Thursday, March 29, 2012

Blunt Scissors Taste Like Hell

 نوشته بود پدربزرگش مرده. اتوبوس نیامده بود. فکر کردم به من ربطی ندارد. یک چیز تلخی اما از اعماق تنم جوشید آمد تا توی دهانم. گیرم پدربزرگ او به من ربطی نداشت. پدربزرگ خودم چه؟ آخر من هم پدربزرگ دارم هنوز. ولی فقط یکی. یکی شان سال هشتاد و شش رفت. اول عاشقی های من. همان که به من می گفت دختر عزیز. همان که تا قبل از این که خانه عمه پایش لیز بخورد و پنج شش ماه طول بکشد تا تمام شود توی خانه اش تنهایی قرمه سبزی می پخت. سوپ درست می کرد. کنار رادیوی همیشه روشنش پای پشتی توی آفتاب چرت می زد. و منتظر می ماند تا دخترش و پسرهایش شب به شب زنگ بزنند و دلش باز شود. آن یکی هنوز هست. هنوز؟ چرا گفتم هنوز؟  نمی دانم. حالا هست واقعن؟ گمانم باشد. نه! من سنگ نشده ام. فقط دیگر نمی دانم وقتی کسی هست و من نمی بینیمش، یعنی نمی توانم که ببینمش، یعنی با همه وجودم می خواهم و نمی توانم که ببینمش، هست واقعن؟ شاید هم آن ها هستند و من نیستم. برای من اما آدم های آن ور یک جور گنگ و محوی شده اند. انگار مالِ زندگی قبلی ام باشند مثلن. انگار که یک شب طولانی و خنک اول پاییز توی خوابم بوده اند مثلن. هی به در و دیوارهای خانه می گویم به خدا که من خودم را گم نکرده ام، آن ها را گم کرده ام. آن آدم ها اما اصرار دارند بگویند که "خودش را گم کرده" و انگشتشان را بکنند توی چشمم. شاید هم راست بگویند. اول خودم را گم کرده ام شاید. پشت بندش آن ها را هم. هر چه که هست این گم کردن درد دارد و سوز دارد و این را کسی، یعنی آدم های گنگ توی خواب، نمی دانند. اشتباهم شاید این است که قیچی که برداشته ام برای بریدن رگ و ریشه هایم زیادی کُند است. همان که می بُرم و نمی بُرد و می سوزاند و باز می بُرم و نمی بُرد و می سوزاند و این داستان ادامه دارد. داستان من و قیچی و دل زبان بسته ام. زبان بسته را راست می گویم. هر جور به این ترکیب دو کلمه ای نگاه کنی خودِ خودِ من است. حالا همه آن آدم ها فاتحه ام را خوانده اند گمانم. نمی دانند که این قیچی چه همه کند است و نمی بُرد و می سوزاند فقط. فاتحه خواندن را خوب بلدند ولی. نوشته بود که از دوستان و آشنایان دعوت می کند که در مراسم هفتم که در مسجد فلان برگزار می شود شرکت کنند. که لابد فاتحه بخوانند. گیرم این بار برای مرده. فکر کردم "خوب که چی؟".  یعنی نه به این سادگی که فقط خوب که چی و تمام. یک جور هولناکتری. مثلن این جور که:  "تلفن زنگ می زند. از ایران است. جواب می دهم. صدای همهمه می آید. بعد صدای دری که محکم بسته می شود و سکوت. آرام آرام شروع می کند به حرف زدن. مِن مِن می کند. بغضش را هی نجویده قورت می دهد. سرفه اش می گیرد. دوباره شروع می کند. همین جور که آسمان به ریسمان می بافد دست هایش را جلوی گوشی تکان می دهد که بوی آرد تفت داده و گلاب نپیچد توی گوشی و برسد به من. بعد با صدای خش دار و بی رمق می گوید که حال باباجون خوب نیست. و بیمارستان است. و همه الان بیمارستان هستند.  از همین دروغ های کلیشه ای که سهم ما تک افتاده ها می شود. بعد من می گویم خوب که چی؟ می گوید راستش را بخواهم سه روز پیش مرده است. صبر هم نمی کند که ببیند راستش را می خواهم یا نه. می گویم خوب که چی؟ نه نمی گویم. داد می زنم خوب که چی؟ خوب که چی؟ خوب که چی؟ ... نمی فهمم این را چرا به من می گوید. من که خودم هزار سال است که مرده ام. فریاد می زنم. نعره. ضجه. خوب که چی؟ گوشی از دستم می افتد. او هم همان جا پشت گوشی یخ می زند انگار.  سر آخر بوی آرد سوخته ای که از یازده هزار کیلومتری می پیچد توی بینی ام یادم می آورد که کسی هنوز پشت خط است ..."  و این کابوس آشنای من است.

 دهانم مزه زهر مار می داد. مزه قیچی کُند. مزه خون. اتوبوس آمد. چشم های اشکی ام را دوختم به عینک دودی راننده. کارتم را نشان دادم و با زبانم سلام کردم. با دلم اما فکر کردم به کسی چه که من دارم وسط خیابان بدون عینک گریه می کنم. اصلن بگذار خلاقیتشان را به کار بیندازند. هر چند شک دارم که فکرشان به قیچی کند و رگ و ریشه های آویزان از یک قلب خسته برسد.

پ.ن. یادم باشد از "بی ریشگی و عقده آفتاب" هم بنویسم. از "هوای تاریک پشت حنجره ام" هم.

پ.ن.2. پیام دریافت شد. واقعن هم نیازی به بلند شدن نبود. آغوش که بماند. تکلیفم روشن شد لااقل.

Sunday, February 26, 2012

Nocturne

بی کس و بی همدم و همراه
می نشینم رو به روی کهنه آتشدان خانه
خیره بر هر شعله ای کز دیگران پرنورتر، پرزورتر باشد
گاه گاهی تکه چوبی، برگ خشکی، شاخه ای می افکنم در آتش بی دود  
هم نوا با تیک تاک ساعت کوکی 
زیر لب شعری به نجوا می سرایم:  ه
"ناله و اندوه بی پایان ندارد سود
انتظار و مرگ را درمان نخواهد بود"
...
باد سردی می وزد ناگاه
می خزد خورشید در زیر لحاف ابر 
طاقتش اما به سرما نیست
لنگ لنگان و پشیمان می رود با کوله بارش
تا به آن جا که هوا گرم و زمین سرسبز و نورانیست
...
شب هراسان و پریشان می رسد از راه
مشت های محکمش را چند باری می زند بر در
"هان! کجایی؟ باز کن در را
به روی میهمانی که به تعداد تمام اختران آسمان خسته ست  "
خیره می مانم به در این بار
در میان تاق تاق ضربه هایش می زند فریاد:
"باز کن! سرما کمر بر قتل من بسته ست"
...
باورم نآید که درد انتظارم آخر آمد،آه
می گشایم در به روی قامت بالابلند شب
می فشارم سرد و لرزان پیکرش را تنگ در آغوش
بوسه باران می کنم سر تا به پایش را
می نشینم در کنارش رو به روی آتشِ از هجمه باد وزان خاموش

گ.ل.ن.و.ش
شهریور هشتاد و نه
ونکوور

پ.ن. وسط جیغ و دست و سوت آدم ها سرم را میگیرم بین دست هایم و با سوء استفاده از هیاهو بلند بلند گریه می کنم. امروز فهمیدم که نه تنها سنگ شده ام که دیگر به هیچ خاکی هم تعلق ندارم. خوش به حالتان که خوشحالی یادتان نرفته هنوز. قدرش را بدانید.


Sunday, February 19, 2012

What's Wrong with Me? Seriously!

گفت به به! چه قدر پرانرژی و خوشحال و با روحیه. خواستم پشت سرم را نگاه کنم. دور و برم را. با من نمی توانست باشد. بود ولی. خواستم بگویم صبر کن فقط یک گوشه اش را برایت کنار بزنم تا ببینی که چه پوسیده ام از تو. که چه گندیده ام. که چه بوی نا می دهم از بس که اشک شره کرده آن تو و فرصت نکرده که خشک شود بس که باز اشک و اشک و اشک. خواستم بگویم چشم هایم را دیده ای که چه می سوزند از بیخوابی و گریه و بعد بگویی که چه خوشحال. گول خنده هایم را می خورند آدم ها و من کاری از دستم بر نمی آید. شبش نخوابیده بودم. درس خوانده بودم تا سه و بعدش دیگر خواب را باید توی خواب می دیدم. بس که تا خود صبح قلبم سرش را کوبیده بود به  میله ها و خون گریه کرده بود. دخترک آرایش کرده خوشحال توی سرم گفته بود که آخر مشکلم چیست که این همه بیقرارم و مگر چه می خواهم از زندگی ام و مگر همین را نمی خواستم و دیگر چه مرگم است. من فقط رویم را برگردانده بودم و رفته بودم چون می دانستم که هیچ وقت نمی فهمم که چه مرگم است. فقط زیر لبی گفته بودم که من بلد نیستم زندگی کردن را و لذت بردن را و همه اش عذاب کشیدن را بلدم و غصه خوردن را و گریه کردن را. قرار این بود که این بار درس بخوانم و از خواندنش لذت ببرم و حالا تمام زندگی ام شده این که نمره هایم عالی شود که خودم را نمی دانم به چه کسی ثابت کرده باشم. گفتم که بلد نیستم. حالا دلم را خوش کرده ام که بلکه از توی این درس ها یک چیزی در بیاید و بفهمم چه مرگم است و چرا زندگی کردن را یاد نمی گیرم. هرچند که چشمم آب نمی خورد. بعد از تقلای بی نتیجه توی تخت، پتوی مسافرتی را برده بودم توی هال و دراز کشیده بودم روی مبل و کتاب خوانده بودم. توی کتاب ولی جنگ بود و ترس بود و بمباران و موشک باران بود و آوار بود و بوی سرب و باروت بود و هرم آتش بود و صدای گلوله و آژیر قرمز بود و آدم های زخمی بود که هی مرده هایشان را به دوش می کشیدند و هی می مردند. رد میله ها دیگر روی صورت قلبم پیدا  شده بود. راه راه های عمیقی که خون چکه کرده بود ازشان. کتاب را ول کرده بودم بلند شده بودم رفته بودم توی اتاق دوباره. سرم را کرده بود زیر پتو و در راستای درس هایم گوش کرده بودم به حرف های پیاژه که توی صفحه کوچک گوشی نشسته بود و می گفت کانستراکتیویست است و حرفش این است که بچه  ها خودشان با دست خودشان دانششان را از دنیایشان می سازند. دلم سوخته بود برای بچه هایی که باید بیایند و آجر روی آجر ساختمان دنیایشان را بسازند و هر چه دیوارها بالاتر می رود بیشتر بفهمند که چه کلاه گشادی سرشان رفته است. خود کوچولویم را دیدم که دارد عرق می ریزد و با مغز کوچکش سعی می کند بفهمد این یکی آجر را کجای ساختمان بگذارد که این همه بی قواره و بی معنی و پوچ به نظر نرسد و نمی تواند و آجر را پرت می کند روی زمین و بغضش می ترکد. پیاژه حرف هایش را زده بود و رفته بود و آفتاب زده بود و قلب من هنوز می کوبید. خون راه افتاده بود. خواسته بودم شاملو برایم شازده کوچولو بخواند که خوابم ببرد. تلاش کرده بودم بروم توی همان صحرا کنار همان هواپیمای خراب و برای شازده کوچولو بره بکشم. نشده بود اما. قصه را نمی شنیدم انگار. مغزم جا نداشت. فقط صدای شاملو توی پس زمینه هی کش می آمد و هی زیر و بم می شد و من در پیش زمینه داشتم به هزار تا امتحان و کوفت و زهر ماری که باید این هفته می دادم فکر می کردم. شاملو هم قصه اش را خوانده بود و رفته بود و من و قلبم توی خم همان کوچه بودیم که بودیم. او می کوبید و من دستم را بیهوده روی قفسه سینه ام فشار می دادم. بعد دیگر ساعت هفت صبح مستاصل شده بودم و هق هقی که زود زار زار شده بود. یادم افتاده بود به امتحان تاریخ سوم راهنمایی. زیاد بود و نمی رسدم همه اش را واو به واو حفظ کنم. زار زده بودم برای مامان که من نمی رسم همه اش را بخوانم. مامان هم گفته بود که خوب نرسم و هر چه قدرش را که رسیدم بخوانم و گور پدر امتحان هم کرده. من هم انگار همین را نیاز داشته ام آرام شده بودم و مثل آدم درسم را خوانده بودم. حالا هم انگار یکی باید همین را هی بهم بگوید. حرف خودم را قبول ندارم انگار. سرم را فرو کرده بودم توی بالشت و بلند بلند گفته بودم که نه درس نخواندنم به آدمیزاد می ماند و نه درس خواندنم. ع بیدار شده بود و بغلم کرده بود و آن وقت تازه قلب از حال رفته ام دیگر نکوبیده بود. ع گفته بود گور پدر امتحان هم کرده. مثل مامان. و من آرام گرفته بودم. یک ساعت خوابیده بودم و تمام. تمام روز را دویده بودم و بعد شب توی مهمانی با چشم های سرخ و پلک های روی هم افتاده پرانرژی و خوشحال و باروحیه به نظر رسیده بودم. و این لابد خیلی خوب است. چه بگویم ...ه


من از خودم می ترسم.




Monday, February 13, 2012

I Wish My Song Sprouted from My Tongue ...

بعد از آن هفته دیوانه کننده خسته بودم. حق داشتم که خسته باشم یا نه را نمی دانم. ع می گفت که معلوم است که حق دارم. من خودم ولی شک داشتم. خودم خواسته بودم آخر. بعد از امتحان آخر ولی خسته بودم. اصلن خستگی روی تمام تنم جوانه زده بود. حتی سر انگشتانم. همان جا که آوازم هم جوانه می زند. آوازم با خستگی قاطی شده بود. شده بودم زنی که آواز خسته اش از سرانگشتانش جوانه می زند. راستی این اسم این همه مسخره است؟ آمده بود نوشته بود اسم مزخرفی انتخاب کرده ام. ربطی به او داشت؟ نداشت. گفته بود مثل یک لوستر شکننده بی ریخت آویزانش کرده ام بالای سر این جا. خانه خودم بود. اتاق خودم بود. همین جور که داشتم درباره خودم فکر می کردم یک دفعه به ذهنم رسیده بود. شبیه خودم بود. دوستش داشتم. خواسته بودم که روی سنگ قبرم هم همین را بنویسند حتا. بس که حرف بلد نیستم بزنم. بس که همیشه خدا توی هر جمعی ساکتم و فوقش الکی می خندم فقط. فکر کرده بودم که نهایتش این است که حرف هایم را می نویسم توی آن دفتر و باز هم هیچ کس نمی شنودشان. تنها جایی که می توانستم بیشتر از دو کلمه حرف بزنم و کسی هم اگر خواست بشنود همین جا بود. آن هم نه با زبان و صدا که با انگشت و کلمه. آواز من هم این طوری بود. قبول کرده بودم. کنار آمده بودم با خود بی زبانم. ع توی مهمانی ها هر از گاهی چشم های مهربانش را می دوزد توی چشم هایم و آرام می پرسد که چیزی شده که این همه ساکتم و یک کلمه هم حرف نمی زنم. دیشب هم گفت. چند بار. دلم می سوزد که پنج سال گذشته و هنوز من مزخرف را نشناخته. مامان می گفت که او هم اوایل همین طور بوده و مثل بابا بوده و ساکت و صامت بوده ولی کم کم درست شده، هر چند که بابا هنوز که هنوز است ساکت است. من هنوز هم منتظرم که کم کم درست شوم. که بتوانم زل بزنم توی چشم آدم ها و یک ریز حرف بزنم. که نیازی نباشد دیگر که آوازم از نوک انگشتانم جوانه بزند و قد بکشد و بنشیند روی این صفحه که یک نفری بیاید بگوید چرند است. منتظرم که درست شوم اما هر روز بدتر می شوم. شاید چون بابای درونم قوی تر است. همیشه قوی تر بوده. اصلن همین یاغی گری هایم اگرچه در ظاهر هیچ شبیه بابا نیست اما من همه اش را یواشکی از خودش یاد گرفته ام. آن وقت که زیر باز حرف زور نرفت و از آن شرکت کذایی آمد بیرون و تا مدت ها بعد از ظهرها بیکار بود. یعنی شغل دوم نداشت. مامان حرص می خورد. جوش می زد. می گفت لگد به بخت خودش و ما می زند. بابا ولی زیر بار نرفت. ساکت تر شد ولی عصرها ساعت چهار آمد نشست توی خانه ور دل ما. مامان این طور می گفت. من نمی فهمیدم حق با کدامشان بود. ولی توی دل کوچکم بابا برایم بزرگ تر شده بود. بابا "هر کاری" را نکرده بود چون همه همان کار را می کردند. یا من خواسته بودم این طور برداشت کنم. از همان جا بود گمانم که نخواستم هر کاری را چون همه می کنند بکنم. بابا از همه همکارهایش توی اداره عقب افتاد. مامان این جور می گفت. من از همه هم سن و سال هایم عقب افتادم. مامان این جور می گوید. از وقتی که ماجرا را فهمیده محال است تلفنی صحبت کنیم و نپرسد که حالا کی تمام می شود. و من باید گوشی را از این دستم بدهم آن یکی دستم. توی این فاصله چشم ها و لب هایم را روی هم فشار بدهم که بغض از تویشان نپرد بیرون. توی دلم بگویم آخر بگذار شروع شود تا بعد بگویم کی تمام می شود. بعد الکی بخندم و بگویم که حساب کند که چهار-پنج سال مثلن. تا آخر آخرش. و بدانم که دروغ می گویم. بابا چیزی نمی گوید. می خندد و آرزو می کند که این بار دیگر موفق باشم. من عقب افتاده ام. خیلی سال. می دانم. نیازی نیست هر روز این عقب افتادگی ام توی صورتم کوبیده شود. من عقب افتاده حالا دارم روی شانه های بابای درونم خلاف جریان آب شنا می کنم. درست مثل آن روز توی استخر خانه دایی بابا که بابا من چهار-پنج ساله ترسوی جیغ جیغو را روی دوشش سوار کرد و برد تا ته استخر و برگرداند. من تمام مدت توی دلم خالی بود و جیغ می زدم. ته دلم ولی قرص بود انگار. روی شانه های بابا. حالا هم دارم برای خودم دست و پا می زنم. دلم خوش است که خودم خواسته ام. با خودم مسابقه گذاشته ام و فکر می کنم حق ندارم خسته شوم. ولی چه حق داشته باشم چه نداشته باشم بعضی وقت ها خسته می شوم. و خستگی روی تمام تنم جوانه می زند. حتا سر انگشتانم.



Sunday, February 12, 2012

Dead End

جایی 
حوالی خودم
گیر کرده ام
...
به دیوار خورده ام
...
مرده ام

Monday, January 30, 2012

Stranger! Talking to you ...

با تو می گویم غریبه
با تو می گویم که چشمانت شرار دیگری دارد
سرزمینت، کشورت باغ و بهار دیگری دارد
با تو می گویم که رنگ آسمانت تا ابد آبی است
دشت هایت تا همیشه سبز و گلگون، رنگ شب های تو مهتابی است
با تو می گویم که درس شادیت را خوب می دانی
من نمی دانم که قدر و ارزش آزادیت را خوب می دانی؟
با تو می گویم که دردت -گر نگویم درد بی دردی- در نهایت درد دندان است
تو چه می دانی که در دنیای من، درد مردان،درد زندان است
شرط می بندم نمی دانی چه حسی دارد ار در خاک خود بیگانه باشی
با دورنگی و دروغ و دشمنی هم خانه باشی

با تو می گویم غریبه تا ببینی پرده ای از حال و روز کشورم را:
"...روزهای کشورم، ایران من، خاکستریست
سرزمینم زردروی است و به جایش بستریست
هر نفس زجر و شکنجه، هر قدم رنج و عذاب
تب، تشنج، رعشه، هذیان، التهاب و اضطراب
نوجوانان و جوانان وطن افسرده اند
هر چه گل، سبزه، چمن پژمرده اند
هر چه ایمان داشتیم از بن خراب
هرچه امید رهایی داشتیم نقش بر آب
شاخه های سبز را بشکسته اند
بال پرواز صدا را بسته اند
خون سرخ عاشقان بر راهها
جملگی یوسفان در چاه ها..."

باز گویم یا همین ها هم بس است؟
حال دانستی که ایرانم چه بی کار و کس است؟
با تو می گویم غریبه، تو بدان درد مرا
تا اگر اشک مرا دیدی روان در دل نپرسی که "چرا؟"

گ.ل.ن.و.ش
بهمن 88
ونکوور

پ.ن. جهت گردگیری ...
پ.ن.2. دو سال از آن روزها می گذرد. توی این دو سال من سنگ شده ام، ایران سنگستان. من دیگر برای ایران تب زده ام گریه نمی کنم. دیگر حرفی هم ندارم که برای غریبه ها بزنم. من یک سنگ ناامید خسته ام.

Thursday, January 5, 2012

The Newborn Phoenix

نشستم توی آمفی تئاتر. ردیف بیست و چندم از جلوی کلاس، ستون وسط، صندلی دوم از چپ. کنارم استفانی نشست ولی اسمم را نتوانست تلفظ کند. نمی دانم چرا دلم به "گلی" راضی نمی شود. آن وقت مجبور می شوم به چیزی در حد و اندازه های "گُرنُش" رضایت بدهم. بگذریم. امروز نشستم وسط چهارصد و چهل و چند تا دانشجویی که میانگین سنی شان به زحمت به بیست می رسید. احساس پیری کردم؟ فکر کردم برای من دیر است؟ افسوس خوردم که چرا زودتر به این نقطه نرسیدم؟ نه. نه که بخواهم خودم را توجیه کنم یا کم نیاورم. نه! واقعن این طور بود. به جایش شروع کردم با آن ها جوان شدن. حس می کردم پوستم یک جور نامحسوسی کش می آید و چروک های ظریفش یکی یکی باز می شوند. حس می کردم این برق چشم های من بیست و هشت ساله است که کلاس درس سال اول لیسانس را تمام و کمال روشن کرده است. حس می کردم استاد تپل خوش اخلاق درس از جلوی کلاس برایم وی نشان می دهد که یعنی "بله! درست اومدی!". برای اولین بار توی دوران تحصیل تمام نشدنی ام نشستم سر کلاسی که دلم نمی خواست تمام شود، که برای شنیدن مطالبش ولع داشتم، که فکر نمی کردم دارم وقتم را تلف می کنم. برای اولین بار توی زندگی بیست و هشت ساله ام قرار نبود مهندس شوم یا هر چیز دیگری که بقیه خوششان بیاید و بهم افتخار کنند و برایم دست بزنند و هورا بکشند. این بار هیچ کس پشتم نبود، تنهای تنها آمده بودم اما خوشحال، اما خوشبخت


شاید باید این همه سال می گذشت. شاید نباید هیجده ساله که بودم سر این کلاس می نشستم. که اگر می نشستم ممکن بود این حس بی نظیر را هیچ وقت تجربه نمی کردم. حس شروع دوباره، درست مثل به دنیا آمدن دوباره. این بار اما به دنیای خودم آمده ام. ده سال را می گذارم به حساب زمانی که لازم داشتم تا خودم را تعریف کنم، از اولِ اول. که دور بریزم منی را که خانواده ام از روی یک سری شواهد برای خودشان تعریف کرده بودند. منی که "باهوش" تعریف شده بود چون در دو سالگی کتاب های شعرش را مثل بلبل ازحفظ می خواند، در پنج سالگی خودش می توانست کتاب بخواند، و در شش سالگی پایتخت همه کشورهای دنیا را بلد بود. منی که "باهوش " تعریف شده بود چون توی دبستان معدلش بیست بود -به جز کلاس چهارم که معلم ورزش بهش داده بود هفده و معدلش را خراب کرده بود- و کلاس سوم و چهارم و پنجم توی مسابقات علمی مقام آورده بود و یک بار منطقه هم رفته بود و چون فرق ابر کلاله ای و پشته ای را یادش رفته بود برنده نشده بود.  منی که "باهوش" تعریف شده بود چون توی راهنمایی و دبیرستان هم همیشه شاگرد اول بود. منی که انگار فقط "باهوش" تعریف شده بود و ظاهرن کسی اعتقادی به تعریفش نداشت. همین شد که مجبور شد موسیقی را رها کند که به درسش لطمه نرسد. همین شد که مجبور شد در دبیرستان رشته ریاضی را انتخاب کند چون معلوم نبود که اگر دنبال علاقه آن وفتش می رفت و تجربی می خواند همان سال اول داروسازی قبول می شد یا نه. منی که باز "باهوش" تعریف شده بود چون رتبه کنکورش شد چهارصد و هفت ولی آن قدر لیاقت نداشت که خودش تنها رشته ای را که بین آن همه رشته خشک و سرد کمی می توانست برای ادامه اش انگیزه داشته باشد انتخاب کند. مهندسی پزشکی جدید بود و آینده نداشت و او باید کامپیوتر می خواند که بازار کار داشته باشد. از این جا به بعد اما بنای گلنوش باهوش بی اعتماد به نفسی که ساخته بودند -ساخته بودیم همه مان دست به دست هم- شروع کرد به ترک خوردن و نشست کردن و فروریختن. تا همین امروز که دهان زمین باز شد و ته مانده اش را هم بلعید. نه یک سال که ده سال عقب افتاد، نه تنها خیلی زود سر کار پر در آمد نرفت که تا امروز یک قران هم از مهندسی کامپیوتر کذایی اش در نیاورده است. نمی دانم چه چیز مهم بود؟ آرامش من؟ خوشبختی من؟ یا این که باباجون بنشیند برای فامیل بگوید که "بله! نوه من خانم مهندس است!" و روی ه اش سه تا تشدید بگذارد. هر چه بود تمام شد و من هنوز کلمه ای از تصمیمم را به مامان و بابا نگفته ام و این تنها نکته دردآور ماجراست. یک "ای کاش" سبز پررنگ از وسط دلم سبز شده و رسیده تا خود آسمان.


استاد توی ایمیلش نوشته بود که کاش یک سال پیش فهمیده بودم که راهم این نیست و وقت او را تلف نمی کردم. اما بعدش گفته بود که باز هم دیر بهتر از هرگز است و برایم آرزوی موفقیت کرده بود. می خواستم در جوابش بنویسم "کجای کاری؟! من ده-پانزده سال است که می دانم." ولی ننوشتم. جواب نداشت. خداحافظی کرده بودیم.


زن جوان مسئول تحصیلات تکمیلی می گفت"مطمئنی نمیخوای تمومش کنی؟" نفس عمیقی کشیدم و گفتم "آره!" و به پهنای صورتم لبخند زدم. توی دلم برای هزارمین بار گفتم:"هیچ وقت این قدر مطمئن نبودم." تا این جای کار، از دید عموم، یک لگد محکم زدم زیر بختم. اما احساس خوشبختی می کنم. فکر می کنم مهم همین باشد.


شاید باید اول خاکستر می شدم تا دوباره زاده شوم. انگار که ققنوس.


پ.ن. گاهی وقت ها واقعن از مادر شدن می ترسم. بیشتر از باقی وقت ها.
پ.ن.2. اگر شما هم جزو همان عموم مذکور هستید حرفی بینمان باقی نمی ماند. پرونده اش را ببندید. من که بسته ام. 
پ.ن.3. هنوز هزارتا امضا مانده تا شروع دوباره اما می خواهم خوشحال باشم. و امیدوار.



Wednesday, December 21, 2011

Don't look a gift horse in the mouth! Please!

برای بچه ها که کادو می خرم به همان روزشان فکر نمی کنم. که چقدر برایش ذوق می کنند یا برایش بالا و پایین می پرند. به ده سال بعدشان فکر می کنم. به بیست سال بعد. یا حتا بیشتر. به آن وقت که دیگر خیلی وقت است وقت بازی کردنشان گذشته است. به آن وقت فکر می کنم که وسط بدو بدو های زندگی می خواهند با گرمی یک خاطره دور پشت سرمای رخنه کرده توی عمق جانشان را به خاک برسانند. آن وقت که می نشینند روی زمین، زانوها را جمع می کنند توی شکمشان، سرشان را تکیه می دهند به دیوار، چشمهایشان را می بندند و پیچیده توی یک آه گرم و غلیظ می گویند یادش به خیر. دلم می خواهد آن وقت پشت چشم های بسته شان عکس هدیه ای باشد که من ده سال قبل، بیست سال قبل بهشان داده ام و عکس من که ده سال، بیست سال جوان تر بوده ام یا اصلن بوده ام. مثل آن کرم شبتاب قرمزی که مامان و بابا دو ساله که بودم برایم گرفته بودند و سوارش می شدم و دور خانه شهرآرا که آن روزها فرش نداشت شبتاب سواری می کردم. مثل آن بلوز قرمزی که رویش عکس دلقک داشت و عمه روز تولد دو سالگی ام بهم هدیه داد و سر آخر روی بخاری تفرش دلقکش سوخت. مثل آن عروسک پارچه ای کوچکی که سه ساله که بودم عمو مجید برایم آورده بود و به من می خندید و من اسمش را گذاشته بودم نیکی*. مثل آن ماشین پلاستیکی زرد و قرمزی که سه-چهار ساله که بودم یک روز باباجون بی مناسبت وسط هال خانه شان داد به من. مثل آن تل قرمزی که سیب های قرمز و سفید رویش را می شد ازش جدا کرد و خاله نسرین چهار-پنج ساله که بودم یک روز توی اتاق گوشه ای خانه مامان جون از توی کیفش در آورد و گفت مال تو. مثل آن کفش های آبی کوچک، چتر رنگین کمانی، جامدادی آهنربایی صورتی و بارانی آبی. و مثل خیلی چیزهای دیگر. 


تولد یک سالگی دخترک بود. سر آخر وسط آن همه اسباب بازی رنگ به رنگ چشممان افتاد به اسب چوبی. از این ها که می نشینند رویش و تاب می خورند به جلو و عقب، آرام. ساده بود و محکم. گفتیم خودش است. از همان هاست که خاطره اش یادش به خیر می شود. خریدیمش برای دخترک. هر دویمان ذوق زده بودیم. انگار یک ساله شده بودیم و کسی برایمان اسب چوبی هدیه آورده بود. اسب پیش کشی مان دندان نداشت اما مهربان بود. چه می دانستیم این روزها دندان اسب پیش کشی را که می شمرند هیچ، از خانه بیرونش هم می کنند. جعبه کادوپیچ از در خانه تو نمی رفت. پسرک چشمش که به کادو افتاد دوید طرف دخترک و بهش گفت می دونستی، هیلی لاکی هستی که کادوی اینقدی داری. پدر و مادرش ولی به وضوح خوشحال نشدند. کادوها را که باز می کردند اسب چوبی ما فقط کاغذ کادویش پاره شد. انگار عکس روی جعبه آب سرد پاشید روی سر پدر و مادرش. جعبه را بردند توی اتاق بی که اسب چوبی را از تویش در بیاورند حتا.  انگار دخترک آدم نباشد. انگار که پدر و مادرش باید دوست داشته باشند که خوب نداشتند. ع پرسید نمی خواهند ببینند دخترک دوستش دارد یا نه. اسب چوبی را با بی میلی از جعبه در آوردند. مقواهای روی سر و کله اش را کندند و دخترک را نشاندند رویش. دخترک که روی اسب نشست و شروع کرد رویش آرام تکان خوردن دنیا هم همان جا ایستاد به نگاه کردن. انگار هزار تا کرم ابریشم زیر پوستم یک باره از پیله آزاد شده باشند و شروع کرده باشند به پرواز. دخترک با پیراهن دامن پفی نقره ای اش نشسته بود روی اسب چوبی و دست های کوچکش را محکم گرفته بود به دستگیره های چسبیده به سر قرمز اسب. کسی از پشت آهسته هلش می داد. دخترک با اسب چوبی اش آرام آرام جلو و عقب می رفت. گرم و شیرین بود اندازه یک کلوچه عسلی تازه از تنور در آمده که رویش خاک قند پاشیده اند. از چشم هایش شراره کنجکاوی بیرون می پرید. خنده محو روی صورتش مثل چراغ نئون یک شیرینی فروشی خاموش و روشن می شد. دلم می خواست یک دستی از توی سقف می آمد همه میز و صندلی ها و کاغذ رنگی ها و بشقاب ها و آدم ها را توی یک چشم به هم زدن جمع می کرد می ریخت توی یک کیسه خیلی بزرگ. آن وقت من می ماندم و پروانه های نوپای زیر پوستم و اتاق خالی و دخترکی که روی اسب چوبی اش تا آخر دنیا تاب می خورد.


گیفت ریسیتش را گرفته بودیم ولی از عمد نبرده بودیم. می دانستیم عوضش می کنند. نمی خواستیم. واقعن می خواستیم برایش بماند. شب که آن نگاه های سنگین روی اسب بیچاره را دیدم گفتم گیفت ریسیتش هست خواستند بگویند بیاوریم ببرند پس بدهند. گفتند نه! اوکی است! تا دو روز اوکی بوده انگار. امروز گفته اند گیفت ریسیت را ببریم. اسب چوبی بی اسب چوبی. و تا وقتی کسی هست که فکر می کند بچه است! نمی فهمد! یادش می رود! خاطره هم بی خاطره. 


پ.ن. *شاید از همین جاست که از آن شب توی ماشین توی سرم افتاده اسم دخترِ شاید هرگز نداشته ام را بگذارم نیکی. ع  ولی می گوید باید ببینیم نیکی این جا اسم جلفی نباشد. 

Friday, December 16, 2011

It's tuned, I'm not.

ظهر دلگیر آخر پاییز و دوستی که مسافر بود. باران ریز می بارید و سرمای سوزنی تا استخوان ها می رسید. صدای کشیده شدن چرخ چمدان روی آسفالت می آمد. صدای "مواظب خودت خیلی باش" و "دلم برات تنگ میشه" هم. نفسم سرد بود. باز دلم آدم ها را نمی خواست. آخر فقط یک نفر مسافر بود. باز رفته بودم ایستاده بودم وسطِ وسط دنیا. خودخواه شده بودم. بچه که بودیم "خودخواه" فحشمان بود. اخم می کردیم به طرف -که نمی دانم چه کار کرده بود- و زل می زدیم توی چشم هایش و بلند و محکم می گفتیم "خیلی خودخواهی". بعد هم رویمان را برمی گرداندیم و می رفتیم ته حیاط پای دیوار کز می کردیم یا با دو نفر دیگر بلند بلند می خندیدیم. حالا من هر روز، بدون این که کسی بهم گوشزد کند، فحش می شوم. همیشه هم می دانم که چه کار کرده ام: خودخواه شده ام. آن روز هم شده بودم. می خواستم فقط خودم باشم. نگاهم سرگردان بود بین چمن های خیس و چکمه های گِلی و چمدان های سنگین و چرخ های ماشین. انگار که قهر کرده باشد مانده بود همان جا و بالاتر نمی رفت. چمدان بزرگ سیاه رفت توی صندوق عقب. سنتور ناکوک را از روی صندلی عقب بلند کردند خواباندند کنار چمدان سیاه. سنتور را می خواستیم بدهیم کوک کنند. بیچاره به جای ابوعطا صدای قورباغه می داد. حالا لابد می خواست توی آن تنگی و تاریکی زیر آواز هم بزند. دلم کباب چمدان سیاه شد. چمدان آبی را با احترام نشاندند عقب ماشین.  راه افتادیم. 


ماشین بوی خورش کرفس با پلوی زعفرانی می داد، و بوی لباس نو و شکلات، و بوی شهر باران زده خاکستری، و بوی محبت ورم کرده. از عقب صدای حرف زدن آرام می آمد. دلم نمی خواست بشنوم. پرده گوش هایم را کشیدم. همه جا ساکت شد. دلم چای دارچین خواست با کیک سیب. فکر کردم باید دنبال چیزی بگردم که نمی دانستم چیست. دست کردم توی جیب کاپشنم و صدای کلیدهایم را در آوردم. شال گردنم را باز کردم و دوباره بستم. بیهوده به جلو خم شدم و کفش هایم را نگاه کردم. حباب های سکوت توی فضا را صحبت از وقت دندانپزشک و فواید نخ دندان و مضرات خرید رفتن های پی در پی و همچنین تعارف های معمولِ "باید پولشو بگیری" و "به خدا اگه بگیرم" یکی یکی ترکاند. ابرها گوش تا گوش نشسته بودند توی آسمان و پچ پچ می کردند. هواپیمایی نبود. اگر هم بود وسط خاکستری ابرها بود و به چشم ما نمی آمد. چمدان ها را جلوی در پروازهای بین المللی پیاده کردیم. مسافر را هم. سنتور توی صندوق عقب تنگ و تاریک تنها شد، من توی شهر بی در و پیکر. گفتم یادش نرود چراغ جی-تاکش را روشن بگذارد که من دلم نترکد. گفتم ایمیل بزند، خبر بدهد، زود برگردد. دلم خواست همان لحظه یک بسته "تیم بیت" بخرم بروم در خانه اش و او چای دم کرده باشد و بنشینیم به حرف زدن. آن وقت ولی حرفی نداشتم. بغلش کردم. بغلم کرد. نگاهم بالاخره بالا آمد تا روی صورتش. نگاهش کردم. گریه نکردم. روی سنگی ام بالا آمده بود. رفت. خودم را زدم به آن راه. این را خوب یاد گرفته ام. 


تا دانشگاه ماشین فقط بوی عشق می داد. بوی خودمان، من و ع. خوشبخت بودیم. رفتم توی کافه دانشگاهشان برگه هایش را برایش تصحیح کنم. گفته بودم باید به یک دردی بخورم دیگر. بیست تا برگه آورده بودم. یک قسمت سوال آ و تمام سوال بی و سی سهم من بود. بوی قهوه را زندگی کردم. بازی شروع شد. اول برگه ها را زیر و رو کردم که یک نفر خوش خط پیدا کنم. نبود. بعد گشتم که لا به لایشان ایرانی پیدا کنم نبود. بازی نافرجامی بود. باید از همان برگه رویی شروع می کردم. چهار تا برگه. نوشیدنی کارامل سوخته با شیر، بدون کیک، هم زمان با سیمای زنی در میان جمع، صفحه هشت تا دوازده. سه تا برگه دیگر. و حالا نوبت سنتور ناخوش بود که آن جا زیر میز دفتر ع انتظارم را می کشید.


صدای پیانویش راهروی زرد رنگ را روشن تر کرده بود. می خواستم همان جا پشت در بنشینم، ساعت ها، و مسخ شوم. نمی دانم چه شد که در را باز کردم. من را که دید دیگر نزد. پشیمانی اش ماند برایم. سنتور را گذاشتم روی میز گفتم صدای قورباغه می دهد. نشست و با آچار کوک سیم های خسته را یکی یکی نوازش کرد. نت ها توی اتاق بالا و پایین می پریدند، کش و قوس می آمدند، زیر و رو می شدند. چهار سال از من کوچک تر بود و دست هایش هنر را معنا می کرد. دلم خواست چشم هایم را ببندم و باز کنم و جایمان عوض شده باشد. آن قدر که بتوانم سازها - هر سازی می خواهد باشد- را به رقص دربیاورم، همان طور که او. سنتور کوک شد. من نه. 


شب شده بود. برگشتیم. باران تند می آمد.



Monday, December 12, 2011

Got Up on the Wrong Side of the Bed

 با چشم های پف کرده و موهای ژولیده و لب های آویزان نشسته ام کف آشپزخانه. روی فرش کناره قهوه ایِ راه راهِ درازِ زشتِ بی قواره ای که قرار است گناه کف پوش های کهنه یک زمانی آبیِ حالا چرکمردِ از نظر من نفرت انگیزِ آشپزخانه را لاپوشانی کند. "کوری عصاکش کور دگر شود" لابد یعنی همین. خودم را وقتی که این فرش را می خریدم به ده دلار هیچ درک نمی کنم. لیوان شیر و کیسه نان و ته مانده کره توی کاغذ آلومینیومی و ظرف عسل را چیده ام دور تا دورم. تلخم. دلم شیرینی می خواهد. یکی از عکس هایی که چسبانده ام روی دیوار آشپزخانه کنده شده و  افتاده زیر دست و پا، درست کنار ظرف عسل و پشت لیوان شیر من. من و مامان و بابا و خواهرک و دو تا از خاله ها با بچه هایشان توی عکس بالای سر مامان جون و بابا جون دور سفره هفت سین سال هشتاد و هشت ایستاده ایم. همه مان داریم به دوربین لبخندهای گیرا می زنیم که بعدها فکر کنیم که آه! آن روزها چه خوشبخت بودیم. بودیم حالا؟ نمی دانم. ولی گمانم آن وقت هم فکر می کردیم نیستیم. همیشه قرار است بعدها بفهمیم که قبل ها خوشبخت بوده ایم و خودمان خبر نداشته ایم. نیم نگاهی به عکس می اندازم، بدون این که مثل هر بار توی چهره تک تک آدم های عکس دقیق شوم و بنشانمشان توی سرم و باهاشان حرف بزنم. با نوک انگشت شست و اشاره گوشه عکس را می گیرم و پشت و رویش می کنم. آن قدر از همین روزهای نزدیک حسرت توی دلم دارم که نحواهم و نتوانم هم که حسرت خنده های از ته دل یا از سر دل آن روزها را بخورم. لعنتی به ما که می رسد وا می رسد همیشه. اداره مهاجرت نوبت ما که شده یادش افتاده که شاید بد نباشد قانون هایش را یک جوری عوض کند که حال ما گرفته شود. خبر این تغییر را هم درست گذاشته روز تولد ع بهمان ابلاغ کرده که حسابی با دممان گردو بشکنیم. راستی گردو هم با کره و عسل خوب می شود. حیف که حوصله ندارم از جایم تکان بخورم. کاش برای عملی کردن تصمیم انتحاری-انفجاری ام به این اقامت لعنتی نیاز نداشتم. نیاز؟! هه. کارمان را ببین که به کجا رسیده. حوصله غر زدن هم ندارم. دلم فقط خودم را می خواهد و خانه را و خواب را. و البته ع را، که خوب است، خیلی. خمیرهای نان را در می آورم و گلوله می کنم. روی گلوله خمیری کره می گذارم و عسل می ریزم و محصول را با حرص می گذارم توی دهانم. بعد با یک قلپ بزرگ شیر می فرستمش پایین. دیشب سر میز شام پسرک خمیرهای نان را یواشکی در می آورد و می خورد. پدرش ولی فهمید و دعوایش کرد. پسرک گفت چیزی نمی شود. پدرش گفت فردا که دل درد گرفت یادش می آورد که چرا. من یادم نمی آید هیچ وقت از دست خمیر نان دل درد گرفته باشم. گمانم حسرت ها شاید بتوانند دل آدم را درد بیاورند، که می آورند هم، ولی خمیر نان نه. پدر و مادرها ولی این را باورشان نمی شود هیچ وقت. ما هم که پدر و مادر شویم لابد به نظرمان خمیر نان از حسرت خطرناک تر می آید. خمیر نان که تمام می شود لقمه های کره و عسل بعدی را با نان بدون خمیر می گیرم. تند تند. با هر لقمه که فرو می دهم بلند برای قلب دیوانه ام تکرار می کنم که "یک چیزی می شود دیگر". ساعت هفت و ده دقیقه است. هیچ حوصله مهمانی را ندارم. لابد باید الان با یک پیراهن زیبا و کفش پاشنه بلند و رژ لب پررنگ و خنده زورکی آن جا باشم و جیغ بکشم و برقصم. کاش می شد نرویم. می دانم خنده زورکی ام مثل چند بار اخیر توی ذوق می زند. آن وقت هی آدم ها می آیند می پرسند، یا نمی آیند بپرسند توی دلشان می گویند فقط، که پس چرا امشب این شکلی هستم. و چرا توی خودمم. و چرا سرسنگینم. و چرا تحویلشان نمی گیرم. و چرا مثل همیشه دندان های توی دهانم را نمی شود شمرد. بعد من هی بیهوده به مغزم فشار می آورم و یادم نمی آید که آخرین بار کی بود که من این شکلی که این ها می گویند بودم. و توی دلم می گویم که یادم باشد یک بار این را ازشان بپرسم. نان تمام می شود. بلند که می شوم سرم گیج می رود. باقی خوردنی ها را از روی زمین جمع می کنم و سر جایشان می گذارم. چراغ را خاموش می کنم. دستم را می گیرم به دیوار و سلانه سلانه خودم را به اتاق می رسانم و می اندازم روی تخت. عکس خوشبختی های قدیم ولی پشت و رو کف زمین جا می ماند.


این بار هم از خمیر نان دل درد نمی گیرم.


پ.ن. ترجیح می دهم تنهایی ام را بزرگ قاب کنم بزنم به دیوار و روزی هزار ساعت بهش خیره نگاه کنم تا این که پشت سرم دور هم برایم دل بسوزانید. بی چشم و رو شده ام. می دانم. با تشکر از یادآوریتان.



Thursday, December 1, 2011

He has green fingers

 در را که باز می کردم که بروم دنبال پسرک داد زدم: "قول می دهم برگردم هنوز همان جایی." توی تخت بود هنوز و پهلو به پهلو می شد. در را که پشت سرم می بستم شنیدم که همان جور پتوپیچ و دست و رو نشسته داد می زند که هیچ هم این طور نیست و باید زود برود و کار دارد و عجله دارد. همان حرف های همیشگی. توی دلم یک دل سیر بهش خندیدم و قربان صدقه اش رفتم و سر آخر همان جا توی دلم گفتم که حالا می بینیم


پسرک را بعد از پنج روز می دیدم. مریض بودم و خانه نشین. همین چند روز کافی بود که دیگر یادش نیاید که با من دوست است یا نه. توپش را داده بود دست من. توی راه خیلی جدی یاد آوری کرد که تولد خواهرش بیست و یک دسامبر است و این که یادم نرود برایش از تویز آر آس کادو بخرم. خواهرش یکی دو روزی است که راه افتاده است. مادرشان گفت امروز و من دلم برق زد. باید زودتر بروم خانه شان و یک عالم با دخترک خوش خنده تازه راه افتاده بازی کنم. تا مدرسه برسیم پسرک هم خنده گم شده اش را پیدا کرده بود. توی مدرسه خواستم از معلمش بپرسم که اشکالی دارد که امروز توپش را با خودش آورده یا نه. بعد مغزم سفید شد و زبانم بند آمد. تته پته کردم. معلم یک جوری که انگار دلش برای بی زبانی ام سوخته باشد از آن بالا نگاهم کرد و گفت که اشکالی ندارد. و اضافه کرد که راستی کلمه ای که دنبالش می گردم "بودن" است. و پوزخندش را قورت داد. من ریز ریز شدم و توی دلم از خودم ابراز انزجار کردم. می دانی؟ فعل "بودن" را هم یادم رفته بود. از بس که نبوده ام لابد. توی راه برگشت یک ریز خودم را چپ چپ نگاه کردم و برایش دندان قروچه رفتم. و هزار بار تکرار کردم "ما نبودیم ... ما نبودیم ... ما نبودیم ..." نه که ما خواهیم نبود یا چیزهای بدتر حتا. و خاک توی سرم ریختم. 


به خانه که رسیدم خاک ها را همان جا پشت در تکاندم. در را که باز کردم اول از همه کفش هایش را دیدم که روی پادری چرت می زدند. پس هنوز خانه بود. از توی اتاق صدا می آمد. داشت فیلم می دید. همان جا روی تخت و لا به لای ملحفه های قهوه ای و پتوی چهارخانه. از جایش تکان نخورده بود. من که گفته بودم. فیلمش که تمام شد خودش را زد روی دور تند. پنج دقیقه نشده لباس پوشیده و ریش تراشیده کنار در بود. گفت عجله دارد. این جور عجله هایش سهم من می شود. دو زانو نشست روی زمین و بند کفش هایش را بست. بلند که شد  دستهایم را حلقه کردم دور گردنش. بینی ام را فرو کردم توی یقه لباسش، چشم هایم را بستم و نفس کشیدم. هممم! خوشبو بود. همان جا جاخوش کردم. دلم نمی آمد برود. دلم می خواست نگاهش از توی چشمهایش لیز بخورد بیفتد روی موهایم و از آن جا شره کند روی پشتم؛ بعد دست هایش را بیاورد بکشد روی کمرم که رد نگاهش را پاک کند و پاک نشود. این پا و آن پا کرد. گفت "راستی یادت باشد گلدان های روی میز کنار پنجره را آب بدهی. من یادم رفت. دیشب باید آبشان می دادم. تشنه اند." فهمیدم از آن موقع داشته همین جور نگاهش را می چرخانده دور خانه تا این که نگاهش از پنجره با پرده های کشیده رد می شود و آن پایین گیر می کند به برگ های گلدان های روی میز و همان جا می ماند. گلدان ها باهاش حرف می زنند. درددل می کنند. او هم به دادشان می رسد. با من ولی لام تا کام حرف نمی زنند. نمی دانم دوستم ندارند یا غریبی می کنند یا چه. به گلدان ها حسودی کردم. یک صدای بی معنی از گلویم بیرون افتاد و به زمین نرسیده شکست. سرم را با بی میلی بالا آوردم. دو طرف لب هایم را هم. گفتم باشد. می دانستم اما که آبشان نمی دهم. من آدم گل و گلدان نیستم اصلن. به قول این ها انگشت هایم سبز نیست. نمی دانم چه رنگی است. شاید نارنجی باشد یا فیروزه ای. شاید هم رنگ چشم های بابا. چشم هایم که رنگ چشم هایش نشد، دست هایم شاید باشد. توی گواهینامه قدیمی اش نوشته بود: "رنگ چشم: میشی". نمی فهمیدم چرا میشی. اما می دانستم که میشی یعنی رنگ چشم های بابا. حالا شاید رنگ انگشت های من هم. خداحافظی کردیم. هنوز پشت در را نیانداخته گلدان ها را یادم رفت. به جایش همان جا نشستم پشت در و زل زدم به انگشت هایم و دلم بابا را خواست. 


***
شب که آمد سلام کرده نکرده پرسید: "گلدان ها را آب دادی؟" انگشت های میشی ام را گرفتم جلوی صورتش و سرم را چند بار به چپ و راست تکان دادم.



Saturday, November 26, 2011

The Croup

خروسک می گیرم. یک ساله بوده ام. حالم آن قدر بد می شود که کار به بیمارستان کودکان مفید می کشد. باید آن جا بستری می شده ام. همین جور که مامان و بابا توی راهروهای دراز بیمارستان دنبال کارهای بستری شدن من بوده اند و من توی بغلشان دست به دست می شده ام انگشت اشاره ام را می گرفته ام به سمت هر چیزی که از کنارمان رد می شده یا ما از کنارش رد می شده ایم و با صدایی که از شدت سرفه های خشک خش دار شده بوده می پرسیده ام " ای شیه؟" آن قدر که مامان و بابا را کلافه می کنم. بالاخره بعد از چند ساعت کار بستری شدن درست می شود و من را مثل گنجشکی که بیاندازیش توی فقس می گذارند زیر چادر اکسیژن. آن جا هم ولی دست بر نمی دارم و یک سره با انگشت اشاره نشانه رفته به سمت در و دیوار سوالم را تکرار می کنم که "ای شیه؟!" برایم سوال پیش می آمده خوب. دست خودم که نبوده! از این خاطره تصویرهای واضحی دارم. صورت خودم و مامان و بابا و راهروی بیمارستان و اتاقم و چادر اکسیژن با جزئیات یادم می آید. نمی دانم آدم می تواند از یک سالگی اش تصویر به این شفافی داشته باشد یا این که این تصویر ها را بعد ها که مامان داستان را برایم تعریف کرده برای خودم ساخته ام. هر چه که هست آشنایی من و خروسک برمی گردد به این خاطره. فردا صبح مرخص می شوم. زنده می مانم.

 خروسک می گیرم. دوباره. شاید هم بیشتر از دوباره، من ولی یادم نمی آید. باید چهار یا پنج ساله بوده باشم. یعنی سنم حتمن چیزی بین چهار و شش بوده است. چرا؟ چون فقط توی این بازه زمانی خانه مامان جون و بابا جون نصف شده بود ولی توی یکی از نصفه هایش ما زندگی نمی کردیم. این طور بود که ما از سه سالگی تا  چهار سالگی من توی یک نیمه از خانه مامان جون و باباجون زندگی می کردیم. باباجون برداشته بود خانه شان را با یک دیوار پیش ساخته از وسط نصف کرده بود. توی یک نصفش ما زندگی می کردیم و توی نصف دیگرش خودشان. نصفه ما سه تا اتاق خواب داشت که یکی شان پله می خورد به حیاط، یک آشپزخانه بزرگ داشت و یک هال کوچک. حمام خانه اصلی هم توی این قسمت افتاده بود. نصفه خودشان یک هال بزرگ بود و یک پذیرایی خیلی بزرگ تر که باباجون با همان دیوارهای پیش ساخته یک اتاق خواب نقلی هم از تویش در آورده بود. حیاط خلوت هم افتاده بود توی این نصف خانه و با گاز و یخچالی که بهش اضافه کرده بودند شده بود آشپزخانه. دستشویی خانه اصلی هم این طرف قرار داشت که تویش یک دوش آب گذاشته بودند و کار حمام را هم برایشان می کرد. این دستشویی با دوش آب و کاشی های زردش خیلی مهم است چون بیشتر خاطره ای که می خواهم بگویم آن جا می گذرد. من چهار ساله بودم که ما از آن جا رفتیم. خانه ولی تا یکی دو سال بعد همچنان دو قسمتی ماند و یکی دیگر از اقوام آن جا ساکن شد. بعد از آن باباجون دیوارها را برداشت و خانه اش را به حالت اول برگرداند. آن شب بابا ماموریت بوده و من و مامان شب را خانه مامان جون و بابا جون -که هنوز دو قسمتی بود- مانده بودیم. این یعنی که ما دیگر توی خانه آن ها زندگی نمی کردیم و فقط آن شب را رفته بودیم آن جا بخوابیم که تنها نباشیم. همین است که می گویم سنم باید چیزی بین چهار و شش بوده باشد. تشک پهن کرده ایم وسط هال و خوابیده ایم. نیمه شب من با حالت خفگی از خواب می پرم. نمی توانسته ام نفس بکشم. بخور و شربت هم هیچ فایده نداشته است. مامان می رود  توی دستشویی با کاشی های زرد و دوش را باز می کند. آب داغ با شدت می ریزد روی کاشی های کف و  قطره های آب می پاشد این طرف و آن طرف. دستشویی  کوچک کم کم بخار می گیرد. مامان می دود می آید من بی نفس را بغل می کند می برد توی اتاقک بخار گرفته و در را می بندد. من نفس هایم را توی بغل مامان لا به لای بخار آب غلیظ معلق توی فضا پیدا می کنم. چشم هایم ولی جز زردی مه آلود دیوارها چیزی نمی بیند. خشک و صدا دار نفس می کشم. همین که نفس می کشم ولی مامان را خوشحال می کند. تا صبح همان جا می نشینیم؛ من توی بغل مامان، مامان کف حمام. من که نفسم جا آمده بوده خوابم می برد. مامان ولی بیدار می نشیند و موهایم را نوازش می کند و شاید هم یواشکی بالای سر دخترک مریضش قطره اشکی هم ریخته باشد. کسی چه می فهمد وسط آن همه مه و بخار و چلپ چلپ آب و کاشی زرد به مامان چه گذشته است. تصویر های این خاطره ام هم به  شدت شفاف است. از دستشویی که بیرون می رویم روز است. من زنده مانده ام.


خروسک می گیرم. ده باره. بیست سال گذشته است. توی این بیست سال حتمن ده ها بار دیگر خروسک خودش را به من تحمیل کرده است. خاطره اش ولی آن قدرها پررنگ نبوده برایم. این بار بیست و پنج ساله ام. نیمه شب است. تهران ام. خانه مان، توی اتاقم. خشک سرفه می کنم. نفس هایم از گلویم پایین نمی روند و همان جا می مانند. دستگاه بخور دارد برای خودش گوشه اتاق فس فس می کند. هر از گاهی می روم کنارش می نشینم و چادر را می اندازم روی سر دو تایمان و ازش نفس می گیرم. با چادر پیچیده به سر و کله ام نشسته ام جلوی مانیتور و خودم را برای ع لوس می کنم که نشسته آن طرف مانیتور توی پنجره اسکایپ. ع آن سر دنیا توی دانشگاه است. تا صبح نمی خوابم. ع تا شب کار نمی کند و همان جا می نشیند زل می زند به مانیتورش و عکس من بی حال چادرپیچ را تماشا می کند. آن شب هم صبح می شود. آن بار هم من زنده می مانم.


خروسک می گیرم. صدباره. وسط تنهایی های یخ زده ام در مونترال. بیست و شش ساله غمگینی هستم. نیمه شب است باز. برف می آید. نفس ندارم. توهم جیوه هم دست از سرم بر نمی دارد. غروب زده ام دماسنج جیوه ای را ترکانده ام و حالا همه جا جلوی چشمم مولکول های جیوه را می بینم که قاه قاه می خندند و بهم می گویند که خودم را برای مردن آماده کنم. نگفته بودم چه آدم جان ترسی هستم؟ یک بار مفصل می گویم. با هر سرفه خشک چاقویی از بالا تا پایین سینه ام را می خراشد. خوابم نمی برد. ع از توی مانیتور رفته است چون از دست توهمات جیوه ای من جانش به لبش رسیده است. از بس سرفه کرده ام میم و ه بیدار شده اند. از توی آشپزخانه صدا می آید. میم برایم کتری آب جوش می آورد که بخور بدهم. کتری را می برم زیر پتو و خودم هم بهش ملحق می شوم. نفس می کشم. سرم را که بیرون می آورم هوا گرگ و میش است. صبح می شود. زنده می مانم.


خروسک گرفته ام. هزار باره. بیست و هشت ساله ام. همین الان. همین جا. توی خانه مان نزدیکی های ونکوور. مامان دور است. ع کنارم است. شلغم ها و کدوها دارند نوی آشپزخانه بخارپز می شوند. چای و شیر و عسل خورده ام. دستگاه بخور از صدا افتاده است. گمانم آبش تمام شده باشد. استخوان هایم درد می کند. شب نزدیک است. سرفه می کنم. خشک و خشن. توی حمام بخار گرفته با کاشی های سفید تنها نشسته ام و به بخار آب خیره شده ام که چه برای خودش خوشحال است. تب دارم. یعنی صبح می شود؟ باید زنده بمانم.







Tuesday, November 22, 2011

Taken the Plunge, Broken the Bridge

افتاده ام روی دور پل خراب کردن، حالا می خواهد پل پشت سر باشد، پیش رو باشد، یا اصلن پلی باشد که همین الان رویش ایستاده ام و خراب که بشود یعنی سقوط توی سیاهی فضای خالی زیر پا. من اما خراب می کنم. خوب بلدم خراب کردن را. ساختن را یاد نگرفته ام انگار، خراب کردن را اما چرا. همین جور چشم هایم را می بندم، تیشه را می برم بالای سرم، نعره می کشم، گیرم نعره ام صدایم زاری بدهد، و بعد تیشه را با تمام قدرت می آورم پایین و می کوبم روی تخته چوب های پل مورد نظر. نه یک بار و نه دو بار. آن قدر که اگر کسی بعد ها از آن دور و برها رد شود هیچ بو نبرد که این جا پیش از این پلی بوده است. درست مثل آدمی که زده باشد به سیم آخر. زده ام به سیم آخر؟ گمانم این طور باشد. در حقیقت من نمی دانم آدم به سیم آخر زده دقیقن چه شکلی است اما فکر می کنم باید این طور باشد که تیشه اش را بردارد بیفتد به جان پل ها. یکی یکی. چند تا چند تا. تا این که بالاخره برسد به پل اصلی. پل بین خودش و خودش. درست مثل من؛ گیرم که من هنوز به پل اصلی نرسیده ام. حالا این که من شبیه آدم به سیم آخر زده هستم یا آدم به سیم آخر زده شبیه من است یا دوتایمان یک نفریم یا چه آن قدر ها مهم نیست. مهم پل ها هستند که دارند از دست می روند و ما -من و آدم به سیم آخر زده، هر دویمان- که داریم معلق می شویم هی. 


این که چند تا پل توی چند وقت گذشته خراب کرده ام را هیچ نمی دانم. حسابشان از دستم در رفته است دیگر. بزرگ ترین پل ولی همان پل کذایی تحصیلات عالیه ام در مهندسی بود که کمابیش آماده انفجار است. آخر این یکی با بیل و کلنگ خراب نمی شد برداشتم یک بمب ساعتی طراحی کردم که مو لای درزش نرود و کار گذاشتم زیر پل و صدای تیک تیکش شد آهنگ پس زمینه روز و شبم. حالا هم روی همان پل نشسته ام منتظر که کی آهنگ قطع می شود و بــــــوم. الان دقیقن نمی دانم این پل من را به کدام آدم ها وصل می کرد، منفجر که بشود معلوم می شود. (ع عزیزتر از جانم! تو را به جان خنده های از ته دل شبانه سه تاییمان (خودم و خودت و آشتی) این را که خواندی هیچ به رویم نیاور. به روی خودت هم نیاور حتا. آرام صفحه را ببند، لبخند قشنگت را بزن روی لبهایت و برو به کارهایت برس. حرف هایمان را زده ایم دیگر. نزده ایم؟ شصت و دو بار هم زده ایم. و تو می دانی که شصت و دو یعنی چه. نمی دانی؟ راستی دقت کردی که این بار عددش را عوض کرده بود؟ پسرک مک دونالد را هزار تا دوست داشت، پدرش را هفتاد و پنج تا و مادرش را پس از کلی بالا و پایین کردن پنجاه و چند تا! باید روی اندازه بی نهایتمان تجدید نظر کنیم.)  


داشتم می گفتم از پل هایی که خراب کرده ام. پل های بین دو تا قاره را، بین دو تا کشور را، دو تا شهر را، دو تا خانه را، دو تا آدم را، همه را زده ام نابود کرده ام . پل بین خودم و میم، خودم و نون، خودم و کاف، خودم و شین، خودم و آن یکی نون، خودم و هر چه عمو و خاله و فک و فامیل و دوست و آشنا را زده ام از اساس ترکانده ام. چرا؟ چون شده ام یک تکه سنگ متحرک بی زبان که هیچ احساسات قدیمش یادش نمی آید، از آدم ها فرار می کند، تنهایی اش بوی عود می دهد از بس برایش مقدس است، و آستانه تحملش به شدت پایین است. نه تاب نگاه چپ را دارد و نه حرف راست را. به ابروی بالای چشمش که اشاره کنید بار و بندیلش را جمع می کند می رود پی کارش. برای همیشه. و قبل از رفتن هم پل پشت سرش را حتمن می ترکاند. 


برای سنگِ پل خراب کن به سیم آخر زده ای که منم، این روزها فقط ع مانده و خواهرک و یک ی و یک ه و یک میم همسایه و یک پ و دو تا دال نصفه نیمه و ... همین؟ همین!


پ.ن. پل مورنینگ ساید هم خراب شد. این یکی را من خراب نکردم. شاید هم کردم. نمی دانم. از من  هیچ بعید نیست. از پنج شنبه می روم اسکای فایر!


پ.ن. تکمیلی: پل این جا را خراب نمی کنم. این جا را اندازه خودم دوست دارم. 

Tuesday, November 15, 2011

Smile Please! Smile!

در خانه باز شد و پسرک با اخم از در بیرون آمد و در را پشت سرش به هم کوبید. نگاهم نکرد. سلام هم نکرد. چند بار صدایش کردم اما هیچ جوابم را نداد. حدس زدم دوباره صبحانه اش را نخورده یا به موقع حاضر نشده و مادرش را خسته کرده و باز حرفشان شده است. سوار آسانسور شدیم. ازش خواستم که کلاهش را سرش بگذارد چون هوا خیلی سرد است. چند بار گفتم. انگار نه انگار. از ورودی ساختمان که بیرون می آمدیم کلاهش را گذاشتم روی سرش و راه افتادیم.
پرسیدم: انگار شما دیگه با من دوست نیستی، هستی؟ 
محکم و قاطع در حالی که رو به رویش را نگاه می کرد و سرش را به دو طرف تکان می داد گفت:  نه! دوست نیستم. 
پرسیدم: میشه بهم بگی چرا
گفت: چون من هر روز پسر بدی ام. 
گفتم: خوب این که دلیل نمیشه که با من دوست نباشی. تااااازه شما خیلی هم پسر خوبی هستی. کی گفته پسر بدی هستی. 
زیر لب گفت: مامی. 
بعد هم پاهایش را چند بار کوبید روی زمین و اصرار کرد که پسر خوبی نیست. اصرار کرد که خیلی هم پسر بدی است. دلم گرفت. 
این اولین بار نیست که من و پسرک این مکالمه را داریم. بیشتر روزها همین را می گوید. و وقتی می پرسم که چرا، مثلن می گوید که چون من هر روز صبونه مو نمی خورم. یا چون من هر روز مامی رو اذیت می کنم. باور دارد که پسر خوبی نیست. و آن قدر این باورش قوی است که خیلی جاها جا می زند و تلاشی هم برای "خوب" بودن، یا "همان جور که مامان و بابا می خواهند" بودن نمی کند. خودش اعلام می کند که خوب نیست. که بد است اصلن. اعتراف می کند. و از بس این را باور دارد که احساس می کند بقیه هم حق دارند که دوستش نداشته باشند. گمانم همین می شود که دیگر با من هم حرف نمی زند و فکر می کند که با هم دوست نیستیم. یا نباید باشیم.
 با هم سربالایی را بالا می رفتیم. یک جاهایی آسفالت یخ زده بود. بهش گفتم مواظب باشد لیز نخورد. قیافه اش هنوز توی هم بود. دلم برای آن روزها که غش غش می خندید و یک ریز برایم حرف می زد و من توی سربالایی عقب عقب راه می رفتم که صورت خندانش را ببینم تنگ شد. نمی دانم چرا امروز نا نداشتم برایش مسخره بازی در بیاورم که بخندد. چند باری سعی کردم سر صحبت را باز کنم اما یا جوابم را نداد یا جواب سر بالا داد. بی حوصله بود. من هم. فقط یک بار که بهش گفتم که شاید چهارشنبه یا پنج شنبه برف بیاید سرش را بلند کرد و نگاهم کرد و گفت: آر یو سور؟ و من برای این که قول الکی بهش نداده باشم گفتم که مطمئن نیستم ولی این طور قرار است. می دانستم که برف برایش خبر خوش است. همان طور که برای من. او اما برف را دوست دارد چون هوا که سرد بشود و برف که بیاید یعنی تولدش نزدیک است. دوباره ساکت شد. دست هایش را توی جیبش فرو کرده بود و آزام قدم برمی داشت. من کنارش راه می رفتم و سرم پایین بود و زیر چشمی می پاییدمش. 
یک دفعه گفت:  من یه ماشین پلیس دیدم. 
سرم بلند کردم. راست می گفت. یک ماشین پلیس از کنارمان گذشته بود و داشت دور می شد. 
گفتم:  منم دیدمش. 
گفت:  می دونی، فک می کنم ماشین پلیس برای مامیه. 
منظورش را نفهمیدم. 
پرسیدم: یعنی چی؟ یعنی مامی گفته که این ماشین پلیس بیاد این جا؟ 
گفت: نه! یعنی ماشین پلیس اومده که مامی رو ببره.  
خشکم زد. 
پرسیدم: مامی رو کجا ببره؟ چرا آخه؟ 
جواب داد: چون مامی من رو دوس نداره.
 پرسیدم: چرا فک می کنی مامی دوسِت نداره؟ 
گفت: برای این که مامی گخته (به گفته می گوید گخته!) برت دی ام که شد برام هیچی پرزنت نمی خره. 
دلم برای دنیای کودکانه اش که روی سرش آوار شده بود کباب شد. تولدش برایش خیلی مهم است. مهم ترین حادثه زندگی اش روز تولدش است. از دو ماه پیش دارد روزشماری می کند. بار اولی که فهمیدم  دارد شمارش معکوس می کند، نود و نه روز تا تولدش مانده بود. حسابش را دارد. گمانم هر شب که می رود که بخوابد یکی از عدد آن روز کم می کند و برای خودش ذوق می کند و می خوابد. هنوز چهل و چند روزی تا روز تولدش مانده است اما او خوشحال است که هوا دارد سرد می شود و قرار است به همین زودی ها برف بیاید. حالا اما یکی بهش گفته است که روز تولدش خبری از کادو نیست. یکی این را گفته است چون راه دیگری به ذهنش نمی رسیده است که پسرک را مجبور کند که شیر صبحانه اش را بخورد یا لباس گرمش را بپوشد. نمی خواهم کسی را قضاوت کنم. می دانم که من جای او نیستم و اگر بودم، با آن همه درگیری، شاید بدتر از این می کردم. کسی چه می داند. فقط می خواهم یک چیز را به خود خودم یادآوری کنم. این که من حق ندارم با یک جمله آتش بیاندازم زیر دنیای یک بچه، دنیایی که یک جورهایی شاید خودم برایش ساخته ام، و نابودش کنم. هم خودش را و هم دنیایش را. بعضی وقت ها آدم آن قدر درگیر زندگی می شود که حواسش نیست وسط این طرف آن طرف دویدن هایش پایش را می گذارد روی نخ های نازکی که یک موجود کوچک را به این دنیای بی در و پیکر وصل کرده و نخ ها را یکی یکی پاره می کند بی که بداند چه طور بی هوا زیر پای آن موجود کوچک خالی می شود. و ته دلش هم.
بقیه راه تا مدرسه دستم را حلقه کردم دور شانه اش و هر از گاهی سرش را نوازش کردم و برایش حرف زدم. نمی دانم حرف هایم را می فهمید یا نه. من اما فرض کردم که می فهمد. آرزو کردم که بفهمد. برایش گفتم که اصلن نمی شود که مادری بچه اش را دوست نداشته باشد. که دوست داشتن به کادو خریدن نیست. که همه آدم ها اشتباه می کنند و اشتباه کردن دلیل این نیست که آدم ها بد باشند یا خوب نباشند. که خوب باشد یا نباشد برای پدر و مادرش عزیز است و آن ها همیشه همیشه دوستش خواهند داشت. کاش حرف هایم را فهمیده باشد. کاش یک جایی توی ذهنش مانده باشد. کاش فهمیده باشد که دوست داشتنی است چون خود خودش است. کاش فهمیده باشد.


پ.ن. باز قصه را گفتم، حرفم را ولی نتوانستم بزنم آن طور که می خواستم. کاش شنونده خودش عاقل باشد.


پ.ن.2. نمی دانم آیا باید به یک نفر بگویم که پایش روی سیم است و پایش را از روی سیم بردارد یا نه. و اگر باید بگویم، با توجه به سر و ته پیاز نبودنم، چگونه.

Sunday, November 13, 2011

Lost Paradise

زندانی بهشتم، آواره در گلستان
سرگشته ی یکی گل، اندر میان بستان

از خوش نوای بلبل، جانم به لب رسیده
دلتنگ های و هوی و، بدنعره های مستان

لب تشنه ام کنارِ، دریا و حاجتم نیست
الا به جرعه ای آب، از جام می پرستان

کورم ز فرط نور و، بشکسته پا و دستم
من بی عصا میانِ، خیلِ عصا به دستان

من از ازل نبودم، اهل خداپرستی
یا رب! مرا بیفکن، در جمع بت پرستان

دوزخ برای من بِه، از این بهشت و زنجیر
آن جا نی ام در آتش، نآتش که در نیستان

تلخم اگر چه "نوش" م، نامم به من ببخشای
بیهوده می سرایم، هر ماجرا و دستان

گ.ل.ن.و.ش
شهریور هشتاد و نه
ونکوور


پ.ن. کاش هنوز شعری داشتم برای نوشتن. آخرگلوله های سربی بغض را که نمی شود شعر کرد. منظورم این نیست که بغض را نمی شود شعر کرد. اصلن همین این شعر از دل یک بغض سنگین بیرون آمده اما گمانم بغض سربی فرق می کند. بغض سربی یک جوری است که آدم را یک جور دیوانه عجیبی می کند. عجیب از این جهت که آدم دیگر شعر هم نمی تواند بگوید حتا. در صورتی که دیوانه ها شاعرهای خوبی هستند. انگار این جور باشد که بغض سربی سربش برود بنشیند روی مغز آدم و کارش را تمام کند.

Saturday, November 12, 2011

Miss My 3 Little Bears!

 زمان جنگ و بمباران بود. همه چند وقتی رفته بودیم تفرش و توی خانه قدیمی پدر بزرگ به خیال خودمان پناه گرفته بودیم. هه! به آن خانه می گفتیم "خونه باغی" چون جلویش یک باغچه داشت، و چهار تا دار و درخت، و یک تاب دو نفره که سهم نوه های بزرگ تر بود و به ما نمی رسید، و یک حوض. حوضش ولی از این حوض های کلیشه ای نبود که دورشان دالبری است و داخلشان آبی رنگ است و سیب و هندوانه توی آب زلالشان قل می خورد این طرف و آن طرف. حوض "خونه باغی" یک چهار دیواری سیمانی خاکستری به ارتفاع یک متر و نیم یا حداکثر دو متر بود که یک جایی وسط های باغچه سبز شده بود و به چشم بچه سه ساله ای که من بودم خیلی بزرگ و عمیق می آمد. مامان داشت لب حوض چیزی می شست و من هم با بلوز و شلوارک زرد راه راه که رویش عکس سه تا خرس کوچولو داشت کنارش روی لبه حوض نشسته بودم و پاهایم را شلپ شلپ توی آب می زدم. بعد انگار که حوصله ام سر رفته باشد پاهایم را از توی آب بیرون آوردم و دو زانو نشستم لبه حوض و سعی کردم این بار دست هایم را بزنم توی آب. دختر خاله ها داشتند آن طرف تر دور و بر تاب بازی می کردند. گمانم حواسم پرت آن ها شد که تعادلم را از دست دادم و پایم سر خورد و توی یک چشم به هم زدن رفتم ته حوض. قلپ قلپ آب می خوردم و فرو می رفتم توی آب. آب سرد بود. خفگی داشت یکی یکی نفس هایم را می دزدید. صدای گنگ و نامفهوم جیغ مامان توی گوشم بود. توی آب دست و پا می زدم اما بی فایده. البته بی فایده بی فایده هم که نه، با هر تقلا یک قدم به زمین سخت کف حوض نزدیکتر می شدم و از زندگی دورتر. نفس هایم بفهمی نفهمی تمام شدند و ... دیگر چیزی نفهمیدم. چشم هایم را که باز کردم دیدم خوابیده ام توی اتاق کنار بخاری که توی آن گرما به خاطر من روشن شده بود و مامان داشت دعوایم می کرد که چرا مواظب نبوده ام و داشته ام خودم را -و خودش را- به کشتن می داده ام. من اما اولین چیزی که به ذهنم رسید این بود که چرا لباسم عوض شده است. بعد که مامان گفت که لباسم را آویزان کرده توی ایوان تا خشک شود دلم برای سه تا خرس خیس که داشتند روی بند رخت توی ایوان برای خودشان می لرزیدند خیلی سوخت. خیلی.


شاید همه آن فرورفتن ها و صداهای گنگ شنیدن ها و به تدریج خفه شدن ها و دست و پا زدن ها و به هیچ کجا نرسیدن ها توی سه سالگی سی ثانیه هم طول نکشید. خاطره اش اما تا همین امروز هم با من ماند. تازه آن وقت دستی بود که بیرونم بیاورد حتا اگر خودم از شدت تلاش بی نتیجه از هوش رفته باشم و گرمایی بود که تن نحیف بی جان یخ زده ام را بهش بسپارم . و البته آن قدر بزرگ بودم که تنها نگرانی ام سرما خوردگی خرس های روی لباسم باشد. من فکر می کنم آدم ها تا وقتی بچه اندخیلی بزرگ اند. خیلی بزرگ. یعنی آن قدر که نگران خرس های روی لباسشان هم می شوند حتا .


این ها را گفتم که بگویم الان مدت هاست که دارم همان سی ثانیه کذایی سه سالگی ام را زندگی می کنم. لحظه افتادنم را یادم نیست. نمی دانم دقیقن چند ماه یا چند سال پیش بود. نمی دانم حواسم پرت بازی چه آدم هایی شده بود که پایم لغزید و افتادم توی این حوضی که با حوض "خونه باغی" چند تا فرق کوچک دارد. یکی این که این حوض هر چند همان قدر خاکستری و زشت است اما ته ندارد و به هیچ کجا قرار نیست برسد. یکی دیگر این که توی این حوض به جای آب یک چیزی مثل لجن ریخته اند که دست و پای آدم بهش می چسبد و دست و پا زدن تویش هم طاقت فرساتر است و هم بیهوده تر. تازه خفگی اش هم یک دستش را می اندازد بیخ گلوی آدم و با آن یکی دستش نفس های آدم را جلوی چشم خودش از حلقوم آدم می کشد بیرون. خودم هم دیگر آن خود سه ساله ام  نیستم و چند تا فرق کوچک کرده ام. یکی این که این بار امیدی به هیچ چیزی ندارم؛ نه دستی که بیرونم بکشد و نه آتشی که یخ هایم را آب کند. یکی دیگر این که الان بر خلاف آن روزها خیلی کوچکم. خیلی کوچک. و از همه مهمتر هم این که دیگر خبری از بلوز و شلوارک زرد راه راه سه تا خرس دارم نیست که دلم بهش خوش باشد و برایش بتپد. حالا خاطره این یکی تا کی برایم بماند را خدا می داند. تازه ... تازه اگر بتوانم بالاخره یک روزی یک جوری ازش بیایم بیرون که بشود اسمش را گذاشت خاطره و بعد ازش فرار کرد.


پ.ن.1. بعد از آن روز دیگر آن بلوز و شلوارک زرد راه راه سه تا خرس دار را نپوشیدم. 

پ.ن.2. هنوز زنگی به صدا در نیامده است. گوش هایم از من هم دیوانه ترند.

Thursday, October 27, 2011

گوش به زنگ بودم. می دانستم دارد یک خبرهایی می شود. قلبم گواهی می داد. اصلن همین که این طور سنگین و نامنظم می زد یعنی همین. از خواب لعنتی بعد از ظهر که پریدم همان جا توی تخت یک عالم زار زدم. بلند بلند. داریوش داشت بلند می خواند که همسنگ این روزای من، حتا شبم تاریک نیست. ضجه های من بلندتر بود اما. حالتم چیزی شبیه سوگواری بود. من معتقدم آدم می تواند در سوگ خودش بنشیند، لباس سفید بپوشد و آرام آرام اشک بریزد یا زار بزند حتا. و باز معتقدم که سوگواری کردن برای خود شرف دارد به این که آدم اصلن نداند که مرده است. که دیگر خودش نیست. که یکی دیگر شده است. پتو را چنگ می زدم. قلبم هم هیچ حال نداشت کارش را انجام بدهد. مجبورش کرده بودند انگار. مثل من. می شد که یک لحظه دیگر همه جا تا همیشه تاریک باشد. ترسیدم. گوشی را برداشتم و وسط هق هق و نفس های بریده بریده شماره اش را گرفتم. مثل یک عملیات انتحاری بود. اما مرگ که رو به رویت نشسته باشد و لب هایش را غنچه کرده باشد و برایت از راه نه چندان دور بوسه بفرستد چیزی برای از دست دادن نداری. می خواستم بگویم که می خواهم تمامش کنم. که من به این جا تعلق ندارم و هر روز و هر لحظه احساس شکست می کنم. که گرفتن این مدرک لعنتی اگر از نظر همه دنیا موفقیت باشد از نظر من شکست است. شکست غیر قابل جبرانی که روحم و روانم و بهترین سال های زندگی ام را مثل یک اسید قوی خورده و تمام کرده. می خواستم بگویم که می خواهم جلوی شکست خودم را بگیرم. به قول سین این که آدم جلوی خودش سرافکنده باشد به مراتب سخت تر از این است که جلوی دیگران. این که آدم مدام صدای خودش را   که دارد خودش را  سرزنش می کند، مثل وزوز مدام هزاران مگس توی کاسه سرش داشته باشد و هیچ کاری نتواند بکند دردناک تر و زجرآورتر و غیر قابل تحمل تر از این است که سرزنش دیگران را که هر روز از در یک گوشش می رود تو از دروازه آن یکی گوشش بیرون بفرستد. می دانستم حرفم را نمی فهمد و حرفش را نمی فهمم باز. می دانستم که با دست هایش یک علامت سوال بزرگ -درست اندازه تمام دنیای من- توی هوا -درست بالای سر دنیای من- می کشد باز و باز من می مانم و زبان الکنم و دنیای به تمامی زیر سوال رفته ام. می دانستم که باز حرف های تکراری با بی میلی راه بدون سیم بین دو گوشی را هی می روند و هی می آیند و هی توی دلشان می گویند چه حوصله ای دارند این ها. می دانستم باز می گوید که من زیادی فکر و خیال می کنم و به خودم تلقین می کنم که نمی شود و همه اش دست خودم است و الکی شلوغش کرده ام. می دانستم باز می گویم که نه این طور نیست و من از فکرهایم جدا نیستم و اتفاقن این خود خود منم که تازه خودم را پیدا کرده ام. می دانستم باز می گوید که از پارسال که فکر مهد کودک افتاد توی سرم دیگر درس نمی خوانم و به این حال و روز افتاده ام وگرنه قبلش داشتم به آن خوبی (!) درسم را می خواندم. دوست دارد این طور فکر کند که من تا چند وقت پیش هم قرار بوده مهندس شوم و من نمی توانم فکرش را عوض کنم و این ناتوانی دردآور است. می دانستم باز می گویم که قبلش هم داشتم زجر می کشیدم و کسی نمی دید. می دانستم که این بار توی دلم و نه بلند می گویم که درس بهانه ناخودآگاهی بود که بیایم این جا پیش او. می دانستم می گویم که مهدکودک توی فکرم بود. سال ها. اما آن قدر دست نیافتنی بود که جرات فکر کردن بهش را نداشتم. مثل زنی که آرزوی بچه دارد و جراتش را ندارد. از پارسال فهمیدم که می شود. راهی هست. پارسال آبستنش شدم. مثل زنی که ناباورانه فهمیده که قرار است به همین زودی ها مادر شود و هیجان زده است و ذوق دارد. نزدیک ترین هایم ولی گفتند که باید سقطش کنم. انصاف نبود. مقاومت کردم. نزدیک یک سال توی فکرم، توی جانم پرورشش دادم. مثل یک مادر واقعی. حالا هم کودک ناتوانم تازه به دنیا آمده و من باید برایش مادری کنم. می دانستم این ها را که بگویم قاطعانه تر می گوید که من باید یک فکر جدی به حال تخیلاتم بکنم. همه این ها را می دانستم ولی باز شماره را گرفتم. حرف های تکراری قاطی صدای لرزان و بغض ترکیده من و نگرانی و ناامیدی او، همان طور که فکر می کردم، رد و بدل شد. اما اعتراف می کنم که یک چیزهایی هم بود که نمی دانستم. یا می دانستم و یادم رفته بود. این که او خوب است. خیلی خوب. این که دارد همه تلاشش را می کند که من را بفهمد و این که نمی شود خیلی هم تقصیر او نیست. نه که من زیادی سخت باشم اما انگار به یک زبان عجیبی نوشته شده ام که او نمی داند. و انگار این طور است که ترجمه ام هم برای او چیز قابل فهمی از آب در نمی آید. قرار شد بروم بچه ام را بزرگ کنم. مادری ام را بکنم. و قرار شد قول بدهم که مادر خوب و عاقلی باشم.

پ.ن. هم چنان گوش به زنگم. شکلات داغ می خورم. به کودکم فکر می کنم. دلم مافین می خواهد. و لبخند می زنم. گمانم قلبم تا اطلاع ثانوی برگشته سر کارش.

پ.ن.2. سین عزیزم با تمام وجودم از تو ممنونم. حرف هایت را یک نیمه شبی که از خواب پریده بودم خواندم و فکر کردم که از این قشنگ تر نمی شود که ببینی کسی هوایت را دارد و این همه خوب چیزهایی که باید درست همان لحظه بشنوی را برایت می نویسد. یک حرف هایی هست که آدم باید از زبان یکی دیگر، آن هم یکی که می دانی دارد دنبال خودش می گردد و مثل بیشتر آدم ها تن نداده است به زندگی طوطی وار و تکراری و دیکته شده، بشنود تا تردیدهایش را بریزد روی زمین و جفت پا بپرد رویشان. ممنونم ...


پ.ن.3. آدم ها توی تلفن و بیرون تلفن با هم فرق دارند. هنوز باید با ایما و اشاره تقلا کنم. زبان مشترکی نیست.

Tuesday, October 18, 2011

Twinkle! Twinkle! Little Star ...

ساعت سه و بیست دقیقه با صدای خودم از خواب بیدار شدم. داشتم می خواندم "توینکل توینکل لیتل استار". قشنگ می خواندم. با یک خنده شکلاتی. مثل کیکی که ه مهربان آن روز برایم پخته بود. خودم را که نیمه شبی این همه قشنگ آواز می خواند دوست داشتم زیاد. اصلن همان روز عصر که توی آینه های سرتاسری باشگاه دو ساعت و نیم خودم را، خود خسته بی رنگ و رویم را، دیده بودم که روی استپ بالا و پایین می پرید یا یوگا می کرد هم فهمیده بودم که دوستش دارم. فقط یادم رفته بود. همیشه یادم می رود. خودم را.  مثلن روز قبلش توی دخمه که ع داشت کد کالمن فیلتر را به جای من می نوشت و من پشت سرش قوز کرده بودم و بینی ام را بالا می کشیدم و اشک هایم را درسته قورت می دادم و فکر می کردم که خوب این مدرک کوفتی را هم که باید بدهند به او نه من، و این که خوب چه کاری است اصلن هم هیچ خودم را یادم نبود. خواستم همان نیمه شبی محکم بغلش کنم. خودم را. دست راستم را گذاشتم روی شانه چپ و دست چپم را روی شانه راست. بعد فشارش دادم. خودم را. خندیدم. یادم افتاد به لیویا که هر از گاهی می آید دست های کوچکش را حلقه می کند دور آدم و آدم را فشار می دهد و می گوید: هاگیـــــــــز. بعد آدم این که دارد روی دوشش بال سبز می شود را با چشم خودش می بیند. بعد دلم خواست همان نیمه شبی سیلارد و بن و جین و کلر را بنشانم و برایشان آواز بخوانم. دال بزرگ می گوید این آوازها کسل کننده است. یعنی این را من می گویم. وگر نه او می گوید که میوزیک بورینگ است. برای او آواز نمی خوانم. به جایش هر روز توی سربالایی قبل از مدرسه اش ماشین های سیاه یا قرمز یا سفیدی که از خیابان دلتا رد می شوند را همراهش می شمارم. دال بزرگ ماشین دوست دارد اما آواز دوست ندارد. من بچه ها را دوست دارم اما از مهندسی متنفرم. هر کس یک چیزی دوست دارد و از یک چیزی بدش می آید. زور که نیست. کاسپر دوست دارد از اول تا آخر ساعت بازی را روی تاب بنشیند و سی ثانیه یک بار من را صدا بزند که هلش بدهم. واژما می گفت نباید مجبورش کنیم. گیرم بچه های دیگر توی صف منتظر باشند. خودش باید بخواهد که پیاده شود. ماجرای من برعکس است. من می خواهم از کابوسم پیاده شوم از بس که تویش سرگیجه گرفته ام و حالت تهوع دارم، ولی نمی گذارند. انگار زور است. من ولی یک روزی پیاده می شوم. اگر هم نگذارند خودم را از تویش پرت می کنم بیرون. اصلن همین که نیمه شب برای خودم  "توینکل توینکل لیتل استار" می خوانم و می خندم یعنی یک جورهایی راهش را پیدا کرده ام. شاید پریده باشم بیرون اصلن. کسی چه می داند.





Thursday, October 13, 2011

دیروز یک پرنده مرده بود. یک پرنده مرده بود و صاف افتاده بود روی نیمکت پشت شیشه کلاس. آنتونیو دستم را می کشید که برویم بیرون و ببینیم چه پرنده ایست. می گفت خوابیده برای مدت خیلی خیلی طولانی. کسی بهش گفته بود لابد. می گفت حتمن خیلی سردش بوده. خواستم بگویم حتمن خیلی خیلی خسته بوده و سرگیجه داشته از چرخ زدن بی هدف دور خودش توی آسمان اشتباهی و خواسته که بخوابد برای مدت خیلی خیلی طولانی. مثل من. نگفتم. رفتیم بیرون. پرنده از گنجشک و سینه سرخ کمی بزرگتر بود. به پشت روی نیمکت افتاده بود و سرش از نیمکت آویزان مانده بود. روی شکمش خط های زرد قشنگی داشت که تا زیر گلویش ادامه داشت. لای چشمهایش باز بود. آنتوتیو پرسید می دانم اسمش چیست. خواستم بگویم اسمش باید یک چیزی شبیه اسم من باشد. نگفتم. گفتم نمی دانم. من هیچ چیز نمی دانم. حتا نمی دانستم آنتونیوی چهار ساله می داند مردن یعنی چه یا نه. نمی دانست لابد. فکر می کرد خوابیده برای مدت خیلی خیلی طولانی. خواستم بگویم خیلی خیلی طولانی بعضی وقت ها آن قدر کش می آید گه آن سرش می رسد به هیچ وقت. نگفتم. گفتم یک روزی بالاخره بیدار می شود. رفتیم تو. ظهر دیدم دارد از یکی دیگر می پرسد که یعنی پرنده دیگر نمی بیند. آخر لای چشمهایش باز بود. یکی دیگر ولی داشت بهش می گفت که پرنده مرده است و مرده ها نمی بینند. نمی دانم آنتونیوی چهار ساله آن وقت فهمید که مردن یعنی چه یا نه. امروز دوباره دستم را کشید و پرسید که پرنده دیروزی را یادم می آید که برای مدت خیلی خیلی طولانی خوابیده بود. نگفت مرده بود. گفتم که یادم می آید. گفت دیگر آن جا نیست. پرسید می دانم کجا رفته. خواستم بگویم حتمن کسی برده گذاشته اش زیر خاک و بعد افسوس خورده که چرا نگذاشته بوده توی آسمان خودش پرواز کند. نگفتم. گفتم لابد کسی برش داشته برده گذاشته توی تختخوابش که راحت بخوابد. ظهر همه شان را جمع کردند یک جا و ازشان پرسیدند که پرنده دیروزی را یادشان هست. همه گفتند بـــــــله یادشان است. همه گفتند همان که مرده بود. آنتونیو ولی گفت که پرنده برای مدت خیلی خیلی طولانی خوابیده. بعد ازشان پرسیدند می دانند که پرنده چرا مرده بود. جسیکا گفت که از آن بالا افتاده و سرش خورده به جایی و مرده. سیلارد گفت که خوب مرده بوده دیگر. هرکس چیزی گفت. آنتونیو ولی می گفت که خیلی خیلی سردش بوده و برای مدت خیلی خیلی طولانی خوابیده. اصرار می کرد. مطمئن بود. 

نمی دانم آنتونیو آخرش فهمید که مردن یعنی چه یا نه. من نمی توانستم برایش مردن را بگویم. کار من نبود. هر چند که خودم با مردن غریبه نیستم و یک جورهایی با هم زندگی می کنیم اصلن. حالا دیگر آن قدر می شناسمش که بدانم مردن با خواب خیلی خیلی طولانی فرق دارد. به خاطر همین هم دیشب که حس می کردم به اندازه همه پرنده هایی که یک روزی می فهمند که همه همه عمرشان را توی آسمان اشتباهی پرواز کرده اند خسته ام به ع گفتم که دلم می خواهد دو-سه سال بخوابم. نگفتم می خواهم بمیرم. هر چند که چند ساعت قبلش به مردن هم فکر کرده بودم و برخلاف همیشه خیلی هم به نظرم ترسناک نیامده بود. همان وقت که با گچ روی تخته سیاه کلاس بزرگ ها نوشتم "زنی که آوازش از سرانگشتانش جوانه می زند" و خوشحال بودم که آن ها نمی توانند بخوانند چه نوشته ام. همان وقت فکر کردم که می شود این را روی سنگ قبرم هم بنویسند. و از این فکر هیچ هم نترسیدم این بار. اما با همه این ها باز هم دیشب گفتم که می خواهم فقط دو-سه سال بخوابم. این لابد یعنی این که هنوز دلم می خواهد یک روزی بیدار شوم. بیدار شوم و ببینم دیگر خبری از کابوس این درس و مدرسه لعنتی نیست و خواهرکم آمده این جا و من رسیده ام به یک آسمان دیگر. به آسمان خودم.


پ.ن. یک وقت هایی آدم ها می توانند ولی نمی خواهند به یک آدم دیگر راه بدهند که برود توی آسمان خودش. گیرم آدم پرواز نمی کند، آسمان که دارد. آدم که بمیرد ولی دیگر آسمان نمی خواهد. آسمان مال زنده هاست. آدم که بمیرد دیگر خیلی دیر شده است.


Wednesday, October 12, 2011

اُلیویا در جواب سلامم یک ورق کاغذ می گذارد جلویم و می گوید که برایش یک پرنسس بکشم. اول کمی این پا و آن پا می کنم و برایش توضیح می دهم که نقاشی ام آن قدرها خوب نیست که بتوانم پرنسس بکشم. توضیح می دهد که پرنسس ها را خیلی دوست دارد و الان فقط دلش پرنسس می خواهد. ماژیک نارنجی اش را دراز می کند به طرفم. چاره ای ندارم. روی یک صندلی پایه کوتاه کنارش می نشینم و شروع می کنم به کشیدن پرنسس با متد "چشم چشم دو ابرو، دماغ و دهن یه گردو"؛ چون راه دیگری برای کشیدنش بلد نیستم. می گوید لباسش بلند باشد اما دامنش پفی نباشد. تمام تلاشم را می کنم. سر آخر برایش حتا یک تاج هم می گذارم که معلوم شود پرنسس است. اما اُلیویا می گوید بیشتر شبیه کلاه دلقک هاست و ریز می خندد. می خندم. پرنسس به صورت خنده آوری زشت می شود. اُلیویا اما می گوید که قشنگ شده است و دوستش دارد. بعد با ماژیک نارنجی می افتد به جان پیراهن بلند پرنسس. در همان حال می گوید که حالا دست به کار شوم و یک پرنس هم کنار پرنسس بکشم. فرق پرنس و پرنسس برای من که با متد "چشم، چشم، دو ابرو" کار می کنم موهای کوتاه تر است و شلواری که به جای دامن بلند باید برایش بکشم. نمی دانم چرا قیافه پرنس این همه غمگین می شود. نشانش می دهم و می پرسم که به نظرش پرنس چرا این همه غصه دارد. مطمئن جواب می دهد که چون دلش می خواهد پیش پرنسس باشد. نگاهم می افتد به آن طرف کاغذ و می بینم که دارد با ماژیک بنفش سر تا پای پرنسس بیچاره را خط خطی می کند. با تعجب می پرسم که چرا. می گوید که این یک پتوی بنفش است و پرنسس رفته است زیرش قایم شده است که پرنس نبیندش. می گویم پس همین است که پرنس این همه ناراحت است و بغض دارد. شانه اش را بالا می اندازد و می گوید که شاید. بعد از کشیدن پرنسس پنهان شده زیر پتوی بنفش و پرنس غمزده نوبت کشیدن قصرشان است. دارم فکر می کنم که چه طور می شود با کمترین تعداد خط صاف و شکسته یک قصر کشید که آکاشا می آید و روی صندلی کناری می نشیند. بهش سلام می کنم و می پرسم که او دوست دارد چه چیزی برایش بکشم. با دستش برگه نقاشی اُلیویا را نشان می دهد و می گوید که او هم پرنس و پرنسس می خواهد. اما تاکید می کند که پرنسس او باید شبیه خودش باشد، به خصوص لباس هایش. بعد بلند می شود و چرخی می زند تا من پیراهن کوتاه و جوراب ساق بلندش را ببینم و می گوید که خودش یک پرنسس است. می گویم قصر اُلیویا را که کشیدم نوبت سفارش او می شود. برمی گردم و با چند تا مربع و مثلث و مستطیل و دایره یک چیزی می کشم و به عنوان قصر به اُلیویا نشان می دهم که دارد کت پرنس را قرمز و شلوارش را زرد می کند. می گوید که عالی است و حالا باید شاه و ملکه را هم بکشم. خنده ام می گیرد. آکاشا هم دارد نگاهمان می کند. نوبتی هم باشد نوبت اوست. دستم راه افتاده است و پرنس و پرنسس آکاشا را سریع تر و بهتر می کشم. آکاشا هم معتقد است پرنس و پرنسسش خیلی قشنگ شده اند؛ فقط این که من باید در کشیدن موهای پرنسس دقت بیشتری می کردم تا شبیه موهای او لَخت و کوتاه باشد نه فرفری و بلند. آکاشا که نقاشی اش را می برد تا توی کیفش بگذارد شاه و ملکه اُلیویا را روی ورق دیگری که برایم آماده کرده است می کشم. گمانم از این جا به بعد  قرار است شاه و ملکه و  پرنس و پرنسس اُلیویا به خوبی و خوشی توی قصرشان زندگی کنند.

پ.ن. این داستانِ اولین دقیقه های حضور من در مورنینگ ساید است.

پ.ن.2. اگر شاهی، شاهزاده ای چیزی خواستید بکشید هیچ تعارف نکنید. سفارشات پذیرفته می شود.