle! Twinkle! Little Star ...

ساعت سه و بیست دقیقه با صدای خودم از خواب بیدار شدم. داشتم می خواندم "توینکل توینکل لیتل استار". قشنگ می خواندم. با یک خنده شکلاتی. مثل کیکی که ه مهربان آن روز برایم پخته بود. خودم را که نیمه شبی این همه قشنگ آواز می خواند دوست داشتم زیاد. اصلن همان روز عصر که توی آینه های سرتاسری باشگاه دو ساعت و نیم خودم را، خود خسته بی رنگ و رویم را، دیده بودم که روی استپ بالا و پایین می پرید یا یوگا می کرد هم فهمیده بودم که دوستش دارم. فقط یادم رفته بود. همیشه یادم می رود. خودم را.  مثلن روز قبلش توی دخمه که ع داشت کد کالمن فیلتر را به جای من می نوشت و من پشت سرش قوز کرده بودم و بینی ام را بالا می کشیدم و اشک هایم را درسته قورت می دادم و فکر می کردم که خوب این مدرک کوفتی را هم که باید بدهند به او نه من، و این که خوب چه کاری است اصلن هم هیچ خودم را یادم نبود. خواستم همان نیمه شبی محکم بغلش کنم. خودم را. دست راستم را گذاشتم روی شانه چپ و دست چپم را روی شانه راست. بعد فشارش دادم. خودم را. خندیدم. یادم افتاد به لیویا که هر از گاهی می آید دست های کوچکش را حلقه می کند دور آدم و آدم را فشار می دهد و می گوید: هاگیـــــــــز. بعد آدم این که دارد روی دوشش بال سبز می شود را با چشم خودش می بیند. بعد دلم خواست همان نیمه شبی سیلارد و بن و جین و کلر را بنشانم و برایشان آواز بخوانم. دال بزرگ می گوید این آوازها کسل کننده است. یعنی این را من می گویم. وگر نه او می گوید که میوزیک بورینگ است. برای او آواز نمی خوانم. به جایش هر روز توی سربالایی قبل از مدرسه اش ماشین های سیاه یا قرمز یا سفیدی که از خیابان دلتا رد می شوند را همراهش می شمارم. دال بزرگ ماشین دوست دارد اما آواز دوست ندارد. من بچه ها را دوست دارم اما از مهندسی متنفرم. هر کس یک چیزی دوست دارد و از یک چیزی بدش می آید. زور که نیست. کاسپر دوست دارد از اول تا آخر ساعت بازی را روی تاب بنشیند و سی ثانیه یک بار من را صدا بزند که هلش بدهم. واژما می گفت نباید مجبورش کنیم. گیرم بچه های دیگر توی صف منتظر باشند. خودش باید بخواهد که پیاده شود. ماجرای من برعکس است. من می خواهم از کابوسم پیاده شوم از بس که تویش سرگیجه گرفته ام و حالت تهوع دارم، ولی نمی گذارند. انگار زور است. من ولی یک روزی پیاده می شوم. اگر هم نگذارند خودم را از تویش پرت می کنم بیرون. اصلن همین که نیمه شب برای خودم  "توینکل توینکل لیتل استار" می خوانم و می خندم یعنی یک جورهایی راهش را پیدا کرده ام. شاید پریده باشم بیرون اصلن. کسی چه می داند.





Thursday, October 13, 2011

دیروز یک پرنده مرده بود. یک پرنده مرده بود و صاف افتاده بود روی نیمکت پشت شیشه کلاس. آنتونیو دستم را می کشید که برویم بیرون و ببینیم چه پرنده ایست. می گفت خوابیده برای مدت خیلی خیلی طولانی. کسی بهش گفته بود لابد. می گفت حتمن خیلی سردش بوده. خواستم بگویم حتمن خیلی خیلی خسته بوده و سرگیجه داشته از چرخ زدن بی هدف دور خودش توی آسمان اشتباهی و خواسته که بخوابد برای مدت خیلی خیلی طولانی. مثل من. نگفتم. رفتیم بیرون. پرنده از گنجشک و سینه سرخ کمی بزرگتر بود. به پشت روی نیمکت افتاده بود و سرش از نیمکت آویزان مانده بود. روی شکمش خط های زرد قشنگی داشت که تا زیر گلویش ادامه داشت. لای چشمهایش باز بود. آنتوتیو پرسید می دانم اسمش چیست. خواستم بگویم اسمش باید یک چیزی شبیه اسم من باشد. نگفتم. گفتم نمی دانم. من هیچ چیز نمی دانم. حتا نمی دانستم آنتونیوی چهار ساله می داند مردن یعنی چه یا نه. نمی دانست لابد. فکر می کرد خوابیده برای مدت خیلی خیلی طولانی. خواستم بگویم خیلی خیلی طولانی بعضی وقت ها آن قدر کش می آید گه آن سرش می رسد به هیچ وقت. نگفتم. گفتم یک روزی بالاخره بیدار می شود. رفتیم تو. ظهر دیدم دارد از یکی دیگر می پرسد که یعنی پرنده دیگر نمی بیند. آخر لای چشمهایش باز بود. یکی دیگر ولی داشت بهش می گفت که پرنده مرده است و مرده ها نمی بینند. نمی دانم آنتونیوی چهار ساله آن وقت فهمید که مردن یعنی چه یا نه. امروز دوباره دستم را کشید و پرسید که پرنده دیروزی را یادم می آید که برای مدت خیلی خیلی طولانی خوابیده بود. نگفت مرده بود. گفتم که یادم می آید. گفت دیگر آن جا نیست. پرسید می دانم کجا رفته. خواستم بگویم حتمن کسی برده گذاشته اش زیر خاک و بعد افسوس خورده که چرا نگذاشته بوده توی آسمان خودش پرواز کند. نگفتم. گفتم لابد کسی برش داشته برده گذاشته توی تختخوابش که راحت بخوابد. ظهر همه شان را جمع کردند یک جا و ازشان پرسیدند که پرنده دیروزی را یادشان هست. همه گفتند بـــــــله یادشان است. همه گفتند همان که مرده بود. آنتونیو ولی گفت که پرنده برای مدت خیلی خیلی طولانی خوابیده. بعد ازشان پرسیدند می دانند که پرنده چرا مرده بود. جسیکا گفت که از آن بالا افتاده و سرش خورده به جایی و مرده. سیلارد گفت که خوب مرده بوده دیگر. هرکس چیزی گفت. آنتونیو ولی می گفت که خیلی خیلی سردش بوده و برای مدت خیلی خیلی طولانی خوابیده. اصرار می کرد. مطمئن بود. 

نمی دانم آنتونیو آخرش فهمید که مردن یعنی چه یا نه. من نمی توانستم برایش مردن را بگویم. کار من نبود. هر چند که خودم با مردن غریبه نیستم و یک جورهایی با هم زندگی می کنیم اصلن. حالا دیگر آن قدر می شناسمش که بدانم مردن با خواب خیلی خیلی طولانی فرق دارد. به خاطر همین هم دیشب که حس می کردم به اندازه همه پرنده هایی که یک روزی می فهمند که همه همه عمرشان را توی آسمان اشتباهی پرواز کرده اند خسته ام به ع گفتم که دلم می خواهد دو-سه سال بخوابم. نگفتم می خواهم بمیرم. هر چند که چند ساعت قبلش به مردن هم فکر کرده بودم و برخلاف همیشه خیلی هم به نظرم ترسناک نیامده بود. همان وقت که با گچ روی تخته سیاه کلاس بزرگ ها نوشتم "زنی که آوازش از سرانگشتانش جوانه می زند" و خوشحال بودم که آن ها نمی توانند بخوانند چه نوشته ام. همان وقت فکر کردم که می شود این را روی سنگ قبرم هم بنویسند. و از این فکر هیچ هم نترسیدم این بار. اما با همه این ها باز هم دیشب گفتم که می خواهم فقط دو-سه سال بخوابم. این لابد یعنی این که هنوز دلم می خواهد یک روزی بیدار شوم. بیدار شوم و ببینم دیگر خبری از کابوس این درس و مدرسه لعنتی نیست و خواهرکم آمده این جا و من رسیده ام به یک آسمان دیگر. به آسمان خودم.


پ.ن. یک وقت هایی آدم ها می توانند ولی نمی خواهند به یک آدم دیگر راه بدهند که برود توی آسمان خودش. گیرم آدم پرواز نمی کند، آسمان که دارد. آدم که بمیرد ولی دیگر آسمان نمی خواهد. آسمان مال زنده هاست. آدم که بمیرد دیگر خیلی دیر شده است.


Wednesday, October 12, 2011

اُلیویا در جواب سلامم یک ورق کاغذ می گذارد جلویم و می گوید که برایش یک پرنسس بکشم. اول کمی این پا و آن پا می کنم و برایش توضیح می دهم که نقاشی ام آن قدرها خوب نیست که بتوانم پرنسس بکشم. توضیح می دهد که پرنسس ها را خیلی دوست دارد و الان فقط دلش پرنسس می خواهد. ماژیک نارنجی اش را دراز می کند به طرفم. چاره ای ندارم. روی یک صندلی پایه کوتاه کنارش می نشینم و شروع می کنم به کشیدن پرنسس با متد "چشم چشم دو ابرو، دماغ و دهن یه گردو"؛ چون راه دیگری برای کشیدنش بلد نیستم. می گوید لباسش بلند باشد اما دامنش پفی نباشد. تمام تلاشم را می کنم. سر آخر برایش حتا یک تاج هم می گذارم که معلوم شود پرنسس است. اما اُلیویا می گوید بیشتر شبیه کلاه دلقک هاست و ریز می خندد. می خندم. پرنسس به صورت خنده آوری زشت می شود. اُلیویا اما می گوید که قشنگ شده است و دوستش دارد. بعد با ماژیک نارنجی می افتد به جان پیراهن بلند پرنسس. در همان حال می گوید که حالا دست به کار شوم و یک پرنس هم کنار پرنسس بکشم. فرق پرنس و پرنسس برای من که با متد "چشم، چشم، دو ابرو" کار می کنم موهای کوتاه تر است و شلواری که به جای دامن بلند باید برایش بکشم. نمی دانم چرا قیافه پرنس این همه غمگین می شود. نشانش می دهم و می پرسم که به نظرش پرنس چرا این همه غصه دارد. مطمئن جواب می دهد که چون دلش می خواهد پیش پرنسس باشد. نگاهم می افتد به آن طرف کاغذ و می بینم که دارد با ماژیک بنفش سر تا پای پرنسس بیچاره را خط خطی می کند. با تعجب می پرسم که چرا. می گوید که این یک پتوی بنفش است و پرنسس رفته است زیرش قایم شده است که پرنس نبیندش. می گویم پس همین است که پرنس این همه ناراحت است و بغض دارد. شانه اش را بالا می اندازد و می گوید که شاید. بعد از کشیدن پرنسس پنهان شده زیر پتوی بنفش و پرنس غمزده نوبت کشیدن قصرشان است. دارم فکر می کنم که چه طور می شود با کمترین تعداد خط صاف و شکسته یک قصر کشید که آکاشا می آید و روی صندلی کناری می نشیند. بهش سلام می کنم و می پرسم که او دوست دارد چه چیزی برایش بکشم. با دستش برگه نقاشی اُلیویا را نشان می دهد و می گوید که او هم پرنس و پرنسس می خواهد. اما تاکید می کند که پرنسس او باید شبیه خودش باشد، به خصوص لباس هایش. بعد بلند می شود و چرخی می زند تا من پیراهن کوتاه و جوراب ساق بلندش را ببینم و می گوید که خودش یک پرنسس است. می گویم قصر اُلیویا را که کشیدم نوبت سفارش او می شود. برمی گردم و با چند تا مربع و مثلث و مستطیل و دایره یک چیزی می کشم و به عنوان قصر به اُلیویا نشان می دهم که دارد کت پرنس را قرمز و شلوارش را زرد می کند. می گوید که عالی است و حالا باید شاه و ملکه را هم بکشم. خنده ام می گیرد. آکاشا هم دارد نگاهمان می کند. نوبتی هم باشد نوبت اوست. دستم راه افتاده است و پرنس و پرنسس آکاشا را سریع تر و بهتر می کشم. آکاشا هم معتقد است پرنس و پرنسسش خیلی قشنگ شده اند؛ فقط این که من باید در کشیدن موهای پرنسس دقت بیشتری می کردم تا شبیه موهای او لَخت و کوتاه باشد نه فرفری و بلند. آکاشا که نقاشی اش را می برد تا توی کیفش بگذارد شاه و ملکه اُلیویا را روی ورق دیگری که برایم آماده کرده است می کشم. گمانم از این جا به بعد  قرار است شاه و ملکه و  پرنس و پرنسس اُلیویا به خوبی و خوشی توی قصرشان زندگی کنند.

پ.ن. این داستانِ اولین دقیقه های حضور من در مورنینگ ساید است.

پ.ن.2. اگر شاهی، شاهزاده ای چیزی خواستید بکشید هیچ تعارف نکنید. سفارشات پذیرفته می شود.

Tuesday, October 11, 2011

قرار شد دیگر زیر لب زمزمه نکنم. آدم فکر می کند زمزمه های زیر لبش را کسی نمی شنود؛ یا دست کم کسی که نباید نمی شنود. اما خوب آدم همیشه هم درست فکر نمی کند. یک روز می شود که یکی زنگ می زند به یکی دیگر و می گوید که وبلاگ فلانی را پیدا کرده ایم، پست هایش را پرینت کرده ایم و حالا دور هم نشسته ایم و داریم می خوانیم. بعد همان یکی دیگر زنگ می زند به آدم و به اطلاع آدم می رساند که آن یکی زنگ زده بوده و این طور گفته بوده. بعد آدم یکهو دلش می ریزد پایین چون دوست ندارد آن یکی خاص به اتفاق خانواده حرف های دلش را بخواند و زمزمه های زیر لبش را بشنود. این می شود که شست آدم خبردار می شود که هیچ کار درستی نمی کرده که اسمش را درشت می نوشته زیر نوشته هایش و عالم و آدم را خبردار می کرده که دارد می نویسد. ولی خوب خوبی آدم این است که بعضی وقت ها می تواند جلوی اشتباهاتش را بگیرد. مثلن این که دیگر زیر لب زمزمه نکند و به جایش اجازه بدهد که آوازش از سرانگشتانش جوانه بزند.


پ.ن. مورنینگ ساید اسم گروهی در مهد کودک دانشگاه است که به من اجازه داده از سوم اکتبر روزی دو-سه ساعت زندگی کنم.

Saturday, October 1, 2011

همه قرار بود سوار یک اتوبوس دو طبقه قرمز بشویم. نه از آن ها که بچگی هایم توی خیابان های تهران می دیدم و یکی از آرزوهایم این بود که سوارشان شوم و بروم طبقه بالا و از آن جا به خیال خودم دنیا و آدم ها را یک طور دیگری ببینم. نمی دانم چه شد که آن اتوبوس ها را جمع کردند و پیش از آن هم کسی به صرافت نیفتاد که این آرزوی کوچک و سبک را بردارد بدهد دستم. این شد که آرزویم بیست و چند سال خاک خورد و بوی کهنگی و ماندگی گرفت و نم کشید تا این که سر آخر یک روز توی ویکتوریا، وقتی از کشتی کوچک پیاده شده بودیم و می خواستیم به مرکز شهر برویم،نوبتش شد که از لا به لای خروارها آرزوی خاک گرفته دیگر بیرون کشیده شود و پرونده اش مورد بررسی قرار بگیرد. اما خوب این طور است که آدم توی بیست و چند سالگی نمی خواهد و نمی تواند هم که از سوار شدن اتوبوس دو طبقه آن قدرها شادمانی از خودش نشان بدهد؛ می خواهم بگویم آن قدر که معمول است آدم از رسیدن به آرزویش در پوست خودش نگنجد. این طور می شود که وقتی آدم نوک انگشتش به آرزویش می رسد آرزوی آدم از فرط کهنگی و ماندگی پودر می شود و می رود توی هوا. و به اندازه همان پودر توی هوا بی معنی و مسخره به نظر می رسد. دال بزرگ هر روز به من و به مادرش می گوید که آرزو دارد -البته او نمی گوید آرزو می گوید ویش و من چه قدر غصه ام می گیرد اگر قرار باشد بچه آینده خیلی دورم به آرزو بگوید ویش-که یک روز که پسر خوبی بود من بروم مدرسه دنبالش و با هم برگردیم و بیاییم خانه ما و با هم بازی کنیم. بعد هم که من برایش بهانه می آورم که باید بروم سرکار و وقتی که این را می گویم توی  دلم یک ریز گریه می کنم به چند دلیل که این بار دیگر نمی شکافمشان، اخم هایش را می کشد توی هم و می گوید که آخر چرا آفیس از مدرسه طول تر می کشد. و من این ها را که می گوید به خودم قول می دهم که هر چه زودتر آرزویش را برسانم به دستش قبل از این که بوی کهنگی و ماندگی آرزویش دنیا را بردارد.

 داشتم چه می گفتم؟ داشتم می گفتم همه قرار بود سوار یک اتوبوس دو طبقه قرمز بشویم. اتوبوسش نو و جدید بود و این طور بود که پله های طبقه دومش بیرون اتوبوس و عقبش بود و شکل نردبان بود و اگر کسی می خواست برود طبقه بالا باید از همان جا آویزان پله ها می شد و بالا می رفت. یکی دو نفری روی نردبان بودند. من از دورتر می آمدم و یادم نبود که پیش از این به آرزوی اتوبوس دو طبقه سواری ام رسیده ام و فکر می کردم الان می روم طبقه بالای این اتوبوس قرمز و آرزویم را می بینم که نشسته آن جا و دارد دوردست ها را نگاه می کند و من را که می بیند گل از گلش می شکفد و دست می برد توی موهایش و می پرسد کجا بودی تا حالا. می خواهم بگویم آرزویم توی خواب آدم شده بود و دیگر یک بسته کوچک پودرشدنی نبود. من از دورتر می آمدم اما نمی دانم چرا هر قدم که بر می داشتم زانوهایم زیر تنم می شکست و می افتادم روی زمین. حس عجیبی بود. ناتوانی را تا به آن وقت این همه نزدیک و این همه واضح حس نکرده بودم. پاهایم جلو نمی رفتند، فقط می شکستند. چند نفری دور و برم بودند. از بینشان فقط خواهرک را یادم هست. چشمم به اتوبوس قرمز بود. دست کسی را می گرفتم. با همه وجودم تلاش می کردم که از جایم بلند شوم. همه توانم را روانه پاهایم می کردم. یک قدم می رفتم و باز پاهایم در نهایت ضعف زیر تنم می شکست. انگار وزنم بی نهایت شده یود و پاهایم به نازکی و شکنندگی پای یک سینه سرخ کوچک. درمانده شده بودم. یکی یک بطری آب می داد دستم. یکی با دلسوزی نگاهم می کرد و توی گوش نفر کناری اش می گفت که فکر می کند من ام اسی چیزی گرفته باشم. من باز همه جانم را می گذاشتم پای یک تلاش دوباره و البته بی نتیجه. با پریشانی نگاه می کردم توی چشم آدم های دور و بر و قسم می خوردم که تا همین روز پیش هر روز می رفته ام باشگاه و یک ساعت می دویده ام و تازه آن روز هم قرار بوده بعد از آن جا بروم و بدوم. بعد برای اثبات حرف هایم یک بار دیگر از جایم بلند می شدم و نفس عمیق می کشیدم و آماده می شدم برای دویدن به طرف اتوبوس دو طبقه قرمز که باز قدم از قدم برنداشته نقش زمین شده بودم. آخرش همین جور قدم به قدم و حدود یک قرن بعد رسیدم به اتوبوس دو طبقه قرمز. اما معلوم است که نمی توانستم به طبقه بالا بروم. همان جا توی طبقه اول روی یک صندلی نشستم و خوب باز هم کسی حواسش به آرزوی منتظر نشسته ام در طبقه بالا نبود . آرزوی آدم هم که بلند نمی شود از آن بالا هلک و هلک بیاید پایین و با آدم دست بدهد.

 آخرش هم بهش نرسیدم. بیدار که شدم پاهایم کار می کردند. یادم هم بود که اتوبوس دو طبقه سوار شده ام. اما خوب حتمن این طور است که هنوز آرزوهای دیگری دارم که توی خواب  شکل اتوبوس دو طبقه قرمز می شوند و لابد فکر می کنم که قرار است که حالاحالاها دستم بهشان نرسد که توی خواب پاهایم هی زیر تنم می شکنند.

پ.ن. دال بزرگ یک ویش جدید هم دارد و آن هم این است که با هم برویم گَلالَند (گرَنویل آیلند را می گوید) می نویسم که یادم نرود. 


پ.ن. بی ربط: در جوابش نوشتم


 این رسم عجیب زمانه سرسام برای آدم های سراسیمه است"
که طعم لزج قطره های عذاب را
روی برهنگی بی لذت پوست پریشانشان
تا آخرین ساعت خواهشِ بی پاسخ
باید که
به تنهایی بچشند
...
که آن دور ها که هیچ
این دور و بر ها هم پرنده پر نمی زند
آدم که هیچ"



Monday, September 26, 2011

سایه پیر بود. دستش توی دست عصا بود. با احتیاط از پله های سن بالا می آمد. بغض چنگ انداخت بیخ گلویم. گفتم نمی خواهم بمیرد. بلند گفتم. همه داشتند دست می زدند. کسی نشنید. نمی خواستم بمیرد. از پیری بدم می آید. پیر بود. داشت می گفت هنر را هم اگر بخواهی بکنی اش توی چشم کسی به درد لای جرز می خورد. صدایش خوب بود. صدایش خالص بود. خودش هم. نمی خواستم بمیرد. سرش پایین بود. انگشتان دست راستش حاشیه ترمه روی میز را در مسیر کوتاهی می رفت و برمی گشت. داشت می گفت هنر هم باید زبانی باشد که آدم ها بتوانند با آن با هم حرف بزنند وگرنه پشیزی نمی ارزد. صدایش صاف بود. نه صدایش دورگه بود: یگ رگه زندگی، یک رگه خلوص. سرش پایین بود. انگشتانش می رفت و برمی گشت. می گفت گریه کردن هنر نیست. من اما داشتم گریه می کردم. هنر نمی کردم. فقط نمی خواستم بمیرد. رفت و برگشت انگشتانش روی حاشیه ترمه تکرار می شد. نگاهم گره خورده بود به این تکرارها. گره کور. تکرارها طناب شدند و من و نگاه گره کور خورده ام را پرتاب کردند ته یک چاه تاریک نمناک. از این تکرارهای تمام نشدنی می ترسم. این تکرارها صدای مردن می دهند. این تکرارهای تمام نشدنی لعنتی بوی مردن می دهند. بعضی آدم ها نباید بمیرند. از پیری بدم می آید. 

مادر جون مرد. پیر نبود اما مرد. شاید هم پیر نبود، پیر شد، بعد مرد. من از پیری بدم می آید. از مردن هم. مادرجون مرد. مردنش هم از همین تکرارها شروع شد. نمی خواستم بمیرد. می نشست پای پشتی زیر طاقچه، که نمی دانم چرا بهش می گفتند بخاری، و گوشه پایین چادر نمازش را هی تا می زد. تای ریز. تاها تکرار می شد. تکرار می شد و تمام نمی شد. من گم می شدم توی تکرار تمام نشدنی تاهای گوشه پایین چادر مادرجون. غربتی بود برای خودش. من بلدش نبودم. مثل یک هزارتوی  پیچ پیچ بود. تاریک بود. نور نداشت. مثل پیچ های مغزش که می گفتند دارد تاریک می شود و نمی شود کاری کرد. توی همان پیچ اول گم می شدم. نمی خواستم بمیرد. تازه آن وقت نمی دانستم این تکرارها کم کم شبیه مردن می شوند. اما باز نمی خواستم بمیرد. تاها تکرار می شد. عمو می نشست کنارش و به خنده می پرسید که می شناسدش یا نه. مادرجون تا می زد. تای ریز. سرش پایین بود. می گفت عباس. یا محمد. اما عمو علی بود. عباس نبود. محمد هم نبود. تاها تکرار می شد. انگار می دانست اشتباه می کند. شاید برای همین هم بود که تا می زد. تای ریز. بدون وقفه. من هنوز بین تای نهصد و چهل و شش و نهصد و چهل و هفت گیر کرده بودم. چشم هایم خیره به دستان پیرش مانده بود که خستگی ناپذیر بود و تا می زد. عمو من را که آن رو به رو نشسته بودم روی کاناپه و چشم هایم گره کور خورده بود به دست مادر جون و تای هزار و دویست و یکم، نشانش می داد و به خنده می پرسید که آیا این دخترک را می شناسد. مبهوت نگاهش می کردم. لبخندی نداشتم. چانه ام را هم به زور سر جایش نگه داشته بودم. چفت و بست نداشت و می لرزید. همین جور تا می زد. سرش را بلند می کرد. نگاهش از من رد می شد و می چسبید به دیوار پشت سرم. تا می زد و می خندید و می گفت این ژینا است. یا زهره است. یا سهیلا است. من اما این ها نبودم. مهم هم نبود. من که می شناختمش. من فقط نمی خواستم بمیرد. بلند می شد نماز بخواند. چادر را می اندخت همان جا پای پشتی. وضو نگرفته سجاده را پهن می کرد. چادر هم سرش نمی کرد. چادر پای پشتی آرام می گرفت. من ولی هنوز سرگردان تکرار تاهای گوشه چادر نمازش بودم. من همان جا گم شده بودم و کسی نبود که پیدایم کند. مادرجون من را نمی شناخت. مادرجون بدون چادر نماز می خواند. مادرجون وقتی نماز نمی خواند فقط گوشه چادرش را تا می زد. تاهای ریز. بدون وفقه. تاها تکرار می شد. تکرارها شکل مردن بودند. نمی خواستم بمیرد. 

من از پیری بدم می آید. بعضی آدم ها نباید پیر شوند که بعد بمیرند. مادرجون نباید می مرد. من از تکرارهای تمام نشدنی لعنتی که یک روزی شکل مردن، اصلن خود مردن، می شوند می ترسم. بعضی آدم ها اصلن نباید بمیرند. من از مردن بدم می آید. سایه نباید بمیرد.




Wednesday, September 14, 2011

همه جا دارد پر از رنگ می شود. انگار یکی ایستاده بیرون چهاردیواری زندگی من و همین جور که من تکیه داده ام به یکی از چهارتا دیوار و حوصله ام سر رفته است دارد از پنجره نیم متر در نیم متر دیوار رو به رو -که تنها پنجره چهاردیواری هم هست و چند وقتی است بازش گذاشته ام تا هوای خفه چهاردیواری کمی عوض شود و نفسم برگردد- هی توپ های رنگی نرم کوچک و بزرگ می اندازد تو. گمانم خودم باشد. وگرنه به جز خودم چه کسی می داند که من حوصله ام این همه سر رفته و دلم بازی می خواهد. تازه چه کسی می داند که من توپ های چه رنگی را برای بازی بیشتر دوست دارم. توپ های اولی را گرفتم توی دست هایم و چتد تای بعدی را هم انداختم توی دامن لباسم و یکی ش را هم گرفتم لای دندان هایم حتی. ولی بقیه اش دارد می افتد گوشه و کنار چهار دیواری روی زمین. آن هم البته خوب است. همین که آدم ببیند دور و برش پر از توپ های رنگی است که هر وقت اراده کند می تواند برشان دارد و بازی کند و زندگی کند خیلی خوب است به نظرم.


اول این که دال بزرگ پنج سال و هشت ماهه و خواهرش دال کوچک نه ماهه آمده اند شده اند همسایه مان. یعنی من برای این که بهشان برسم حالا فقط کافی است از ساختمانمان که بیرون می آیم دوازده پله بروم بالا و محوطه حیاط مانند را رد کنم و دوباره ده پله بروم بالا و به خیابان که رسیدم سراشیبی تند خیابان دلتا را بیست-سی قدم بروم پایین و بعد بروم آن طرف خیابان و بروم توی خیابان برنت وود درایو و توی ورودی اولین ساختمان سمت چپ خیابان شماره 249 را بگیرم و با آسانسور بروم طبقه دوازدهم. همین. روی هم بیشتر از دو دقیقه و بیست-سی ثانیه نمی شود. از وقتی همسایه شده ایم چند باری رفته ام خانه شان و دال کوچک را نگه داشته ام و با دال بزرگ بازی کرده ام. چند باری هم دال بزرگ آمده است خانه مان. یک بار با علی بردیمش و از همین درخت های توی خیابان دلتا  بک عالم تمشک چیدیم. آن قدر که باهاش چهار تا شیشه بزرگ مربای تمشک خانگی درست کردیم. اما چیزی که آن روز را به یک روز ملس تبدیل کرد نه مربای تمشک که صدای دال بزرگ بود که از چند قدم پایین تر داد می زد: "خاله گننوش من بازم پیدا کردم." بعد هم می دوید می آمد و شش- هفت تا تمشک کمی له شده را از توی دست کوچولوی تمشکی اش می ریخت توی سطل پلاستیکی  و می گفت "نگا بُکن، نگا بکن هیلی زیاد شد!" به خیلی می گوید هیلی. من هم دیگر هیلی وقت ها به خیلی می گویم هیلی. نمی توانم بگویم چه قدر آن روز زمین و زمان قاه قاه می خندید الکی و چه قدر آن روز من می دانستم که زنده ام و دلم هم می خواست که همین طور زنده بمانم هی. یک بار دیگر هم باز با علی بردیمش پارک نزدیک خانه و از ذوق کردنش برای بازی کردن و از در و دیوار بالا رفتن ذوق کردیم. می خواهم بگویم هیلی ذوق کردیم. نمی دانم اما چه باید بگویم وقتی پدر و مادرش هی حرف از زحمت و مزاحمت و این ها می زنند. نمی دانم چه طور باید حالی شان کنم که من فقط همین ساعت ها را دارم زندگی می کنم فقط. همین ساعت ها را که آن ها دال بزرگ یا کوچکشان را سپرده اند به من و فکر می کنند من به زحمت افتاده ام. خوب این از دو تا توپ رنگی بی نهایت خوشرنگ که گرفته ام توی دو تا دستم. اما خوب چون مجبورم از دست هایم استفاده های دیگری هم بکنم گاهی می گذارمشان روی زمین کنارم. و همین می شود که مثلن پنج روز می گذرد و من حتی یک بار هم دو دقیقه و بیست-سی ثانیه راه را طی نکرده ام و هیچ ندیده امشان. 


دیگر این که کتی هارت مسئول دفتر مهدکودک دانشگاه روز جمعه تماس گرفت و گفت که یکی از گروه هایشان به نام مورنینگ ساید خوشحال می شود که من به عنوان داوطلب باهاشان همکاری کنم. دوشنبه برای پر کردن فرم "عدم سوء پیشینه" رفتم ذفترش. این جا برای هر کاری که یک جوری با بچه ها در ارتباط باشد سابقه آدم را بررسی می کنند. فرم را که پر کردم کتی گفت که با معرف هایم تماس می گیرد. من فقط اسم پدر دال های بزرگ و کوچک را به عنوان معرف داده بودم. فکر کرده بودم که تنها کسی است که می تواند توی زمینه مرتبط با کاری که می خواهم بکنم نظر بدهد. بعد که فهمیدم باید دو تا معرف داشته باشم بی معطلی یاد ی افتادم. یعنی این طور است که ی شاید بیشتر از هر کس دیگری توی دنیا می داند که من چه قدر این کار را می خواهم و بیشتر از هر کس دیگری توی دنیا هم تا حالا برای رسیدن به آرزویم کمکم کرده است. نام او را هم به معرف هایم اضافه کردم. حالا هم منتظرم تا کتی باهاشان تماس بگیرد و بپرسد که به نظرشان من به درد این کار می خورم یا نه. این هم یک توپ خیلی بزرگ نرم قرمز که یک کمی هم شکل قلب است حتی. این یکی را گذاشته ام توی دامنم و چشم هم ازش برنمی دارم.


باز این که این ترم برای اولین بار باید بروم سر کلاس. هفته ای سه تا کلاس پنجاه دقیقه ای دارم. توی هر کلاس هشت تا دانشجوی عمومن ترم اولی مهندسی هستند که باید تا آخر ترم به صورت گروهی یک پروژه مرتبط با مهندسی و تکنولوژی را تعریف کنند و بعد هم انجام دهند. موقعیت خنده داری است می دانم. اما این که من با این همه استعداد و علاقه به این موضوعات قرار است چه گلی به سرشان بزنم را واقعن نمی دانم. اما هر چه که هست خوبی اش این است توی اولین جلسه ای که رفتم سر کلاس، تمام وحشتم از ایستادن جلوی کلاس و حرف زدن دود شد رفت هوا و دودش هم جز یکی دو تا تک سرفه و کمی سوزش چشم که خیلی زود برطرف شد اثر دیگری نداشت. حالا این سر کلاس رفتن هم با آن همه ترسی که ازش داشتم شده دو-سه تا توپ بزرگ کمی سفت و با یک رنگ عجیب که اولش ترسانده بودم، آن قدر که نزدیک بود جاخالی بدهم. اما حالا که کمی باهاشان بازی کرده ام از سفتی شان و از رنگ عجیب و غریب شان بفهمی نفهمی خوشم آمده است و بازی کردن باهاشان دارد تبدیل می شود به یکی از سرگرمی های مورد علاقه ام.


و بالاخره این که دارم به شیراز فارسی یاد می دهم. شیراز یک آقای مسن حدودن شصت ساله است. اصلیتش تانزانیایی است و آن طور که می گفت اجدادش از همان قبیله "شیرازی" آفریقا بوده اند که یک جورهایی اصل و نسبشان برمی گردد به همین شیراز خودمان. گمانم توب کتابخانه دانشگاه کار می کند. چند باری توی اتوبوس دانشگاه دیده بودمش. بیشتر وقت ها ردیف جلو می نشیند و همیشه هم سر صحبت را با بغلدستی هایش باز می کند و کاغذ شعرهای پرینت شده اش را می دهد که بخوانند. شعرهای ساده ای درباره محیط زیست و زمین سبز و این جور چیزها. یک بار توی  اتوبوس من بغلدستی اش شدم و او پرسید که ایرانی هستم یا نه. اول حوصله اش را نداشتم و می خواستم از سرم بازش کنم. اما هر چه گذشت بیشتر بهش علاقه مند شدم. گفت که قرار است توی کلاس های زبان فارسی که توی دانشکده زبان دانشگاه برگزار می شود شرکت کند. گفت که دوست دارد فارسی یاد بگیرد و یک روزی برود شیراز. قرار شد کلاس هایشان که شروع شد تماس بگیرد تا من کمکش کنم. حالا دیروز بعد از دو جلسه که از کلاسشان گذشته بود دیدمش. کتاب درسی اش را بهم نشان داد. تا حالا الفبا را یاد گرفته بودند و چند تا کلمه با هر کدام از حروف. می گفت استادشان خیلی سریع پیش می رود و او از کلاس جا می ماند. یک بار همه حروف را با هم دوره کردیم. خواندن و نوشتنشان را. حروف خ و قاف را به هیچ عنوان نمی توانست تلفظ کند. خنده دار بود. چند جا اظهار شرمندگی کردم از این که زبانمان این همه سخت است. بهش یاد دادم بنویسد: نام من شیراز است. دست خطش خنده دار بود. حس خیلی خوبی بود اما. هیلی خوب. هه! یادم رفت بهش بگویم که می تواند مثل دال بزرگ به خ بگوید ه و خودش را راحت کند. خوب این هم یک توپ شبیه کره جغرافیا که گذاشته ام کنار دستم و یادم که می افتد می چرخانمش و کیف می کنم.


حالا اگر کسی به صورت اتفاقی از پروژه ام پرسیده باشد باید بهش بگویم که آن هم یک توپ سربی سنگین بود که یک روز یک عده آدم دسته جمعی، با این که می دیدند که پنجره چهاردیواری ام را  محکم بسته ام، باز لطف کردند و شوتش کردند به طرف پنجره ام. شیشه که خرد شد و خرده هایش هنوز هم می رود توی دست و پایم که بماند، توپ سربی هم  خورد توی سرم و همین است که همه اش گیجم و گیج می زنم. حالا من هم فعلن با همه قدرتم یک شوت زده ام زیرش و فرستاده امش توی هوا. هرچند که می دانم چند تا چرخ که آن بالا بزند برمی گردد و هر قدر هم که سعی کنم که جاخالی بدهم باز برمی گردد و صاف می خورد توی صورتم و دردش می پیچد توی تمام تنم، اما باز هم می خواهم تا وقتی که برنگشته خوب با توپ های دیگرم زندگی کنم.

Friday, September 9, 2011


 "می گویند فراموشی دفاع طبیعی بدن است در برابر رنج."

توی دلم می گویم راست می گویند خوب. حق دارند که این را می گویند خوب. دستم می رود که گوشه بالا سمت راست صفحه صد و پنجاه کتاب همنوایی شبانه ارکستر چوب ها را یک تای کوچک بزند. کلمه های توی صفحه ولی راه می افتند این طرف و آن طرف و هی بزرگ و کوچک می شوند و انگار برکه ای چیزی جلوی رویشان باشد یکی یکی شروع می کنند به پریدن و دست و پا زدن توی آب. کتاب را می بندم و صدای اعتراض کلمه ها را می شنوم که به زور از آب بیرون کشیده شده اند و حالا هم توی یک جای تاریک روی هم افتاده اند لابد. گوشم که به صدای اعتراضشان عادت می کند تازه می فهمم که همه درخت های توی خیابان پارکر هم توی همان برکه هستند و دارند شاخه هایشان را تکان می دهند و تنه هایشان را می لرزانند و شنا می کنند لابد و کف خیابان هم بالا آمده و موج برداشته است. خوب می دانم قضیه این برکه،این اشکی که هست اما نمی چکد، از کجا آب می خورد. آن جمله را که خوانده ام یادم افتاده است به خودم که انگار یک روز نشسته باشم سر صبر آدم های زندگی ام را از توی چمدان سنگینم در آورده باشم. یکی یکی. گرد و خاکشان را تکانده باشم. گرفته باشمشان جلوی صورتم و خوب نگاهشان کرده باشم، انگار که برای آخرین بار. بعد فکر کرده باشم که چون این آدم ها خیلی عزیزند خوب است که حالا که این همه دور شده ام ازشان ، به جای این که همین طور توی چمدان باشند و دم دست باشند و توی چشم باشند برشان دارم ببرم توی اتاقک های قفل دار مغزم قایمشان کنم. آن وقت یادم به این نبوده که آدم خیلی وقت ها چیزهای خیلی مهمش را همین طوری گم می کند برای همیشه، از بس که یادش می رود کلید صندوق اشیای قیمتی اش کجاست، اگر یادش نرفته باشد که خود صندوق را کجا گذاشته است. بعد آدم ها را یکی یکی گذاشته باشمشان توی جعبه های رنگی. هر کس را توی جعبه ای با رنگ خودش. ش را توی جعبه بنفش با گل های ریز سفید. ر را توی یک جعبه مات نارنجی .پ را توی یک جعبه تمام مشکی براق. و همین طور نون و کاف و نون و غ و ر و میم و ت و ف و ژ و ع و .... اصلن یک جورهایی همه حروف الفبا با تکرار و بی تکرار. بعد جعبه ها را گذاشته باشم توی یک سبد حصیری خیلی بزرگ و راه افتاده باشم توی راهروهای پیچ واپیچ و تو در توی مغزم و هی رفته باشم و هی رفته باشم. بعد رسیده باشم مثلن به یک گوشه تاریک و دورافتاده. دست کرده باشم و از توی سبد حصیری آویزان به شانه چپم یکی از بسته ها را درآورده باشم و از توی جیب توبره مانند جلوی پیراهنم یک دسته کلید خیلی بزرگ. بعد یکی از هزاران کلید را چرخانده باشم توی قفل در اتاقکی که توی تاریکی آن گوشه دالان اصلن به چشم نمی آید. بعد خم شده باشم و  جعبه را آرام گذاشته باشم یک گوشه اتاقک و همین طور که جعبه آرام آرام توی غلظت ظلمات اتاقک حل می شده در را بسته باشم و قفل کرده باشم. بعد هم نفس عمیق صدادار کشیده باشم و چشم هایم را بسته باشم و چند قدم عقب عقب رفته باشم و چندتا راهرو را رد کرده باشم و بعد که خوب دور شدم چشم هایم را باز کرده باشم و پیچیده باشم توی اولین راهروی مقابلم و باز رفته باشم و رفته باشم و کنجی دیگر و اتاقکی دیگر و جعبه ای دیگر و آدمی دیگر و آهی دیگر. 


گمانم همین طور همه آدم های زندگی ام را، آدم هایی که ازشان دور شده ام یا ازم دور شده اند به هر طریقی، به دست خودم گم کرده ام توی دالان های تاریک مغزم. حتی ح  را هم همین طوری گم کردم. حالا وقتی می خواهم به یکیشان فکر کنم مثل دیوانه ها راه می افتم توی راهروهای تاریک و پیدایشان نمی کنم به هیچ عنوان و بعد که می بینم هیچ خاطره ای، تصویری، صدایی ازشان ندارم این بار مثل دیوانه ها با تمام نیرو فرار می کنم ازشان. کمتر باهاشان تماس می گیرم، جواب تماس هایشان را نمی دهم، وانمود می کنم خبرهای مربوط بهشان برایم مهم نیست، ... .  فرار می کنم چون می دانم که دیگر نمی توانم مثل قبل داشته باشمشان کنار خودم. فرار می کنم که نبودنشان باورم بشود کم کم.انگار که توی زندگی من نبوده اند هیچ وقت. این که خودم به دست خودم آدم های دور را گم کرده ام یعنی همان خواسته یا ناخواسته فراموششان کرده ام. فراموششان کرده ام که از نبودنشان و نبودنم کنارشان رنج نکشم. حالا ولی نمی دانم کدام یکی کمتر دست آدم را می گذارد توی دست جنون: رنج این که بدانی کنارشان نیستی ولی هستند و بوده اند و بوده اید کنار هم یک روزگاری یا رنج آن وقت که دنبال خودشان و خاطراتشان می گردی و نیستند که نیستند و انگار هیچ وقت هم نبوده اند. 


پ.ن. این که آدم حتی مامان و بابا و مادربزرگ و پدربزرگ را هم مثل بقیه بردارد بگذارد توی یک اتاقک تاریک مغزش و درش را ببندد و بعد یک روز بنشیند به یکی شان فکر کند مثلن و هیچی یادش نیاید خیلی خجالت آور است لابد. اما من می خواهم بگویم بیشتر از این که خجالت آور باشد دردآور است. دردآور هم که لابد می دانید یعنی چه.

Friday, September 2, 2011

مامان دنیایش با من فرق می کند. یعنی دنیای آرزوهایمان از اساس با هم فرق می کند. یعنی تفاوت دنیای آرزوهایی که او برای من داشته و دارد با دنیای آرزوهایی که خودم برای خودم دارم از بهترین محله لس آنجلس است است تا همان محله پرت توی بوئنوس آیرس که قرار است یک روزی بشود پناهگاهم. نمی گویم آرزوهایی که خودم برای خودم داشته ام چون یادم نمی آید قبل تر ها آرزویی برای خودم داشته بوده باشم. هر چه بوده این بوده که مامان و بابا خوشحال باشند و هی افتخار کنند به دخترشان که توی فامیل نمونه بود از بس باهوش و درسخوان و شاگرد اول بود و قرار بود قله های پیشرفت را یکی بعد از دیگری فتح کند. که خوب البته این طور نشد و دخترشان بالای قله اول گیر کرد و توی آن سرما و برف و بوران خوابش برد و آن ها هر چه کردند که سیلی بزنند توی صورتش و بیدارش کنند نشد که نشد و همین شد که دخترشان آن بالا یخ زد و یک جورهایی مرد. داشتم از آرزوها می گفتم. مامان می خواهد که من خوشبخت باشم، اما خوشبختی من را در داشتن یک کار عالی با درآمد عالی می بیند. این عالی را من نمی گویم، خودش می گوید. مامان می خواهد من درس بخوانم که بعد بتوانم شغل عالی با پول عالی داشته باشم. نمی گویم مامان نمی خواهد که من آرامش داشته باشم اما خوب لابد آرامش من را در داشتن همین چیزهای عالی که هی می گوید می بیند. مامان یک چیزی مثل افسوس شکسته توی حرف هایش جرینگ جرینگ صدا می دهد وقتی که از پسر فلانی برایم تعریف می کند که ایران دکترایش را گرفته و بعد رفته عالی ترین دانشگاه استرالیا نمی دانم فوق دکترایش را هم گرفته و حالا توی رشته اش عالی ترین رتبه را دارد و یک کار عالی با درآمد عالی هم دارد و دارد برای خودش هم شرکت می زند تازه،که این دیگر خیلی عالی ست لابد. مامان یک چیزی مثل حسرت ماسیده توی تک تک کلماتش حس می شود وقتی از دختر بهمانی می گوید که توی کانادا دکترایش را گرفته و توی آمریکا فوق دکترایش را و حالا چندتا دانشگاه عالی توی آمریکا به دست و پایش افتاده اند که بیاید درس بدهد و او نمی داند که به کدامشان جواب مثبت بدهد. مامان هی به در می گوید که دیوار بشنود و نمی داند که این دیوار مادرزاد کر به دنیا آمده است. این طور که شواهد نشان می دهد قرار بوده که من اگر مثل پسر فلانی نشدم دست کم مثل دختر بهمانی که بشوم. این است که من یخ زده روی قله اول را کشان کشان آورده اند گذاشته اند پای قله دوم و هی هم نگرانند که دخترشان جا ماند از بچه های مردم  و هیچ هم حواسشان نیست که این که نفس هم نمی کشد حتی چه جور قرار است برود تا آن بالا. مامان نمی دانم چه حالی می شود اگر بفهمد که نهایت آرزوهای من نه نشستن پشت میز فلان شرکت عالی با فیش حقوقی سر به آسمان رسیده، که کار کردن کنار بچه ها و در نهایت داشتن یک مهد کودک کوچک است. مامان نمی دانم چه می گوید اگر بداند که امروز رفته ام مهد کودک دانشگاه و برای کار داوطلبانه اعلام آمادگی کرده ام و وقتی پرسیده اند که رشته ات چیست همه انزجارم را ریخته ام توی صدایم و جواب داده ام و تاکید کرده ام که نمی خواهم ادامه اش بدهم و این کار را می خواهم و باید از یک جایی شروع کنم و چه جایی بهتر از این جا. مامان نمی داند و شاید هیچ وقت هم نفهمد که من چه قدر دلم می خواست که این طور نبود و به جایش یک طوری بود که من می توانستم بنشینم و اول از همه برنامه هایم را برای او بگویم بدون این که احساس کنم که به جای مایه افتخار شده ام مایه شرمندگی خانواده و بهتر است بروم بمیرم. مامان نمی داند و شاید هیچ وقت هم نفهمد که برای دخترش نفس کشیدن آهسته آن پایین های قله گواراتر است از یخ زدگی و مرگ بالای قله ای که اعتقادی بهش ندارد.


Tuesday, August 23, 2011

پسرک داد می زند: خاله فردا بیاین خونه ما. برمی گردم و توی تاریک روشن غروب نگاهش می کنم، در حالی که از سر تا پایم شبیه یک خنده بزرگ متحرک شده است که بلوز سبز پوشیده و موهای کوتاهش به هم ریخته و نامرتب است و با این که خسته است و سرش درد می کند اما عمق وجودش پر از سنگ های کوچک و بزرگ رنگی شادی است. نشسته روی در صندوق عقب ماشینشان و پاهای کوچکش آویزان است و دارد برایم دست تکان می دهد. پدرش کنار ماشین ایستاده و حدس می زنم او بهش گفته که من را دعوت کند خانه شان، چون تا پیش از این قرار بود او بیاید خانه ما و با هم با سنگ هایی که از توی آب دریاچه جمع کرده ایم بازی کنیم. 
***
داستان از این قرار بود که با هم که دوست شدیم اول کمی با غازها بازی کردیم و پسرک هی دنبالشان دوید و هی صدایشان زد:  عقاب!عقاب!  و من هی بهش گفتم که این ها که عقاب نیستند و غاز هستند و به خاطر همین هم جوابش را نمی دهند. بعد او هی دوید دنبالشان و داد زد: گاز! گاز! ...  بعد هم دست هم را گرفتیم و دویدیم به طرف دریاچه. آن وقت من نمی دانستم که پسرک این همه سنگ دوست دارد و به قول پدر و مادرش کلکسیون سنگ دارد توی اتاقش. همین طور که کنار آب ایستاده بودیم و از روی زمین سنگ ریزه جمع می کردیم و پرت می کردیم توی آب و دایره های روی آب را می شمردیم چشمم افتاد به سنگ های رنگارنگ کف دریاچه و به پسرک پیشنهاد کردم که بیاید با هم از توی آب سنگ جمع کنیم. دیدم که پسرک دوید و دو زانو نشست کنار دریاچه و دست های کوچکش را کرد توی آب و یک سنگ سفید با خال های سیاه بیرون آورد و صدایش را نازک کرد و چشمهایش را ریز کرد و با لهجه شیرین جهرمی اش و با حالتی دخترانه گفت: وااااای چه قد اینا خوشگلن. و هی سنگ های بنفش و قهوه ای و سیاه را پیدا کرد و جمع کرد توی مشت هایش و به من هم گفت که پیدا کنم و برای همه شان ابراز احساسات کرد وهی گفت: من همه شونو دوس دارم. تا این که دو تا دست کوچولویش پر شد. بعد همان طور که مواظب بود سنگ ها  روی زمین نریزد با هم برگشتیم سمت زیراندازمان. سنگ ها را ریختیم روی زیرانداز و نشستیم و از بزرگ به کوچک مرتبشان کردیم. بعد پسرک گفت که حالا برویم و دوباره سنگ جمع کنیم و من هر چه سعی کردم منصرفش کنم فایده نداشت. دوباره دویدیم تا کنار آب و توی راه پسرک برایم توضیح داد که این سنگ ها این قدر توی آب می مانند و این قدر هی شب می شود و هی صبح می شود تا این که رنگشان عوض می شود و قشنگ می شوند. بعد دوباره سنگ جمع کردیم و او برای تک تکشان ذوق کرد و با دو تا مشت پر برگشتیم کنار زیر انداز. این بار با همه سنگ هایمان یک قطار خیلی بزرگ درست کردیم. همین طور که قطار درست می کردیم سنگ هایمان را هم شمردیم و صد و بیست و چهار تا بود. یعنی زیاد، یعنی خیلی. همان وقت بود که پدر پسرک آمد و سنگ ها را که دید کم مانده بود دو دوستی بزند توی سرش و گفت که تمام ماشین و تمام اتاقش پر از سنگ است و هر جا می رود سنگ جمع می کند. توی دلم گفتم کاش بداند که این سنگ های کوچک رنگی چه قدر برای پسرک عزیزند. کاش بداند. بعد که می خواستیم برویم سعی کردیم پسرک را راضی کنیم که سنگ ها را برگرداند توی دریاچه. یکی بهش گفت که سنگ ها باید بروند پیش پدر و مادرشان که توی دریاچه هستند وگرنه شب می ترسند و گریه می کنند. پسرک هم خیلی مطمئن جواب داد که حواسش بوده و پدر و مادر همه شان را هم با خودش آورده و خیالشان راحت باشد. بعد هم تمامشان را ریخت پشت کامیون اسباب بازیش و با زحمت آوردشان تا کنار ماشین.
***
 همان طور که سعی می کنم خنده ام شبیه یک شیرینی دارچینی خوشمزه باشد چند بار محکم برایش دست تکان می دهم. آخر شیرینی دارچینی خیلی دوست داشت. می رفت و می آمد و یک شیرینی دارچینی از توی ظرف بر می داشت و در جواب همه که نچ نچ می کردند و می گفتند بس است و چه قدر شیرینی می خورد و باید کمی هم غذا بخورد، صدایش را نارک می کرد و چشمهایش را ریز می کرد و با لهجه بیش از اندازه شیرینش و با حالتی که بیشتر دخترانه بود می گفت : آخه اینا اون قده شیرینن که نمیتونم صب کنم . و شیرینی را درسته توی دهانش می گذاشت.

 احساس آدمی را دارم که یک کار خیلی بزرگ کرده، یک کار خیلی خیلی بزرگ. یعنی می خواهم بگویم برای من، این که آدم در کمتر از یک نصف روز یک دوست کوچولوی چهار سال و نیمه پیدا کند که وقت خداحافظی بیاید توی بغلش و ببوسدش و بعد که بهش می گویند حالا برود با بقیه هم خداحافظی کند دوباره و دوباره فقط بیاید توی بغل آن آدم خوشبخت و از بین همه آن آدم هایی که آن جا هستند فقط به او نگاه کند و بگوید که فردا می آید خانه شان که با هم بازی کنند و دوباره خودش را جا کند توی بغل همان آدمی که حالا سر تا پایش بوی شادمانی می دهد، یک کار خیلی خیلی بزرگ است و آدم حق دارد ته دلش قند آب کند و همان جا باهاش یک عالم شیرینی دارچینی درست کند و تا چندین و چند روز همه چیز برایش طعم شیرینی دارچینی بدهد.  


پ.ن. مادر پسرک می گفت پسرک این طور است که زود با همه دوست می شود و زود هم یادش می رود. اما من ته دلم می خواهم که پسرک من را یادش نرود. یعنی یک روزی یک جایی یاد من بیفتد. این را در مورد همه دوست های کوچولویم می خواهم. قبلا هم گفته بودم. واقعا می خواهم ...ه
پ.ن. 2. برای روشن شدن میزان ذوق زدگی ام باید بگویم همان قدر که دوستان دکتر و مهندسم از قبول شدن یا چاپ شدن مقاله شان ذوق می کنند من از دوست شدن با یک پسربچه چهار ساله ذوق می کنم.  گفتم که بدانید من چه قدر این جایی که هستم نباید باشم.

Wednesday, August 17, 2011

زنده ام. یعنی می خواهم بگویم تا وقتی زیر آفتاب راه می روم در حالی که انگشت سبابه دست راستم را گذاشته ام بین صفحه نه و ده کتاب همنوایی شبانه ارکستر چوب ها و دلم نمی آید بخوانمش از بس که می ترسم زود تمام شود، و دلم کلاه آفتابی حصیری لبه پهن سفید می خواهد، و به پاهای عریانم که بالاخره ار حجاب اجباری ابر و باران آزاد شده اند نگاه می کنم، و با کفش های پیر غرغرویم حرف می زنم، و به آرژانتین فکر می کنم و خنده ام می گیرد زنده ام. حتی می شود گفت که یک جور خوبی هم زنده ام. 

در واقع این طور است که همه این ها که گفتم یک جوری مربوط می شوند به آرژانتین رفتنم. یعنی اگر بنا را بگذاریم بر حرفی که آن روز صبح توی خواب و بیداری و با صدای گرفته کشدار به او گفتم، در حالی که خودم را هر چه بیشتر زیر پتوی نازک قهوه ای جا می کردم و با چشم های بسته از این دنده به آن دنده غلت می زدم،  همین روزها باید بار و بندیلم را جمع کنم و پای پیاده راه بیفتم به طرف آرژانتین. نمی دانم چه خوابی دیده بودم -هر چند که حدس زدنش خیلی هم کار سختی نیست- که هنوز بیدار نشده گفتم که می خواهم بروم. همان طور که طاقباز کنارم دراز کشیده بود پرسید که کجا می خواهم بروم و لابد پیش خودش فکر کرد که آن وقت صبح لابد منظورم دستشویی جایی است. برایش روشن کردم که می خواهم از دست همه شان فرار کنم. انگار که قضیه کمی برایش جالب شده باشد غلتی زد و دست راستش را ستون تنش کرد و پرسید که منظورم از همه شان دقیقا کیست و آیا او هم جزو همه شان قرار می گیرد یا نه. همان طور که با چشم های بسته هم سایه اش را روی صورتم حس می کردم تاکید کردم که همه شان یعنی همه شان. و بعد لای پلک چپم را به زور باز کردم و یک طوری نگاهش کردم که انگار گفته باشم: حتی شما دوست عزیز. همان جا بود که فهمیدم چپ چپ نگاه کردن چه معنی می تواند داشته باشد. یک طوری که انگار فکر کرده باشد دارم شوخی می کنم پرسید که حالا کجا می خواهم بروم. گفتم که یک جای دور که دست هیچ کدامشان بهم نرسد و نه آدرسی ازم داشته باشند و نه شماره تماسی و نه ایمیلی، هیچی. پرسید که خوب مثلا کجا. نه گذاشتم نه برداشتم گفتم آرژانتین. بعد همزمان خودم صدای خودم را شنیدم که می گفتم آرژانتین. بعد سعی کردم که همان طور که او بلند بلند می خندید خیلی سریع دلیل انتخابم را توی دلم برای خودم توضیح بدهم. یعنی دلیل این که چرا آرژانتین و چرا مثلا گواتمالا و گینه و بنگلادش و ماداگاسکار نه. بعد با خودم به این نتیجه رسیدم که مهمترین دلیلش شاید این باشد که این ها همه گ دارند ولی آرژانتین ژ دارد و این یک امتیاز است. بعد هم که آرژانتین به اندازه کافی از همه جا دور هست و این طور که می گویند آفتاب هم دارد و من حداقل اسمش را زیاد شنیده ام و میدانش توی تهران هم که جای بدی نیست و لباس راه راه سفید و آبی تیم ملی اش را هم که از بچگی دوست داشتم. همه این فکرها در کسری از ثانیه از ذهنم گذشت و توی انتخابم مصممترم کرد. بعد همین جور که زیر پتوی خنک می چرخیدم که پشتم به او باشد، یعنی که از خنده های قاه قاهش که صدای مسخره کردن می دهد دلگیر شده ام،خیلی جدی گفتم که می روم ته یک کوچه تنگ توی یک محله پرت بوئنوس آیرس یک آپارتمان کوچک اجاره می کنم و آن وقت هر طور که دلم بخواهد زندگی می کنم و کسی هی نمی پرسد که حالا درست کی تمام می شود و حالا آن یکی درست کی شروع می شود (یعنی نمی دانم بعضی ها واقعا چه فکری درباره آدم می کنند) و حالا کجا کار می کنی و حالا چه قدر حقوق می گیری و حالا کی بچه دار می شوی و حالا ... . در حالی که خنده اش را، مثل آدامسی که موقع حرف زدن با رییست بچسبانی به سقف دهانت یا گوشه لپت، قایم می کرد پرسید که جدی جدی نمی خواهم که او هم همراهم بیاید. و من هم گفتم که جدی جدی اول از همه از دست اوست که می خواهم بروم آرژانتین پناهنده شوم. البته این را خیلی هم جدی نگفتم اما او آن قدر جدی گرفت که قیافه اش رفت توی هم و خنده اش را توی دستش گلوله کرد و پرت کرد طرف سطل آشغال و دیگر چیزی نگفت. نه این که دوباره قهر کرده باشیم اما خوب ادامه بحث را ضروری نمی دیدیم. این شد که من از سکوت برقرار شده استفاده کردم و فکر کردم و فکر کردم. مثلا فکر کردم که شاید بشود که کلاه آفتابی حصیری لبه پهن سفیدی که همیشه دلم می خواست را توی یک سه شنبه بازار محلی نزدیک آپارتمانم در بوئنوس آیرس بخرم. آخر این جایی که الان هستم نه که خیلی آفتاب دارد کلاه آفتابی، آن هم حصیری، آن هم لبه پهن، آن هم سفید خیلی گران است و من پولم نمی رسد که یکی برای خودم بخرم. بعد فکر کردم که باید یادم باشد کتاب همنوایی شبانه ارکستر چوب ها را همراهم ببرم حتما که توی شب های تنهایی ام در بوئنوس آیرس بخوانمش. بعد باز فکر کردم که چون پول ندارم بهتر است که تا آرژانتین را پیاده بروم چون عجله ای که ندارم و کسی هم که آن جا منتظرم نیست و تازه سر راه از آمریکا و مکزیک و برزیل هم رد می شوم. این شد که یادم افتاد که کتانی هایم حالا دیگر سه سالشان است و حسابی پیر و خاکستری شده اند و باید حتما ازشان بپرسم که حال و حوصله این همه راه رفتن را دارند یا نه. البته باید یک جوری راضی شان می کردم چون در این شرایط امکان خریدن کتانی جدید را ندارم. این جور شد که بالاخره از روی تخت کنده شدم و یک راست رفتم دم در و زانو زدم کنار کتانی های پیرم و خیلی آرام و شمرده شرایط را برایشان توضیح دادم. لنگه چپ، که زن است و روی پیشانی اش چندتا چین عمیق دارد، شروع کرد به غرغر کردن زیرلبی و یادآوری این که آن ها دیگر پیر شده اند و وقت استراحتشان است و سه سالگی برای کتانی ها یعنی دو سال بعد از مرگ و... لنگه راست، که مرد است و پای راستش آسیب دیدگی دارد، اما سعی داشت که حرف های زنش را قطع کند و برایش توضیح بدهد که آن ها از خانواده اصل و نسب داری هستند و توی فامیلشان همه تا پنج سالگی عمر می کنند. بعد کم کم بگومگویشان بالا گرفت و من گوش هایم را گرفتم و یواشکی از کنارشان بلند شدم. بعد هم لباس پوشیدم و رفتم باشگاه. باید پاهایم را برای یک سفر طولانی آماده می کردم. از این جا تا آرژانتین شوخی نبود

این طور بود که از آن روز آفتاب و کتاب و کلاه و کفش و پا و البته آرژانتین برایم معنی زنده بودن می  دهد، اگر بنا را بگذاریم بر حرف های آن روز صبح یا خواب شب پیشش. آدمِ ماندن نبودن آدم را تا کجا که نمی کشاند.

پ.ن. وسط همه این هذیان ها هی می گفتم که حالا شاید آدرس آرژانتینم را به خواهرک بدهم. فقط به خواهرک. این جور وقت ها آدم می فهمد که "عزیزترین" دقیقا یعنی چه.

Saturday, August 6, 2011

اگر جمعه شب باشد و آدم کسی را نداشته باشد که باهاش برود بیرون و چهار تا کلام حرف بزند و درددل کند و دلش باز شود ممکن است تصمیم بگیرد که یک قرار ملاقات دوستانه اما در عین حال رسمی توی یک کافه با خودش بگذارد. همین شد که از باشگاه که می آمدم سمت خانه، درست بعد از این که آن آقا و پسربچه را رد کردم، که انگار داشتند حرف های مهمی می زدند که من که از کنارشان می گذشتم ساکت شدند و رد که شدم شنیدم که مرد به پسرک گفت که تنها همین گزینه را دارد، یک دفعه با خودم قرار گذاشتم که ساعت حدود هشت توی یک کافه نزدیک خانه ببینمش و با هم گپی بزنیم و قهوه ای چیزی بخوریم و جمعه شبمان را بسازیم. به خانه که رسیدم دوش گرفتم. بعد چون قرار داشتم سعی کردم موهایم را یک طور بهتری خشک کنم که مثلا کمی حالت بگیرد. بعد دنبال شلوار جیب دار کرم رنگم گشتم که پیدایش نکردم. نمی دانم آن روز که از کنار دریاچه برگشتیم و من به این نتیجه رسیدم که هنوز تمیز است و شستن نمی خواهد چه کارش کردم. این شد که شلوار سفیدم را از توی کمد در آوردم و پوشیدم. در واقع این طور بود که داشتم خودم را مجبور می کردم که برای خودم ارزش قایل باشم و لباس مرتب بپوشم. یعنی می خواهم بگویم نمی دانم چرا آدم با خودش این همه ندار است و راحت است و با خودش که تنهاست خیلی خودش را تحویل نمی گیرد. بعد رفتم و از توی کشو یک بلوز صورتی بی آستین در آوردم و پوشیدم. ولی دوستش نداشتم. درش آوردم و یک بلوز دیگر که اتفاقا این یکی هم صورتی بود ولی خوب آستین هم داشت را پوشیدم. دوستش داشتم. کشو را بستم. بعد بلند شدم و صاف ایستادم و توی آینه خودم را نگاه کردم. حداقلش این بود که یک رژ لب صورتی پررنگ بزنم که همین کار را هم کردم. تاره گردنبند و گوشواره هایم را هم انداختم که نشان می داد قرار ملاقات برایم از اهمیت بالایی برخوردار است. موهایم را هم زدم پشت گوش هایم که گوشواره هایم حتما معلوم شود. ساعت بند دو رنگم را دستم کردم و حلقه ام را کردم توی انگشت وسطی دست چپم. حلقه برای من خیلی معنی دارد و این که حلقه آدم توی انگشت وسطی اش باشد شاید یک دلیلش این باشد که حلقه برای انگشت حلقه زیادی گشاد است و ممکن است بیفتد و گم شود. اما به نظرم رفتن حلقه توی انگشت وسطی دلایل دیگری هم می تواند داشته باشد که دست کم یکی از آن ها  حتما یک ربطی دارد به قرار گذاشتن آدم با خودش -و نه با کسی که حلقه یک جورهایی به او هم مربوط می شود- توی یک کافه. بعد کیف سفیدم را برداشتم و کیف پول و موبایل و کیف قرمز کوچک و کتاب "دلتنگی های نقاش خیابان چهل و هشتم" و دفتر یادداشت و خودکار آبی ام را انداختم تویش. کاغذ و قلم را برداشتم تا بتوانم با خودم صحبت کنم. آخر خودم یک جوری است که دوست ندارد حرف بزند. یعنی ترجیح می دهد بنویسد تا بگوید. از این نظر شاید بشود گفت که یک جورهایی مثل من است. آخر من هم موقع حرف زدن - حالا هر حرفی که می خواهد باشد- آن قدر تته پته می کنم که طرف مقابل فکر می کند حتما منگولی چیزی هستم. این است که بیشتر دوست دارم بنویسم تا کمتر عقب مانده به نظر برسم. کتاب را هم برداشتم تا توی کافه با خودم بنشینیم پشت یک میز کوچک، رو به روی هم، و کتاب را یک جوری که هر دویمان از دو طرف میز بتوانیم ببینیم بگذاریم بینمان و شروع کنیم به خواندن. آن وقت هر کداممان که زودتر صفحه را تمام کرد سرش را بگیرد بالا و در و دیوار را نگاه کند و یک نفس صدادار بکشد که آن یکی حساب کار بیاید دستش و زودتر سر و ته آن صفحه را هم بیاورد و کتاب را ورق بزند. کیف قرمز کوچک را هم برداشتم که چون قرار ملاقاتم مهم است اگر لازم شد آرایشم را تجدید کنم. هر چه باشد خودم باید فکر کند که من یک خانم باشخصیت هستم که هیچ وقت رژلبش کمرنگ نمی شود. گوشی را می دانستم که بیخودی دارم بر می دارم. چون نه کسی را دارم که بهش زنگ بزنم و نه کسی بهم زنگ می زند. اما برش داشتم از روی عادت. کیف پول هم که   تکلیفش معلوم است. بعد صندل های سفیدم را پوشیدم و از خانه زدم بیرون. اول قرار بود بروم یک کافه که کمی دورتر بود اما غذا هم داشت. اما خوب چون راه رفتن با صندل ها آن قدر ها هم راحت نبود محل قرار را تغییر دادم و رفتم کافه نزدیک خانه. خوبی اش این بود که با خودم رودربایستی نداشتم و تغییر محل قرار را سریع بهش خبر دادم که یک وقت نرود توی آن یکی کافه بنشیند منتظر و او هم انصافا خوب برخورد کرد. توی راه به آقای مسن هندی که از رو به رو می آمد لبخند پهن تحویل دادم که یعنی من خیلی خوشحالم و قرار هم دارم تازه. دست هایم را هم از اول تا آخر سایبان چشم هایم کرده بودم. چون داشتم به طرف خورشید می رفتم و عینکم را جا گذاشته بودم . به کافه که رسیدم بدون معطلی چای لاته سفارش دادم. بعد کمی پشت ویترین شیرینی هایش این پا و آن پا شدم ولی سر آخر طبق قولی که به خودم داده بودم چیزی نخریدم و فقط آب دهانم را قورت دادم و رفتم بیرون کافه پشت یکی از میزهای فلزی روی یک صندلی فلزی نشستم. صندلی فلزی یک جوری سرد بود که یادم آمد این جا کانادا ست و وسط تابستان است که باشد. بعد هم با برخورد اولین نسیم خنک توی صورتم یادم آمد که هیچ بالاپوشی با خودم نیاورده ام و الان است که یخ بزنم. خانم چینی چاقی  که توی صف جلویم بود با دو تا لیوان کوچک و بزرگ و یک پاکت خیلی بزذگ آمد نشست پشت میز جلویی. منتظر شدم که دست کم یک نفر دیگر بهش ملحق شود که نشد. بعدش هم خودش لیوان ها و پاکتش را به زحمت برداشت و غیب شد. یک پسر و دختر کم سن و سال چینی هم آمدند پشت میز کناری نشستند و هی چینی حرف زدند. سردم شده بود. داشتم با خودم حرف می زدم - یعنی می نوشتم برایش و می نوشت برایم - و هر از گاه یک قلپ چای می نوشیدم. یک بار که سرم را بلند کردم دیدم که آسمان پر است از لکه های سیاه، از بس که یک لشکر پرنده داشتند دسته جمعی می رفتند مهمانی ای جایی. خوب نگاهشان کردم و هی لبخند زدم تا این که دیگر یک دانه شان هم توی آسمان پیدا نبود. بعد دوباره یادم آمد که سردم است. بلند شدم و دفتر و دستک و لیوان چایم را برداشتم و رفتم توی کافه و نشستم روی یکی از مبل های کافه. یک آقای باز هم چینی که کلاه سرش بود آمد و دری را در نزدیک مبل من باز کرد. خوب آن وقت فهمیدم که آن جا دستشویی است. آقای چینی که می رفت تو چراغ خاموش یود و یک دقیقه بعد که آمد بیرون چراغ روشن بود. یعنی چراغ همین طور روشن ماند. اما خوب اشکالی هم نداشت. چون دو دقیقه بعد دو تا خانم جوان -که دیگر چینی نبودند- با لباس و ساک ورزشی آمدند توی کافه و یک راست رفتند سراغ دستشویی ها. آن ها هم مثل من همان موقع فهمیدند که در بغلی هم از قضا دستشویی است. پنج دقیقه بعد دو تا خانم به فاصله چند ثانیه از دستشویی ها آمدند بیرون و از این زمانبندی دقیقشان هم بسیار ذوق زده شدند.  بعد هم سرشان را انداختند زیر و یک راست از کافه رفتند بیرون. خوشبختانه بعد از آن دستشویی کافه دیگر مشتری نداشت و من و خودم رسیدیم دو تا کلام با هم درددل کنیم. ولی آخرش کتاب نخواندیم. کافه ساعت نه  تعطیل می کرد ولی من تا ساعت نه و بیست دقیقه کماکان سر جایم نشسته بودم. چون این هاعادت ندارند که آدم را بیاندازند بیرون و آدم می تواند تا وقتی که این ها دارند جمع و جور می کنند سر جایش بنشیند. آخرش هم خودم خجالت کشیدم و بساطم را جمع کردم و راه افتادم طرف خانه. 


می خواهم بگویم جمعه شب خوبی را با خودم سپری کردم.

Monday, July 25, 2011

این بار با آن بار یک فرق اساسی داشت. یعنی جای من و تویش عوض شده بود. یعنی این بار من سر  جایم بودم و دست روزگار تو را مثل پر کاه بلند کرده بود و هفت-هشت هزار کیلومتر آورده بود و درست همین جا گذاشته بودت روی زمین و بعد هم رفته بود سراغ کارهای دیگرش. تازه این بار دیگر خبری نبود از آن تو ی مست که تلوتلو می خورد و چشمهایش دودو می زد و قهقه خنده هایش صدای هرزگی می داد. این بار عاقل بودی و عاشق؛ و این دو تا خوب با هم جور در آمده بودند اتفاقا. آمده بودی برای کاری مربوط به همین علم و دانش خودتان، که من ازش سر در نمی آورم، توی یک دانشگاهی همین دور و برها. نمی دانم چه طور بود که من هم آن طرف ها آفتابی شده بودم. به من باشد می گویم که آمدنت را، بودنت را همان نزدیکی ها حس کرده بودم. این را هم از روی ضربان قلبم می گویم وگرنه دلیل دیگری برایش ندارم.  رفته بودم توی یک اتاقی که آینه داشت و کیف لوازم آرایش قرمزم - همین کیف قرمز کوچکی که الان دارم- را گذاشته بودم جلوی آینه و همین جور که قلبم بی دلیل - از نظر من ِ آن وقت- و با دلیل - از نظر خودش- می کوبید به سینه ام و دست هایم می لزرید سعی می کردم که خودم را کمی از آن حالت کمرنگ بی حال در بیاورم. با مداد سیاه یک خط نازک کشیدم پشت پلک هایم و گونه هایم را با رژگونه صورتی رنگ کردم. دست بردم و رژ لب صورتی را از توی کیف قرمز کشیدم بیرون که در اتاق به شدت پشت سرم باز شد. هنوز لب هایم رنگ گچ بود که تو آمدی توی اتاق. نمی دانم از کجا پیدایم کرده بودی. یک نفر دیگر که گمانم دوستت بود هم همراهت وارد اتاق شد. همه این ها را از توی آینه دیدم در حالی که رژلب صورتی را توی دست چپم که حالا از عرق خیس بود می فشردم. تازه داشتم دلیل ضربان شدید قلبم را می فهمیدم که قلبم شروع کرد مشت هایش را محکمتر بکوبد. چند ثانیه طول کشید تا وسط آن همه سر و صدای قلبم فکرم را جمع و جور کنم و برگردم طرف تو. وقتی برگشتم تو تا وسط های اتاق رسیده بودی. دوست لاغراندام عینکی ات هم همین طور همراهت می آمد و داشت مدام توی گوشت می خواند که وقت ندارید و باید هرچه زودتر بروید. ازش بدم آمد. حس کردم تو هم در آن لحظه ازش بدت می آید حتی. من داشتم آرام خودم را می کشاندم به وسط اتاق، آن جا که تو ایستاده بودی. چند قدم بیشتر نمانده بود که برسم درست رو به رویت، که موفق شدی رفیقت را دست به سر کنی. آن جا که بهش گفتی که برود و تو هم خیلی زود می روی و بهش ملحق می شوی هم از خوشحالی بال در آوردم که او می رود و هم یواشکی توی دلم گریه کردم که تو هم زود می روی. وقتی پسرک استخوانی می رفت سمت در تو هم برگشتی و مثل من رفتنش را تماشا کردی تا وقتی که در چوبی اتاق با صدای تقی پشت سرش بسته شد. آن وقت دوباره برگشتی به طرف من و آینه. در چند قدمی ات من بودم و پشت سرم هم با فاصله آینه سرتاسری اتاق بود که نیمه بالایی دیوار رو به رو را پوشانده بود و زیرش سرتاسر برآمدگی طاقچه مانندی بود. کیف قرمز کوچک من روی همان طاقچه جا مانده بود.  حس کردم اول از بالای سر من نگاهی گذرا توی آینه انداختی و بعد گذاشتی نگاهت از آن بالا سر بخورد و صاف بیفتد توی چشمهای من. همین شد که یک قطره اشک از ته چشم هایم جوشید و روی سطحشان شناور شد و برق انداخت توی چشمهایم و نگاهت را خیس کرد. بعد نگاه خیست را از توی چشم هایم کشیدی بیرون و بردی مثل یک بوسه طولانی گذاشتی روی لب هایم. شاید چون تا آن لحظه یک کلمه هم حرف نزده بودم و تو منتظر بودی. نگاهت که نشست روی لب هایم تازه یادم افتاد به رژ لب صورتی که هنوز توی مشت چپم بود و حالا دیگر خیس خیس شده بودم. معذب شدم و لب های بی رنگم را بی اختیار روی هم فشار دادم . شاید نمی خواستم تو لب هایم را این همه بی رنگ ببینی و می خواستم با این کار کمی خون بدوانم تویشان. آماده بودم که اگر فقط یک لحظه رویت را برگردانی رژلب صورتی را چند بار محکم بکشم روی لب هایم. اما تو تمام مدت با چشم های درشتت زل زده بودی به من و خیال برگشتن هم نداشتی. لب هایم را که به هم می فشردم، انگار که نگاهت درد گرفته باشد، برش داشتی و دوباره گذاشتی توی چشم هایم. بعد هم شروع کردی به حرف زدن. من هم همین طور. حرف های الکی زدیم. از آب و هوا و درس و کار و زندگی گفتیم. خنده های الکی تحویل هم دادیم. مسخره بازی در آوردیم. مثل همیشه. ولی با هم حتی دست هم ندادیم. همدیگر را حتی در آغوش هم نگرفتیم. بعد هم وقتمان مثل برق و باد تمام شد. تو باید می رفتی دنبال دوست زردنبویت. قرار شد که تا این طرف ها هستی باز هم همدیگر را ببینیم. تو رفتی. من هم رژ لب صورتی را انداختم توی کیف قرمز کوچکم و ساعت ها توی آینه دنبال رد نگاهت توی صورتم گشتم.

***
بعدترش را خوب یادم نیست. هر چه بود درگیری بود و بی قراری. مثلا یکیش این بود که کیف قرمز کوچکم را گم کرده بودم. سر آخر هم توی یکی از اتاق های کنفرانس روی میز سخنران جلسه پیدایش کرده بودم و وسط آدم هایی که یک خروار علم را گذاشته بودند توی چمدانشان و چمدانشان را به کول کشیده بودند و آمده بودند تا این سر دنیا رفته بودم بالای سکو و وسط حرف های بیش از اندازه مهم سخنران طی عملیات عجیب و غریبی کیف قرمز کوچکم را برداشته بودم و رفته بودم.

***
بعدترش هم از زور دلتنگی طاقت نیاوردم و شروع کردم به گرفتن شماره ات. که جواب نمی دادی و من دوباره می گرفتم. شاید صد بار. شاید دویست بار. نمی دانم. بار آخر ولی صدایت که می لرزید، از شدت بغضی که مثل یک توپ کوچک شیشه ای توی گلویت گیر کرده بود، پیچید توی گوشم: "من الان توی تاکسی ام. هنوز نرسیده ام. " بعد هم با بغضی که حالا دیگر توی گلویت شکسته بود و تکه های تیزش گوشم را خراش می داد انگار، گفتی :"ببین! من نمی خواهم که ...". و من دیگر چیزی نشنیدم. مطلقا هیچ.

***
این جور بود که من لعنتی هیچ وقت نفهمیدم تو ی لعنتی با آن بغض شکسته لعنتی ات چه چیزی را نمی خواستی. 


پ.ن.1. برداشت آزاد است! ه

Wednesday, July 20, 2011

هنوز که هنوز است کوچک است. یعنی کوچک مانده وگرنه تا حالا باید خیلی بزرگ شده باشد. می خواهم بگویم آن قدر کوچک مانده که هنوز نوک اولین شاخش هم روی سرش سبز نشده حتی؛ چه برسد به این که شاخش تمام و کمال در آمده باشد روی سرش و حالا وقت آن شده باشد که بیفتیم به جان هم و من، اگر که بتوانم و زورم برسد، شاخش را بشکنم و به خودم افتخار کنم و آن وقت او دوباره یک شاخ دیگر در بیاورد و آن وقت باز روز از نو و روزی از نو بشود و من برای این که بتوانم باز هی به خودم افتخار کنم مجبور بشوم که دوباره و دوباره شاخش را بشکنم. غولم را می گویم. یعنی همان طور که گفتم غول کوچکم را، یا همان بچه غولم را. یعنی می خواهم بگویم این طور است که من با این که به این سن رسیده ام و خیلی وقت است که وقت شاخ غول شکستنم گذشته هنوز که هنوز است هیچ شاخ غولی نشکسته ام. ولی خودتان هم شاهدید و به من حق می دهید که من این وسط تقصیری ندارم که غولم کوچک مانده و شاخ در نمی آورد و بچه های مردم، که حالا دیگر خودشان غولی شده اند برای خودشان، غول هایشان هم با خودشان بزرگ شدند و وقتش که شد شاخ در آوردند و آن ها هم شکستند و شکستند و شکستند. 

هر روز در حالی که بچه غولم را مثل عروسک پارچه ای زده ام زیر بغلم و پشت پنجره نیمه باز اتاق ایستاده ام بقیه آدم ها را می بینم که ساعت شش و سی دقیقه صبح ساعتشان زنگ می زند و بعد از این که چند تا غلت نصفه و نیمه توی تخت زدند و چند تا فحش نامفهوم به زبان آوردند خودشان را به زور یاد شاخ نیمه شکسته غولشان می اندازند تا بلکه بتوانند به این بهانه خودشان را گول بزنند و از جا بلند شوند. بعد هم صبحانه خورده و نخورده از خانه شان می زنند بیرون و می روند توی میدان و شروع می کنند تا خود شب با غول هایشان دست و پنجه نرم کردن تا بلکه امروز دیگر شاخ نیمه شکسته را به شاخ تمام شکسته تبدیل کنند یا دست کم یک قدم دیگر به شاخ شکسته نزدیک شوند. بعد این طور اگر بشود شب که می شود و بی جان و خسته که به خانه بر می گردند تا بخوابند و برای جنگ فردا آماده شوند می توانند برای خودشان دست بزنند که درست است که امروز را و دیروز را و هز روز را زندگی نکرده اند اما در عوض شاخ غولشان را که شکسته اند و این خیلی خوب است و کار هرکسی نیست و افتخار دارد واقعا. و آن وقت هی پشت سر هم شاخ غولشان را می شکنند و هنوز این شاخ را نشکسته آن یکی شاخ روی سر غولشان سبز می شود و این آدم ها از بس که قوی و هستند و زورشان زیاد است و بااراده هستند و باانگیزه هستند  و توی زندگی شان هدف دارند و برنامه دارند و می دانند از زندگی شان چه می خواهند (لابد می خواهند هی شاخ غول بشکنند دیگر! ) باز دوباره  این یکی شاخش را هم می شکنند و خوشحال می شوند و هی به خودشان افتخار می کنند و هی می شکنند و باز به خودشان افتخار می کنند و هی و باز و هی و باز و ... 

و من همچنان  پشت پنجره با بچه غول بیچاره بی شاخم که با حواس پرتی زده ام زیر بغلم ایستاده ام  و بقیه آدم ها را نگاه می کنم. اما این که آیا واقعا حسرت می خورم که چرا غول من شاخ ندارد؟ راستش را بخواهم بگویم نه! یعنی واقعا این طور نیست.