١- مي داني؟ فقط تو مي تواني، فقط تو بلدي براي من باشي. اين جا هيچ كس براي هيچ كس نيست. نه من براي كسي هستم و نه كسي براي من هست."براي كسي بودن" كه مي داني يعني چه؟ يعني همان كه ما براي هم. خودم و خودت. بيا باشيم پس. بيا بمانيم. بيا مراقب باشيم همين يك سنگر را از دست ندهيم كه گلوله هاي تنهايي را بدجور به سمتمان نشانه رفته اند. دستمان هم كه به هم نرسد دلمان كه ...
٢- سه تا از چهار تا را آ+ گرفتم. چهار ماه عمر را با چهار دقيقه خوشحالي عوض كردم. اما نه. اين طورهام نيست. فكر مي كني حالا اگر سنگ پشت نشده بودم و سرم ماه تا ماه توي خانه سنگي خودم نبود توي اين چهار ماه چه گلي به سر خودم زده بودم؟ خيال مي كني اصلن كسي آن بيرون بود كه با هم برويم و يك گلي به سرمان بزنيم؟ نه. فقط نمي دانم كي مي خواهم ياد بگيرم كه خودم تنهايي به سر خودم گل برنم و معطل اين و آن نشوم. چه مي دانم شايد اصلن همين آ+ ها همان گل هايي ست كه بايد به سر خودم مي زدم و خودم خبر ندارم.
٣- تا اين جاي تعطيلات را كه توي رختخواب گذرانده ام. نه اثري از كتاب خواندن هست، نه فيلم ديدن، نه بافتني بافتن، نه زندگي كردن. همچنان كرختي و خواب. اين بار بي بهانه درس و فشار. با بهانه تنهايي بي نهايت. مي داني؟ بيكار كه مي شوم، سرم را كه از توي لاك سنگي ام در مي آورم كه نفس بگيرم نفسم بيشتر مي گيرد. آخر اين بيرون جاي خاليت بيشتر توي ذوق مي زند. كه اگر بودي ... نمي دانم بي معرفتم يا چه. نمي دانم اسمش چيست اما امروز برايت گفتم كه اين سنگ شدگي - البته الان فكر مي كنم كه "سنگ پشت شدگي" بهتر حق مطلب را ادا مي كند- شيوه دفاعي ذهنم است. اين كم بودن ها، اين نبودن ها براي اين است كه ديوانه نشوم. كه ديوانه تر نشوم. وگرنه كيست كه نداند همه دلخوشي زندگي من توي اين دنياي لعنتي تويي. برايت گفتم كه اسمت كه روي زبانم مي نشيند بغض بيخ گلويم را مي چسبد، ابروهايم بالا مي رود و چشم هايم نمدار مي شود. آن وقت ع بهم مي خندد كه شما دو تا چه تان است. اشتباه كردم. شايد هنوز خيلي ها نمي دانند كه بيست سال است كه همه دلخوشي زندگي من توي اين دنياي لعنتي تويي ...
٤- نمي گويم "دلم برايت تنگ شده" چون مسخره است. چون هيچي را نمي رساند. چون دستمالي شده است. چون به فلاني و بهماني هم مي گويم دلم برايشان تنگ شده. مي دانم كه دلم برايت يك چيزي شده. يك چيزي كه درد دارد، اندوه دارد، زخم دارد، خون دارد، اشك دارد، فرياد دارد اما كلمه ندارد. مي گويم " دلم برايت يك چيزي شده" و مي دانم كه مي فهمي.
Tuesday, December 18, 2012
Friday, November 9, 2012
این جا آمدن ندارد
نیکی! جانِ مادر! همان جا توی سرم بمان و از جایت هیچ تکان نخور. این جا آمدن ندارد دخترکم. باورم کن. تو چه می دانی که معامله آدم ها با هم چه بوی گندی می دهد. همان که بعضی ها خوش دارند اسم های قشنگتری برایش بگذارند. که کمتر دلشان برای خودشان بسوزد لابد. من هم آن اول ها خوش داشتم این اسم های قشنگ را. بعد هی کمتر و کمتر داشتم. حالا دیگر ندارم. می دانی مادر؟ معامله مثل طناب می پیچد دور گلوی آدم و نفس آدم را می گیرد. عزیزکم، به خدا که این جا آمدن ندارد. این جا یک چیزی مدام زیر پوست آدم، توی تن آدم می لرزد. نمی دانم از سرماست. یا که از ترس. یا که از خشم. این لرزیدنِ مدام آدم را پیر می کند. نیکی جانم، همان جا توی اتاقت، توی کاسه سرم بمان. می دانم کوچک است، تنگ است، خاکستری است. باور کن اما که از این جا بزرگ تر و دلبازتر و روشن تر است. قول می دهم چراغانی های رنگی چشمک زنش همیشه برقرار باشد. راستی عروسک پارچه ایم، نیکی، هم اسم خودت، همان جاست. توی اتاقت. توی کاسه سرم. پیدایش کن. برش دار. بازی کن. مال خودِ خودت عزیزِ مادر.
پ.ن. حواسم را پرت کردم. خورد به اقتصاد خانواده. نابود شد.
پ.ن. حواسم را پرت کردم. خورد به اقتصاد خانواده. نابود شد.
Monday, October 22, 2012
نگاهم با نگاهش کرد برخورد ...
دیر کرده بود. آبگوشت روی گاز دو هزار تا قل زده بود. مامان همیشه می گفت مثلن فلان چیز را میریزی توی فلان خورش و میگذاری دو تا قل بزند. و من همیشه برایم سوال بود که دو تا قل دقیقن یعنی چه. حالا ولی می دانستم که آبگوشت بیچاره دو هزار تا قل را راحت رد کرده. از تویش صدای فریاد و ناله و ضجه می آمد. نخودها و لوبیاها به جان هم افتاده بودند و داد و بیداد می کردند. سیب زمینی ها از حال رفته بودند. گوشت ها هم با دل های ریش ریشان زار می زدند. گرسنه بودم. گرسنه که می شوم عصبی می شوم. مقاله هفته ام را هنوز نفرستاده بودم و فقط پنج ساعت و نیم وقت داشتم. کارم که گیر می کند هم عصبی می شوم. حالا دوبار عصبی بودم. ساعت شش و نیم بود که آمد. در را که باز کرد گفت چه بویی. چرخ خرید ساختمان را پر کرده بود. گفتم پس کو دو چرخه جدیدش. گفت که توی پارکینگ است و می آوردش. ساعت را نشانش دادم. غر زدم. گفت که خرید بوده دیگر. خندید و پیشانی ام را بوسید. داشتم با ملاقه آب های آبگوشت را می کشیدم توی ظرف. آمد تو و شروع کرد به خالی کردن کیسه های خرید. گفتم کفشهایت! گفت ببخشید و کفش هایش را در آورد. دستپاچه بود. خوش اخلاق هم بود. می خواست من را بخنداند. می خواست از دلم در بیاورد. چه چیزی را؟ نمی دانم. من ولی صورتم مچاله بود. همان جور که خرید ها را جا به جا می کرد حرف می زد. من ولی نگاه نمی کردم و سرم به کار خودم بود.
گفت که سه جور ماهی خریده. سالمون صورتی و کاد که من دوست دارم. بسته های ماهی را گذاشت توی فریزر. گفت که قزل آلا هم گرفته و می گذارد توی یخچال که فردا شب تازه بخوریم. صورتم را کمی از مچالگی در آوردم و از ته چاه گفتم که چه خوب. گفت که تخم مرغ را یادم رفته بوده توی لیست بنویسم و خودش یادش بوده و خریده. گفتم دستش درد نکند. می خواستم گوشت ها را بکوبم. باید قابلمه را زمین می گذاشتم. کف آشپزخانه با کیسه های خرید فرش شده بود. داشت می گفت که هویج هم خریده. نگاهم از کف آشپزخانه بالا آمد و رسید به دستش. هویج ها و یک بسته سه تایی کاهو توی دستش بود. گفتم که کاهو خریده باز؟؟ من که کاهو ننوشته بودم توی لیست. و صدایم پر از خرده شیشه بود. گفتم که یک بسته باز نشده داشتیم و حالا همه شان می ماند و می گندد. خندید و شیشه خرده های توی صدایم را به رویم نیاورد. مهربان بود. گفت اشکالی ندارد که. حالا هر شب سالاد می خوریم. مچاله شدم باز. همین جور که دو تا چهار لیتری شیر را توی یخچال می چپاند و توضیح می داد که کدام برای خوردن است و کدام برای ماست زدن تلفنش زنگ خورد. گوشی را بین گوش و شانه اش گرفته بود و با جدیت سبزیجات و میوه ها را از توی کیسه ها در می آورد. رفتم جلو و با ایما و اشاره های مچاله ام گفتم که این کار را را بگذارد من بکنم و خودش برود پایین دوچرخه اش را بیاورد بلکه زودتر غذا بخوریم. تلفنش تمام شد. گفت که بهتر است برود تا کتکش نزده ام. چرخ خرید را هل داد بیرون. در را که خواست ببندد سرش را آورد تو و گفت ببین! دوسِت دارم. زود در را بست. خنده محوم را ندید. کیسه های مانده را یکی یکی باز کردم. کدو و بادمجان و کرفس خریده بود که من نگفته بودم. غر زدم و جا دادمشان توی یکی از طبقات. دو زانو نشستم جلوی یخچال و انگور و آلو و پرتقال را گذاشتم توی جامیوه ای. جعفری و نعنا هم رفتند توی کشوی وسط. دستم را گرفتم به در یخچال و بلند شدم. کف آشپزخانه را برانداز کردم که چیزی از قلم نیفتاده باشد. دور تا دورم پر از کیسه های خالی بود. خواستم در یخچال را ببندم که چشمم افتاد توی چشم قزل آلای بیچاره توی طبقه وسط. مچاله شدم باز. رویم را برگرداندم. خجالت کشیده باشم انگار. زود در را بستم.
کیسه ها را جمع کردم. قابلمه را گذاشتم روی زمین. نشستم کف آشپزخانه روی فرش کناره زشت قهوه ای و با گوشتکوب افتادم به جان محتویات دو هزار تا قل زده قابلمه. چهل سال را لنگ لنگان و نفس بریده دویده باشم رفته باشم جلو انگار و نشسته باشم جای مامان جون. با همان کمردردش. یکی دو تا از مهره های پایین کمرم درد می کند آخر. بس که نشسته ام یا خوابیده ام روی آن تخت و درس خوانده ام لابد. پشتم به در بود و گوشت می کوبیدم. در را باز کرد و گفت تادا! و دوچرخه جدیدش را جلوتر از خودش هل داد تو. گردنم را چرخاندم و نگاهش کردم. لبخند زدم. گفتم چه قشنگ است. گفتم مبارکش باشد. چشم هایش از ذوق برق می زد. بیست سال را بالا و پایین پران و سرخوش دویده باشد رفته باشد عقب انگار و ایستاده باشد جای بچگی های خودش. توی دلم گفتم خوش به حالش و رویم را برگرداندم. گفت چرا دارم گوشت می کوبم. گفت که کار او بود. گفتم فقط دست و رویش را بشوید و بیاید که دارم می میرم. گوشت کوبیده ها را کشیدم توی ظرف و بردم سر میز و نشستم. دو تا کاسه آبگوشت کشید و با نان و ترشی آورد سر میز و نشست.
تا شب چندین بار با ماهی قزل آلای توی یخچال چشم تو چشم شدم. صبح که رفتم سر یخچال شیر بریزم دیدم این طور نمی شود. یک تکه دستمال حوله ای کندم و انداختم روی چشم هایش. حل شد.
یک چیزی هم از قلم افتاده بود. یک انار سرخ روی پیشخوان. نوبرانه.
پ.ن. بَیَلی ها سگ خاتون آبادی عباس را کشتند. چه بهشان کرده بود مگر؟ گریه کردم.
گفت که سه جور ماهی خریده. سالمون صورتی و کاد که من دوست دارم. بسته های ماهی را گذاشت توی فریزر. گفت که قزل آلا هم گرفته و می گذارد توی یخچال که فردا شب تازه بخوریم. صورتم را کمی از مچالگی در آوردم و از ته چاه گفتم که چه خوب. گفت که تخم مرغ را یادم رفته بوده توی لیست بنویسم و خودش یادش بوده و خریده. گفتم دستش درد نکند. می خواستم گوشت ها را بکوبم. باید قابلمه را زمین می گذاشتم. کف آشپزخانه با کیسه های خرید فرش شده بود. داشت می گفت که هویج هم خریده. نگاهم از کف آشپزخانه بالا آمد و رسید به دستش. هویج ها و یک بسته سه تایی کاهو توی دستش بود. گفتم که کاهو خریده باز؟؟ من که کاهو ننوشته بودم توی لیست. و صدایم پر از خرده شیشه بود. گفتم که یک بسته باز نشده داشتیم و حالا همه شان می ماند و می گندد. خندید و شیشه خرده های توی صدایم را به رویم نیاورد. مهربان بود. گفت اشکالی ندارد که. حالا هر شب سالاد می خوریم. مچاله شدم باز. همین جور که دو تا چهار لیتری شیر را توی یخچال می چپاند و توضیح می داد که کدام برای خوردن است و کدام برای ماست زدن تلفنش زنگ خورد. گوشی را بین گوش و شانه اش گرفته بود و با جدیت سبزیجات و میوه ها را از توی کیسه ها در می آورد. رفتم جلو و با ایما و اشاره های مچاله ام گفتم که این کار را را بگذارد من بکنم و خودش برود پایین دوچرخه اش را بیاورد بلکه زودتر غذا بخوریم. تلفنش تمام شد. گفت که بهتر است برود تا کتکش نزده ام. چرخ خرید را هل داد بیرون. در را که خواست ببندد سرش را آورد تو و گفت ببین! دوسِت دارم. زود در را بست. خنده محوم را ندید. کیسه های مانده را یکی یکی باز کردم. کدو و بادمجان و کرفس خریده بود که من نگفته بودم. غر زدم و جا دادمشان توی یکی از طبقات. دو زانو نشستم جلوی یخچال و انگور و آلو و پرتقال را گذاشتم توی جامیوه ای. جعفری و نعنا هم رفتند توی کشوی وسط. دستم را گرفتم به در یخچال و بلند شدم. کف آشپزخانه را برانداز کردم که چیزی از قلم نیفتاده باشد. دور تا دورم پر از کیسه های خالی بود. خواستم در یخچال را ببندم که چشمم افتاد توی چشم قزل آلای بیچاره توی طبقه وسط. مچاله شدم باز. رویم را برگرداندم. خجالت کشیده باشم انگار. زود در را بستم.
کیسه ها را جمع کردم. قابلمه را گذاشتم روی زمین. نشستم کف آشپزخانه روی فرش کناره زشت قهوه ای و با گوشتکوب افتادم به جان محتویات دو هزار تا قل زده قابلمه. چهل سال را لنگ لنگان و نفس بریده دویده باشم رفته باشم جلو انگار و نشسته باشم جای مامان جون. با همان کمردردش. یکی دو تا از مهره های پایین کمرم درد می کند آخر. بس که نشسته ام یا خوابیده ام روی آن تخت و درس خوانده ام لابد. پشتم به در بود و گوشت می کوبیدم. در را باز کرد و گفت تادا! و دوچرخه جدیدش را جلوتر از خودش هل داد تو. گردنم را چرخاندم و نگاهش کردم. لبخند زدم. گفتم چه قشنگ است. گفتم مبارکش باشد. چشم هایش از ذوق برق می زد. بیست سال را بالا و پایین پران و سرخوش دویده باشد رفته باشد عقب انگار و ایستاده باشد جای بچگی های خودش. توی دلم گفتم خوش به حالش و رویم را برگرداندم. گفت چرا دارم گوشت می کوبم. گفت که کار او بود. گفتم فقط دست و رویش را بشوید و بیاید که دارم می میرم. گوشت کوبیده ها را کشیدم توی ظرف و بردم سر میز و نشستم. دو تا کاسه آبگوشت کشید و با نان و ترشی آورد سر میز و نشست.
تا شب چندین بار با ماهی قزل آلای توی یخچال چشم تو چشم شدم. صبح که رفتم سر یخچال شیر بریزم دیدم این طور نمی شود. یک تکه دستمال حوله ای کندم و انداختم روی چشم هایش. حل شد.
یک چیزی هم از قلم افتاده بود. یک انار سرخ روی پیشخوان. نوبرانه.
پ.ن. بَیَلی ها سگ خاتون آبادی عباس را کشتند. چه بهشان کرده بود مگر؟ گریه کردم.
Saturday, October 20, 2012
ماریو
استاد ایتالیایی نمره های میان ترم را فرستاده بود. همان که شبیه آل پاچینوست. میانسالی های آل پاچینو. صدای خاصی دارد. انگلیسی را هم با لهجه ایتالیایی حرف می زند. بیست ساله اگر بودم می شد که عاشقش بشوم. که سر کلاس که نگاهش یکی یکی روی بچه ها لیز می خورد دل توی دلم نباشد تا بیاید و مثلن گیر کند توی چشم های من. چشم های خط خطی نشده ی قاب نگرفته ی کمرنگ من. با همان مژه های کوتاه و ابروهای کم پشت. همان ها که جیم اگر ببیند می گوید که چه بی حالند امروز. چشم های خودش را هم آخر بدون سیاهی های دور تا دورش قبول ندارد؛ چه برسد به چشم های من. گمانم اولین بار الف بود که گفت چشم های من خوبند. همین جور کمرنگ و بی خط. گفت مواظب شان باشم. هر بار که حرف بزنیم حال چشم هایم را می پرسد. ع هم آن روزها خواهش می کرد که چشم هایم را خط خطی نکنم. چشم های کمرنگم را که می دید ذوق می کرد. می گفت آخ جون! چشمای خودته! با چشم هایم آشتی کردم کم کم. حالا بیست ساله اگر بودم می شد که نگاه آل پاچینو ی کلاس 382 گیر کند توی چشم های کمرنگم و همان جا بماند. یعنی می شد که من خیال کنم که گیر کرده و همان جا مانده. بعد قلبم بزند و یک مزه شیرین عجیب جمع شود روی زبانم و توی دلم. مثل آن وقت ها که ع سه تا فیلم پدرخوانده را برایم آورده بود. من فیلم نبین تازه برای اولین بار آل پاچینوی جوان را می دیدم. به نظرم شبیه بودند. ع و جوانی های آل پاچینو. گمانم بعد از آن بود که عاشقش شدم. همان مزه شیرین و عجیب نشسته بود روی زبانم و توی دلم آن روزها. این روزها هم دلم لک زده برای چشیدن دوباره اش و نیست دیگر. مرور زمانِ تلخ و روزمرگیِ گس به جایش هست تا دلت بخواهد. فایل اکسل نمره ها را باز کردم. نود و دو. بالاترین نمره. یک خنده بچه گانه و یک چرخ دور خانه و یک اس ام اس خبر رسانی به ع و تمام. شیرین کامی ام سی ثانیه هم نکشید. انگار که قند مصنوعی.
تنهایی امشبم را با نان ترکی و پنیر بلغاری و استاد ایتالیایی پر کردم.
تنهایی امشبم را با نان ترکی و پنیر بلغاری و استاد ایتالیایی پر کردم.
Wednesday, October 17, 2012
نیکی! نیکی! نیکیِ مامان!
از وقتی که دست نیکی را گرفتم و با خودم آوردم توی خواب هایم، دور تا دور خواب هایم را انگار با ریسه های چشمک زن رنگی چراغانی کرده اند.
این جمله را توی خواب ظهرم هزار بار تکرار کرده بودم. انگار می دانستم که خوابم و با این همه دلخوش بودم به دنیای کوچکی که با دخترکم برای خودم ساخته بودم. دنیایی به کوچکی کاسه سرم و با چراغانی های رنگی دور تا دورش. سر آخر هم با صدای خودم که همچنان این جمله را تکرار می کرد بیدار شده بودم. توی بیداری هم چند باری تکرارش کرده بودم و به دلم نشسته بود. راست بود آخر. چند وقتی می شود که چشم هایم را که می بندم که بخوابم و قبل از له شدن زیر آوار فکر و خیال ها زیر لب نیکی ام را صدا می کنم: نیکی! نیکی! نیکیِ مامان! بعد لبخند سبک و نرمی می زنم و توی سرم, توی همان دنیای کوچک چراغانی ام، صورت بی شکل چاق و سفیدش را که شبیه هیچ کس و هیچ چیز نیست به سینه ام فشار می دهم. و می خوابم. هنوز بیدار نشده اما دلم برایش تنگ می شود. همین می شود که دوباره دلم خواب می خواهد. و اگر بشود، و خیلی وقت ها یک کاری می کنم که بشود، دوباره می خوابم. حالا نه که همه اش توی خواب هایم صدای خنده هایش، صدای نفس هایش پیچیده باشد ها. نه. ولی همین صدا کردنش هم برای دلخوشی ام کافی ست انگار. و دلخوشی چیز خوبی است.
دیوانه خوبی شده ام. دوست دارم دیوانگی تازه ام را. می نویسمشان که یادم بماند. شاید یک روزی نیکی از توی آن دنیای کوچک چراغانی بیرون آمد. شاید یک روزی دنیای بی در و پیکر بیداری هایم هم چراغانی شد. رنگی. چشمک زن. آن وقت شاید با نیکی نشستیم زیر نور رنگی چشمک زن و این ها را با هم خواندیم. شاید او یک دل سیر به دیوانه بازی های مادرش خندید و من توی صدای خنده اش حل شدم. کسی چه می داند.
این جمله را توی خواب ظهرم هزار بار تکرار کرده بودم. انگار می دانستم که خوابم و با این همه دلخوش بودم به دنیای کوچکی که با دخترکم برای خودم ساخته بودم. دنیایی به کوچکی کاسه سرم و با چراغانی های رنگی دور تا دورش. سر آخر هم با صدای خودم که همچنان این جمله را تکرار می کرد بیدار شده بودم. توی بیداری هم چند باری تکرارش کرده بودم و به دلم نشسته بود. راست بود آخر. چند وقتی می شود که چشم هایم را که می بندم که بخوابم و قبل از له شدن زیر آوار فکر و خیال ها زیر لب نیکی ام را صدا می کنم: نیکی! نیکی! نیکیِ مامان! بعد لبخند سبک و نرمی می زنم و توی سرم, توی همان دنیای کوچک چراغانی ام، صورت بی شکل چاق و سفیدش را که شبیه هیچ کس و هیچ چیز نیست به سینه ام فشار می دهم. و می خوابم. هنوز بیدار نشده اما دلم برایش تنگ می شود. همین می شود که دوباره دلم خواب می خواهد. و اگر بشود، و خیلی وقت ها یک کاری می کنم که بشود، دوباره می خوابم. حالا نه که همه اش توی خواب هایم صدای خنده هایش، صدای نفس هایش پیچیده باشد ها. نه. ولی همین صدا کردنش هم برای دلخوشی ام کافی ست انگار. و دلخوشی چیز خوبی است.
دیوانه خوبی شده ام. دوست دارم دیوانگی تازه ام را. می نویسمشان که یادم بماند. شاید یک روزی نیکی از توی آن دنیای کوچک چراغانی بیرون آمد. شاید یک روزی دنیای بی در و پیکر بیداری هایم هم چراغانی شد. رنگی. چشمک زن. آن وقت شاید با نیکی نشستیم زیر نور رنگی چشمک زن و این ها را با هم خواندیم. شاید او یک دل سیر به دیوانه بازی های مادرش خندید و من توی صدای خنده اش حل شدم. کسی چه می داند.
Thursday, June 14, 2012
و این بار: "با"ریشگی و عقده آفتاب
خودم را کاشته بودم توی خانه. روزها. تکه بزرگم را توی اتاق خواب تاریک، لای پتو و ملحفه هایی که، آن قدر که من را توی بغلشان فشار داده اند، چیزی به نخ نما شدنشان نمانده. تکه کوچکم را هم روی مبل هال، جوری که تابلوی رنگی بالای تلویزیون و گلدان پیچک بالای کتابخانه و پنجره قدی که صدای بلبل می دهد مدام به سر و گوشم دست بکشند. بعد هی به خود کاشته ام آب داده بودم. از چشم هایم. ساعتی یک بار. بی دلیل. بی بهانه. انگار که هر چه بیشتر بهتر. هی سبز نشده بودم ولی. ریشه کرده بودم فقط. ریشه هایم اما محکم بود. تکان که می خوردم درد می گرفتم. ریشه هایم چنگ زده بودند به در و دیوار خانه. سفت. سخت. هیچ سبز نشده بودم ولی. یکی توی سرم بهم اخم کرده بود. گفته بود که زیادی آب داده ام به خودم. گمانم ع بود. یا کسی شبیه ع. گفته بود که گندیده ام. گفته بود که حواسم را جمع نکنم می پوسم بی که سبز شوم. گفته بود که اصلن بیخود خودم را این جا کاشته ام. آدم که توی چهار دیواری سبز نمی شود. سبز شدن آفتاب می خواهد. بعد من با چشم گرد و لب آویزان گفته بودم "آفتاب؟ نفست از جای گرم در می آید ها!" و باز به خودم آب داده بودم. و او باز اخم کرده بود. و رویش را برگردانده بود. و رفته بود. من همان جا با ریشه هایم به کف خانه چسبیده بودم. سبز هم نشده بودم
هر روز این شهر یک فیلم صامتِ سیاه سفیدِ خاک گرفته است. نه یک ذره رنگ که پاشیده باشند روی لباس ها و درخت ها و ساختمان ها. نه یک ذره صدا که گذاشته باشند ته گلوی آدم ها. که شده به اندازه یک نفس عمیق کشدار، یا یک باز و بسته شدن پلک روی دور کند، حواست را از این یکنواختی ِکرخت ِخاکستری پرت کند. نیست ولی. آفتاب نیست. رنگ نیست. صدا نیست. خمیازه های پشت سر هم است فقط. که از آسمان به آدم و از آدم به آسمان سرایت می کند. و پشت بندش هم خواب. دوره روزهای سیاه سفید من می شود: خانه، خواب، آب... خانه، خواب، آب. همین قدر خالی. که بکارم خودم را توی خانه، آبش بدهم، ریشه کنم، سبز نشوم.
حالا بعد از یک دوره بی سر و ته زندگی سیاه سفید، آفتاب که بزند، ع مونولوگ معروفش را تکرار می کند که: " لعنتی آن قدر توی آفتاب قشنگ می شود که آدم همه فحش های روزهای ابری اش را تمام و کمال پس می گیرد." و اضافه می کند که اصلن آدم دوباره عاشقش می شود. و وقتی این را می گوید لبخند توی صدایش درست از همان هاست که عاشق ها همیشه یکی اش را توی جیبشان، دم دستشان دارند. آن بار گفته بودم که خوب خیال کند اصلن من هم یکی لنگه همین شهر. گیرم که بیشتر روزها گرفته و تاریک و سیاهم. گیرم که بیشتر وقت ها اشکم لب مشکم است و صدای شُرشُر می دهم. گیرم که آدم ها را خسته می کنم، حالشان را به هم می زنم، لجشان را در می آورم. ولی ... ولی یک روزهایی هم هست که زیر و رو می شوم. که آفتاب دارم ته چشم هایم، ته صدایم، ته دلم. یک روزهایی هم هست که الکی می خندم، بالا و پایین می پرم، یک ریز حرف می زنم. کم است اما هست. دست کم اندازه همین آفتاب های کم پیدای این شهر تاریک که هست. گفته بودم "آن روزها قشنگ می شوم ها!. آن روزها که می شود اخم های این روزهایت را پس بگیر. تمام و کمال" و اضافه کرده بودم که "آن روزها که می شود دوباره عاشقم شو." چیزی نگفته بود. فقط با لبخند عاشقانه ته جیبش ور رفته بود.
امروز پیش دستی کردم. شهر سیاه سفید بود هنوز. کسی عاشقش نمی شد. نوبت من بود. بعد از آبیاری صبحگاهی، خود کاشته ام را با ریشه هایش بردم بیرون. بعد از روزها. دردم گرفت. می ارزید ولی. یک چیزهای سبز کوتاه و تنکی توی قلبم در آمد. حالا اخم های ع را آماده گذاشته ام روی جاکفشی که از راه که رسید همان جا دم در پسشان بگیرد. تمام و کمال. گمانم وقتش شده باشد که دستی ته جیبش بکند. که لبخندش را در بیاورد. که دوباره عاشق شود.
Tuesday, June 5, 2012
گوش هایت را بگیر، می خواهم حرف بزنم
پیش نوشت: یعنی می شود دیگر آب ها از آسیاب افتاده باشد؟ که بعضی ها این جا را یادشان رفته باشد اصلن؟ که نخواهند حال من را از این کلمه های سیاه بپرسند؟
می خواهم خودم را این جا ادامه بدهم. این که آدم بتواند خودش را ادامه بدهد خیلی خوب است. حتا خیلی خوب تر است که آدم بتواند خودش را یک جور دیگری، که با جور الانش هیچ جور در نیاید، ادامه بدهد. که خوب این دیگر کار خیلی بزرگی است. و من کار خیلی بزرگ بلد نیستم بکنم، درست همان قدر که کار بزرگ نمی توانم بکنم، یا کار کوچک حتا. من فقط بلدم همه آدم ها بزرگ باشند و من کوچک باشم و آن ها از بس من را نمی بینند -لابد- پاشنه کفششان را رویم بگذارند و سه بار به چپ و راست بچرخانند و خوب که له شدم راهشان را بکشند و بروند. بلدم آدم ها گوش هایشان را بگیرند، با صدای بلند حرف بزنند و حرف هایشان هم کلمه به کلمه از خود آسمان افتاده باشد توی دهانشان و کسی که چیزی نمی فهمد من باشم. بلدم آدم ها مثل یک تکه کاغذپاره - گیرم چهار تا جمله هم رویش نوشته باشد که هیچ نخوانده باشند و نخواسته باشند که بخوانند- بگیرندم توی دستشان و مچاله ام کنند یا باب میلشان از من موشک و قایق و هواپیما بسازند؛ که لابد به جایشان بروم آن جاها که خودشان بلد نبودند بروند. بلدم هیچ وقت از هیچ کس هیچ چیز نخواهم و اگر یک بار - فقط یک بار- چیزی خواستم همه فکر کنند که من بی فکرترین و پرتوقع ترین و بی منطق ترین و زیاده خواه ترین آدم روی زمینم. بلدم آدم ها برای دو تا و نصفی دوستی که -تا جایی که گرفتاری شان اجازه دهد- نمی گذارند تنهایی محض مدام بپوساندم حرص بزنند و پیش خودشان فکر کنند مبادا محبوبیتشان در خطر بیفتد و خدای نکرده دستشان از سمت "شمع محافل"، همان که همه باید پروانه وار به گردشان بگردند و ظاهرن خیلی هم حال می دهد- کوتاه شود. بلدم آدم ها چهار گوشه زندگی ام را بگیرند بیاورند پهن کنند جلویم و با دلیل و منطق - که ظاهرن من هیچ حالی ام نمی شود- برایم ثابت کنند که همه چیز درست است و من هیچ و مطلقن هیچ بهانه ای ندارم برای آن دسته از احساساتم که ممکن است خیلی هم سرخوشانه نباشد. بلدم آدم ها چون به قول خودشان دوستم دارند و خیرم را می خواهند گند بزنند توی زندگی ام و من لالمانی بگیرم و دلم مردن بخواهد و از آن هم بترسم. بلدم آدم ها بخواهند من کس دیگری باشم و من نه بخواهم و نه بتوانم که خودم را -هر قدر مزخرف و غیر قابل تحمل- شبیه آن کس دیگر مورد نظر رنگ آمیزی کنم. بلدم از صبح تا شب صدای خودم را هیچ نشنوم که با کسی حرف می زند -کسی کجا بود؟- و صدایم آخر شب یک جوری باشد که انگار الان صبح است و من تازه از خواب بیدار شده ام و توی خواب هم با کسی حرف نزده ام. بلدم آدم ها بگویند بینی اش بزرگ است و صورتش کج و کوله است و قدش کوتاه است و دارد چاق می شود و موهایش را رنگ نمی کند و ... و من برایشان کف بزنم. بلدم صدای خودم را، صورت خودم را، خود خودم را هیچ نشناسم. بلدم نظری نداشته باشم. بلدم دیده نشوم، شنیده نشوم، خوانده نشوم. بلدم کنار بکشم، وا بدهم، جا بزنم. بلدم نباشم.
خواستم بگویم من هم یک چیزهایی بلدم. خیلی هایش را هم تازه بلد شده ام. یعنی قبل تر ها به این خوبی بلد نبودم. خواستم بگویم دلم می خواست می شد خودم را جای دیگر و جور دیگری ادامه می دادم. جور دیگری که با جور کنونی هیچ جور درنیاید. وگرنه "نبودن" که ادامه دادن ندارد
پس نوشت: توضیح شفاهی ندارد. اگر همانی نبود که می خواستی، اگر باز نگرانم شدی و نفهمیدی چه مرگم است و اعصابت به هم ریخت، طبق قرار دیگر نخوان. یادت که می آید: "گوش هایت را بگیر، می خواهم حرف بزنم" ه
می خواهم خودم را این جا ادامه بدهم. این که آدم بتواند خودش را ادامه بدهد خیلی خوب است. حتا خیلی خوب تر است که آدم بتواند خودش را یک جور دیگری، که با جور الانش هیچ جور در نیاید، ادامه بدهد. که خوب این دیگر کار خیلی بزرگی است. و من کار خیلی بزرگ بلد نیستم بکنم، درست همان قدر که کار بزرگ نمی توانم بکنم، یا کار کوچک حتا. من فقط بلدم همه آدم ها بزرگ باشند و من کوچک باشم و آن ها از بس من را نمی بینند -لابد- پاشنه کفششان را رویم بگذارند و سه بار به چپ و راست بچرخانند و خوب که له شدم راهشان را بکشند و بروند. بلدم آدم ها گوش هایشان را بگیرند، با صدای بلند حرف بزنند و حرف هایشان هم کلمه به کلمه از خود آسمان افتاده باشد توی دهانشان و کسی که چیزی نمی فهمد من باشم. بلدم آدم ها مثل یک تکه کاغذپاره - گیرم چهار تا جمله هم رویش نوشته باشد که هیچ نخوانده باشند و نخواسته باشند که بخوانند- بگیرندم توی دستشان و مچاله ام کنند یا باب میلشان از من موشک و قایق و هواپیما بسازند؛ که لابد به جایشان بروم آن جاها که خودشان بلد نبودند بروند. بلدم هیچ وقت از هیچ کس هیچ چیز نخواهم و اگر یک بار - فقط یک بار- چیزی خواستم همه فکر کنند که من بی فکرترین و پرتوقع ترین و بی منطق ترین و زیاده خواه ترین آدم روی زمینم. بلدم آدم ها برای دو تا و نصفی دوستی که -تا جایی که گرفتاری شان اجازه دهد- نمی گذارند تنهایی محض مدام بپوساندم حرص بزنند و پیش خودشان فکر کنند مبادا محبوبیتشان در خطر بیفتد و خدای نکرده دستشان از سمت "شمع محافل"، همان که همه باید پروانه وار به گردشان بگردند و ظاهرن خیلی هم حال می دهد- کوتاه شود. بلدم آدم ها چهار گوشه زندگی ام را بگیرند بیاورند پهن کنند جلویم و با دلیل و منطق - که ظاهرن من هیچ حالی ام نمی شود- برایم ثابت کنند که همه چیز درست است و من هیچ و مطلقن هیچ بهانه ای ندارم برای آن دسته از احساساتم که ممکن است خیلی هم سرخوشانه نباشد. بلدم آدم ها چون به قول خودشان دوستم دارند و خیرم را می خواهند گند بزنند توی زندگی ام و من لالمانی بگیرم و دلم مردن بخواهد و از آن هم بترسم. بلدم آدم ها بخواهند من کس دیگری باشم و من نه بخواهم و نه بتوانم که خودم را -هر قدر مزخرف و غیر قابل تحمل- شبیه آن کس دیگر مورد نظر رنگ آمیزی کنم. بلدم از صبح تا شب صدای خودم را هیچ نشنوم که با کسی حرف می زند -کسی کجا بود؟- و صدایم آخر شب یک جوری باشد که انگار الان صبح است و من تازه از خواب بیدار شده ام و توی خواب هم با کسی حرف نزده ام. بلدم آدم ها بگویند بینی اش بزرگ است و صورتش کج و کوله است و قدش کوتاه است و دارد چاق می شود و موهایش را رنگ نمی کند و ... و من برایشان کف بزنم. بلدم صدای خودم را، صورت خودم را، خود خودم را هیچ نشناسم. بلدم نظری نداشته باشم. بلدم دیده نشوم، شنیده نشوم، خوانده نشوم. بلدم کنار بکشم، وا بدهم، جا بزنم. بلدم نباشم.
خواستم بگویم من هم یک چیزهایی بلدم. خیلی هایش را هم تازه بلد شده ام. یعنی قبل تر ها به این خوبی بلد نبودم. خواستم بگویم دلم می خواست می شد خودم را جای دیگر و جور دیگری ادامه می دادم. جور دیگری که با جور کنونی هیچ جور درنیاید. وگرنه "نبودن" که ادامه دادن ندارد
پس نوشت: توضیح شفاهی ندارد. اگر همانی نبود که می خواستی، اگر باز نگرانم شدی و نفهمیدی چه مرگم است و اعصابت به هم ریخت، طبق قرار دیگر نخوان. یادت که می آید: "گوش هایت را بگیر، می خواهم حرف بزنم" ه
Thursday, March 29, 2012
Blunt Scissors Taste Like Hell
نوشته بود پدربزرگش مرده. اتوبوس نیامده بود. فکر کردم به من ربطی ندارد. یک چیز تلخی اما از اعماق تنم جوشید آمد تا توی دهانم. گیرم پدربزرگ او به من ربطی نداشت. پدربزرگ خودم چه؟ آخر من هم پدربزرگ دارم هنوز. ولی فقط یکی. یکی شان سال هشتاد و شش رفت. اول عاشقی های من. همان که به من می گفت دختر عزیز. همان که تا قبل از این که خانه عمه پایش لیز بخورد و پنج شش ماه طول بکشد تا تمام شود توی خانه اش تنهایی قرمه سبزی می پخت. سوپ درست می کرد. کنار رادیوی همیشه روشنش پای پشتی توی آفتاب چرت می زد. و منتظر می ماند تا دخترش و پسرهایش شب به شب زنگ بزنند و دلش باز شود. آن یکی هنوز هست. هنوز؟ چرا گفتم هنوز؟ نمی دانم. حالا هست واقعن؟ گمانم باشد. نه! من سنگ نشده ام. فقط دیگر نمی دانم وقتی کسی هست و من نمی بینیمش، یعنی نمی توانم که ببینمش، یعنی با همه وجودم می خواهم و نمی توانم که ببینمش، هست واقعن؟ شاید هم آن ها هستند و من نیستم. برای من اما آدم های آن ور یک جور گنگ و محوی شده اند. انگار مالِ زندگی قبلی ام باشند مثلن. انگار که یک شب طولانی و خنک اول پاییز توی خوابم بوده اند مثلن. هی به در و دیوارهای خانه می گویم به خدا که من خودم را گم نکرده ام، آن ها را گم کرده ام. آن آدم ها اما اصرار دارند بگویند که "خودش را گم کرده" و انگشتشان را بکنند توی چشمم. شاید هم راست بگویند. اول خودم را گم کرده ام شاید. پشت بندش آن ها را هم. هر چه که هست این گم کردن درد دارد و سوز دارد و این را کسی، یعنی آدم های گنگ توی خواب، نمی دانند. اشتباهم شاید این است که قیچی که برداشته ام برای بریدن رگ و ریشه هایم زیادی کُند است. همان که می بُرم و نمی بُرد و می سوزاند و باز می بُرم و نمی بُرد و می سوزاند و این داستان ادامه دارد. داستان من و قیچی و دل زبان بسته ام. زبان بسته را راست می گویم. هر جور به این ترکیب دو کلمه ای نگاه کنی خودِ خودِ من است. حالا همه آن آدم ها فاتحه ام را خوانده اند گمانم. نمی دانند که این قیچی چه همه کند است و نمی بُرد و می سوزاند فقط. فاتحه خواندن را خوب بلدند ولی. نوشته بود که از دوستان و آشنایان دعوت می کند که در مراسم هفتم که در مسجد فلان برگزار می شود شرکت کنند. که لابد فاتحه بخوانند. گیرم این بار برای مرده. فکر کردم "خوب که چی؟". یعنی نه به این سادگی که فقط خوب که چی و تمام. یک جور هولناکتری. مثلن این جور که: "تلفن زنگ می زند. از ایران است. جواب می دهم. صدای همهمه می آید. بعد صدای دری که محکم بسته می شود و سکوت. آرام آرام شروع می کند به حرف زدن. مِن مِن می کند. بغضش را هی نجویده قورت می دهد. سرفه اش می گیرد. دوباره شروع می کند. همین جور که آسمان به ریسمان می بافد دست هایش را جلوی گوشی تکان می دهد که بوی آرد تفت داده و گلاب نپیچد توی گوشی و برسد به من. بعد با صدای خش دار و بی رمق می گوید که حال باباجون خوب نیست. و بیمارستان است. و همه الان بیمارستان هستند. از همین دروغ های کلیشه ای که سهم ما تک افتاده ها می شود. بعد من می گویم خوب که چی؟ می گوید راستش را بخواهم سه روز پیش مرده است. صبر هم نمی کند که ببیند راستش را می خواهم یا نه. می گویم خوب که چی؟ نه نمی گویم. داد می زنم خوب که چی؟ خوب که چی؟ خوب که چی؟ ... نمی فهمم این را چرا به من می گوید. من که خودم هزار سال است که مرده ام. فریاد می زنم. نعره. ضجه. خوب که چی؟ گوشی از دستم می افتد. او هم همان جا پشت گوشی یخ می زند انگار. سر آخر بوی آرد سوخته ای که از یازده هزار کیلومتری می پیچد توی بینی ام یادم می آورد که کسی هنوز پشت خط است ..." و این کابوس آشنای من است.
دهانم مزه زهر مار می داد. مزه قیچی کُند. مزه خون. اتوبوس آمد. چشم های اشکی ام را دوختم به عینک دودی راننده. کارتم را نشان دادم و با زبانم سلام کردم. با دلم اما فکر کردم به کسی چه که من دارم وسط خیابان بدون عینک گریه می کنم. اصلن بگذار خلاقیتشان را به کار بیندازند. هر چند شک دارم که فکرشان به قیچی کند و رگ و ریشه های آویزان از یک قلب خسته برسد.
پ.ن. یادم باشد از "بی ریشگی و عقده آفتاب" هم بنویسم. از "هوای تاریک پشت حنجره ام" هم.
پ.ن.2. پیام دریافت شد. واقعن هم نیازی به بلند شدن نبود. آغوش که بماند. تکلیفم روشن شد لااقل.
Sunday, February 26, 2012
Nocturne
بی کس و بی همدم و همراه
می نشینم رو به روی کهنه آتشدان خانه
خیره بر هر شعله ای کز دیگران پرنورتر، پرزورتر باشد
گاه گاهی تکه چوبی، برگ خشکی، شاخه ای می افکنم در آتش بی دود
هم نوا با تیک تاک ساعت کوکی
زیر لب شعری به نجوا می سرایم: ه
"ناله و اندوه بی پایان ندارد سود
انتظار و مرگ را درمان نخواهد بود"
...
باد سردی می وزد ناگاه
می خزد خورشید در زیر لحاف ابر
طاقتش اما به سرما نیست
لنگ لنگان و پشیمان می رود با کوله بارش
تا به آن جا که هوا گرم و زمین سرسبز و نورانیست
...
شب هراسان و پریشان می رسد از راه
مشت های محکمش را چند باری می زند بر در
"هان! کجایی؟ باز کن در را
به روی میهمانی که به تعداد تمام اختران آسمان خسته ست "
خیره می مانم به در این بار
در میان تاق تاق ضربه هایش می زند فریاد:
"باز کن! سرما کمر بر قتل من بسته ست"
...
باورم نآید که درد انتظارم آخر آمد،آه
می گشایم در به روی قامت بالابلند شب
می فشارم سرد و لرزان پیکرش را تنگ در آغوش
بوسه باران می کنم سر تا به پایش را
می نشینم در کنارش رو به روی آتشِ از هجمه باد وزان خاموش
گ.ل.ن.و.ش
شهریور هشتاد و نه
ونکوور
پ.ن. وسط جیغ و دست و سوت آدم ها سرم را میگیرم بین دست هایم و با سوء استفاده از هیاهو بلند بلند گریه می کنم. امروز فهمیدم که نه تنها سنگ شده ام که دیگر به هیچ خاکی هم تعلق ندارم. خوش به حالتان که خوشحالی یادتان نرفته هنوز. قدرش را بدانید.
پ.ن. وسط جیغ و دست و سوت آدم ها سرم را میگیرم بین دست هایم و با سوء استفاده از هیاهو بلند بلند گریه می کنم. امروز فهمیدم که نه تنها سنگ شده ام که دیگر به هیچ خاکی هم تعلق ندارم. خوش به حالتان که خوشحالی یادتان نرفته هنوز. قدرش را بدانید.
Sunday, February 19, 2012
What's Wrong with Me? Seriously!
گفت به به! چه قدر پرانرژی و خوشحال و با روحیه. خواستم پشت سرم را نگاه کنم. دور و برم را. با من نمی توانست باشد. بود ولی. خواستم بگویم صبر کن فقط یک گوشه اش را برایت کنار بزنم تا ببینی که چه پوسیده ام از تو. که چه گندیده ام. که چه بوی نا می دهم از بس که اشک شره کرده آن تو و فرصت نکرده که خشک شود بس که باز اشک و اشک و اشک. خواستم بگویم چشم هایم را دیده ای که چه می سوزند از بیخوابی و گریه و بعد بگویی که چه خوشحال. گول خنده هایم را می خورند آدم ها و من کاری از دستم بر نمی آید. شبش نخوابیده بودم. درس خوانده بودم تا سه و بعدش دیگر خواب را باید توی خواب می دیدم. بس که تا خود صبح قلبم سرش را کوبیده بود به میله ها و خون گریه کرده بود. دخترک آرایش کرده خوشحال توی سرم گفته بود که آخر مشکلم چیست که این همه بیقرارم و مگر چه می خواهم از زندگی ام و مگر همین را نمی خواستم و دیگر چه مرگم است. من فقط رویم را برگردانده بودم و رفته بودم چون می دانستم که هیچ وقت نمی فهمم که چه مرگم است. فقط زیر لبی گفته بودم که من بلد نیستم زندگی کردن را و لذت بردن را و همه اش عذاب کشیدن را بلدم و غصه خوردن را و گریه کردن را. قرار این بود که این بار درس بخوانم و از خواندنش لذت ببرم و حالا تمام زندگی ام شده این که نمره هایم عالی شود که خودم را نمی دانم به چه کسی ثابت کرده باشم. گفتم که بلد نیستم. حالا دلم را خوش کرده ام که بلکه از توی این درس ها یک چیزی در بیاید و بفهمم چه مرگم است و چرا زندگی کردن را یاد نمی گیرم. هرچند که چشمم آب نمی خورد. بعد از تقلای بی نتیجه توی تخت، پتوی مسافرتی را برده بودم توی هال و دراز کشیده بودم روی مبل و کتاب خوانده بودم. توی کتاب ولی جنگ بود و ترس بود و بمباران و موشک باران بود و آوار بود و بوی سرب و باروت بود و هرم آتش بود و صدای گلوله و آژیر قرمز بود و آدم های زخمی بود که هی مرده هایشان را به دوش می کشیدند و هی می مردند. رد میله ها دیگر روی صورت قلبم پیدا شده بود. راه راه های عمیقی که خون چکه کرده بود ازشان. کتاب را ول کرده بودم بلند شده بودم رفته بودم توی اتاق دوباره. سرم را کرده بود زیر پتو و در راستای درس هایم گوش کرده بودم به حرف های پیاژه که توی صفحه کوچک گوشی نشسته بود و می گفت کانستراکتیویست است و حرفش این است که بچه ها خودشان با دست خودشان دانششان را از دنیایشان می سازند. دلم سوخته بود برای بچه هایی که باید بیایند و آجر روی آجر ساختمان دنیایشان را بسازند و هر چه دیوارها بالاتر می رود بیشتر بفهمند که چه کلاه گشادی سرشان رفته است. خود کوچولویم را دیدم که دارد عرق می ریزد و با مغز کوچکش سعی می کند بفهمد این یکی آجر را کجای ساختمان بگذارد که این همه بی قواره و بی معنی و پوچ به نظر نرسد و نمی تواند و آجر را پرت می کند روی زمین و بغضش می ترکد. پیاژه حرف هایش را زده بود و رفته بود و آفتاب زده بود و قلب من هنوز می کوبید. خون راه افتاده بود. خواسته بودم شاملو برایم شازده کوچولو بخواند که خوابم ببرد. تلاش کرده بودم بروم توی همان صحرا کنار همان هواپیمای خراب و برای شازده کوچولو بره بکشم. نشده بود اما. قصه را نمی شنیدم انگار. مغزم جا نداشت. فقط صدای شاملو توی پس زمینه هی کش می آمد و هی زیر و بم می شد و من در پیش زمینه داشتم به هزار تا امتحان و کوفت و زهر ماری که باید این هفته می دادم فکر می کردم. شاملو هم قصه اش را خوانده بود و رفته بود و من و قلبم توی خم همان کوچه بودیم که بودیم. او می کوبید و من دستم را بیهوده روی قفسه سینه ام فشار می دادم. بعد دیگر ساعت هفت صبح مستاصل شده بودم و هق هقی که زود زار زار شده بود. یادم افتاده بود به امتحان تاریخ سوم راهنمایی. زیاد بود و نمی رسدم همه اش را واو به واو حفظ کنم. زار زده بودم برای مامان که من نمی رسم همه اش را بخوانم. مامان هم گفته بود که خوب نرسم و هر چه قدرش را که رسیدم بخوانم و گور پدر امتحان هم کرده. من هم انگار همین را نیاز داشته ام آرام شده بودم و مثل آدم درسم را خوانده بودم. حالا هم انگار یکی باید همین را هی بهم بگوید. حرف خودم را قبول ندارم انگار. سرم را فرو کرده بودم توی بالشت و بلند بلند گفته بودم که نه درس نخواندنم به آدمیزاد می ماند و نه درس خواندنم. ع بیدار شده بود و بغلم کرده بود و آن وقت تازه قلب از حال رفته ام دیگر نکوبیده بود. ع گفته بود گور پدر امتحان هم کرده. مثل مامان. و من آرام گرفته بودم. یک ساعت خوابیده بودم و تمام. تمام روز را دویده بودم و بعد شب توی مهمانی با چشم های سرخ و پلک های روی هم افتاده پرانرژی و خوشحال و باروحیه به نظر رسیده بودم. و این لابد خیلی خوب است. چه بگویم ...ه
من از خودم می ترسم.
من از خودم می ترسم.
Monday, February 13, 2012
I Wish My Song Sprouted from My Tongue ...
بعد از آن هفته دیوانه کننده خسته بودم. حق داشتم که خسته باشم یا نه را نمی دانم. ع می گفت که معلوم است که حق دارم. من خودم ولی شک داشتم. خودم خواسته بودم آخر. بعد از امتحان آخر ولی خسته بودم. اصلن خستگی روی تمام تنم جوانه زده بود. حتی سر انگشتانم. همان جا که آوازم هم جوانه می زند. آوازم با خستگی قاطی شده بود. شده بودم زنی که آواز خسته اش از سرانگشتانش جوانه می زند. راستی این اسم این همه مسخره است؟ آمده بود نوشته بود اسم مزخرفی انتخاب کرده ام. ربطی به او داشت؟ نداشت. گفته بود مثل یک لوستر شکننده بی ریخت آویزانش کرده ام بالای سر این جا. خانه خودم بود. اتاق خودم بود. همین جور که داشتم درباره خودم فکر می کردم یک دفعه به ذهنم رسیده بود. شبیه خودم بود. دوستش داشتم. خواسته بودم که روی سنگ قبرم هم همین را بنویسند حتا. بس که حرف بلد نیستم بزنم. بس که همیشه خدا توی هر جمعی ساکتم و فوقش الکی می خندم فقط. فکر کرده بودم که نهایتش این است که حرف هایم را می نویسم توی آن دفتر و باز هم هیچ کس نمی شنودشان. تنها جایی که می توانستم بیشتر از دو کلمه حرف بزنم و کسی هم اگر خواست بشنود همین جا بود. آن هم نه با زبان و صدا که با انگشت و کلمه. آواز من هم این طوری بود. قبول کرده بودم. کنار آمده بودم با خود بی زبانم. ع توی مهمانی ها هر از گاهی چشم های مهربانش را می دوزد توی چشم هایم و آرام می پرسد که چیزی شده که این همه ساکتم و یک کلمه هم حرف نمی زنم. دیشب هم گفت. چند بار. دلم می سوزد که پنج سال گذشته و هنوز من مزخرف را نشناخته. مامان می گفت که او هم اوایل همین طور بوده و مثل بابا بوده و ساکت و صامت بوده ولی کم کم درست شده، هر چند که بابا هنوز که هنوز است ساکت است. من هنوز هم منتظرم که کم کم درست شوم. که بتوانم زل بزنم توی چشم آدم ها و یک ریز حرف بزنم. که نیازی نباشد دیگر که آوازم از نوک انگشتانم جوانه بزند و قد بکشد و بنشیند روی این صفحه که یک نفری بیاید بگوید چرند است. منتظرم که درست شوم اما هر روز بدتر می شوم. شاید چون بابای درونم قوی تر است. همیشه قوی تر بوده. اصلن همین یاغی گری هایم اگرچه در ظاهر هیچ شبیه بابا نیست اما من همه اش را یواشکی از خودش یاد گرفته ام. آن وقت که زیر باز حرف زور نرفت و از آن شرکت کذایی آمد بیرون و تا مدت ها بعد از ظهرها بیکار بود. یعنی شغل دوم نداشت. مامان حرص می خورد. جوش می زد. می گفت لگد به بخت خودش و ما می زند. بابا ولی زیر بار نرفت. ساکت تر شد ولی عصرها ساعت چهار آمد نشست توی خانه ور دل ما. مامان این طور می گفت. من نمی فهمیدم حق با کدامشان بود. ولی توی دل کوچکم بابا برایم بزرگ تر شده بود. بابا "هر کاری" را نکرده بود چون همه همان کار را می کردند. یا من خواسته بودم این طور برداشت کنم. از همان جا بود گمانم که نخواستم هر کاری را چون همه می کنند بکنم. بابا از همه همکارهایش توی اداره عقب افتاد. مامان این جور می گفت. من از همه هم سن و سال هایم عقب افتادم. مامان این جور می گوید. از وقتی که ماجرا را فهمیده محال است تلفنی صحبت کنیم و نپرسد که حالا کی تمام می شود. و من باید گوشی را از این دستم بدهم آن یکی دستم. توی این فاصله چشم ها و لب هایم را روی هم فشار بدهم که بغض از تویشان نپرد بیرون. توی دلم بگویم آخر بگذار شروع شود تا بعد بگویم کی تمام می شود. بعد الکی بخندم و بگویم که حساب کند که چهار-پنج سال مثلن. تا آخر آخرش. و بدانم که دروغ می گویم. بابا چیزی نمی گوید. می خندد و آرزو می کند که این بار دیگر موفق باشم. من عقب افتاده ام. خیلی سال. می دانم. نیازی نیست هر روز این عقب افتادگی ام توی صورتم کوبیده شود. من عقب افتاده حالا دارم روی شانه های بابای درونم خلاف جریان آب شنا می کنم. درست مثل آن روز توی استخر خانه دایی بابا که بابا من چهار-پنج ساله ترسوی جیغ جیغو را روی دوشش سوار کرد و برد تا ته استخر و برگرداند. من تمام مدت توی دلم خالی بود و جیغ می زدم. ته دلم ولی قرص بود انگار. روی شانه های بابا. حالا هم دارم برای خودم دست و پا می زنم. دلم خوش است که خودم خواسته ام. با خودم مسابقه گذاشته ام و فکر می کنم حق ندارم خسته شوم. ولی چه حق داشته باشم چه نداشته باشم بعضی وقت ها خسته می شوم. و خستگی روی تمام تنم جوانه می زند. حتا سر انگشتانم.
Sunday, February 12, 2012
Monday, January 30, 2012
Stranger! Talking to you ...
با تو می گویم غریبه
با تو می گویم که چشمانت شرار دیگری دارد
سرزمینت، کشورت باغ و بهار دیگری دارد
با تو می گویم که رنگ آسمانت تا ابد آبی است
دشت هایت تا همیشه سبز و گلگون، رنگ شب های تو مهتابی است
با تو می گویم که درس شادیت را خوب می دانی
من نمی دانم که قدر و ارزش آزادیت را خوب می دانی؟
با تو می گویم که دردت -گر نگویم درد بی دردی- در نهایت درد دندان است
تو چه می دانی که در دنیای من، درد مردان،درد زندان است
شرط می بندم نمی دانی چه حسی دارد ار در خاک خود بیگانه باشی
با دورنگی و دروغ و دشمنی هم خانه باشی
با تو می گویم غریبه تا ببینی پرده ای از حال و روز کشورم را:
"...روزهای کشورم، ایران من، خاکستریست
سرزمینم زردروی است و به جایش بستریست
هر نفس زجر و شکنجه، هر قدم رنج و عذاب
تب، تشنج، رعشه، هذیان، التهاب و اضطراب
نوجوانان و جوانان وطن افسرده اند
هر چه گل، سبزه، چمن پژمرده اند
هر چه ایمان داشتیم از بن خراب
هرچه امید رهایی داشتیم نقش بر آب
شاخه های سبز را بشکسته اند
بال پرواز صدا را بسته اند
خون سرخ عاشقان بر راهها
جملگی یوسفان در چاه ها..."
باز گویم یا همین ها هم بس است؟
حال دانستی که ایرانم چه بی کار و کس است؟
با تو می گویم غریبه، تو بدان درد مرا
تا اگر اشک مرا دیدی روان در دل نپرسی که "چرا؟"
گ.ل.ن.و.ش
بهمن 88
ونکوور
پ.ن. جهت گردگیری ...
پ.ن.2. دو سال از آن روزها می گذرد. توی این دو سال من سنگ شده ام، ایران سنگستان. من دیگر برای ایران تب زده ام گریه نمی کنم. دیگر حرفی هم ندارم که برای غریبه ها بزنم. من یک سنگ ناامید خسته ام.
Thursday, January 5, 2012
The Newborn Phoenix
نشستم توی آمفی تئاتر. ردیف بیست و چندم از جلوی کلاس، ستون وسط، صندلی دوم از چپ. کنارم استفانی نشست ولی اسمم را نتوانست تلفظ کند. نمی دانم چرا دلم به "گلی" راضی نمی شود. آن وقت مجبور می شوم به چیزی در حد و اندازه های "گُرنُش" رضایت بدهم. بگذریم. امروز نشستم وسط چهارصد و چهل و چند تا دانشجویی که میانگین سنی شان به زحمت به بیست می رسید. احساس پیری کردم؟ فکر کردم برای من دیر است؟ افسوس خوردم که چرا زودتر به این نقطه نرسیدم؟ نه. نه که بخواهم خودم را توجیه کنم یا کم نیاورم. نه! واقعن این طور بود. به جایش شروع کردم با آن ها جوان شدن. حس می کردم پوستم یک جور نامحسوسی کش می آید و چروک های ظریفش یکی یکی باز می شوند. حس می کردم این برق چشم های من بیست و هشت ساله است که کلاس درس سال اول لیسانس را تمام و کمال روشن کرده است. حس می کردم استاد تپل خوش اخلاق درس از جلوی کلاس برایم وی نشان می دهد که یعنی "بله! درست اومدی!". برای اولین بار توی دوران تحصیل تمام نشدنی ام نشستم سر کلاسی که دلم نمی خواست تمام شود، که برای شنیدن مطالبش ولع داشتم، که فکر نمی کردم دارم وقتم را تلف می کنم. برای اولین بار توی زندگی بیست و هشت ساله ام قرار نبود مهندس شوم یا هر چیز دیگری که بقیه خوششان بیاید و بهم افتخار کنند و برایم دست بزنند و هورا بکشند. این بار هیچ کس پشتم نبود، تنهای تنها آمده بودم اما خوشحال، اما خوشبخت
شاید باید این همه سال می گذشت. شاید نباید هیجده ساله که بودم سر این کلاس می نشستم. که اگر می نشستم ممکن بود این حس بی نظیر را هیچ وقت تجربه نمی کردم. حس شروع دوباره، درست مثل به دنیا آمدن دوباره. این بار اما به دنیای خودم آمده ام. ده سال را می گذارم به حساب زمانی که لازم داشتم تا خودم را تعریف کنم، از اولِ اول. که دور بریزم منی را که خانواده ام از روی یک سری شواهد برای خودشان تعریف کرده بودند. منی که "باهوش" تعریف شده بود چون در دو سالگی کتاب های شعرش را مثل بلبل ازحفظ می خواند، در پنج سالگی خودش می توانست کتاب بخواند، و در شش سالگی پایتخت همه کشورهای دنیا را بلد بود. منی که "باهوش " تعریف شده بود چون توی دبستان معدلش بیست بود -به جز کلاس چهارم که معلم ورزش بهش داده بود هفده و معدلش را خراب کرده بود- و کلاس سوم و چهارم و پنجم توی مسابقات علمی مقام آورده بود و یک بار منطقه هم رفته بود و چون فرق ابر کلاله ای و پشته ای را یادش رفته بود برنده نشده بود. منی که "باهوش" تعریف شده بود چون توی راهنمایی و دبیرستان هم همیشه شاگرد اول بود. منی که انگار فقط "باهوش" تعریف شده بود و ظاهرن کسی اعتقادی به تعریفش نداشت. همین شد که مجبور شد موسیقی را رها کند که به درسش لطمه نرسد. همین شد که مجبور شد در دبیرستان رشته ریاضی را انتخاب کند چون معلوم نبود که اگر دنبال علاقه آن وفتش می رفت و تجربی می خواند همان سال اول داروسازی قبول می شد یا نه. منی که باز "باهوش" تعریف شده بود چون رتبه کنکورش شد چهارصد و هفت ولی آن قدر لیاقت نداشت که خودش تنها رشته ای را که بین آن همه رشته خشک و سرد کمی می توانست برای ادامه اش انگیزه داشته باشد انتخاب کند. مهندسی پزشکی جدید بود و آینده نداشت و او باید کامپیوتر می خواند که بازار کار داشته باشد. از این جا به بعد اما بنای گلنوش باهوش بی اعتماد به نفسی که ساخته بودند -ساخته بودیم همه مان دست به دست هم- شروع کرد به ترک خوردن و نشست کردن و فروریختن. تا همین امروز که دهان زمین باز شد و ته مانده اش را هم بلعید. نه یک سال که ده سال عقب افتاد، نه تنها خیلی زود سر کار پر در آمد نرفت که تا امروز یک قران هم از مهندسی کامپیوتر کذایی اش در نیاورده است. نمی دانم چه چیز مهم بود؟ آرامش من؟ خوشبختی من؟ یا این که باباجون بنشیند برای فامیل بگوید که "بله! نوه من خانم مهندس است!" و روی ه اش سه تا تشدید بگذارد. هر چه بود تمام شد و من هنوز کلمه ای از تصمیمم را به مامان و بابا نگفته ام و این تنها نکته دردآور ماجراست. یک "ای کاش" سبز پررنگ از وسط دلم سبز شده و رسیده تا خود آسمان.
استاد توی ایمیلش نوشته بود که کاش یک سال پیش فهمیده بودم که راهم این نیست و وقت او را تلف نمی کردم. اما بعدش گفته بود که باز هم دیر بهتر از هرگز است و برایم آرزوی موفقیت کرده بود. می خواستم در جوابش بنویسم "کجای کاری؟! من ده-پانزده سال است که می دانم." ولی ننوشتم. جواب نداشت. خداحافظی کرده بودیم.
زن جوان مسئول تحصیلات تکمیلی می گفت"مطمئنی نمیخوای تمومش کنی؟" نفس عمیقی کشیدم و گفتم "آره!" و به پهنای صورتم لبخند زدم. توی دلم برای هزارمین بار گفتم:"هیچ وقت این قدر مطمئن نبودم." تا این جای کار، از دید عموم، یک لگد محکم زدم زیر بختم. اما احساس خوشبختی می کنم. فکر می کنم مهم همین باشد.
شاید باید اول خاکستر می شدم تا دوباره زاده شوم. انگار که ققنوس.
پ.ن. گاهی وقت ها واقعن از مادر شدن می ترسم. بیشتر از باقی وقت ها.
پ.ن.2. اگر شما هم جزو همان عموم مذکور هستید حرفی بینمان باقی نمی ماند. پرونده اش را ببندید. من که بسته ام.
پ.ن.3. هنوز هزارتا امضا مانده تا شروع دوباره اما می خواهم خوشحال باشم. و امیدوار.
شاید باید این همه سال می گذشت. شاید نباید هیجده ساله که بودم سر این کلاس می نشستم. که اگر می نشستم ممکن بود این حس بی نظیر را هیچ وقت تجربه نمی کردم. حس شروع دوباره، درست مثل به دنیا آمدن دوباره. این بار اما به دنیای خودم آمده ام. ده سال را می گذارم به حساب زمانی که لازم داشتم تا خودم را تعریف کنم، از اولِ اول. که دور بریزم منی را که خانواده ام از روی یک سری شواهد برای خودشان تعریف کرده بودند. منی که "باهوش" تعریف شده بود چون در دو سالگی کتاب های شعرش را مثل بلبل ازحفظ می خواند، در پنج سالگی خودش می توانست کتاب بخواند، و در شش سالگی پایتخت همه کشورهای دنیا را بلد بود. منی که "باهوش " تعریف شده بود چون توی دبستان معدلش بیست بود -به جز کلاس چهارم که معلم ورزش بهش داده بود هفده و معدلش را خراب کرده بود- و کلاس سوم و چهارم و پنجم توی مسابقات علمی مقام آورده بود و یک بار منطقه هم رفته بود و چون فرق ابر کلاله ای و پشته ای را یادش رفته بود برنده نشده بود. منی که "باهوش" تعریف شده بود چون توی راهنمایی و دبیرستان هم همیشه شاگرد اول بود. منی که انگار فقط "باهوش" تعریف شده بود و ظاهرن کسی اعتقادی به تعریفش نداشت. همین شد که مجبور شد موسیقی را رها کند که به درسش لطمه نرسد. همین شد که مجبور شد در دبیرستان رشته ریاضی را انتخاب کند چون معلوم نبود که اگر دنبال علاقه آن وفتش می رفت و تجربی می خواند همان سال اول داروسازی قبول می شد یا نه. منی که باز "باهوش" تعریف شده بود چون رتبه کنکورش شد چهارصد و هفت ولی آن قدر لیاقت نداشت که خودش تنها رشته ای را که بین آن همه رشته خشک و سرد کمی می توانست برای ادامه اش انگیزه داشته باشد انتخاب کند. مهندسی پزشکی جدید بود و آینده نداشت و او باید کامپیوتر می خواند که بازار کار داشته باشد. از این جا به بعد اما بنای گلنوش باهوش بی اعتماد به نفسی که ساخته بودند -ساخته بودیم همه مان دست به دست هم- شروع کرد به ترک خوردن و نشست کردن و فروریختن. تا همین امروز که دهان زمین باز شد و ته مانده اش را هم بلعید. نه یک سال که ده سال عقب افتاد، نه تنها خیلی زود سر کار پر در آمد نرفت که تا امروز یک قران هم از مهندسی کامپیوتر کذایی اش در نیاورده است. نمی دانم چه چیز مهم بود؟ آرامش من؟ خوشبختی من؟ یا این که باباجون بنشیند برای فامیل بگوید که "بله! نوه من خانم مهندس است!" و روی ه اش سه تا تشدید بگذارد. هر چه بود تمام شد و من هنوز کلمه ای از تصمیمم را به مامان و بابا نگفته ام و این تنها نکته دردآور ماجراست. یک "ای کاش" سبز پررنگ از وسط دلم سبز شده و رسیده تا خود آسمان.
استاد توی ایمیلش نوشته بود که کاش یک سال پیش فهمیده بودم که راهم این نیست و وقت او را تلف نمی کردم. اما بعدش گفته بود که باز هم دیر بهتر از هرگز است و برایم آرزوی موفقیت کرده بود. می خواستم در جوابش بنویسم "کجای کاری؟! من ده-پانزده سال است که می دانم." ولی ننوشتم. جواب نداشت. خداحافظی کرده بودیم.
زن جوان مسئول تحصیلات تکمیلی می گفت"مطمئنی نمیخوای تمومش کنی؟" نفس عمیقی کشیدم و گفتم "آره!" و به پهنای صورتم لبخند زدم. توی دلم برای هزارمین بار گفتم:"هیچ وقت این قدر مطمئن نبودم." تا این جای کار، از دید عموم، یک لگد محکم زدم زیر بختم. اما احساس خوشبختی می کنم. فکر می کنم مهم همین باشد.
شاید باید اول خاکستر می شدم تا دوباره زاده شوم. انگار که ققنوس.
پ.ن. گاهی وقت ها واقعن از مادر شدن می ترسم. بیشتر از باقی وقت ها.
پ.ن.2. اگر شما هم جزو همان عموم مذکور هستید حرفی بینمان باقی نمی ماند. پرونده اش را ببندید. من که بسته ام.
پ.ن.3. هنوز هزارتا امضا مانده تا شروع دوباره اما می خواهم خوشحال باشم. و امیدوار.
Wednesday, December 21, 2011
Don't look a gift horse in the mouth! Please!
برای بچه ها که کادو می خرم به همان روزشان فکر نمی کنم. که چقدر برایش ذوق می کنند یا برایش بالا و پایین می پرند. به ده سال بعدشان فکر می کنم. به بیست سال بعد. یا حتا بیشتر. به آن وقت که دیگر خیلی وقت است وقت بازی کردنشان گذشته است. به آن وقت فکر می کنم که وسط بدو بدو های زندگی می خواهند با گرمی یک خاطره دور پشت سرمای رخنه کرده توی عمق جانشان را به خاک برسانند. آن وقت که می نشینند روی زمین، زانوها را جمع می کنند توی شکمشان، سرشان را تکیه می دهند به دیوار، چشمهایشان را می بندند و پیچیده توی یک آه گرم و غلیظ می گویند یادش به خیر. دلم می خواهد آن وقت پشت چشم های بسته شان عکس هدیه ای باشد که من ده سال قبل، بیست سال قبل بهشان داده ام و عکس من که ده سال، بیست سال جوان تر بوده ام یا اصلن بوده ام. مثل آن کرم شبتاب قرمزی که مامان و بابا دو ساله که بودم برایم گرفته بودند و سوارش می شدم و دور خانه شهرآرا که آن روزها فرش نداشت شبتاب سواری می کردم. مثل آن بلوز قرمزی که رویش عکس دلقک داشت و عمه روز تولد دو سالگی ام بهم هدیه داد و سر آخر روی بخاری تفرش دلقکش سوخت. مثل آن عروسک پارچه ای کوچکی که سه ساله که بودم عمو مجید برایم آورده بود و به من می خندید و من اسمش را گذاشته بودم نیکی*. مثل آن ماشین پلاستیکی زرد و قرمزی که سه-چهار ساله که بودم یک روز باباجون بی مناسبت وسط هال خانه شان داد به من. مثل آن تل قرمزی که سیب های قرمز و سفید رویش را می شد ازش جدا کرد و خاله نسرین چهار-پنج ساله که بودم یک روز توی اتاق گوشه ای خانه مامان جون از توی کیفش در آورد و گفت مال تو. مثل آن کفش های آبی کوچک، چتر رنگین کمانی، جامدادی آهنربایی صورتی و بارانی آبی. و مثل خیلی چیزهای دیگر.
تولد یک سالگی دخترک بود. سر آخر وسط آن همه اسباب بازی رنگ به رنگ چشممان افتاد به اسب چوبی. از این ها که می نشینند رویش و تاب می خورند به جلو و عقب، آرام. ساده بود و محکم. گفتیم خودش است. از همان هاست که خاطره اش یادش به خیر می شود. خریدیمش برای دخترک. هر دویمان ذوق زده بودیم. انگار یک ساله شده بودیم و کسی برایمان اسب چوبی هدیه آورده بود. اسب پیش کشی مان دندان نداشت اما مهربان بود. چه می دانستیم این روزها دندان اسب پیش کشی را که می شمرند هیچ، از خانه بیرونش هم می کنند. جعبه کادوپیچ از در خانه تو نمی رفت. پسرک چشمش که به کادو افتاد دوید طرف دخترک و بهش گفت می دونستی، هیلی لاکی هستی که کادوی اینقدی داری. پدر و مادرش ولی به وضوح خوشحال نشدند. کادوها را که باز می کردند اسب چوبی ما فقط کاغذ کادویش پاره شد. انگار عکس روی جعبه آب سرد پاشید روی سر پدر و مادرش. جعبه را بردند توی اتاق بی که اسب چوبی را از تویش در بیاورند حتا. انگار دخترک آدم نباشد. انگار که پدر و مادرش باید دوست داشته باشند که خوب نداشتند. ع پرسید نمی خواهند ببینند دخترک دوستش دارد یا نه. اسب چوبی را با بی میلی از جعبه در آوردند. مقواهای روی سر و کله اش را کندند و دخترک را نشاندند رویش. دخترک که روی اسب نشست و شروع کرد رویش آرام تکان خوردن دنیا هم همان جا ایستاد به نگاه کردن. انگار هزار تا کرم ابریشم زیر پوستم یک باره از پیله آزاد شده باشند و شروع کرده باشند به پرواز. دخترک با پیراهن دامن پفی نقره ای اش نشسته بود روی اسب چوبی و دست های کوچکش را محکم گرفته بود به دستگیره های چسبیده به سر قرمز اسب. کسی از پشت آهسته هلش می داد. دخترک با اسب چوبی اش آرام آرام جلو و عقب می رفت. گرم و شیرین بود اندازه یک کلوچه عسلی تازه از تنور در آمده که رویش خاک قند پاشیده اند. از چشم هایش شراره کنجکاوی بیرون می پرید. خنده محو روی صورتش مثل چراغ نئون یک شیرینی فروشی خاموش و روشن می شد. دلم می خواست یک دستی از توی سقف می آمد همه میز و صندلی ها و کاغذ رنگی ها و بشقاب ها و آدم ها را توی یک چشم به هم زدن جمع می کرد می ریخت توی یک کیسه خیلی بزرگ. آن وقت من می ماندم و پروانه های نوپای زیر پوستم و اتاق خالی و دخترکی که روی اسب چوبی اش تا آخر دنیا تاب می خورد.
گیفت ریسیتش را گرفته بودیم ولی از عمد نبرده بودیم. می دانستیم عوضش می کنند. نمی خواستیم. واقعن می خواستیم برایش بماند. شب که آن نگاه های سنگین روی اسب بیچاره را دیدم گفتم گیفت ریسیتش هست خواستند بگویند بیاوریم ببرند پس بدهند. گفتند نه! اوکی است! تا دو روز اوکی بوده انگار. امروز گفته اند گیفت ریسیت را ببریم. اسب چوبی بی اسب چوبی. و تا وقتی کسی هست که فکر می کند بچه است! نمی فهمد! یادش می رود! خاطره هم بی خاطره.
پ.ن. *شاید از همین جاست که از آن شب توی ماشین توی سرم افتاده اسم دخترِ شاید هرگز نداشته ام را بگذارم نیکی. ع ولی می گوید باید ببینیم نیکی این جا اسم جلفی نباشد.
تولد یک سالگی دخترک بود. سر آخر وسط آن همه اسباب بازی رنگ به رنگ چشممان افتاد به اسب چوبی. از این ها که می نشینند رویش و تاب می خورند به جلو و عقب، آرام. ساده بود و محکم. گفتیم خودش است. از همان هاست که خاطره اش یادش به خیر می شود. خریدیمش برای دخترک. هر دویمان ذوق زده بودیم. انگار یک ساله شده بودیم و کسی برایمان اسب چوبی هدیه آورده بود. اسب پیش کشی مان دندان نداشت اما مهربان بود. چه می دانستیم این روزها دندان اسب پیش کشی را که می شمرند هیچ، از خانه بیرونش هم می کنند. جعبه کادوپیچ از در خانه تو نمی رفت. پسرک چشمش که به کادو افتاد دوید طرف دخترک و بهش گفت می دونستی، هیلی لاکی هستی که کادوی اینقدی داری. پدر و مادرش ولی به وضوح خوشحال نشدند. کادوها را که باز می کردند اسب چوبی ما فقط کاغذ کادویش پاره شد. انگار عکس روی جعبه آب سرد پاشید روی سر پدر و مادرش. جعبه را بردند توی اتاق بی که اسب چوبی را از تویش در بیاورند حتا. انگار دخترک آدم نباشد. انگار که پدر و مادرش باید دوست داشته باشند که خوب نداشتند. ع پرسید نمی خواهند ببینند دخترک دوستش دارد یا نه. اسب چوبی را با بی میلی از جعبه در آوردند. مقواهای روی سر و کله اش را کندند و دخترک را نشاندند رویش. دخترک که روی اسب نشست و شروع کرد رویش آرام تکان خوردن دنیا هم همان جا ایستاد به نگاه کردن. انگار هزار تا کرم ابریشم زیر پوستم یک باره از پیله آزاد شده باشند و شروع کرده باشند به پرواز. دخترک با پیراهن دامن پفی نقره ای اش نشسته بود روی اسب چوبی و دست های کوچکش را محکم گرفته بود به دستگیره های چسبیده به سر قرمز اسب. کسی از پشت آهسته هلش می داد. دخترک با اسب چوبی اش آرام آرام جلو و عقب می رفت. گرم و شیرین بود اندازه یک کلوچه عسلی تازه از تنور در آمده که رویش خاک قند پاشیده اند. از چشم هایش شراره کنجکاوی بیرون می پرید. خنده محو روی صورتش مثل چراغ نئون یک شیرینی فروشی خاموش و روشن می شد. دلم می خواست یک دستی از توی سقف می آمد همه میز و صندلی ها و کاغذ رنگی ها و بشقاب ها و آدم ها را توی یک چشم به هم زدن جمع می کرد می ریخت توی یک کیسه خیلی بزرگ. آن وقت من می ماندم و پروانه های نوپای زیر پوستم و اتاق خالی و دخترکی که روی اسب چوبی اش تا آخر دنیا تاب می خورد.
گیفت ریسیتش را گرفته بودیم ولی از عمد نبرده بودیم. می دانستیم عوضش می کنند. نمی خواستیم. واقعن می خواستیم برایش بماند. شب که آن نگاه های سنگین روی اسب بیچاره را دیدم گفتم گیفت ریسیتش هست خواستند بگویند بیاوریم ببرند پس بدهند. گفتند نه! اوکی است! تا دو روز اوکی بوده انگار. امروز گفته اند گیفت ریسیت را ببریم. اسب چوبی بی اسب چوبی. و تا وقتی کسی هست که فکر می کند بچه است! نمی فهمد! یادش می رود! خاطره هم بی خاطره.
پ.ن. *شاید از همین جاست که از آن شب توی ماشین توی سرم افتاده اسم دخترِ شاید هرگز نداشته ام را بگذارم نیکی. ع ولی می گوید باید ببینیم نیکی این جا اسم جلفی نباشد.
Friday, December 16, 2011
It's tuned, I'm not.
ظهر دلگیر آخر پاییز و دوستی که مسافر بود. باران ریز می بارید و سرمای سوزنی تا استخوان ها می رسید. صدای کشیده شدن چرخ چمدان روی آسفالت می آمد. صدای "مواظب خودت خیلی باش" و "دلم برات تنگ میشه" هم. نفسم سرد بود. باز دلم آدم ها را نمی خواست. آخر فقط یک نفر مسافر بود. باز رفته بودم ایستاده بودم وسطِ وسط دنیا. خودخواه شده بودم. بچه که بودیم "خودخواه" فحشمان بود. اخم می کردیم به طرف -که نمی دانم چه کار کرده بود- و زل می زدیم توی چشم هایش و بلند و محکم می گفتیم "خیلی خودخواهی". بعد هم رویمان را برمی گرداندیم و می رفتیم ته حیاط پای دیوار کز می کردیم یا با دو نفر دیگر بلند بلند می خندیدیم. حالا من هر روز، بدون این که کسی بهم گوشزد کند، فحش می شوم. همیشه هم می دانم که چه کار کرده ام: خودخواه شده ام. آن روز هم شده بودم. می خواستم فقط خودم باشم. نگاهم سرگردان بود بین چمن های خیس و چکمه های گِلی و چمدان های سنگین و چرخ های ماشین. انگار که قهر کرده باشد مانده بود همان جا و بالاتر نمی رفت. چمدان بزرگ سیاه رفت توی صندوق عقب. سنتور ناکوک را از روی صندلی عقب بلند کردند خواباندند کنار چمدان سیاه. سنتور را می خواستیم بدهیم کوک کنند. بیچاره به جای ابوعطا صدای قورباغه می داد. حالا لابد می خواست توی آن تنگی و تاریکی زیر آواز هم بزند. دلم کباب چمدان سیاه شد. چمدان آبی را با احترام نشاندند عقب ماشین. راه افتادیم.
ماشین بوی خورش کرفس با پلوی زعفرانی می داد، و بوی لباس نو و شکلات، و بوی شهر باران زده خاکستری، و بوی محبت ورم کرده. از عقب صدای حرف زدن آرام می آمد. دلم نمی خواست بشنوم. پرده گوش هایم را کشیدم. همه جا ساکت شد. دلم چای دارچین خواست با کیک سیب. فکر کردم باید دنبال چیزی بگردم که نمی دانستم چیست. دست کردم توی جیب کاپشنم و صدای کلیدهایم را در آوردم. شال گردنم را باز کردم و دوباره بستم. بیهوده به جلو خم شدم و کفش هایم را نگاه کردم. حباب های سکوت توی فضا را صحبت از وقت دندانپزشک و فواید نخ دندان و مضرات خرید رفتن های پی در پی و همچنین تعارف های معمولِ "باید پولشو بگیری" و "به خدا اگه بگیرم" یکی یکی ترکاند. ابرها گوش تا گوش نشسته بودند توی آسمان و پچ پچ می کردند. هواپیمایی نبود. اگر هم بود وسط خاکستری ابرها بود و به چشم ما نمی آمد. چمدان ها را جلوی در پروازهای بین المللی پیاده کردیم. مسافر را هم. سنتور توی صندوق عقب تنگ و تاریک تنها شد، من توی شهر بی در و پیکر. گفتم یادش نرود چراغ جی-تاکش را روشن بگذارد که من دلم نترکد. گفتم ایمیل بزند، خبر بدهد، زود برگردد. دلم خواست همان لحظه یک بسته "تیم بیت" بخرم بروم در خانه اش و او چای دم کرده باشد و بنشینیم به حرف زدن. آن وقت ولی حرفی نداشتم. بغلش کردم. بغلم کرد. نگاهم بالاخره بالا آمد تا روی صورتش. نگاهش کردم. گریه نکردم. روی سنگی ام بالا آمده بود. رفت. خودم را زدم به آن راه. این را خوب یاد گرفته ام.
تا دانشگاه ماشین فقط بوی عشق می داد. بوی خودمان، من و ع. خوشبخت بودیم. رفتم توی کافه دانشگاهشان برگه هایش را برایش تصحیح کنم. گفته بودم باید به یک دردی بخورم دیگر. بیست تا برگه آورده بودم. یک قسمت سوال آ و تمام سوال بی و سی سهم من بود. بوی قهوه را زندگی کردم. بازی شروع شد. اول برگه ها را زیر و رو کردم که یک نفر خوش خط پیدا کنم. نبود. بعد گشتم که لا به لایشان ایرانی پیدا کنم نبود. بازی نافرجامی بود. باید از همان برگه رویی شروع می کردم. چهار تا برگه. نوشیدنی کارامل سوخته با شیر، بدون کیک، هم زمان با سیمای زنی در میان جمع، صفحه هشت تا دوازده. سه تا برگه دیگر. و حالا نوبت سنتور ناخوش بود که آن جا زیر میز دفتر ع انتظارم را می کشید.
صدای پیانویش راهروی زرد رنگ را روشن تر کرده بود. می خواستم همان جا پشت در بنشینم، ساعت ها، و مسخ شوم. نمی دانم چه شد که در را باز کردم. من را که دید دیگر نزد. پشیمانی اش ماند برایم. سنتور را گذاشتم روی میز گفتم صدای قورباغه می دهد. نشست و با آچار کوک سیم های خسته را یکی یکی نوازش کرد. نت ها توی اتاق بالا و پایین می پریدند، کش و قوس می آمدند، زیر و رو می شدند. چهار سال از من کوچک تر بود و دست هایش هنر را معنا می کرد. دلم خواست چشم هایم را ببندم و باز کنم و جایمان عوض شده باشد. آن قدر که بتوانم سازها - هر سازی می خواهد باشد- را به رقص دربیاورم، همان طور که او. سنتور کوک شد. من نه.
شب شده بود. برگشتیم. باران تند می آمد.
ماشین بوی خورش کرفس با پلوی زعفرانی می داد، و بوی لباس نو و شکلات، و بوی شهر باران زده خاکستری، و بوی محبت ورم کرده. از عقب صدای حرف زدن آرام می آمد. دلم نمی خواست بشنوم. پرده گوش هایم را کشیدم. همه جا ساکت شد. دلم چای دارچین خواست با کیک سیب. فکر کردم باید دنبال چیزی بگردم که نمی دانستم چیست. دست کردم توی جیب کاپشنم و صدای کلیدهایم را در آوردم. شال گردنم را باز کردم و دوباره بستم. بیهوده به جلو خم شدم و کفش هایم را نگاه کردم. حباب های سکوت توی فضا را صحبت از وقت دندانپزشک و فواید نخ دندان و مضرات خرید رفتن های پی در پی و همچنین تعارف های معمولِ "باید پولشو بگیری" و "به خدا اگه بگیرم" یکی یکی ترکاند. ابرها گوش تا گوش نشسته بودند توی آسمان و پچ پچ می کردند. هواپیمایی نبود. اگر هم بود وسط خاکستری ابرها بود و به چشم ما نمی آمد. چمدان ها را جلوی در پروازهای بین المللی پیاده کردیم. مسافر را هم. سنتور توی صندوق عقب تنگ و تاریک تنها شد، من توی شهر بی در و پیکر. گفتم یادش نرود چراغ جی-تاکش را روشن بگذارد که من دلم نترکد. گفتم ایمیل بزند، خبر بدهد، زود برگردد. دلم خواست همان لحظه یک بسته "تیم بیت" بخرم بروم در خانه اش و او چای دم کرده باشد و بنشینیم به حرف زدن. آن وقت ولی حرفی نداشتم. بغلش کردم. بغلم کرد. نگاهم بالاخره بالا آمد تا روی صورتش. نگاهش کردم. گریه نکردم. روی سنگی ام بالا آمده بود. رفت. خودم را زدم به آن راه. این را خوب یاد گرفته ام.
تا دانشگاه ماشین فقط بوی عشق می داد. بوی خودمان، من و ع. خوشبخت بودیم. رفتم توی کافه دانشگاهشان برگه هایش را برایش تصحیح کنم. گفته بودم باید به یک دردی بخورم دیگر. بیست تا برگه آورده بودم. یک قسمت سوال آ و تمام سوال بی و سی سهم من بود. بوی قهوه را زندگی کردم. بازی شروع شد. اول برگه ها را زیر و رو کردم که یک نفر خوش خط پیدا کنم. نبود. بعد گشتم که لا به لایشان ایرانی پیدا کنم نبود. بازی نافرجامی بود. باید از همان برگه رویی شروع می کردم. چهار تا برگه. نوشیدنی کارامل سوخته با شیر، بدون کیک، هم زمان با سیمای زنی در میان جمع، صفحه هشت تا دوازده. سه تا برگه دیگر. و حالا نوبت سنتور ناخوش بود که آن جا زیر میز دفتر ع انتظارم را می کشید.
صدای پیانویش راهروی زرد رنگ را روشن تر کرده بود. می خواستم همان جا پشت در بنشینم، ساعت ها، و مسخ شوم. نمی دانم چه شد که در را باز کردم. من را که دید دیگر نزد. پشیمانی اش ماند برایم. سنتور را گذاشتم روی میز گفتم صدای قورباغه می دهد. نشست و با آچار کوک سیم های خسته را یکی یکی نوازش کرد. نت ها توی اتاق بالا و پایین می پریدند، کش و قوس می آمدند، زیر و رو می شدند. چهار سال از من کوچک تر بود و دست هایش هنر را معنا می کرد. دلم خواست چشم هایم را ببندم و باز کنم و جایمان عوض شده باشد. آن قدر که بتوانم سازها - هر سازی می خواهد باشد- را به رقص دربیاورم، همان طور که او. سنتور کوک شد. من نه.
شب شده بود. برگشتیم. باران تند می آمد.
Monday, December 12, 2011
Got Up on the Wrong Side of the Bed
با چشم های پف کرده و موهای ژولیده و لب های آویزان نشسته ام کف آشپزخانه. روی فرش کناره قهوه ایِ راه راهِ درازِ زشتِ بی قواره ای که قرار است گناه کف پوش های کهنه یک زمانی آبیِ حالا چرکمردِ از نظر من نفرت انگیزِ آشپزخانه را لاپوشانی کند. "کوری عصاکش کور دگر شود" لابد یعنی همین. خودم را وقتی که این فرش را می خریدم به ده دلار هیچ درک نمی کنم. لیوان شیر و کیسه نان و ته مانده کره توی کاغذ آلومینیومی و ظرف عسل را چیده ام دور تا دورم. تلخم. دلم شیرینی می خواهد. یکی از عکس هایی که چسبانده ام روی دیوار آشپزخانه کنده شده و افتاده زیر دست و پا، درست کنار ظرف عسل و پشت لیوان شیر من. من و مامان و بابا و خواهرک و دو تا از خاله ها با بچه هایشان توی عکس بالای سر مامان جون و بابا جون دور سفره هفت سین سال هشتاد و هشت ایستاده ایم. همه مان داریم به دوربین لبخندهای گیرا می زنیم که بعدها فکر کنیم که آه! آن روزها چه خوشبخت بودیم. بودیم حالا؟ نمی دانم. ولی گمانم آن وقت هم فکر می کردیم نیستیم. همیشه قرار است بعدها بفهمیم که قبل ها خوشبخت بوده ایم و خودمان خبر نداشته ایم. نیم نگاهی به عکس می اندازم، بدون این که مثل هر بار توی چهره تک تک آدم های عکس دقیق شوم و بنشانمشان توی سرم و باهاشان حرف بزنم. با نوک انگشت شست و اشاره گوشه عکس را می گیرم و پشت و رویش می کنم. آن قدر از همین روزهای نزدیک حسرت توی دلم دارم که نحواهم و نتوانم هم که حسرت خنده های از ته دل یا از سر دل آن روزها را بخورم. لعنتی به ما که می رسد وا می رسد همیشه. اداره مهاجرت نوبت ما که شده یادش افتاده که شاید بد نباشد قانون هایش را یک جوری عوض کند که حال ما گرفته شود. خبر این تغییر را هم درست گذاشته روز تولد ع بهمان ابلاغ کرده که حسابی با دممان گردو بشکنیم. راستی گردو هم با کره و عسل خوب می شود. حیف که حوصله ندارم از جایم تکان بخورم. کاش برای عملی کردن تصمیم انتحاری-انفجاری ام به این اقامت لعنتی نیاز نداشتم. نیاز؟! هه. کارمان را ببین که به کجا رسیده. حوصله غر زدن هم ندارم. دلم فقط خودم را می خواهد و خانه را و خواب را. و البته ع را، که خوب است، خیلی. خمیرهای نان را در می آورم و گلوله می کنم. روی گلوله خمیری کره می گذارم و عسل می ریزم و محصول را با حرص می گذارم توی دهانم. بعد با یک قلپ بزرگ شیر می فرستمش پایین. دیشب سر میز شام پسرک خمیرهای نان را یواشکی در می آورد و می خورد. پدرش ولی فهمید و دعوایش کرد. پسرک گفت چیزی نمی شود. پدرش گفت فردا که دل درد گرفت یادش می آورد که چرا. من یادم نمی آید هیچ وقت از دست خمیر نان دل درد گرفته باشم. گمانم حسرت ها شاید بتوانند دل آدم را درد بیاورند، که می آورند هم، ولی خمیر نان نه. پدر و مادرها ولی این را باورشان نمی شود هیچ وقت. ما هم که پدر و مادر شویم لابد به نظرمان خمیر نان از حسرت خطرناک تر می آید. خمیر نان که تمام می شود لقمه های کره و عسل بعدی را با نان بدون خمیر می گیرم. تند تند. با هر لقمه که فرو می دهم بلند برای قلب دیوانه ام تکرار می کنم که "یک چیزی می شود دیگر". ساعت هفت و ده دقیقه است. هیچ حوصله مهمانی را ندارم. لابد باید الان با یک پیراهن زیبا و کفش پاشنه بلند و رژ لب پررنگ و خنده زورکی آن جا باشم و جیغ بکشم و برقصم. کاش می شد نرویم. می دانم خنده زورکی ام مثل چند بار اخیر توی ذوق می زند. آن وقت هی آدم ها می آیند می پرسند، یا نمی آیند بپرسند توی دلشان می گویند فقط، که پس چرا امشب این شکلی هستم. و چرا توی خودمم. و چرا سرسنگینم. و چرا تحویلشان نمی گیرم. و چرا مثل همیشه دندان های توی دهانم را نمی شود شمرد. بعد من هی بیهوده به مغزم فشار می آورم و یادم نمی آید که آخرین بار کی بود که من این شکلی که این ها می گویند بودم. و توی دلم می گویم که یادم باشد یک بار این را ازشان بپرسم. نان تمام می شود. بلند که می شوم سرم گیج می رود. باقی خوردنی ها را از روی زمین جمع می کنم و سر جایشان می گذارم. چراغ را خاموش می کنم. دستم را می گیرم به دیوار و سلانه سلانه خودم را به اتاق می رسانم و می اندازم روی تخت. عکس خوشبختی های قدیم ولی پشت و رو کف زمین جا می ماند.
این بار هم از خمیر نان دل درد نمی گیرم.
پ.ن. ترجیح می دهم تنهایی ام را بزرگ قاب کنم بزنم به دیوار و روزی هزار ساعت بهش خیره نگاه کنم تا این که پشت سرم دور هم برایم دل بسوزانید. بی چشم و رو شده ام. می دانم. با تشکر از یادآوریتان.
این بار هم از خمیر نان دل درد نمی گیرم.
پ.ن. ترجیح می دهم تنهایی ام را بزرگ قاب کنم بزنم به دیوار و روزی هزار ساعت بهش خیره نگاه کنم تا این که پشت سرم دور هم برایم دل بسوزانید. بی چشم و رو شده ام. می دانم. با تشکر از یادآوریتان.
Thursday, December 1, 2011
He has green fingers
در را که باز می کردم که بروم دنبال پسرک داد زدم: "قول می دهم برگردم هنوز همان جایی." توی تخت بود هنوز و پهلو به پهلو می شد. در را که پشت سرم می بستم شنیدم که همان جور پتوپیچ و دست و رو نشسته داد می زند که هیچ هم این طور نیست و باید زود برود و کار دارد و عجله دارد. همان حرف های همیشگی. توی دلم یک دل سیر بهش خندیدم و قربان صدقه اش رفتم و سر آخر همان جا توی دلم گفتم که حالا می بینیم.
پسرک را بعد از پنج روز می دیدم. مریض بودم و خانه نشین. همین چند روز کافی بود که دیگر یادش نیاید که با من دوست است یا نه. توپش را داده بود دست من. توی راه خیلی جدی یاد آوری کرد که تولد خواهرش بیست و یک دسامبر است و این که یادم نرود برایش از تویز آر آس کادو بخرم. خواهرش یکی دو روزی است که راه افتاده است. مادرشان گفت امروز و من دلم برق زد. باید زودتر بروم خانه شان و یک عالم با دخترک خوش خنده تازه راه افتاده بازی کنم. تا مدرسه برسیم پسرک هم خنده گم شده اش را پیدا کرده بود. توی مدرسه خواستم از معلمش بپرسم که اشکالی دارد که امروز توپش را با خودش آورده یا نه. بعد مغزم سفید شد و زبانم بند آمد. تته پته کردم. معلم یک جوری که انگار دلش برای بی زبانی ام سوخته باشد از آن بالا نگاهم کرد و گفت که اشکالی ندارد. و اضافه کرد که راستی کلمه ای که دنبالش می گردم "بودن" است. و پوزخندش را قورت داد. من ریز ریز شدم و توی دلم از خودم ابراز انزجار کردم. می دانی؟ فعل "بودن" را هم یادم رفته بود. از بس که نبوده ام لابد. توی راه برگشت یک ریز خودم را چپ چپ نگاه کردم و برایش دندان قروچه رفتم. و هزار بار تکرار کردم "ما نبودیم ... ما نبودیم ... ما نبودیم ..." نه که ما خواهیم نبود یا چیزهای بدتر حتا. و خاک توی سرم ریختم.
به خانه که رسیدم خاک ها را همان جا پشت در تکاندم. در را که باز کردم اول از همه کفش هایش را دیدم که روی پادری چرت می زدند. پس هنوز خانه بود. از توی اتاق صدا می آمد. داشت فیلم می دید. همان جا روی تخت و لا به لای ملحفه های قهوه ای و پتوی چهارخانه. از جایش تکان نخورده بود. من که گفته بودم. فیلمش که تمام شد خودش را زد روی دور تند. پنج دقیقه نشده لباس پوشیده و ریش تراشیده کنار در بود. گفت عجله دارد. این جور عجله هایش سهم من می شود. دو زانو نشست روی زمین و بند کفش هایش را بست. بلند که شد دستهایم را حلقه کردم دور گردنش. بینی ام را فرو کردم توی یقه لباسش، چشم هایم را بستم و نفس کشیدم. هممم! خوشبو بود. همان جا جاخوش کردم. دلم نمی آمد برود. دلم می خواست نگاهش از توی چشمهایش لیز بخورد بیفتد روی موهایم و از آن جا شره کند روی پشتم؛ بعد دست هایش را بیاورد بکشد روی کمرم که رد نگاهش را پاک کند و پاک نشود. این پا و آن پا کرد. گفت "راستی یادت باشد گلدان های روی میز کنار پنجره را آب بدهی. من یادم رفت. دیشب باید آبشان می دادم. تشنه اند." فهمیدم از آن موقع داشته همین جور نگاهش را می چرخانده دور خانه تا این که نگاهش از پنجره با پرده های کشیده رد می شود و آن پایین گیر می کند به برگ های گلدان های روی میز و همان جا می ماند. گلدان ها باهاش حرف می زنند. درددل می کنند. او هم به دادشان می رسد. با من ولی لام تا کام حرف نمی زنند. نمی دانم دوستم ندارند یا غریبی می کنند یا چه. به گلدان ها حسودی کردم. یک صدای بی معنی از گلویم بیرون افتاد و به زمین نرسیده شکست. سرم را با بی میلی بالا آوردم. دو طرف لب هایم را هم. گفتم باشد. می دانستم اما که آبشان نمی دهم. من آدم گل و گلدان نیستم اصلن. به قول این ها انگشت هایم سبز نیست. نمی دانم چه رنگی است. شاید نارنجی باشد یا فیروزه ای. شاید هم رنگ چشم های بابا. چشم هایم که رنگ چشم هایش نشد، دست هایم شاید باشد. توی گواهینامه قدیمی اش نوشته بود: "رنگ چشم: میشی". نمی فهمیدم چرا میشی. اما می دانستم که میشی یعنی رنگ چشم های بابا. حالا شاید رنگ انگشت های من هم. خداحافظی کردیم. هنوز پشت در را نیانداخته گلدان ها را یادم رفت. به جایش همان جا نشستم پشت در و زل زدم به انگشت هایم و دلم بابا را خواست.
***
شب که آمد سلام کرده نکرده پرسید: "گلدان ها را آب دادی؟" انگشت های میشی ام را گرفتم جلوی صورتش و سرم را چند بار به چپ و راست تکان دادم.
پسرک را بعد از پنج روز می دیدم. مریض بودم و خانه نشین. همین چند روز کافی بود که دیگر یادش نیاید که با من دوست است یا نه. توپش را داده بود دست من. توی راه خیلی جدی یاد آوری کرد که تولد خواهرش بیست و یک دسامبر است و این که یادم نرود برایش از تویز آر آس کادو بخرم. خواهرش یکی دو روزی است که راه افتاده است. مادرشان گفت امروز و من دلم برق زد. باید زودتر بروم خانه شان و یک عالم با دخترک خوش خنده تازه راه افتاده بازی کنم. تا مدرسه برسیم پسرک هم خنده گم شده اش را پیدا کرده بود. توی مدرسه خواستم از معلمش بپرسم که اشکالی دارد که امروز توپش را با خودش آورده یا نه. بعد مغزم سفید شد و زبانم بند آمد. تته پته کردم. معلم یک جوری که انگار دلش برای بی زبانی ام سوخته باشد از آن بالا نگاهم کرد و گفت که اشکالی ندارد. و اضافه کرد که راستی کلمه ای که دنبالش می گردم "بودن" است. و پوزخندش را قورت داد. من ریز ریز شدم و توی دلم از خودم ابراز انزجار کردم. می دانی؟ فعل "بودن" را هم یادم رفته بود. از بس که نبوده ام لابد. توی راه برگشت یک ریز خودم را چپ چپ نگاه کردم و برایش دندان قروچه رفتم. و هزار بار تکرار کردم "ما نبودیم ... ما نبودیم ... ما نبودیم ..." نه که ما خواهیم نبود یا چیزهای بدتر حتا. و خاک توی سرم ریختم.
به خانه که رسیدم خاک ها را همان جا پشت در تکاندم. در را که باز کردم اول از همه کفش هایش را دیدم که روی پادری چرت می زدند. پس هنوز خانه بود. از توی اتاق صدا می آمد. داشت فیلم می دید. همان جا روی تخت و لا به لای ملحفه های قهوه ای و پتوی چهارخانه. از جایش تکان نخورده بود. من که گفته بودم. فیلمش که تمام شد خودش را زد روی دور تند. پنج دقیقه نشده لباس پوشیده و ریش تراشیده کنار در بود. گفت عجله دارد. این جور عجله هایش سهم من می شود. دو زانو نشست روی زمین و بند کفش هایش را بست. بلند که شد دستهایم را حلقه کردم دور گردنش. بینی ام را فرو کردم توی یقه لباسش، چشم هایم را بستم و نفس کشیدم. هممم! خوشبو بود. همان جا جاخوش کردم. دلم نمی آمد برود. دلم می خواست نگاهش از توی چشمهایش لیز بخورد بیفتد روی موهایم و از آن جا شره کند روی پشتم؛ بعد دست هایش را بیاورد بکشد روی کمرم که رد نگاهش را پاک کند و پاک نشود. این پا و آن پا کرد. گفت "راستی یادت باشد گلدان های روی میز کنار پنجره را آب بدهی. من یادم رفت. دیشب باید آبشان می دادم. تشنه اند." فهمیدم از آن موقع داشته همین جور نگاهش را می چرخانده دور خانه تا این که نگاهش از پنجره با پرده های کشیده رد می شود و آن پایین گیر می کند به برگ های گلدان های روی میز و همان جا می ماند. گلدان ها باهاش حرف می زنند. درددل می کنند. او هم به دادشان می رسد. با من ولی لام تا کام حرف نمی زنند. نمی دانم دوستم ندارند یا غریبی می کنند یا چه. به گلدان ها حسودی کردم. یک صدای بی معنی از گلویم بیرون افتاد و به زمین نرسیده شکست. سرم را با بی میلی بالا آوردم. دو طرف لب هایم را هم. گفتم باشد. می دانستم اما که آبشان نمی دهم. من آدم گل و گلدان نیستم اصلن. به قول این ها انگشت هایم سبز نیست. نمی دانم چه رنگی است. شاید نارنجی باشد یا فیروزه ای. شاید هم رنگ چشم های بابا. چشم هایم که رنگ چشم هایش نشد، دست هایم شاید باشد. توی گواهینامه قدیمی اش نوشته بود: "رنگ چشم: میشی". نمی فهمیدم چرا میشی. اما می دانستم که میشی یعنی رنگ چشم های بابا. حالا شاید رنگ انگشت های من هم. خداحافظی کردیم. هنوز پشت در را نیانداخته گلدان ها را یادم رفت. به جایش همان جا نشستم پشت در و زل زدم به انگشت هایم و دلم بابا را خواست.
***
شب که آمد سلام کرده نکرده پرسید: "گلدان ها را آب دادی؟" انگشت های میشی ام را گرفتم جلوی صورتش و سرم را چند بار به چپ و راست تکان دادم.
Saturday, November 26, 2011
The Croup
خروسک می گیرم. یک ساله بوده ام. حالم آن قدر بد می شود که کار به بیمارستان کودکان مفید می کشد. باید آن جا بستری می شده ام. همین جور که مامان و بابا توی راهروهای دراز بیمارستان دنبال کارهای بستری شدن من بوده اند و من توی بغلشان دست به دست می شده ام انگشت اشاره ام را می گرفته ام به سمت هر چیزی که از کنارمان رد می شده یا ما از کنارش رد می شده ایم و با صدایی که از شدت سرفه های خشک خش دار شده بوده می پرسیده ام " ای شیه؟" آن قدر که مامان و بابا را کلافه می کنم. بالاخره بعد از چند ساعت کار بستری شدن درست می شود و من را مثل گنجشکی که بیاندازیش توی فقس می گذارند زیر چادر اکسیژن. آن جا هم ولی دست بر نمی دارم و یک سره با انگشت اشاره نشانه رفته به سمت در و دیوار سوالم را تکرار می کنم که "ای شیه؟!" برایم سوال پیش می آمده خوب. دست خودم که نبوده! از این خاطره تصویرهای واضحی دارم. صورت خودم و مامان و بابا و راهروی بیمارستان و اتاقم و چادر اکسیژن با جزئیات یادم می آید. نمی دانم آدم می تواند از یک سالگی اش تصویر به این شفافی داشته باشد یا این که این تصویر ها را بعد ها که مامان داستان را برایم تعریف کرده برای خودم ساخته ام. هر چه که هست آشنایی من و خروسک برمی گردد به این خاطره. فردا صبح مرخص می شوم. زنده می مانم.
خروسک می گیرم. دوباره. شاید هم بیشتر از دوباره، من ولی یادم نمی آید. باید چهار یا پنج ساله بوده باشم. یعنی سنم حتمن چیزی بین چهار و شش بوده است. چرا؟ چون فقط توی این بازه زمانی خانه مامان جون و بابا جون نصف شده بود ولی توی یکی از نصفه هایش ما زندگی نمی کردیم. این طور بود که ما از سه سالگی تا چهار سالگی من توی یک نیمه از خانه مامان جون و باباجون زندگی می کردیم. باباجون برداشته بود خانه شان را با یک دیوار پیش ساخته از وسط نصف کرده بود. توی یک نصفش ما زندگی می کردیم و توی نصف دیگرش خودشان. نصفه ما سه تا اتاق خواب داشت که یکی شان پله می خورد به حیاط، یک آشپزخانه بزرگ داشت و یک هال کوچک. حمام خانه اصلی هم توی این قسمت افتاده بود. نصفه خودشان یک هال بزرگ بود و یک پذیرایی خیلی بزرگ تر که باباجون با همان دیوارهای پیش ساخته یک اتاق خواب نقلی هم از تویش در آورده بود. حیاط خلوت هم افتاده بود توی این نصف خانه و با گاز و یخچالی که بهش اضافه کرده بودند شده بود آشپزخانه. دستشویی خانه اصلی هم این طرف قرار داشت که تویش یک دوش آب گذاشته بودند و کار حمام را هم برایشان می کرد. این دستشویی با دوش آب و کاشی های زردش خیلی مهم است چون بیشتر خاطره ای که می خواهم بگویم آن جا می گذرد. من چهار ساله بودم که ما از آن جا رفتیم. خانه ولی تا یکی دو سال بعد همچنان دو قسمتی ماند و یکی دیگر از اقوام آن جا ساکن شد. بعد از آن باباجون دیوارها را برداشت و خانه اش را به حالت اول برگرداند. آن شب بابا ماموریت بوده و من و مامان شب را خانه مامان جون و بابا جون -که هنوز دو قسمتی بود- مانده بودیم. این یعنی که ما دیگر توی خانه آن ها زندگی نمی کردیم و فقط آن شب را رفته بودیم آن جا بخوابیم که تنها نباشیم. همین است که می گویم سنم باید چیزی بین چهار و شش بوده باشد. تشک پهن کرده ایم وسط هال و خوابیده ایم. نیمه شب من با حالت خفگی از خواب می پرم. نمی توانسته ام نفس بکشم. بخور و شربت هم هیچ فایده نداشته است. مامان می رود توی دستشویی با کاشی های زرد و دوش را باز می کند. آب داغ با شدت می ریزد روی کاشی های کف و قطره های آب می پاشد این طرف و آن طرف. دستشویی کوچک کم کم بخار می گیرد. مامان می دود می آید من بی نفس را بغل می کند می برد توی اتاقک بخار گرفته و در را می بندد. من نفس هایم را توی بغل مامان لا به لای بخار آب غلیظ معلق توی فضا پیدا می کنم. چشم هایم ولی جز زردی مه آلود دیوارها چیزی نمی بیند. خشک و صدا دار نفس می کشم. همین که نفس می کشم ولی مامان را خوشحال می کند. تا صبح همان جا می نشینیم؛ من توی بغل مامان، مامان کف حمام. من که نفسم جا آمده بوده خوابم می برد. مامان ولی بیدار می نشیند و موهایم را نوازش می کند و شاید هم یواشکی بالای سر دخترک مریضش قطره اشکی هم ریخته باشد. کسی چه می فهمد وسط آن همه مه و بخار و چلپ چلپ آب و کاشی زرد به مامان چه گذشته است. تصویر های این خاطره ام هم به شدت شفاف است. از دستشویی که بیرون می رویم روز است. من زنده مانده ام.
خروسک می گیرم. ده باره. بیست سال گذشته است. توی این بیست سال حتمن ده ها بار دیگر خروسک خودش را به من تحمیل کرده است. خاطره اش ولی آن قدرها پررنگ نبوده برایم. این بار بیست و پنج ساله ام. نیمه شب است. تهران ام. خانه مان، توی اتاقم. خشک سرفه می کنم. نفس هایم از گلویم پایین نمی روند و همان جا می مانند. دستگاه بخور دارد برای خودش گوشه اتاق فس فس می کند. هر از گاهی می روم کنارش می نشینم و چادر را می اندازم روی سر دو تایمان و ازش نفس می گیرم. با چادر پیچیده به سر و کله ام نشسته ام جلوی مانیتور و خودم را برای ع لوس می کنم که نشسته آن طرف مانیتور توی پنجره اسکایپ. ع آن سر دنیا توی دانشگاه است. تا صبح نمی خوابم. ع تا شب کار نمی کند و همان جا می نشیند زل می زند به مانیتورش و عکس من بی حال چادرپیچ را تماشا می کند. آن شب هم صبح می شود. آن بار هم من زنده می مانم.
خروسک می گیرم. صدباره. وسط تنهایی های یخ زده ام در مونترال. بیست و شش ساله غمگینی هستم. نیمه شب است باز. برف می آید. نفس ندارم. توهم جیوه هم دست از سرم بر نمی دارد. غروب زده ام دماسنج جیوه ای را ترکانده ام و حالا همه جا جلوی چشمم مولکول های جیوه را می بینم که قاه قاه می خندند و بهم می گویند که خودم را برای مردن آماده کنم. نگفته بودم چه آدم جان ترسی هستم؟ یک بار مفصل می گویم. با هر سرفه خشک چاقویی از بالا تا پایین سینه ام را می خراشد. خوابم نمی برد. ع از توی مانیتور رفته است چون از دست توهمات جیوه ای من جانش به لبش رسیده است. از بس سرفه کرده ام میم و ه بیدار شده اند. از توی آشپزخانه صدا می آید. میم برایم کتری آب جوش می آورد که بخور بدهم. کتری را می برم زیر پتو و خودم هم بهش ملحق می شوم. نفس می کشم. سرم را که بیرون می آورم هوا گرگ و میش است. صبح می شود. زنده می مانم.
خروسک گرفته ام. هزار باره. بیست و هشت ساله ام. همین الان. همین جا. توی خانه مان نزدیکی های ونکوور. مامان دور است. ع کنارم است. شلغم ها و کدوها دارند نوی آشپزخانه بخارپز می شوند. چای و شیر و عسل خورده ام. دستگاه بخور از صدا افتاده است. گمانم آبش تمام شده باشد. استخوان هایم درد می کند. شب نزدیک است. سرفه می کنم. خشک و خشن. توی حمام بخار گرفته با کاشی های سفید تنها نشسته ام و به بخار آب خیره شده ام که چه برای خودش خوشحال است. تب دارم. یعنی صبح می شود؟ باید زنده بمانم.
خروسک می گیرم. ده باره. بیست سال گذشته است. توی این بیست سال حتمن ده ها بار دیگر خروسک خودش را به من تحمیل کرده است. خاطره اش ولی آن قدرها پررنگ نبوده برایم. این بار بیست و پنج ساله ام. نیمه شب است. تهران ام. خانه مان، توی اتاقم. خشک سرفه می کنم. نفس هایم از گلویم پایین نمی روند و همان جا می مانند. دستگاه بخور دارد برای خودش گوشه اتاق فس فس می کند. هر از گاهی می روم کنارش می نشینم و چادر را می اندازم روی سر دو تایمان و ازش نفس می گیرم. با چادر پیچیده به سر و کله ام نشسته ام جلوی مانیتور و خودم را برای ع لوس می کنم که نشسته آن طرف مانیتور توی پنجره اسکایپ. ع آن سر دنیا توی دانشگاه است. تا صبح نمی خوابم. ع تا شب کار نمی کند و همان جا می نشیند زل می زند به مانیتورش و عکس من بی حال چادرپیچ را تماشا می کند. آن شب هم صبح می شود. آن بار هم من زنده می مانم.
خروسک می گیرم. صدباره. وسط تنهایی های یخ زده ام در مونترال. بیست و شش ساله غمگینی هستم. نیمه شب است باز. برف می آید. نفس ندارم. توهم جیوه هم دست از سرم بر نمی دارد. غروب زده ام دماسنج جیوه ای را ترکانده ام و حالا همه جا جلوی چشمم مولکول های جیوه را می بینم که قاه قاه می خندند و بهم می گویند که خودم را برای مردن آماده کنم. نگفته بودم چه آدم جان ترسی هستم؟ یک بار مفصل می گویم. با هر سرفه خشک چاقویی از بالا تا پایین سینه ام را می خراشد. خوابم نمی برد. ع از توی مانیتور رفته است چون از دست توهمات جیوه ای من جانش به لبش رسیده است. از بس سرفه کرده ام میم و ه بیدار شده اند. از توی آشپزخانه صدا می آید. میم برایم کتری آب جوش می آورد که بخور بدهم. کتری را می برم زیر پتو و خودم هم بهش ملحق می شوم. نفس می کشم. سرم را که بیرون می آورم هوا گرگ و میش است. صبح می شود. زنده می مانم.
خروسک گرفته ام. هزار باره. بیست و هشت ساله ام. همین الان. همین جا. توی خانه مان نزدیکی های ونکوور. مامان دور است. ع کنارم است. شلغم ها و کدوها دارند نوی آشپزخانه بخارپز می شوند. چای و شیر و عسل خورده ام. دستگاه بخور از صدا افتاده است. گمانم آبش تمام شده باشد. استخوان هایم درد می کند. شب نزدیک است. سرفه می کنم. خشک و خشن. توی حمام بخار گرفته با کاشی های سفید تنها نشسته ام و به بخار آب خیره شده ام که چه برای خودش خوشحال است. تب دارم. یعنی صبح می شود؟ باید زنده بمانم.
Tuesday, November 22, 2011
Taken the Plunge, Broken the Bridge
افتاده ام روی دور پل خراب کردن، حالا می خواهد پل پشت سر باشد، پیش رو باشد، یا اصلن پلی باشد که همین الان رویش ایستاده ام و خراب که بشود یعنی سقوط توی سیاهی فضای خالی زیر پا. من اما خراب می کنم. خوب بلدم خراب کردن را. ساختن را یاد نگرفته ام انگار، خراب کردن را اما چرا. همین جور چشم هایم را می بندم، تیشه را می برم بالای سرم، نعره می کشم، گیرم نعره ام صدایم زاری بدهد، و بعد تیشه را با تمام قدرت می آورم پایین و می کوبم روی تخته چوب های پل مورد نظر. نه یک بار و نه دو بار. آن قدر که اگر کسی بعد ها از آن دور و برها رد شود هیچ بو نبرد که این جا پیش از این پلی بوده است. درست مثل آدمی که زده باشد به سیم آخر. زده ام به سیم آخر؟ گمانم این طور باشد. در حقیقت من نمی دانم آدم به سیم آخر زده دقیقن چه شکلی است اما فکر می کنم باید این طور باشد که تیشه اش را بردارد بیفتد به جان پل ها. یکی یکی. چند تا چند تا. تا این که بالاخره برسد به پل اصلی. پل بین خودش و خودش. درست مثل من؛ گیرم که من هنوز به پل اصلی نرسیده ام. حالا این که من شبیه آدم به سیم آخر زده هستم یا آدم به سیم آخر زده شبیه من است یا دوتایمان یک نفریم یا چه آن قدر ها مهم نیست. مهم پل ها هستند که دارند از دست می روند و ما -من و آدم به سیم آخر زده، هر دویمان- که داریم معلق می شویم هی.
این که چند تا پل توی چند وقت گذشته خراب کرده ام را هیچ نمی دانم. حسابشان از دستم در رفته است دیگر. بزرگ ترین پل ولی همان پل کذایی تحصیلات عالیه ام در مهندسی بود که کمابیش آماده انفجار است. آخر این یکی با بیل و کلنگ خراب نمی شد برداشتم یک بمب ساعتی طراحی کردم که مو لای درزش نرود و کار گذاشتم زیر پل و صدای تیک تیکش شد آهنگ پس زمینه روز و شبم. حالا هم روی همان پل نشسته ام منتظر که کی آهنگ قطع می شود و بــــــوم. الان دقیقن نمی دانم این پل من را به کدام آدم ها وصل می کرد، منفجر که بشود معلوم می شود. (ع عزیزتر از جانم! تو را به جان خنده های از ته دل شبانه سه تاییمان (خودم و خودت و آشتی) این را که خواندی هیچ به رویم نیاور. به روی خودت هم نیاور حتا. آرام صفحه را ببند، لبخند قشنگت را بزن روی لبهایت و برو به کارهایت برس. حرف هایمان را زده ایم دیگر. نزده ایم؟ شصت و دو بار هم زده ایم. و تو می دانی که شصت و دو یعنی چه. نمی دانی؟ راستی دقت کردی که این بار عددش را عوض کرده بود؟ پسرک مک دونالد را هزار تا دوست داشت، پدرش را هفتاد و پنج تا و مادرش را پس از کلی بالا و پایین کردن پنجاه و چند تا! باید روی اندازه بی نهایتمان تجدید نظر کنیم.)
داشتم می گفتم از پل هایی که خراب کرده ام. پل های بین دو تا قاره را، بین دو تا کشور را، دو تا شهر را، دو تا خانه را، دو تا آدم را، همه را زده ام نابود کرده ام . پل بین خودم و میم، خودم و نون، خودم و کاف، خودم و شین، خودم و آن یکی نون، خودم و هر چه عمو و خاله و فک و فامیل و دوست و آشنا را زده ام از اساس ترکانده ام. چرا؟ چون شده ام یک تکه سنگ متحرک بی زبان که هیچ احساسات قدیمش یادش نمی آید، از آدم ها فرار می کند، تنهایی اش بوی عود می دهد از بس برایش مقدس است، و آستانه تحملش به شدت پایین است. نه تاب نگاه چپ را دارد و نه حرف راست را. به ابروی بالای چشمش که اشاره کنید بار و بندیلش را جمع می کند می رود پی کارش. برای همیشه. و قبل از رفتن هم پل پشت سرش را حتمن می ترکاند.
برای سنگِ پل خراب کن به سیم آخر زده ای که منم، این روزها فقط ع مانده و خواهرک و یک ی و یک ه و یک میم همسایه و یک پ و دو تا دال نصفه نیمه و ... همین؟ همین!
پ.ن. پل مورنینگ ساید هم خراب شد. این یکی را من خراب نکردم. شاید هم کردم. نمی دانم. از من هیچ بعید نیست. از پنج شنبه می روم اسکای فایر!
پ.ن. تکمیلی: پل این جا را خراب نمی کنم. این جا را اندازه خودم دوست دارم.
این که چند تا پل توی چند وقت گذشته خراب کرده ام را هیچ نمی دانم. حسابشان از دستم در رفته است دیگر. بزرگ ترین پل ولی همان پل کذایی تحصیلات عالیه ام در مهندسی بود که کمابیش آماده انفجار است. آخر این یکی با بیل و کلنگ خراب نمی شد برداشتم یک بمب ساعتی طراحی کردم که مو لای درزش نرود و کار گذاشتم زیر پل و صدای تیک تیکش شد آهنگ پس زمینه روز و شبم. حالا هم روی همان پل نشسته ام منتظر که کی آهنگ قطع می شود و بــــــوم. الان دقیقن نمی دانم این پل من را به کدام آدم ها وصل می کرد، منفجر که بشود معلوم می شود. (ع عزیزتر از جانم! تو را به جان خنده های از ته دل شبانه سه تاییمان (خودم و خودت و آشتی) این را که خواندی هیچ به رویم نیاور. به روی خودت هم نیاور حتا. آرام صفحه را ببند، لبخند قشنگت را بزن روی لبهایت و برو به کارهایت برس. حرف هایمان را زده ایم دیگر. نزده ایم؟ شصت و دو بار هم زده ایم. و تو می دانی که شصت و دو یعنی چه. نمی دانی؟ راستی دقت کردی که این بار عددش را عوض کرده بود؟ پسرک مک دونالد را هزار تا دوست داشت، پدرش را هفتاد و پنج تا و مادرش را پس از کلی بالا و پایین کردن پنجاه و چند تا! باید روی اندازه بی نهایتمان تجدید نظر کنیم.)
داشتم می گفتم از پل هایی که خراب کرده ام. پل های بین دو تا قاره را، بین دو تا کشور را، دو تا شهر را، دو تا خانه را، دو تا آدم را، همه را زده ام نابود کرده ام . پل بین خودم و میم، خودم و نون، خودم و کاف، خودم و شین، خودم و آن یکی نون، خودم و هر چه عمو و خاله و فک و فامیل و دوست و آشنا را زده ام از اساس ترکانده ام. چرا؟ چون شده ام یک تکه سنگ متحرک بی زبان که هیچ احساسات قدیمش یادش نمی آید، از آدم ها فرار می کند، تنهایی اش بوی عود می دهد از بس برایش مقدس است، و آستانه تحملش به شدت پایین است. نه تاب نگاه چپ را دارد و نه حرف راست را. به ابروی بالای چشمش که اشاره کنید بار و بندیلش را جمع می کند می رود پی کارش. برای همیشه. و قبل از رفتن هم پل پشت سرش را حتمن می ترکاند.
برای سنگِ پل خراب کن به سیم آخر زده ای که منم، این روزها فقط ع مانده و خواهرک و یک ی و یک ه و یک میم همسایه و یک پ و دو تا دال نصفه نیمه و ... همین؟ همین!
پ.ن. پل مورنینگ ساید هم خراب شد. این یکی را من خراب نکردم. شاید هم کردم. نمی دانم. از من هیچ بعید نیست. از پنج شنبه می روم اسکای فایر!
پ.ن. تکمیلی: پل این جا را خراب نمی کنم. این جا را اندازه خودم دوست دارم.
Subscribe to:
Posts (Atom)